خوش حالی

خوش حالی

By بنفشه رحیمیSociety & Culture
Download on the App Store

خوش حالی episodes

  • زنی در باد

    با هم یه باشگاه ورزشی می‌رفتیم و طلا تقریباً اواخر ساعت تمرین من می‌اومد.

    ساکش رو می‌ذاشت زمین و کمی دورتر از بقیه، یه گوشه‌ی باشگاه، هدفونشو وصل می‌کرد و شروع می‌کرد به ورزش.

    از خوب تمرین کردنش معلوم بود که ورزش سال‌هاست جزئی از زندگیشه.

    آروم بودنش توجه من رو جلب می‌کرد، ولی کنجکاو نبودم که کیه.

    آدم حسابی ،ورزشکاری بود و همین برای من کافی بود که نگاهم همیشه از سر احترام باشه.

    یه روز دوستی معرفیش کرد…

    که فلانیه، معروفه!

    ولی احترام من مال قبل‌تر بود.

    نمیدونم از کی به هم سلام کردیم و اولین گپمون چی بود، فقط یادمه درباره‌ی سلامتی بود.

    و حتی نمیدونم دقیقاً کی شد یکی از دوستان ارزشمندم.

    انگار سال‌هاست که می‌شناسمش…

    با دنیایی از تجربه و سرشار از زندگی

    و امروز تمام احترام من را دارد نه برای اینکه کی هست ،برای مسیری که آمده …


    @khoshhalipodcast

    اینستگرام را دنبال کنید هم مهمانها را ببینید و هم قصه های متفاوتی از پادکست بخوانید.

    لطفا ما را با معرفی به دوستانتون حمایت کنید

    1 hr 1 min
  • امیر و یارش؛ مسافران مقصد موفقیت

    امیر از اون آدم‌هاست که وقتی یه چیزی یاد می‌گیره،

    واقعاً خوش‌حال می‌شه

    یه‌جورایی انگار از دل یه سختی،

    یه ستاره پیدا کرده،

    مثل همون شازده کوچولویی که بلد بود وسط اشک‌ها، نور ببینه…

    از اصفهان تا تهران،

    از دانشگاه تا تدریس

    از دلتنگی پدر تا بسته‌شدن چمدون…

    درست وقتی همه‌چی آماده بود برای یه پرواز مهم،

    ترامپ اومد وسط و گفت: «نرو!»

    امیرم گفت: «باشه… ولی من یه بلیط دیگه دارم، به مقصد موفقیت.»

    و‌تصمیم گرفت تنها نره

    یارش هم همراه شد

    که اون‌ور دنیا، غربت یه‌کم کم‌رنگ‌تر باشه…

    حالا امیر و یارش

    تو سالن انتظار فرودگاه زندگی نشستن

    منتظر پرواز شماره ۱۲…

    پروازی که وقتی بلند شه،

    دیگه هیچ‌کس جلوشو نمی‌گیره.

    قصه‌ی امیر فقط قصه‌ی پرواز نیست.

    قصه‌ی یه آدمیه که می‌دونه حال خوبو باید ساخت،باید یاد گرفت…..


    49 min
  • آنیتا دنبال خوش حالی میگرده…هر لحظه

    آنیتا نقاش نشد،

    اما خوب نقاشی می‌کرد.

    شاعر نبود،

    اما قافیه حرفاش درست بود.

    شهرساز نشد،

    ولی برای خودش یه خونه‌ی تازه ساخت.

    انگلیسی‌دون نبود،

    ولی رفت اون سر دنیا و درس خوند.

    آخرشم…

    فکر کنم برای اینکه بهتر دنبال خوش‌حالی بگرده،

    خلبان شد.

    که از اون بالاها بگرده،

    شاید یه‌جایی تو آسمونا گیرش بیاره.

    قصه‌ی خودش رو نگفت،

    ولی یه قصه گفت

    که هم خودش توش بود،

    هم خیلی‌های دیگه…

    28 min
  • گلباغ،با دامنی پر از گُل

    گلباغ اسمشه.

    یه زن کرد، با لهجه‌ی شیرین و صدای بلند و رسا.

    تا حرف زدو دیدمش برای اولین بار رضایتش از زندگی اومد به چشمم..


    نه از کسی گله‌منده،

    نه توی صداش حسرتی شنیده می‌شه.

    می‌دونه زحمت کشیده،

    ولی هیچ‌وقت غصه‌ش رو نخورد.


    هدفش روشن بوده:

    بزرگ کردن پسرش…

    و خوب هم بزرگش کرده.


    گلباغ به هر خونه‌ای که می‌ره،

    زحمت صاحب‌خونه رو می‌بینه

    و براش احترام قائله.


    یه چیزی تو لهجه‌ش، تو غرورش،

    منو یاد مادرای قصه‌های علی‌اشرف درویشیان می‌ندازه…

    از اون زنای کرد که با دست خالی، زندگی می‌سازن.


    و برای من…

    یکی از قوی‌ترین صداهایی بود که تا حالا توی «خوش‌حالی» ضبط کردم.

    ما تو «خوش‌حالی» قصه‌هایی مثل گلباغ زیاد داریم.

    اگه دوست داشتی،

    سابسکرایب کن و مارو به یه دوست معرفی کن.

    🎧 @khoshhalipodcast

    42 min
  • لطفا برای احمد یک قهوه بیارید!

    احمد، صدای بازی بچه‌ها رو دوست داره.

    صدای دویدن، خنده، هیاهوی زندگی…

    می‌گه این صداها، یه چیزایی تو دلش رو آروم می‌کنن.

    نه از جنس منطق مهندسی،

    از جنس زندگی.


    به‌نظر من، احمد شبیه اون خلبانه‌ست توی قصه‌ی مسافر کوچولو؛

    همونی که یه روز،

    وقتی نتونست بره بکشه،

    یه جعبه کشید و گفت:

    «بره‌ت توی اینه.»


    این قسمت، گفت‌وگویی‌ست با کسی که خوش‌حالی‌هاش

    تو جزئیاته؛

    تو صداها، تو حضور،

    تو دیدن آدم‌ها بی‌قضاوت،

    تو خیالِ ساده‌ی یک بره درون جعبه.


    یک گفت‌وگوی خودمانی، در یک کافه،

    با صدای قهوه، و صدای زندگی…

    و شاید

    کمی خوش‌حالی.

    صفحه اینستگرام را لطفا دنبال کنید و قصه های را ببینید.

    @khoshhalipodcast

    📌 پادکست خوش‌حالی با سابسکرایب شما،

    خوش‌حال‌تر می‌شه 😄

    اگه دوست داشتین، ما رو به دوستاتون هم معرفی کنین…

    شاید اونا هم خوش حال بشن!

    🎧 @khoshhalipodcast

    41 min
  • مادر ژپتو

    گاهی یه عروسک فقط یه سرگرمی نیست…

    یه راهه برای نفس کشیدن،

    وقتی دنیا زیادی صدا داره و نمی‌ذاره چیزی بگی.


    این قسمت درباره‌ی کسیه که می‌بافه…

    و شاید ناخودآگاه، داره یه زندگی تازه می‌سازه.

    قصه‌ی «مادر ژپتو» رو بشنو،

    شاید یه جاییش، شبیه خودت باشه.

    22 min
  • چهل سالگی مینا

    گاهی بعضی آدم‌ها سال‌ها دیر متولد می‌شن…

    این قسمت، روایت یکی از اون تولدهاست.


    اولین تجربه‌م در ضبط گفت‌وگو با یک دوست بود.

    میکروفون خوب بود، اما جای ضبط نه… و من خیلی تازه کارم وهنوز دارم یاد می‌گیرم.

    صدای محیط گاهی خودش رو قاطی گفت‌وگو می‌کنه—مثل زندگی که همیشه هم تمیز و بی‌نویز نیست.

    امیدوارم با دل بشنوید چون کیفیت قصه خیلی خوبه.

    این اپیزود طولانی‌تر از همیشه‌ست.

    نه چون نشد کوتاه کنیم، چون دلم نمی‌خواست قصه‌هاش رو کم کنم.

    سادگی و واقعیت گفت‌وگو، بیشتر از هر تدوینی بهم چسبید.

    اگه تا آخرش شنیدین، واقعاً ممنونم.

    مینای این قسمت، یه جورهایی مثل ماهی سیاه کوچولو بود؛

    بعد از سال‌ها، بالاخره از برکه‌ش زد بیرون.

    چون می‌دونست…

    مگه میشه همیشه خوش‌حال بود؟

    مرسی که می‌شنوید و همراهین.

    صفحه اینستگرام که خوشحال میشم دنبال کنید و قصه عکس ها رو بخونید

    @khoshhalipodcast

    46 min
  • مهمان ناخوانده این هفته: جنگ

    در میانه‌ی جنگ

    این قسمت، روایت روزهایی‌ست که آسمان پر از اضطراب است و زمین، بی‌قرار.

    اما هنوز دل‌هایی هستند که برای دیگری چای می‌ریزند.

    از خوش‌حالی گفتن در زمانه‌ی موشک و صدای انفجار، شاید شجاعت بخواهد…

    یا شاید فقط دل بخواهد.

    دلِ ماندن، دلِ شنیدن، دلِ زنده‌ماندن میان غبار.


    🎧 بشنوید—اگر دلتان تنگ شده برای قصه ای ساده، از دلِ روزهایی که ساده نیستند.

    24 min
  • عكس تالس

    خط شکسته بود…

    ولی منو ساخت.

    با همون پیچ‌و‌خم‌هاش، مشق کردن با آواز قیژ قیژِ قلم.

    نه فقط خوش‌خط شدم…

    اهلی شدم؛ با واژه‌ها، با وزنِ شعر، با فارسی.


    خوش‌خطی برای من خوش‌حالی‌ست.

    چه وقتی می‌نویسم

    و چه وقتی فقط نگاه می‌کنم…

    که صفای خط، از صفای دل است.

    21 min
  • خوش رقصی

    ندا را دیدم

    دختری شاد با خنده ای سرکش

    روسری حسابی کیپ با گره ای محکم

    برای گالری کالیگرافی آورده بود

    با اینکه به همکارانم میگفتم بیارن بذارن بعد من میام میبینم و دلم نمیخواد خود هنرمند باشه و من نتونم کارش رو نگه دارم

    اما اینبار نمیدونم چرا دلم خواست قراری بذارن که خودم باشم

    اینقدر شاد بود این دختر از جنس شادی ناب کودکانه و فروتن که بعد از رفتنش فکر کردم چه خوب که دیدمش چقدر زندگی اطرافش جریان داشت

    راستی اون روز بعد از آوردن کار برای گالری که با ماشین خودش بود نزدیک ما یک شاگرد داشت و آدرس هم از من پرسید

    من کنجکاوی نکردم و حدسم شاگرد نقاشی و یا خط بود که داشته باشد

    فکر کنم روسری بستنش من رو گول زد


    18 min

About خوش حالی

From the publisher's feed

روایت هایی واقعی از آدمهایی معمولی، با یک سوال ساده:خوشحالی؟؟

More shows like خوش حالی

پادکست فارسی فیکشن Fiction Podcast by Amin Ardani, Marzieh Sadeqi

پادکست فارسی فیکشن Fiction Podcast

374 Listeners