شمارهٔ ۱ - انقلاب ادبی از (ایرج میرزا » مثنویها) را با خوانش سبحان گنجی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 13.59 مگابایت) دریافت کنید.
باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه
آن سرِ زلف و بُناگوشِ چو ماه
دردم از هر شبِ پیش افزون است
تندتر گشته ز هر شب تبِ من
بدتر از هر شبِ من امشبِ من
نه به زور و نه به زاری نه به زر
کارِ هر دردِ دگر آسان است
آه از این درد که بی درمان است
یا رب آن شوخ دگر باز کجاست
کاتش از جانِ من امشب برخاست
باز چشمِ که بر او افتاده است
که دلم در تک و پو افتاده است
به بِساطِ که نهاده است قدم؟
بر دلم دایم از او بیم آمد
ساعتِ ده شد و جانم به لب است
آخر ای شوخ بیا نصف شب است
صرفِ جان، بذلِ بِضاعت کردم
حق تو را نیز چو من خوار کند
من که مُردم ز فِراقت دِ بیا
تا تو هم لَذّتِ دوری نَچَشی
این سخنها به که میگویم من
که چه خاکی به سر خویش کنم
یک طرف پیری و ضعفِ بَصَرم
یک طرف خرجِ فرنگِ پِسَرَم
دایم افکنده یکی خوان دارم
هرچه آمد به کَفَم گُم کردم
نوکری، کیسه بُری، مُلاّیی
گه ندیمِ شه و گه یارِ وزیر
گَردِ سرداریِ سلطان رُفتن
گفتنِ این که ملک ظِلِّ خُداست
مرغ ناپُخته ز دَوری بُردَن
رویِ نان هِشتَن و فوری خوردن
باز هم کیسهام از زر خالی است
کیسهام خالی و همّت عالی است
با همه جُفت و جَلا و تَک و پو
دان ما پُش ایل نیامِم اَن سُلسو
نه دهی، مزرعهای، دُکاّنی
نه سر و کار به یک بانک مراست
نه به یک بانک یکی دانگ مراست
پول غول آمد و من بسمالله
کارِ امروزه من کارِ بدی است
کارِ انسانِ قلیلالخردی است
تا شد از شعر برون وزن ورَوی
میکُنم قافیهها را پس و پیش
باشد از مشغَلهٔ من گِلِهام
هر دَبَنگُوز که والی نشود
دامَ اِجلالهُ العالی نشَود
هرکه یک حرف بزد ساده و راست
مُقبِلُالسَّلطَنِه گردد آخَر
کارِ این چرخِِ فلک تودرتوست
کس نداند که چه در باطنِ اوست
نقدِ این عمر که بسیار کم است
صَبر باشد وَتَد و عشقْ سَبَب
نه معانی نه بیان میخواهد
آن که پیشِ تو خدایِ ادبند
هرچه گویند از آن جا گویند
هرچه جویند از آن جا جویند
سه مه آواره و بیپولم کرد
چه کنم؟ مرکزیان رِشوَهخورند
همگی کاسهبر و کیسهبُرند
پیش خود فکر به حالم کردند
یک معاون هم از آن کجکُلَهان
پرورشدیده در امعاء شَهان
جَسته از بینیِ دولت بیرون
آمد از راه و مزَن بر دِل شد
کارِ اهلِ دل از او مشکِل شد
چه کُند گر مُتِفَرعِن نشود
که مرا تجربه افزونتر بود
بعد چون کار به سامان افتاد
آدژُوان تازه به کوران افتاد
دُم علم کرد معاوِن که منم
کار با مَن بُوَد از سَر تا بُن
بنده گفتم به جهنم تو بِکُن
که تو هر کار که بودت داری
دارد این مشغله دلریش مرا
کاین اداره به غلط دایره شد
چون یکی از شُعَبِ سایره شد
اندر این دایره یک آدم نیست
پِرسُنِل نیز به آن منعم نیست
شیرِ بییالودُمواِشکم شد
اَسبَحی کاتبِ اَسرارم بود
جز یکی چون همه فرضم نکنند
آن کسانی که بُدند اَذنابم
با حقوقِ کم و با خرجِ زیاد
جِقّهٔ چوبیم از رُعب افتاد
من دگر ای رفقا مُردَنِیَم
بسکه ردر لیوِر و هنگام لِتِه
دوسیه کردم و کارتُن تِرتِه
بسکه نُت دادم و آنکِت کردم
پونز و پَنس و به اوراق زدم
هی نشستم به مناعت پسِ میز
هی تپاندم دوسیه لایِ شُمیز
هی پاراف هِشتَم و امضا کردم
از شر و شور و شعور افتادم
چه کنم زان همه شیفر و نومِرو
هر بده کارتُن و بستان دوسیه
هی بیار از درِ دکّان نسیه
شد گذارِ عَزَبی از درِ باغ
ماده خر بسته به میلِ طالب
سردَرون گرد و به هر سو نگریست
تا بداند به یقین خر خرِ کیست
اندکی از چپ و از راست دَوید
باغ را از سرِ خر خالی دید
ور کسی نیز به باغ اندر بود
هوشِ خر بنده به پیشِ خر بود
اری آن گم شده را سمع و بصر
آدمی پیشِ هوس کور و کر است
هرکه دنبال هوس رفت خر است
او چه داند که چه بد یا خوب است
بیند آن را که بر او مطلوب است
ماده خر را به دمِ کار گرفت
بود غافل که فلک پرده دَر است
پردهها در پسِ این پرده دَر است
نیست صافی که مُکَدّر نشود
بانگ برداشت بر او کای جاپیچ
چه کنی با خرمن؟ گفتا: هیچ!
گفت أَامِنَّهُ لِلّه دیدم
قصه دیگر از این با مزهتر
اندر آن سال که از جانبِ غرب
انگلیس از دلِ دریا برخاست
پای بگذاشت به میدانِ وَغا
جنبش افتاد در احزابِ غیور
عدّهٔی ماند و دگر عدّه گریخت
همه گفتند که از وحدتِ دین
لیک از آن ترس که محصور شوند
بود لازم که ز ری دور شوند
یک یک و ده ده و صد صد مردم
من هم از دردِ وطن با رفقا
من و یک جمعِ دگر از احباب
شب رسیدیم به یک دیهِ خراب
پا و پاتاوه ز هم وا کردیم
خسته و کوفته و مست و خراب
این به فکرِ خور و آن در پیِ خواب
یکی افسرده و آن یک در جوش
هر کسی هر چه در انبانش بود
خورد و در یک طرفِ حُجره غُنود
همه خفتند و مرا خواب نبُرد
گوید آهسته به گوشش که امیر
مرگِ من لفت بده، تخت بگیر!
این چه بحسّی و بد اخلاقی است
رفته یک ثلث و دو ثلثش باقی است!
تو که همواره خوش اخلاق بدی
چه شد این طور بداخلاق شدی
من چو بشنیدم از او این تقریر
شد جوان در نظرم عالَمِ پیر
معنی خلق در ایران این است!
بد بُوَد هر که بما بدبین است!
هر که دم بیشتر از خُلق زند
قصدش این است که تا بیخ کُند
گفت آن چاه کن اندر بُنِ چاه
کای خدا تا به کی این چاهِ سیاه
نه از این دلو شود پاره رسن
نه مرا جان به در آید ز بدن
تا به کی کار؟ مگر من چُدنم
زین زلازل که در این فرش افتد
تا که بردارد دست از سرِ ناس
شرِّ این خلقت بیاصل و اساس
گر بود زندگی این، مردن چیست
این همه بردن و آوردن چیست
تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسی
که کند کوزه به هر روز بسی
به زمین کوبد و در هم شکند
....................... نامردی
یا تو آن نیستی ای خالقِ کُلّ
این بزرگان که طلبکارِ من اند
طالبِ طبعِ گهربار من اند
کس نشد کِم ز غم آزاده کند
با چنین ذوق دل افسرده شوم
فتنهها در سرِ دین و وطن است
این دو لفظ است که اصلِ فِتَن است
همه عالم همه کس را وطن است
همه جا موطنِ هر مرد و زن است
چیست در کلّه تو این دو خیال
که کند خونِ مرا بر تو حلال
گرچه در مالیهام حالیه من
حیف باشد که مرا فکرِ بلند
آنچه را گفتهام از زشت و نفیس
نیست فرصت که کنم پاک نویس