بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.48 مگابایت) دریافت کنید.
یک جوانی بر زنی مجنون بُدست
بس شکنجه کرد عشقش بر زمین
خود چرا دارد ز اول عشق کین؟
آن رسول از رشک گشتی راهزن
نامه را تصحیف خواندی نایبش
ور صبا را پیک کردی در وفا
از غباری تیره گشتی آن صبا
گاه گفتی کاین بلای بیدواست
گاه گفتی نه حیات جان ماست
گاه او از نیستی خوردی بری
چونک بر وی سرد گشتی این نهاد
چونک با بیبرگی غربت بساخت
برگ بیبرگی به سوی او بتاخت
شبروان را رهنما چون ماه شد
رو به گورستان دمی خامش نشین
آن خموشانِ سخنگو را ببین
لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان
شحم و لحم زندگان یکسان بود
آن یکی غمگین دگر شادان بود
تو چه دانی تا ننوشی قالشان
زانک پنهانست بر تو حالشان
بشنوی از قال های و هوی را
خاک هم یکسان روانشان مختلف
آن یکی پر درد و آن پر نازها
بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوی اندر طواف
آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط
آن یکی از رنج و دیگر از نشاط
هر که دور از حالت ایشان بود
و آن درخت دیگر از باد سحر
زانک سرپوشیده میجوشید دیگ
جوش صدق و جوش تزویر و ریا
آن دماغی که بر آن گلشن تند
چشم یعقوبان هم او روشن کند
هین بگو احوال آن خستهجگر
کز بخاری دور ماندیم ای پسر