می‌خوانیم

می‌خوانیم

By Ali GanjeiArtsBooks
Download on the App Store

می‌خوانیم episodes

  • بختیارنامه - ۵ - فرجام کار بازرگان بخت‌برگشته

    در نشست پیش، حکایت بازرگانی که بخت از او برگشت را تا نیمه خواندیم. جایی که پس از بدبیاری‌های بسیار بر لب دریا به عده‌ای غواص برخورد و آنها به حال او دل سوزاندند و خواستند کمکش کنند.

    در این نشست خواندیم که غواصان به نیت کمک به بازرگان به آب زدند و شش مروارید شاهوار صید کردند که همه را به بازرگان دادند ولی چهارتای آنها را در راه دزدان از او ربودند و دو تای دیگر هم در شهر باعث دردسر و به زندان افتادنش شد. در نهایت بازرگان با کمک همان غواص‌ها و شهادت‌شان بر بی‌گناهی‌اش از زندان خلاص شد ولی به این نتیجه رسید که با بختِ برگشته هیچ ترفندی نمی‌توان زد و همین است که هست.

    #بختیارنامه #لمعة_السراج_لحضرة_التاج #ادبیات_فارسی #نثر_مصنوع #داستان_های_ایرانی #فرهنگ_ایران #ادبیات_ساسانی #محمد_روشن #ادبیات_کلاسیک #قصه‌های_کهن

    26 min
  • بختیارنامه - ۴ - داستان بازرگانی که بخت از او برگشت

    در نشست چهارم از خواندن بختیارنامه به اولین حکایتی رسیدیم که بختیار در دفاع از خودش روایت می‌کند. در این حکایت نسبتا بلند که باب دوم کتاب را به خود اختصاص داده است، بختیار داستان بازرگانی را بازگو می‌کند که اهل خطر کردن و دل به دریا زدن بوده اما در اواخر عمر بخت از او برمی‌گردد و هر ترفندی که برای نجات دادن خود از ادبار و بدبختی بکار می‌بندد بیشتر به ضرر او تمام می‌شود.

    یکی از لحظه‌های شیرین این جلسه جایی است که حامد با حضور ذهن شگفت‌انگیزش به یاد آورد یکی از ابیات عربی که در متن خواندیم در عارف‌نامه ایرج میرزا هم آمده است!

     

    #بختیارنامه #لمعة_السراج_لحضرة_التاج #ادبیات_فارسی #نثر_مصنوع #داستان_های_ایرانی #فرهنگ_ایران #ادبیات_ساسانی #محمد_روشن #ادبیات_کلاسیک #قصه‌های_کهن

    49 min
  • بختیارنامه - ۳ - بدبیاری بختیار و گرفتار شدنش

    بازرگانی که بختیار را دستگیر کرد از او خوشش آمد و به فرزندی پذیرفت و نامش را خداداد نهاد. چندی بعد خدای‌داد که به نمایندگی از بازرگان متاعی به کاخ شاه برده بود نظر شاه را جذب کرد و او از بازرگان خواست که این فرزندخوانده‌اش را به او بدهد و طبعا بازرگان هم پذیرفت و شاه نام او را بختیار گذاشت. کار بختیار در بارگاه شاه به مدد تلاش و کوشش و بخت و اقبالش به سرعت بالا گرفت و از آخورسالاری به خزانه‌داری رسید ولی شبی در مستی به اشتباه به خلوتسرای شاه رفت و بر روی تخت او خوابش برد. شاه از دیدن بختیار در خلوتش برآشفت و بدگمان شد که نکند او با کسی از اهل حرم سر و سری دارد و وزرا که به بختیار حسادت می‌کردند هم بر آتش خشم شاه دمیدند و بختیار به زندان افتاد و در انتظار مجازات است

    #بختیارنامه #لمعة_السراج_لحضرة_التاج #ادبیات_فارسی #نثر_مصنوع #داستان_های_ایرانی #فرهنگ_ایران #ادبیات_ساسانی #محمد_روشن #ادبیات_کلاسیک #قصه‌های_کهن

    42 min
  • بختیارنامه - ۲ - به دنیا آمدن بختیار که فعلا نامش خداداد است

    بختیارنامه را تا آنجا خوانده بودیم که شاه سیستان دختر سپهسالارش را دید و در نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق او شد و بی آن که منتظر اذن پدر شود، و به رغم توصیه همراهان به صبر، او را عقد کرد.

    در این قسمت خواندیم که سپهسالار اگر چه به ظاهر ابراز خوشحالی می‌کرد و تهنیت بزرگان مملکت را با روی خوش می‌پذیرفت ولی در دل از شاه متنفر شده بود و حس می‌کرد که شاه با اجازه نگرفتن از او، وی را تحقیر کرده است. در نهایت هم با همدستی دیگر بزرگان لشکر شورش کرد و شاه که عرصه را تنگ دید با ملکه باردارش فرار کرد و به قصد کرمان به صحرا زد.

    بختیار، که کتاب نامش را از او گرفته است، پسر همین شاه و دختر اسپهسالار است که در همین سفر فرار به دنیا آمد و شاه و ملکه‌اش با چشمی اشک و چشمی خون او را بر سر چاهی رها کردند اما شاه قطعه‌ای جواهر بر بازوی او بست.

    در نهایت شاه به کرمان رسید و با استقبال گرم شاه کرمان روبرو شد و با کمک او ملک سیستان را پس گرفت و اهل غوغا را تار و مار کرد اما غم فرزند گم شده بر دل او و ملکه سنگینی می‌کرد. از آن سو بختیار را جماعتی از دزدان پیدا کردند و رئیس‌شان از وجناتش فهمید که باید بزرگ‌زاده باشد و کمی بعد با دیدن جواهر بازویش مطمئن شد. اسم او را خدای‌داد گذاشت و به فرزندی پذیرفت و بعدا به کار دزدی گمارد.

    بعد از مدتی خدای‌داد و گروه دزدان به کاروانی زدند که همه کارآزموده و جنگی بودند و تار و مار شدند و خدای‌داد اسیر شد.

    #بختیارنامه #لمعة_السراج_لحضرة_التاج #ادبیات_فارسی #نثر_مصنوع #داستان_های_ایرانی #فرهنگ_ایران #ادبیات_ساسانی #محمد_روشن #ادبیات_کلاسیک #قصه‌های_کهن

    1 hr 3 min
  • بختیارنامه - ۱ - مقدمه و آغاز داستان

    در این جلسه و دوازده جلسه بعد #بختیارنامه را از تصحیح مرحوم روشن می‌خوانیم. طبق معمول چند دقیقه‌ آغازی داستان به معرفی کتاب و تصحیحش می‌گذرد و سپس خواندن متن را از پیشگفتار شروع می‌کنیم.

     

    #بختیارنامه #لمعة_السراج_لحضرة_التاج #ادبیات_فارسی #نثر_مصنوع #داستان_های_ایرانی #فرهنگ_ایران #ادبیات_ساسانی #محمد_روشن #ادبیات_کلاسیک #قصه‌های_کهن

    1 hr 5 min
  • مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی - ۱۳ - خربزه خوردن شیخ در عین چشم‌درد

    در این نشست مهرزاد میرزایی حکایت‌های شصت و ششم تا آخر از کتاب مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. حکایت ۶۷ که دیدار شیخ با علی حریری در حمامی در مصر را شرح می‌کند عجیب و مسخره است. حکایت‌های دیگر این نشست معمولا حکایت‌های کوتاه بودند از کرامات شیخ و مروت او در حق دوران و نزدیکان.

    در انتهای نشست مهرزاد توضیحاتی درباره شخصیت و آثار اوحدالدین کرمانی داد.

    28 min
  • مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی - ۱۲ - جانشینی شیخ شهاب‌الدین سهروردی در بغداد

    در این نشست مهرزاد میرزایی حکایت‌های پنجاه و نهم تا شصت و پنجم از مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. حکایت بسیار بلند ۶۴ داستان فوت شیخ شهاب‌الدین سهروردی در بغداد و کشمکش‌های پیچیده بر سر جانشینی او است. حکایت نسبتا بلند ۶۵ هم داستان درگیری دو برادر بر سر تاج و تخت است و مژده شیخ به برادر زندانی که به زودی بر سر تخت خواهد نشست. بقیه حکایت‌ها داستان‌های کوتاهتری هستند از اخلاق حسنه و مروت شیخ یا گفتگوهای او با مسیحیان ارمنی ساکن ماردین و آمِد.

    1 hr
  • مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی - ۱۱ - غلام سلطان شروان در دام جاذبه شیخ

    در این نشست مهرزاد میرزایی حکایت‌های پنجاه و سوم تا پنجاه هشتم از مناقب اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند.

    حکایت ۵۳ ذکر نام و القاب چهار شیخ بزرگ دیگر است که اوحدالدین اجازه داد روی سجاده‌اش نماز بخوانند. القاب مسجع این چهار شیخ خواننده را یاد تذکره الولیاء می‌اندازد و حتی یکی دو لقب عینا از کتاب عطار کپی شده اند.

    حکایت ۵۴ اشاره‌ای دوباره به جمال‌بازی شیخ و علاقه‌اش به پسران خوبرو می‌کند و نکته‌ای هم اضافه می‌کند که هر وقت شیخ پسری زیبا می‌دید با جاذبه‌اش او را به سلک مریدان و معتقدان خود می‌کشید. در سفر شروان، سلطان که دلبسته غلام‌بچه‌ی زیباروی خود بوده و می‌ترسیده با آمدن شیخ غلام از دستش برود، سعی می‌کند او را از مسیر اوحدالدین دور نگه دارد اما سرنوشت چیز دیگری رقم زده بوده و نه تنها غلام که خود سلطان هم جذب شیخ می‌شود. این رابطه تا مرگ سلطان ادامه می‌یابد و اوحدالدین مرثیه‌ای عربیزه برای او می‌سراید که در انتهای حکایت ذکر شده است

    در حکایت ۵۵، شاگرد برتر شیخ یعنی زین‌الدین صدقه با عده‌ای هجوگو تند برخورد می‌کند اما شیخ این رفتار را نمی‌پسندد و هجوگویان را با مروت خودش شرمنده می‌کند

    حکایت بسیار کوتاه ۵۶ به نوعی مقدمه حکایت ۵۸ است و بطور خلاصه یادآوری می‌کند که شیخ با مقام بالای عرفانی‌اش هم زمین و هم زمان را طی می‌کند.

    در حکایت ۵۷ حکایت مردی را می‌خوانیم که «گند بغل» داشت و اهل خانقاه از دستش عاصی شده بودند و شیخ اول سعی می‌کند بطور غیر مستقیم او را وادار کند که خوشبوکننده بزند ولی وقتی زیر بار نمی‌رود تعارف نمی‌کند و مستقیم به او بوی بدش را گوشزد می‌کند.

    حکایت عجیب ۵۸ ذکر می‌کند که شیخ غیر از طی زمین و زمان به مقام انسلاخ و طوام هم رسیده بود. انسلاخ حالتی است که شخص می‌تواند خود را مثل واتو-واتو تکثیر کند و در یک زمان در چند مکان مختلف باشد. طوام هم حالتی است که جسم شخص بزرگ می‌شود و خانه‌ای که در آن است را بطور کامل پر می‌کند.

    41 min
  • مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی - ۱۰ - ریش نسوز شیخ

    از چهار حکایتی که مهرزاد میرزایی در این نشست برایمان خواند، اولی، یعنی حکایت ۴۹ از مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی از همه بانمک‌تر بود و حکایت آخر، یعنی حکایت ۵۲، به دلیل اشاره‌ای که به سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه داشت از همه گیراتر!

    در حکایت‌های قبلی هم خواندیم که نقطه ضعف شیخ نظربازی و علاقه‌اش به پسران صاحب جمال بود. در حکایت ۴۹ در یک مجلس سماع که پسران زیبایی هم حضور دارند شیخ دامن از کف بداد و دستار از سر انداخت و به اصحاب و پسران هم گفت که دستار بیندازند و مشغول سماع شد و عده‌ای از منکران این کار به نظرشان سخیف آمد و شیخ را مسخره کردند و او هم برای نشان دادن مراتب و مقامش ریشش را روی شعله آتش گرفت و وقتی که نسوخت منکران دست از انکار برداشتند و بر دست و پای شیخ افتادند.

    در حکایت بعد شیخ به عنوان رسول خیلفه از بغداد به آذربایجان رفت تا برای اتابک اوزبک پیغام ببرد که نماینده او در همدان، منگلی، خیلی برای اهل بغداد دردسر درست می‌کند و کاش اتابک شر او را کم کند. شیخ پیغام خلیفه را رساند ولی خودش بطور شفاهی به اتابک گفت که این کار را نکن و کاری به کار منگلی نداشته باش. خبر این ابتکار دیپلماتیک را جاسوسان به خلیفه رساندند ولی شیخ در پاسخ عتاب او جوابی داد که نشانه عمق استراتژیک نگاهش بود و جایگاهش در نزد خلیفه بالاتر رفت.

    در حکایت پنجاه و یک شیخ از خواجهٔ اخلاط که در مستی شهر را به روسپی‌ای بخشیده بود نکته گرفت و در پاسخ دهی و زمینی برای ساخت خانقاه و تامین مخارج آن هدیه گرفت.

    در حکایت آخر هم شیخ که برای دیدن نجم‌الدین کبری به خوارزم رفته بود برای نشان دادن مقام و مرتبه‌اش خادمی را با زنبیلی نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد که به سلطان بگو مهمانی آمده و این زنبیل را فرستاده و می‌گوید این را پر از زر کن. سلطان علاوه بر هزار دینار زر پسر خود سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه را که نوزاد بود را هم درون زنبیل گذاشت و نزد اوحد‌الدین (که هنوز کسی نامش را نمی‌دانست) فرستاد و او هم زر را بر سر کودک نثار کرد و او را دعا کرد و مژده داد که پادشاهی بزرگ به او به ارث می‌رسد و جهادهای بزرگ با کفار می‌کند ولی در نهایت در جوانی به شهادت از دنیا می‌رود.

    30 min
  • مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی - ۹ - شیخی که به جای آب، انار می‌خورد

    در این نشست مهرزاد میرزایی حکایات ۴۳ تا ۴۸ از مناقب شیخ اوحدالدین کرمانی را برایمان خواند. حکایت ۴۳ داستان سرگذشت احمد نخجوانی است که به حج می‌رود و در مکه مجاور می‌شود اما به خاطر بیماری به افلاس می‌افتد و از سر بیچارگی به راهنمایی بزرگی تمام سه دیناری را که برایش باقی مانده بود را به شریف حرم می‌دهد تا اجازه دهند او شب درون خانه کعبه بماند و عبادت کند. آنجا با صوفی‌ای که از دیوار رد شده بود و به داخل آمده بود آشنا می‌شود و همراه او با طی‌الارض به خانه‌اش در نخجوان بازمی‌گردد و در نهایت می‌فهمد که خود این صوفی تازه یکی از مریدان اوحدالدین است و قرار است خود او هم به واسطه یکی دیگر از شاگردان جذب فرقه او شود. در حکایت ۴۴ شیخ از دانستن این که زنان صوفی (به قول متن فقیرگان) هم مخفیانه به مجلس سماع آمده‌اند و رقص بی‌خرقه و دستار صوفیان را دیده‌اند عصبانی می‌شود و به این زنان که لباس‌شان را برای تبرک نزد او فرستاده بودند پاسخی نمادین می‌فرستد. در حکایت ۴۵ با شیخ عجیبی آشنا می‌شود که ادعا می‌کند شش سال است به عنوان ریاضت آب نوشیدن را ترک کرده است و به جایش انار می‌خورد و او را قانع می‌کند که این کارش به راهنمایی شیطان بوده است و او را به آب خوردن بازمی‌گرداند در حکایت‌های کوتاه ۴۶ تا ۴۸ هم شیخ به یاد یاران می‌اندازد که با خضر نبی دیدار منظم دارد و از برنامه‌های ملاقات او آگاه است و با یک مدعی دیگر هم کمی استدلال عقلی می‌کند بر سر این که چرا خدا کارها را از مجرای خودش انجام می‌دهد و در نهایت به یاران می‌گوید که اگر ضعف نداشت و به دیدار پسران خوبرو مایل نبود لابد مقامش خیلی بالاتر از این بود که هست و جبرائیل امین افسار اسبش را می‌کشید.

    41 min

About می‌خوانیم

From the publisher's feed

چند سالی است که ما دو شب در هفته دور هم جمع می‌شویم و متونی که از ادبیات فارسی دوست داریم را می‌خوانیم و معنی می‌کنیم و به بحث می‌گذاریم.

More shows like می‌خوانیم

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه by Banafsheh Taherian

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه

395 Listeners

پادکست فارسی اكوكست/Echocast by Faranak AmirEbrahimi

پادکست فارسی اكوكست/Echocast

3 Listeners