
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: تبعید در وطن
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
تلخرود
تلختر رودی که از اعماق ایران راه میجوید
در بلندیهای ناپیدا
صخرهی سنگ و علف را نیز میشوید.
از گدارِتنگهها و بازپرسیها
تا گلوگاه سياه شهرهای ما
مرزها را، در خطی هموار، میپوید
رو به ماندابی که از ما بود و شاید نه.
سرزمینی یادگار از مردهریگی دور
نامدار از خاک بیرحم است و آبِ شور.
صبحگاه یخ
بلورِ نشرِ بیرنگی
سرخی تاریک
گفتارِ لب سنگی؛
حس انگشتان، که زیر سوزنِ سرما
هر دم از کف مینهد ابزار کارش را...
شرجیِ ساكن
با عرقگیرِ تباهش: روز بیکاری
با عرقچین سیاهش: شام دلتنگی
بارش احلام و رویاهای بیانجام،
در لحاف یادبود دستهجمعی
بستر خوابی که از ما بود و
شاید نه.
روزهای غربت و تبعید در میهن
سالهایی که فقط حقِ شنیدن هست
نه حقِ سخن گفتن
گوش بر افسانههای دلقک و دژخیم
تیکتاک ساعتِ تسلیم
انحلال خاطرات مشترک، در بارش نِسیان..
گو که نپسندند، اما زیستیم آن سان که گویی مقصدی
یا آرزویی نیست
وین خسوفِ روح ما، تاریکی ماه است
زیر مهتابی که از ما بود و
شاید نه.
غرق در آیینهاش، این رود تلخاندیش
آخرین دارایی ما، عكس ما را، میبرد با خویش.
با زمان آغشته دستانِ کبود ما
بارهایبار بیحس گشته از سرما
بارها تاول زده از شعلهی گرما؛
در گمان خود
وضو میسازد از باران پاییزان
شستشوی خاطرات مشترک، با نیّتِ نسیان...
خیره در آبی که از ما بود و
شاید نه.
▨
محمدعلی سپانلو
(شعر در دههی شصت شمسی نوشته شده است)
By Schahrouz4.9
1717 ratings
▨ نام شعر: تبعید در وطن
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
تلخرود
تلختر رودی که از اعماق ایران راه میجوید
در بلندیهای ناپیدا
صخرهی سنگ و علف را نیز میشوید.
از گدارِتنگهها و بازپرسیها
تا گلوگاه سياه شهرهای ما
مرزها را، در خطی هموار، میپوید
رو به ماندابی که از ما بود و شاید نه.
سرزمینی یادگار از مردهریگی دور
نامدار از خاک بیرحم است و آبِ شور.
صبحگاه یخ
بلورِ نشرِ بیرنگی
سرخی تاریک
گفتارِ لب سنگی؛
حس انگشتان، که زیر سوزنِ سرما
هر دم از کف مینهد ابزار کارش را...
شرجیِ ساكن
با عرقگیرِ تباهش: روز بیکاری
با عرقچین سیاهش: شام دلتنگی
بارش احلام و رویاهای بیانجام،
در لحاف یادبود دستهجمعی
بستر خوابی که از ما بود و
شاید نه.
روزهای غربت و تبعید در میهن
سالهایی که فقط حقِ شنیدن هست
نه حقِ سخن گفتن
گوش بر افسانههای دلقک و دژخیم
تیکتاک ساعتِ تسلیم
انحلال خاطرات مشترک، در بارش نِسیان..
گو که نپسندند، اما زیستیم آن سان که گویی مقصدی
یا آرزویی نیست
وین خسوفِ روح ما، تاریکی ماه است
زیر مهتابی که از ما بود و
شاید نه.
غرق در آیینهاش، این رود تلخاندیش
آخرین دارایی ما، عكس ما را، میبرد با خویش.
با زمان آغشته دستانِ کبود ما
بارهایبار بیحس گشته از سرما
بارها تاول زده از شعلهی گرما؛
در گمان خود
وضو میسازد از باران پاییزان
شستشوی خاطرات مشترک، با نیّتِ نسیان...
خیره در آبی که از ما بود و
شاید نه.
▨
محمدعلی سپانلو
(شعر در دههی شصت شمسی نوشته شده است)

7,900 Listeners

2,070 Listeners

1,073 Listeners

1,158 Listeners

180 Listeners

433 Listeners

140 Listeners

146 Listeners

2,958 Listeners

645 Listeners

387 Listeners

518 Listeners

140 Listeners

204 Listeners

66 Listeners