
Sign up to save your podcasts
Or


بعد از شنیدن حرفهای افشین فهمیدم چرا همون روزِ اولی که منو توی تیم دید، تشویقم کرد…
وقتی هنوز اسمهامون رو نمیدونستیم و همدیگه رو نمیشناختیم.
افشین چون آدمها خوشحالِش میکنن،
همه رو میبینه.
میفهمه کی تازهاومده،
حتی وسط یه پارک بزرگ با هزار تا دونده.
برای افشین، خوشحالی یه پازل بزرگه؛
تکهتکه، پر از درد و لذت، پر از مسیر.
میگه حتی سختیهاش هم تیکههای خوشحالیان.
در چهلسالگی فقط یه دغدغه داره…
آزاده بودن.
آزاده موندن.
و یهجور تعهد تازه به زندگی،
به لحظههای قطعی،
به آدمها و کشفهاشون.
یهجا هم میگه:
«لعنت به سرمایهداری،
که از ما آدمهای عجول و پر از باید ساخت.»
افشین یه سؤال بزرگ داره…
از خودش، و از همهی ما:
تعهدت به چیه؟
شیما برام همیشه یه یادآوریه از تلاش و انگیزهست.
اونجوری نیست که یه بخشی از زندگیشو فدای اون یکی کنه، واسه هر چیزی وقت داره، سر وقت میرسه و هیچوقت تکبعدی نیست.
خودم بارها دیدم واسه رسیدن به یه هدف چهجوری با پشتکار عجیب وقت گذاشته و آخرش هم گرفته. یه نمونهی واقعی از یه جوون پرانرژیه که هم هدف داره، هم برنامه، هم دل.
وقتی مامانش رو میبینی تازه میفهمی ریشهی این همه قدرت و شادی کجاست؛ یه زن قوی و بااصالتی که زندگی رو به معنای واقعی کلمه یاد داده.
اما برای من مهمتر از همه اینه که شیما مربی بدنسازی منه.
بدن سالم و آمادهای که دارم، و اینکه با وجود سنم هیچ آسیب جدیدی ندارم (حتی آسیبهای قدیمیم هم اصلاح شده)، همه نتیجهی سواد و درایتشه. وقتی آنالیز گرفتم و فهمیدم تو وضعیت عالی عضلانی هستم، مطمئن شدم این مسیر درست رو با کمک اون اومدم.
و مهمتر از همه… دونده شدنم رو مدیون شیما هستم. تشویقها و تاثیرش باعث شد وارد دنیای دویدن بشم، چیزی که مسیر زندگیمو عوض کرد.
برای همین همیشه ازش ممنونم.
✨ این اپیزود تقدیم به شیما؛ مربیای که فقط تمرین نمیده، سلامت میسازه و خوشحالیهای عمیق و موندگار به جا میذاره.
خیلی از خاطرههای بچگیهامون با چند نسل مشترکه؛
هر کسی از یه زاویه دیده،
اما یه چیز همیشه مشترکه:
هر وقت یادش میافتیم، با خنده تعریفش میکنیم.
🎬 این اپیزود قصهی دورهمیهای خانوادگیه…
فیلم دیدن، ساندویچ با نوشابه زرد،
تخمه شکستن پای تلویزیون، فیلم «شعله»
و خندههای از ته دل.
بهش میگن نوستالژی…
اما من میگم خوشحالی.
💛 بشنویدش تو پادکست خوشحالی.
@khoshhalipodcast
نگار رو وقتی دیدم، داشت عکاسی میکرد. شمارهشو گرفتم، به اسم «نگار عکس» سیو کردم و زنگ زدم که با هم کار کنیم.
روز اول که اومد، با تمام فروتنی شروع کرد و تمام مدت از من نظر میخواست.
یه عکاس باسواد و متواضع بود که حتی سختگیریهام هم باعث نشد کنار بکشه و موندگار شد.
راستی ادیت ویدیو و کار با اپلیکیشنهای مختلف رو هم اولین بار نگار به من یاد داد… و هنوزم توی لیست کانتکتهام «نگار عکس» هست، اما برای من خیلی فرق کرده.
رفاقتم باهاش یه جنس خاصه؛ نیازی به پر کردن فاصله نداره… زمان میایسته و دوباره که میبینمش، همونجا ادامه پیدا میکنه.
این برای من نشونهی صمیمیت و عمق نگاره؛ از معدود آدمای دلخواهم توی معاشرت، حتی با همهی فاصلهسنی و شکل همکاری هست.
@khoshhalipodcast
سعید از اون آدماییه که مسیر ساخته شدنش پرماجرا و سخت بوده. اما بجای اینکه خشک و خشن بشه، شیرین و مهربون شده.
هم دوندهست، هم بیزنسمن موفق، و سالهاست که «مرد آهنی»ـه. فقط چند ماه پیش تونست مسابقهشو شرکت کنه. ولی در زندگیش سالهاست بر اثر تمرین و پشتکار، خودش دلش میخواد هرجا جایی خالی تو جعبهابزار کسی هست، بره بشینه و کارشو راه بندازه. خوشحالیاش اونقدر زیاده که حتی اگه کسی هم متوجه نشه، براش مهم نیست.
این اپیزود قصهی رفیقیه که جدیترین چیزای زندگیش رو با طنز میگه، و همین شنیدنش رو دلنشینتر میکنه.
این نسخه بدون موسیقیه تا بتونه روی همهی پلتفرمها منتشر بشه.
اما نسخهی اصلی سعید، همونطور که ضبط شده و با موسیقی 🎶
از این لینک قابل شنیدنه 👇
https://www.dropbox.com/scl/fi/79bicz1553ae4cjo7insb/.mp3?rlkey=x7hh17dlm2v1hbgysxt0bp55c&st=ljbgtwa3&dl=0
📍 آدرس اینستاگرام:
@khoshhalipodcast
طناز از اون آدمهاست که خوشحالی رو یاد گرفته و واسه بهدست آوردنش تلاش میکنه.
کافیه یه مدت باهاش معاشرت کنی تا بفهمی از دل چیزای خیلی کوچیک میتونه خوشحال بشه؛
وقتی من پادکست رو شروع کردم، اونقدر ذوق کرد و تشویقم کرد که هر بار میبینمش هنوزم با شور و هیجان ازش حرف میزنه و برق چشمهاش معلومه.
جالبه که خودش هنوز دونده نبود،
ولی همیشه همسرش که میدوید رو با دل و جون حمایت میکرد.
انگار دویدن اون، خوشحالی طناز بود.
طناز حتی توی دل سختی و خرابی هم میتونه خوشحالی پیدا کنه…
چون دلش میخواد،
و همین خواستنه که زندگی رو براش قشنگتر میکنه.
👋 اگه دوست داشتید بیشتر قصهها و عکسها رو ببینید، ما تو اینستاگرام هم هستیم:
@khoshhalipodcast
من امروز وقتی این قصه رو تعریف میکنم، بهش میخندم.
اون روزها هم میخندیدم، اما از بازی و هیجان کودکی.
امروز هم دوچرخه دارم، هم ماشین، هم موتور.
اما اون سهچرخهی دستدوم رو هیچوقت فراموش نمیکنم؛ باهاش کلی کیف کردم.
راستش تو دنیای بچگی من اصلاً نمیدونستم “نو” و “دستدوم” یعنی چی،
فقط خوشحال بودم از رکاب زدن.
این چیزها رو وقتی بزرگ شدیم یاد گرفتیم.
آدمایی رو میشناسم که امروز چندتا ماشین و موتور دارن،
ولی هنوز از حسرت یه موتور گازین که باباشون براشون نخریدن میگن…
کاش برن تو خاطراتشون بگردن و چیزی پیدا کنن
که همون روزها خوشحالشون کرده بود.
راستی دوچرخهی امروزم هم اکلیل داره،
اما ریز و کم، روی یه سبز کلهغازی که به سن و سالم بخوره.
نه مثل بچگی دنبال قرمز بودم، نه نوار از دستههاش آویزون کردم…
فقط یه قمقمه بستم که تو مسیر آب همراهم باشه،
چون دیگه مثل قدیما تو کوچهها نمیچرخم
که تشنه بشم و برگردم از شلنگ حیاط آب بخورم و دوباره برم بازی.
یه جک هم براش گرفتم که به دیوار تکیه ندم و خط نیفته؛ آخه حیفه! 😅
ولی راستشو بخواین،
هنوز همون حس رکاب زدن و خوشحال بودن، سر جاشه.
«اولین بار که ساسان رو دیدم، توی یه کافه شلوغ بودیم… پر از صدا و هیاهو.
بهش گفتم پادکست رو شنیدی؟ گفت نه، فرصت نکردم!
گفتم خب، میخوام راجع به خوشحالی بگی… خوشحالیهای تو چیان؟
اولش گفت: زیاد نیست…
بعد اولین جملهش این بود:
من خوشحالیم توی دویدنه… واسه همین رفتم سراغ تریلهای بالای ۷۰ کیلومتر، چون اونجا خوشحالیا هم طولانیتر میشه. 🏃♂️✨
غرق لذت تعریف از دویدنها و مسابقهها شد،
تا جایی که مجبور شدم بپرسم: خب، اگه از دویدن نگی چه خوشحالی دیگهای داری؟! 😅
اونوقت تازه یادش افتاد که آره… خوشحالیهای دیگه هم هست.
و شروع کرد از اونا گفتن…»
From the publisher's feed

374 Listeners