این نشست را با خواندن ابیات نظامی در توصیف باغ در بهار آغاز کردیم و چه بیتهای دلنشین و خیرهکنندهای!
لیلی که برای باز شدن دل و کاستن از غم عشق به باغ رفته بود آرزو کرد که کاش در چنین باغی پیامی از دلدار میرسید و داغ غم را از دل میزدود. سخنش هنوز تمام نشده بود (به قول نظامی «ناکرده سخن هنوز پرواز») که آواز رهگذری به گوش رسید که غزلی از گفتههای مجنون میخواند. در این غزل مجنون از رنج و غم خود گفته و از حال لیلی میپرسد.
لیلی از شنیدن غزل به گریه افتاد. در خانه یکی از ندیمگان راز لیلی را به مادرش گفت و مادرش از یکسو نگران بود که دخترش هم مانند مجنون از دست برود و از سوی دیگر نمیدانست که چه چاره کند.
یک روز که لیلی به باغ میرفت جوانی از بنیاسد او را دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد. جوان که نامش ابن سلام بود واسطهای برای خواستگاری فرستاد و پدر و مادر لیلی گفتند که دختر ما «عَرَضی» دارد و کمی درنگ کنید که خوب شود و شما صبر کنید «تا غنچهی گل شکفته گردد / خار از در باغ رُفته گردد»
از آن سو، نوفل که از دلاوران نجد بود گذارش به مجنون افتاد و حکایت او را که شنید از سر جوانمردی خواست که او را به کام دل برساند. پهلوان نزد عاشق رفت و دلش را با افسانههای گرم نرم کرد و او را بر سر سفره خود برد و وعده داد که تو را به وصال دلدارت خواهم رساند.
مجنون با این که باورش نمیشد خانواده لیلی به این وصال راضی شوند ولی به وعده نوفل دلخوش شد و بعد از این که از او میثاقها و سوگندها گرفت، پذیرفت که شیفتگی را رها کند و همراهش برود.
مدتی گذشت و مجنون که همسفرهٔ نوفل بود و آبی زیر پوستش رفت و رنگ و رویش برگشت و جامههای شایسته به تک کرده بود و حتی عمامه هم میبست، بالاخره صبرش تمام شد و نوفل را یاد قولش انداخت.
نوفل لباس رزم پوشید و شمشیر کشید و به در خانه لیلی رفت که یا دختر به مجنون بدهید یا به میدان جنگ بیایید. آخر کار به جنگ بین دو قبیله کشید و خون و خونریزی به پا شد.
در این وسط مجنون که خودش دلیل جنگ بود دعای صلح میخواند و اگر شرمش نمیشد چه بسا بر روی قبیله نوفل تیغ میکشید! و طرفدار جنگجویان قبیله لیلی بود! یک پرسید که ما بخاطر تو داریم تیغ میزنیم و تو چرا یار دشمنی؟ مجنون «گفتا که چو خصم یار باشد / با تیغ مرا چه کار باشد؟» و البته که «چون جان خود اینچنین سپارم / بر جان شما چه رحمت آرم؟»
نوفل که اوضاع را دید و از آن سو هم برای قبیله لیلی نیروی کمکی آمد و داشتند شکست میخوردند، میانجیای پیدا کرد و صلح کردند. مجنون از این تصمیم دلخور شد و نوفل را سرزنش کرد که مگر آن همه عهد و میثاق نکردی که لیلی را به من برسانی؟ نوفل هم گفت که این صلح مصلحتی بود و صبر کن تا لشکر کمکی من برسد تا دوباره دست به شمشیر ببریم.