
Sign up to save your podcasts
Or


▨ شعر: لبریختهها ۲۱
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنگاه
مزرعه بگذاشتم
وز جذبهی نعلهای ریخته بگذشتم
آنقدر که آیینه قفای من میشد
افتادم
جایی که شیهههای ناتوان افتادند
افتاده بودند از بار
هر بار
ستاره سرخ میشد از پیغام
▨
شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریختهها
شامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعد
چاپ اول: پاریس ۱۳۶۹
ــــــــــــــــــــ
▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم...
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید
▨
اسماعیل خویی
▨ نام شعر: صبح
▨ شاعر: منوچهر آتشی
▨ با صدای: منوچهر آتشی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچه
و خواب رازناک سحرگاهی
در خواند و خیز گنجشکان
با دانههای ارزن برچیده میشود
چهچه
کنار پنجره غوغاییست
و برگهای تاک
بیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرند
و برگهای نخل
بیاشتهای باران
دل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکد
و ماسههای سوخته، سیراب میشوند
...
مرغی کنار پنجره میخواند
و آشیانهی مادهی تبداری
در لابلای برگهای تَر ِ نارنج
در جوشنی ندیدنی ایمن میماند
...
چهچه
کنار پنجره غوغاییست
و مرغ با صدای دلاویزش
زنجیر نقره گرد درختان خانه میبافد
▨
منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷
از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحهی ۶۹
▨ نام شعر: خانهام ابریست
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــ
خانهام ابریست
یکسره روی زمین ابریست با آن
از فراز گردنه خُرد و خراب و مست
باد می پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟
خانهام ابریست اما
ابر بارانش گرفته ست
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
میبرم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش
▨
نیما یوشیج
ـــــــــــــــــــــــ
تذکر اول: نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــ
تذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمهی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛
خانهام ابریست
اما ابر بارانش گرفتهست
یعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفتهست»، باید میگفت: «ابرِ بارانش گرفتهست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود، ناامیدی را اینگونه ابراز میکند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده:
خانه ام ابریست، اما
و این «اما» به ما گوشزد میکند که سطر بعدی، جملهای در نفی جمله اول است.
دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بیبارانی سمبلی از مشکلات اجتماعیست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است:
خشک آمد کشتگاه من
لازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانتداری و اخلاق میدانم، از این مساله پرهیز کردم.
ضمنا گفتیست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است.
▨ نام شعر: با نسیم صبا
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
میخواست ز من باد صبا دوش پیامی
تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی
گفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!
جز آن که بگویم که رسانیش سلامی
ور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!
گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی
حیرتزده از دام سپید و سیه عمر
چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی
افسوس! هنوزش قفس تن نشکسته است
او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی
چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان
چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی
وآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند
اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!
هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست
بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی
زنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفت
آن را که بود رنج قعودی و قیامی!
مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواند
آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی!
در دیدهی او کار جهان مسخره آید
گر مسخرهای باشد در بند نظامی
امروز بدین نکته رسیده است که گیتی
نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی!
رویای فریبندهی لرزان دروغیست
چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!
نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر
با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!
تلخ است به هر حال همه کام و دهانها
چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!
تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هست
آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی!
ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد
کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!
گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر
ای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
دوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیراز
از کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳
▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: Volker Bertelmann
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
تقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآباد
ـــــــــــــــــ
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد
آن که نهالِ نازکِ دستانش
از عشق
خداست
و پیشِ عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی «آری» میمیرد
نه به زخمِ صد خنجر،
و مرگش در نمیرسد
مگر آن که از تبِ وهن
دق کند.
قلعهیی عظیم
که طلسمِ دروازهاش
کلامِ کوچکِ دوستیست.
▨
احمد شاملو - ۱۳۵۲
از دفتر شعر ابراهیم در آتش
▨ نام شعر: تسلی و سلام
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
دیدی دلا که یار نیامد؟
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
وآن صبحِ زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خان را
وآن ضیفِ نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخها ز پایه فرو ریخت
وآن کردهها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان! بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلی به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیر
کز بندت ایچ عار نیامد
زی تشنه کشتگاهِ نجیبت
جز ابر زهربار نیامد
یکّی از آن قوافل پر بار-
- ران گهرنثار نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرّ و بخت یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزرار نیامد
افسوس کاین سفاین حرّی
زی ساحل قرار نیامد
وآن رنج بی حساب تو درداک
چون هیچ در شمار نیامد
وز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد ور آشکار نیامد
چندان که غم به جان تو بارید
باران به کوهسار نیامد
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
فروردین ۱۳۳۵
▨ نام شعر: پیمانهی الستی
▨ شاعر: استاد شهریار
▨ با صدای: استاد شهریار
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیمانهی الستم پیموده شور و مستی
من پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستی
نبض جهندهای با روح بَهیمه پیوند
نفس زکیهای هم، پیوند ِ جام ِهستی
از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات
بند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستی
کرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریایی
با دلشکستگان هم بر بوریا نشستی
ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازان
نازی نمیفروشی دردی نمیفرستی؟
هریک به زخمهی خود ساز ِ تو مینوازند؛
بلبل به نغمهخوانی، مطرب به چیرهدستی
نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس
یک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی
داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغان
چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی
مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُر
وان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی
گر کسوت علائق کندی و بستی اِحرام
لبیک ِ کعبه گفتی، بتهای خود شکستی
با زمره لطایف سر بر بلندی آور
دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی
با زمرهی لطائف، سر بر بلندی آور
دانی که هر پلیدی رو مینهد به پستی
کین ریشهکن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارت
ور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
────── ♪ ──────
متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
▨ نام شعر: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
▨ شاعر: محمدعلی بهمنی
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــ
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین میکند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا میکنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتشها؛ خوشا بر من!
که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی، ها میکنم هرشب
تمام سایهها را میکشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
▨ نام شعر: زن در ایران
▨ شاعر: پروین اعتصامی
▨ با صدای: پروین اعتصامم
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.
_________
زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!
کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود
در عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود
دادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجواب
آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک
در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود
از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان میداشتند
این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود
زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنر
خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود
میوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیک
بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود
در قفس میآرمید و در قفس میداد جان
در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود
بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست
زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رنگ از علم میبایست، شرط برتری
با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود
جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست
عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود
ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد
قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود
سادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرند
گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!
زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبود
عیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بس
جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود
زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس
پاک را آسیبی از آلودهدامانی نبود
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد
وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود
اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان
زآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبود
پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج
توشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبود
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف
چادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود
خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار
ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدای
ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دید
مِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود
▨
پروین اعتصامی
متخلص به پروین
۱۳۱۴
ــــــ
پینوشت: این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنان ایران به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.
From the publisher's feed

7,893 Listeners

2,065 Listeners

1,065 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

48 Listeners

406 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners