
Sign up to save your podcasts
Or


By Schahrouz
4.9
1717 ratings
The podcast currently has 408 episodes available.
The most played episodes among Podcast App listeners.

▨ نام شعر: هَـ ه ▨ شاعر:رضا براهنی ▨ با صدای: شاعر ♬ پالایش و تنظیم: شهروز ساندکلاد من ــــــــــــــــــــــــ همیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم اما دل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوند زمان کشیده جهان را به توبره و ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگر و بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازد و در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ مینگرد میگرید شبیه من دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و با زبان و چشم بومی من میگرید چراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشم هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل و گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟ هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم، یاپیش الیمدن اگر! و ناگهان کسی از راه میرسد شبیه من: قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده، باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین «دیلیم! دیلیم!» دییَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیم گوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!» زمان کشیده جهان را به توبره زمان کشیده جهان را به توبره یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر! قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!» دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!» و آغلادی قان آغلادی «الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیر سنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدی: «دئمه، من ئولوم!» دئدیم: «یاپیش! یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟» هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل هَلَهم هَلَه هَـ ه بو چنگی «رودکی» چالسین! بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین! تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون و «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون و پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین و چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسین و اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه هَلَهم هَلَهم هَلَه هَلهَل و ایندی من دی ین اولدی و ایندی من دی ین اولدی چالانلاریم منه باخسین باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین و ایندی من دی ین اولدی قان آغلادوخ هامی میز قان آغلادوخ دفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاست دفِ دلِ من از آن گور و گوش کن تو به این توپراق! هزار سال! صدای چالقی از این ویران! هزار سال! یکی به سینه فشرد عکس کهنهای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من! هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه دَهدَهم دَهدَهم دَهدَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میز وَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ و یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سال هامیمیز قان آغلادوخ هامی میز هزار سال هَلَهم هَلَه هَـ ه هَـ مَن ۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران

▨ نام شعر: ویرانهی قرون ▨ شاعر: نادر نادرپور ▨ با صدای: نادر نادرپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ گویی سکوتِ قرنها بود در دخمههای تیرهاش، در آسمانش در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش در بادهایش، در فضای بیکرانش چون نعره برمیداشت باد سرد مغرب گویی که برمیخاست بانگِ ارغنونها آنجا که میافتاد روزی قهرمانی امروز میافتد به خاموشی ستونها آنجا که روزی بال و پر میزد عقابی امروز شبکوریست جنبان در سکوتش آنجا که زلف دختران در پیچ و خم بود امروز، لرزد تار و پود عنکبوتش آن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانها وان رازدارانِ شگرفِ خلوت او آن خندههای باد در بیغولهی شب وان غولها در تیرگی هم صحبت او آن سقفها ، آن پیشخوانها، آن ستونها آن طاقهای ریخته در ظلمتِ شام آن برق چشم گربههای سهمگینروی وان نور اخترها در آفاق شبهفام آن کورهراه بیکرانه راهی که میلغزد به جنگلهای خاموش راهی که میپیچد چو ماری بر تن شب راهی که میگیرد افقها را در آغوش آن شعلههای آتشِ دزدان دریا بر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحل در لابهلای تکدرختانِ زمینگیر در سایههای قلعههای تیرهگوندل اینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگ بار دگر با خندهی پر مایهی خویش من کیستم؟ بیگانهای گمکرده مقصود یا رهروی ناآشنا با سایهی خویش ▨ نادر نادرپور از کتاب چشمها و دستها

▨ نام شعر: آخرین دیدار ▨ شاعر: حسین منزوی ▨ با صدای: حسین منزوی ▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــ این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید. ــــــــــــــــ خاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنت باد، بوی آشنا میآورد از مَدفنت زندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد گر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنت عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز موج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت «آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز! آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت با دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوز خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت صبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بود آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت گل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدرید باد در مرگ تو میزارید و میزد شیونت بیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت {آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت} با تمام سروهایت دیدهام در بوستان با تمام ارغوانها دیدهام در گلشنت نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است در همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنت زندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستم ای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت ▨ حسین منزوی غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی ــــــــــــــــ پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.

▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند ▨ شاعر: معینی کرمانشاهی ▨ با صدای: معینی کرمانشاهی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــ کمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردند جلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردند چنین که رفت دو رنگی و بیمکافاتی مقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردند ز بس که گفتهی باطل ز ما طلب کردند حروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردند به بتپرستیِ ما جلوه آنچنان دادند که قدرِ قبلهنما را ز یادِ ما بردند ز لاشهخواری ما کرکسان، شگفتی نیست گر آستانِ هما را ز یادِ ما بردند چراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتند طبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردند چنان به کینهکشی دادهاند رنگِ شتاب که صبرِ عقدهگشا را ز یادِ ما بردند ▨ رحیم معینی کرمانشاهی مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار از کتاب ای شمعها بسوزید

▨ شعر: لبریختهها ۲۱ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنگاه مزرعه بگذاشتم وز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتم آنقدر که آیینه قفای من میشد افتادم جایی که شیهههای ناتوان افتادند افتاده بودند از بار هر بار ستاره سرخ میشد از پیغام ▨ شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختهها شامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعد چاپ اول: پاریس ۱۳۶۹ ــــــــــــــــــــ ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است
The podcast currently has 408 episodes available.

7,885 Listeners

2,059 Listeners

1,062 Listeners

1,153 Listeners

177 Listeners

434 Listeners

134 Listeners

144 Listeners

2,999 Listeners

42 Listeners

401 Listeners

513 Listeners

136 Listeners

193 Listeners

64 Listeners