
Sign up to save your podcasts
Or


در این نشست مهرزاد میرزایی حکایتهای سی و نهم تا چهل و دوم از مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. حکایتهای ۳۹ و ۴۰ داستان رشد و سیر و سلوک دو تن از شاگردان شیخ بود. در حکایت سی و نه، داستان پیوستن شیخ شمس الدین تفلیسی به خانقاه و پشت پا زدن به مال دینا را از زبان خودش خواندیم و در حکایت چهل درباره خلیفهی شیخ و شاگرد ارشدش، شیخ زینالدین صدقه خواندیم که اگرچه مراتب بالایی از اخلاص و استعداد داشت ولی درشتخو بود و به همین خاطر استادش دائما او را به ریاضتهای سخت تکلیف میکرد. یکبار هم در کشف و شهود نوری از آسمان دید و شخصی از میان نور به او گفت که تو از استادت بالاتری و دیگر به او نیاز نداری ولی بعدا فهمید که او شیطان بوده است. حکایت چهل و دوم هم شیرین بود. استاد اوحدالدین، شیخ رکنالدین سجاسی، که قبلا هم حکایاتی دربارهاش خواندهایم، برادری داشته به نام شهابالدین که از بس بدخلق و عصبی بوده کسی تحمل همصحبتیاش را نداشته و رکنالدین مدتی شاگرد زبدهاش را به خدمت برادر میگمارد. داستانهای اوحدالدین جوان با برادر استادش شیرین و خندهدار است.
در نشست هفتم، مهرزاد میرزایی حکایتهای سی و سوم تا سیو هشتم مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. در حکایت سی و سوم قاضی تاج الدین ارموی شاگردی با رزومه خیلی قوی به شیخ معرفی میکند و اصرار میکند که این را به شاگردی قبول کن. شیخ موکول میکند به استخاره کردن و کشف و مشاهده و در عالم شهود میبیند که این شخص پای سفره کاسه خود را برمیگرداند و چیزی نمیخورد. و بر این مبنا او را رد میکند. بعدا درستی نظر شیخ بر همگان ثابت میشود. در حکایت بعد خدا با فرستادن دو کبوتر و کثیف کردن سجاده درویشی که مزاحم نماز شیخ بوده، احترام او را حفظ میکند در حکایت بعدی شیخ شحنه موصل را از شکنجه نجات میدهد و در بعدی قافله حج را از دست حرامیان نجات میدهد در حکایت سی و ششم شیخ و یکی دیگر از علمای تبریز همزمان پیامبر را به خواب میبینند که به آنها امر میکند قباد میفروش را که تازه مرده کفن و دفن کنند در روایت آخر شیخ و دوستان به مصر میروند و آنجا شاه مصر شخصا کمر به خدمتشان میبندد ولی آنها از ترس این که آلوده دنیا شوند شبانه فرار میکنند
مهرزاد میرزایی در این نشست دو حکایت دیگر از مناقب اوحدالدین کرمانی برایمان خواند. حکایت دور و دراز و کمی هم ملالآور سی و یکم، داستان یکی از شاگردان خاص شیخ است که هوس تجارت به سرش میزند و به رغم مخالفت پدر و مادرش اصرار میکند که باید به بازرگانی به شهری دور برود. در نهایت با تایید شیخ، همراه با دو غلام و بار اقمشه به استانبول میرود. در استانبول اول عاشق دختر وزیر میشود و برای ازدواج با او مسیحی میشود و بعد از مدتی باز به دین اسلام برمیگردد و علاوه بر زنش، پدرزن و قوم و خویشش را هم مسلمان میکند و با خود به روم برمیگرداند. حکایت بعدی داستان ارادت و سرسپردگی شاه اربیل به شیخ است تا حدی که لشکریان حسادت میکنند و زمانی که کوتوال قلعه خزانه شورش میکنند به سلطان میگویند ما به جنگ نمیرویم و شیخ را بفرست! شیخ هم سلطان را ناامید نمیکند و به همراه سیصد مرید بر در قلعه معتکف میشوند و در نهایت برای کوتوال و یارانش اماننامه میگیرند تا تسلیم شوند
در این نشست که بیشتر از معمول طول کشید، مهرزاد میرزایی حکایتهای نوزدهم تا سیام مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. ملاقات با خضر پیامبر در راه حج، ملاقات با محیالدین عربی در مصر و پذیرفتن ناپسری او به عنوان شاگرد و محرم، داستان کنیز ناسازگار و ستیزهجوی شیخ و دختر بیاستعدادی که از او حاصل آمد و روایتهای دیگر را در این نشست میشنوید.
مهرزاد میرزایی در این نشست حکایتهای سیزدهم تا هجدهم از مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند.
در حکایت سیزدهم برای اشاره به دستشویی از کلمه «مُتوَضّا» استفاده کرده بود به معنی وضوخانه که برایمان تازگی داشت و کمی دربارهاش بحث کردیم. در حکایت پانزدهم اشارهای به رابطه حسنه شیخ با خلیفه بغداد مستنصر میشود و در فصل زمستان خلیفه برای اهل خانقاه پارچه و مزد خیاط میفرستد تا از رنج سرما برهند در حکایت شانزدهم که از فتوحات مکی ابن عربی نقل شده است و در آن اوحد الدین کرمانی که هنوز شاگرد رکن الدین سجاسی است در مییابد که استادش قدرت «تصرف» دارد.
در ادامه کتاب حکایتهایی از تصرف خود اوحدالدین هم نقل خواهد شد. حکایت مفصل هفدهم داستان آمنه خاتون دختر شیخ را بازگو میکند و شرح میدهد او چگونه تربیت شد و به چه مقامهایی رسید. در انتهای حکایت اشاره میکند که وی هم اکنون در دمشق است و در هفده خانقاه دمشق «شیخه» است.
مهرزاد میرزایی در این نشست حکایتهای پنجم تا دوازدهم کتاب مناقب را برایمان خواند. در یک حکایت شیخ که از هیاهوی مردم تبریز به تنگ آمده بود در گمنامی به نخجوان سفر کرد و در آنجا انواع بیمهری دید و نامرادی چشید تا بالاخره دو نفر از مریدان غیابیاش او را شناختند و به بزرگان شهر خبر دادند و اعزاز و اکرام کردند. در حکایتهای دیگر شیخ به خدمت خربندگان و روسپیان شهر رفت و آنان را با فروتنی و محبت به راه راست هدایت کرد و جای دیگر با شیخ نجمالدین دایه در گرمابه دیدار کرد و بی آنکه کلمهای بر زبان برانند در سکوت با هم گفتگوها کردند. در حکایت کوتاه آخر هم شیخ از تشابه ظاهری کلمه خیار به عنوان نام میوه و خیار به معنی برگزیدگان به شور آمد و سماع کرد.
مهرزاد میرزایی در جلسه دوم خواندن مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی چهار حکایت برایمان خواند. در حکایت اول شرح میدهد که چطور رکنالدین سجاسی در مکاشفهای اوحدالدین را به عنوان خلیفه و جانشین خود معرفی کرد. در آن زمان اوحد الدین کفشدار خانقاه بود و صوفیان کارهای پست و دشوار را به او حواله میکردند و او هم بی اکراهی انجام میداد. بعد از دو حکایت کوتاه دیگر، در حکایت چهارم خواندیم که شیخ چطور به دنبال غلامش که اسیر گرجیان شده بود به گرجستان رفت و با «تصرف» خود را در دل ملکه آن کشور جا کرد و بالاخره با غلام خود به نزد یاران بازگشت.
کتاب مناقب اوحد الدین کرمانی مجموعهای از داستانهای این عارف و صوفی قرن ششم است. در این جلسه مهرزاد میرزایی کتاب را معرفی میکند و بخشی از ابتدای آن را میخواند که آغاز سرگذشت اوحدالدین است و روایت میکند که او چگونه از زادگاهش جواشیر کرمان آواره شد و در نهایت در بغداد به شاگردی شیخ رکنالدین سجاسی رسید.
#سندباد_نامه #سندبادنامه #ظهیری_سمرقندی #اساطیر_ایران #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#سندباد_نامه #سندبادنامه #ظهیری_سمرقندی #اساطیر_ایران #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
From the publisher's feed

395 Listeners

3 Listeners