
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: بلای معلّمی
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
صبح است و گاهِ شادی و هنگام خرّمی
شب از چمن گذشته و گلبرگ، شبنمی
آوازخوان چکاو خوش آهنگ در هوا
گیسوکشان بنفشهی سرمست بر زمی
ریزد نسیمِ گل ز دهانِ سپیدهدم
برکوهسار شادی و بر دشت خرّمی
گسترده مهر جامهی زرّین به تیغِ کوه
فرخنده کرده باغ به فرخنده مقدمی
خرّم کسی که شادی این صبح زآنِ اوست
وز تاب مهر، نیست چو من خاطرش غمی
گامی زند به مستی و آزادی و امید
وز دیوبچگان نبرد رنج همدمی
دو مرگ بود آنچه مرا پیر کرد و کشت
بیدادِ عشق بود و بلایِ معلّمی
گر بستمی به تربیتِ سگ میان خویش
به بود تا به تربیتِ نسلِ آدمی
سگ مردمی به سر برد و آشنا شود
وز آدمی نیاید جز نیش کژدمی
در کشوری که این ثمرِ دانش است و علم
پیداست کآن دیار کجایست و مردمی
نفرین بر آن کسی که در این ره چو من برد
زجری بدین گرانی و اجری بدین کمی!
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
هفتم بهمن ماه ۱۳۲۳ - تهران
از دفتر شعر: پس از یکسال (دیوان حمیدی)
صفحهی ۱۴۳
▨ نام شعر: پس از ده سال
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
باغ منی هنوز و بهار منی هنوز
در چشم من که از گل، صد خرمنی هنوز
امّیدبخش و تازهرخ و شادیآفرین
صبح بهار و صبحدم گلشنی هنوز
در دیدگانت گرمیِ جانبخش باقی است
خورشیدِ نیمروز مه بهمنی هنوز!
یک پیرهن میان تو با روح بیش نیست
روحی هنوز و روحِ به پیراهنی هنوز
ده بار لالهها به گلستان خزان شدند
تو آن بهار من که پر از لادنی هنوز!
در جستن و رمیدن و استادن و نگاه
چون بچّهآهوان همه سحر و فنی هوز
میبینمت که پیشِ من استادهایّ و من
باور نمیکنم که به پیش منی هنوز
دستت بده که گیرم و پرسم ز بختِ کور
کای دیدهی امید! مگر روشنی هنوز؟!
امشب چه شد که باز به یادِ من آمدی؟
باری بیا - اگر چه پی کشتنی هنوز!-
گویی که دوستی همه این بود ای فلان؟
پیداست زین سخن که به من دشمنی هنوز
در عشق من هنوز اگر شبهه میکنی
زن بودهایّ و هر چه که باشد زنی هنوز!
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
از کتاب اشک معشوق - صفحه ۴۱۱
بیست و هفتم دی ماه ۱۳۲۹ - طهران
▨ نام شعر: پادشاه بی تخت
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بر مرگ دکتر لطفعلی صورتگر
ــــــــــــــــــ
این وصفِ او نشد که سخن دلپذیر داشت
یا طبعِ رودکیّو زبانِ جریر داشت
هرگز نداشت خاک بدینسان سخنوری
با آن که قیس داشت که ابناثیر داشت
خلّاق تیرهبختان در حلق او نشست
چون بیهقی هزار سخندانِ چیر داشت
در این فضائلی که به چنگ آرد آدمی
هرکس که بینظیرتر آمد، نظیر داشت
گیتی پس از دقیقی و قطران و بوسعید
چون سعدی و نظامی و حافظ دبیر داشت
گر وصف او بخواهی از من شنو، که او
در جسمِ آدمی جگرِ نرهشیر داشت
هرگز به هیچ بارِ غمی پشت خم نکرد
چون گل به چهره خرّمیِ ناگزیر داشت
مانند صبحِ عید به هر جا که میدمید
بوی بهار داشت روان بشیر داشت
تاریکیاش ز گونه نمیکاست روشنی
در خون سرشته تابش مهرِ منیر داشت
معنای زندهی دو زبان بود و در دو لفظ
کلک و بیان معاینه عود و عبیر داشت
از گوش داشت آنچه جهانی ز دیده داشت
یعنی نبرده رنج، دلِ یادگیر داشت
آن روشنی که مردم از خط تیره یافت
از بخت تابناک ز نورِ ضمیر داشت
گر فیالمثل ز هستی یک بوریا نداشت
پنداشتی که مملکت اردشیر داشت
تا بود پادشاهی بی تاج و تخت بود
در مُلک بینیازی صدها امیر داشت
بر دوش بارِ هیچ تعلق نمیکشید
ز آغاز عمر، بینش سقراط پیر داشت
امروز این کسی که به چیزی نشد اسیر
مرگش به خانه آمد و خاکش اسیر داشت
با آنکه روزگار بسی زاید و بداشت
گهگه چو او بزاید و بس دیردیر داشت
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
▨ نام شعر: در تاریکی
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
خورشید چون سفینۀ سرخی کنار کوه
آتش گرفته بود و شکست و فرو کشید
شب نرمنرم پای ز جنگل برون نهاد
آهسته دشت و بیشه نقابی به رو کشید
آرام رفت دیدۀ گیتی به خواب ناز
تاریکشب پلاس سیاهی بر او کشید
در تیرگی به چشمِ شبآهنگِ شبنشین
چیزی گذشت و ناله ز قعرِ گلو کشید
شاید بر آرزویِ دلِ خستگان گریست
شاید که ناله بر دلِ بیآرزو کشید
شاید که دید پیرزنی را که نان نداشت
یا نغمهها به شادیِ بیگفتگو کشید
درویشِ خسته را به سرِ راه، سگ نشست
سوری امیر داد و یتیمی سبو کشید
دَردی کشید مادری از چشمِ دختری
دردی دگر دلی ز بتی فتنهجو کشید
این تا سحر گریست که دختر گرسنه مُرد
وآن تا سپیده باده به رغمِ عدو کشید
این موی کند و بر سرِ بیمار مویه کرد
وآن بوسه کرد و کامِ دل از جعدِ مو کشید
این جویِ خون سترد ز چشمِ برهنهای
وآن سرو را برهنهبدن پایِ جو کشید
همسایه خورد و سینهی تیهو به گربه داد
مانند گربه، کودکِ همسایه بو کشید
چون دید مرغِ شب که جهان را چه مایه است
پنهان شد و نوای غم از چارسو کشید
جمعی بر آن، که دانۀ طفل یتیم خورد
خلقی بر این، که شیون بر مرگِ شو کشید
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
▨ نام شعر: دو قطره
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
دوشینه بر دو قطرهی اشکم جگر بسوخت
کآهسته از دو گوشهی چشم من اوفتاد
زیرا درآن دو قطره دو دریایِ خونِ دل
جوشید و آتشی شد و بر دامن اوفتاد
اوّل برآن دو قطره دَمِ زندگی دمید
یعنی که عکس آن دو رخ روشن اوفتاد
زآن پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر
در اشک، نقش لاله و نَستَروَن اوفتاد
نرگس گشود چشم میان بنفشهها
بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد
افراغ و نارون همهجا سر بهم گذاشت
انبوه سایه بر گل و بر گلشن اوفتاد
خورشید از خلال درختان به سایهها
چون شعلههای آتش از روزن اوفتاد
برگ چنار باد سحر را بهانه کرد
گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد
جوی از کنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت
وز طول راه بر رخ او شکّن اوفتاد
نرمک نسیم صبح بلرزاند شاخ بید
لرزید دُرّ و در دهن لادن اوفتاد
با لطف و ناز پردهی زرّین آفتاب
از روی برگ گل به سر سوسن اوفتاد
ناگه در این میانه درخشید چشم او
چون آتشی که ناگه در خرمن اوفتاد
وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود
جز او که خود بهپایم با شیون اوفتاد
پیچید گیسوانش بر کتف و گردنش
مانند بندها که در آن پازن* اوفتاد
فریاد کرد و ناله برآورد و گریه کرد
چون دشمنی که بسته بَرِ دشمن اوفتاد
گفت ای نهاده عمر و جوانی بپای من
رحمی که شاخهی گل در گُلخن اوفتاد
آن نوبهار را که تو دیدی خزان رسید
وآن چشم پر غرور ز تابیدن اوفتاد
از هر طرف که مینگرم سوز آتش است
کز آه تو شراره بر این مسکن اوفتاد
وز آنچه بود دست مکافات ماند و من
یعنی پری به دامن اهریمن
▨ نام شعر: تو و خورشید
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
تقدیم به رییس دانشمند دانشگاه تهران جناب آقای پرفسور رضا، که در جواب شعر «معنای عمر» قطعهای ساخته بودند.
ــــــــــــــــــ
گر چشمِ جان ز مهر تو خواندی حکایتی
در دل غمی نماندی و بر لب شکایتی
دانی ز شعرِ نغز تو ام بر زبان چه رفت؟
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
در جسمِ دانش آنکه تو را همچو جان دمید
کرد از کرم ز معجزِ عیسی حمایتی
اکنون تو جای خویشی و خورشید جای خویش
شب را نهایتی و سحر را بدایتی
من ذرهای زمینی و پایانگرفتهام
تو چشمهای فضایی و در حد غایتی
زینروی وصف شعر من است از زبان تو
وصفِ نهایتی ز لبِ بینهایتی
پیش از تو آن که بود که از سرّ کائنات
سنگین، به نثر بیهقی، آرد روایتی؟
وانگه در آن ز گفتهی حافظ کِشد مدام
هر جا که یافت بیتیو در آن کنایتی
بنویس، باز گوی، به امساک مگذران
تشنهست باغ شعر به ابر عنایتی
بنویس تا بداند گیتی زبان ما
شاهنشهی، گرچه ندارد ولایتی
مگذار کین گروه زنخزن فزون کنند
از آنچه کردهاند به عمدا جنایتی
دانی که هرکه را زبان نیست، هیچ نیست
کافیست نکتهای برِ اهل کفایتی
بس رازها نهفتم در زیرِ هر سخن
وان رازها تو خوانی و مردِ درایتی
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
▨ نام شعر: روز ِ گذشته
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
روزِ گذشته خسته و نالان ز پیشِ کوه
رنگِ پریده با رخِ چون زعفران گذشت
فرسوده از گرانیِ باری که میکشید
آهسته همچو مور، به کوهِ گران گذشت
لغزید و نرم رفت و ز رفتن نایستاد
چون شبرُوی که نیمهشب از کاروان گذشت
بر پشتوارهاش که جهانی مَتاع بود
من دیدم آنچه از همهچشمی نهان گذشت
رنگِ گل و نشاط جوانیّ و شور عشق
پنهان نهفته بود و ز صحرا عیان گذشت
میگفت پشتوارهی پُر مشک و پر گُلش
کز نهبِ گلبن آمد از گلسِتان گذشت
چینی دگر به چهرهی درماندگان گذاشت
بار دگر ز غارتِ سیمینبران گذشت
پر بود دامنش ز ورقهای عمرِ خلق
چون بادِ بهمنی که به شاخ خزان گذشت
زیبایی و شکوهِِ جهانی به دوشِ خویش
آسان کشیده بود و به سختی از آن گذشت
من عمر خویش دیدم و بشناختم که او
سی سال راهِ من زد و اندر امان گذشت
بود از فسونِ او که غمِ پیریام رسید
هست از فریبِ او که امیدِِ جوان گذشت
دامان او گرفتم و برداشتم خروش
با سوزشی که آتشِ آن زآسمان گذشت
کآی دزدِ خیرهچشم! خدا را دمی بپای
کز آنچه میبری نه به آسان توان گذشت
عمرِ من است و عمرِ جهانی به دوش تو
آهستهتر؛ که با تو درنگِ زمان گذشت
زین پشتههای پُر گل و سنبل که میبری
بس رنگِ گل که از رخِ چون ارغوان گذشت
هرجا گلی شکفته، خزان دید از تو دید
کز حیلهی تو مهر نماند و اَبان گذشت
بس جعدِ چون شبه که ز گشتِ تو شد سپید
بس مرغِ جان که پر زد و از آشیان گذشت
▨ نام شعر: زندگی
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
زندگی چیست؟ یکی خوابِ پریشانی
که نه پیداش سَری هست و نه سامانی
جنبش بیهدهای درپی موهومی
رفتن بیغرضی از پیِ فرمانی
راه دوری که برقصند و برقصانند
اندر آن راهت غولان به بیابانی
شادی کوتهی و انده بسیاری
خندهی برقی و گرییدن طوفانی
هر زمان آرزویی هیچ زمان وصلی
پس یکی رشتهی طولانی حرمانی
نیمهای طفلی و دژخیمی استادی
نیمهای مردی و شاگردی شیطانی
چند گه ملعبهی شوخی دانایی
چند گه مسخرهی قدرت نادانی
نیز در چشم هوس باغ دلارایی
لیک در زیر قدم خار مغیلانی
روشن از دور سرابی ز گل و سنبل
در پی سنبل و گل جنبش و جولانی
از درازی شب و روز، غم و اندوه
از هوای سمن و لالهی نعمانی
آرزو کردنِ پایان شبان روزان
لاجرم خواستن مرگی و پایانی
کشتن روز و شب و هیچ نیاوردن
کردن از روز و شبان قلعه و زندانی
پای پُر خون و کُلَه خورده* و خِوی کرده
رفتن و رفتن و لغزیدن و تاوانی
به حقیقت به سوی قبر شنا کردن
کورکورانه ز سودایی و نسیانی
پی نزدیک شدن تاختن و دوری
گرم در تاختن و باختن جانی
ره به سر ناشده با سر به زمین خوردن
بر سر مقبرهای در بن ویرانی
زآن سپس قبری و در وی هوسی پنهان
بعد از آن خاکی و پس قصّهی پنهانی
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
از کتاب پس از یکسال - صفحهی ۱۷۱
سوم آبان ماه ۱۳۲۵ تهران
ـــــــــ
پینوشت: کله خورده: مغلوب و مأیوس
▨ نام شعر: صلح نامه
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
هرچه کردم از تو ای شرقی دل من وا نشد
خوب شد دیشب میان ما و دل دعوا نشد
کاغذِ صلح تو را دادم بدو درهمدرید
گفت کو آنکسکه یار این شد و رسوا نشد
هرچه گشتم تا در آن مهرِ تو را جایی دهم
بود از قهرِ تو چندان پر که دیگر جا نشد
تا بر او نام تو بردم گشت سودایی چنان
کانچنان هرگز به عمری پر سر و سودا نشد
عزم کردم تا در او عشق تو را انشا کنم
داد چندان زد که دیگر فرصت انشا نشد
خواستم با دانهی مهر تواش آرم به دام
دانهی گنجشک دام کرکس و عنقا نشد
عهد و پیمان تو بر وی عرضه کردم نعره زد
گفت کاین پوسیدهکاغذ عروهالوثقا نشد
یادش آوردم به مستی، خوشزبانیهای تو
کام او شیرین ز یاد آوردنِ حلوا نشد
نامهات چون حرز کوبیدم به ویرانگاهِ عشق
تکیهگاهِ کاخ ویران هستهی خرما نشد
الغرض ایدوست کار من ز کار دل جداست
من شدم یار تو لیکن این دل دانا نشد
او به بند مهربانیهاست من در بند او
بند او از گردنم یکعمر دیدی وا نشد
خواستی تا سرخط مِهر تو را امضا کنم
پای آن امضا کشیدم لیک این امضا نشد
هرچه با امضای من میبینی و بی مُهر دل
دل از آن برکن که حکمی درخور اجرا نشد
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
▨ نام شعر: طبع خاموش
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
کِلکِ شیرینزبانِ من، صد حیف
سالها میرود که گویا نیست
طبع گوهرفزای من افسوس
دیگر آن بحرِ گوهر افزا نیست
نغمهسازنده مرغِ جانِ مرا
نغز، آن نعمههای شیوا نیست
رفته در خواب بیکران خاموش
آن که چون او بلندآوا نیست
ای گرانمایه طبعِ خستهی من
کهت گهرها به هیچ دریا نیست
خوب کردی که خاموشی، گر چند
بیتوام زندگی مهنّا نیست
رفتی از دستِ من؛ که دانستی
که تو را جایِ ماندن اینجا نیست
هیچکس قدرِ تو چو من نشِناخت
گفتی این یک تن آنقَدَرها نیست
عمرِ من گرچه در هوای تو شد
پایبندِ تو، عمرِ تنها نیست
تو به نازیدن احتیاجت بود
که به جز ناز، کارِ رعنا نیست
ناز کردیّو ناز تو نخرید
چشم کورِ زمان که بینا نیست
من که دانستم احتیاج تو را
مکر گفتم تو را و حاشا نیست
خلق، فرق تو را ز من نشناخت
گفت: مدّاحِ خویش دانا نیست
مردمانِ زمانه کوردلاند
مردگانند، چشمشان وا نیست!
ور نه روزی یکی همی پرسید
که: فلان هست در جهان یا نیست؟
کارِ دنیایِ او بیاراییم
گرچه او پایبندِ دنیا نیست
این نگفتند و این نمیگویند
که کسی جز به فکرِ یغما نیست
کارها را به کاردان ندهند
کاردان نیست، کارفرما نیست!
دورم از خلق و گوشهای تنها
وینچنین گوشهگیر عنقا نیست
دردری آید به دیدنم هر شام
که امیدی مرا به فردا نیست
چون پدیدار نیست بودنِ من
چه غم از آن که طبعِ غرّا نیست!؟
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
از کتاب کالبدهای پولادین شعر - صفحه ۱۲۷
دهم آذرماه ۱۳۲۸ - تهران
From the publisher's feed
اینجا شعرهای دکتر مهدی حمیدی شیرازی را با صدای خودش خواهیم شنید.
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
برای دانلود…