
Sign up to save your podcasts
Or


#نظامی #خمسه #مخزن_الاسرار #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#تاریخ_سیستان #گرشاسب #اساطیر_ایران #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#نظامی #خمسه #مخزن_الاسرار #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#نظامی #خمسه #مخزن_الاسرار #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#نظامی #خمسه #مخزن_الاسرار #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
در نشست چهارم و پایانی باب ششم مرزبان نامه خواندیم که آهو به نمایندگی از شکاریان به درگاه سگ آمد و با زیرک و زروی گفتگویی کرد و داستانهای پندآمیزی رد و بدل شد و شکاریان هم به درگاه زیرک پیوستند و سگ شاه شد.
#ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل #مرزبان_نامه #معرفی_کتاب
#تاریخ_سیستان #گرشاسب #اساطیر_ایران #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
#نظامی #خمسه #مخزن_الاسرار #ایران #فارسی #ادبیات_فارسی #کتاب_صوتی #متن_کامل
نشست پیش آنجا تمام شد که زروی داشت پیش از شاه شدن زیرک خواستههایش را از او مطرح میکرد. آخرین خواستهاش این بود که زیرک با تانی و تامل تصمیم بگیرد و عواقب هر کاری را بسنجد.
در این رابطه داستان کفشگر و زن دیبافروش را حکایت کرد که این هم داستان سخیفی است. دیبافروشی بود که زنی زیبا داشت. آنقدر زیبا که نقشبندان چین از دیباچه رخسارش نسخه زیبایی میبردند! دیبا فروش که آدم سادهای هم بود یک روز به بازار رفت و دید مردی زغن میفروشد. پرسید که این مرغ چه هنری دارد؟ گفت هر چیزی که در خانه ببیند به کدخدای خانه باز میگوید!
دیبافروش مرغ بیهنر را خرید و در خانه گذاشت تا مواظب زنش باشد. زن از آن طرف با کفشگری سر و کاری داشت. در ملاقاتشان زن به کفشگر گفت که مبادا جلوی این زغن کاری کنی که به شوهرم میگویم. کفشگر به سفاهت زن خندید و قول داد که نه تنها جلوی زغن با زن بخوابد بلکه کارش که تمام شد آلتش را به منقار مرغ خبرچین هم بمالد!
این کار را که کرد زغن گرسنه آلتش را با نوک و چنگش گرفت. کفشگرپسر که داشت بیهوش میشد به زن گفت تو هم کمی آلتنمایی کن بلکه زغن از من دست بردارد. زن از سر نادانی دوباره به توصیه فاسقش عمل کرد و زغن با چنگ دیگرش فرج زن را هم گرفت و رسوایی به بار آمد.
در حالی که زیرک و زروی داشتند این سخنهای حکیمانه و پندآموز را رد و بدل میکردند کبوتری هم بالای درخت نشسته بود و داشت حرفشان را گوش میکرد. کبوتر با خودشان گفت اینها با این کیاست و فراستی که دارند حتما دنیا را به اتفاق میگیرند و چه بهتر که من همین الان که قیمت سهامشان بالا نرفته است بخرم که سود کنم.
بز و سگ از پیوستن کبوتر به دربار در حال تاسیسشان استقبال کردند و تصمیم گرفتند که او را به سفارت نزد مرغان بفرستند تا آنها را به پادشاهیشان دعوت کند. پرندگان بی چک و چانه دعوت کبوتر را پذیرفتند ولی در ماموریت بعدی، چرندگان (به قول متن: شکاریان) تصمیم گرفتند که پیش از تصمیمگیری آهویی را به عنوان نماینده به دربار بفرستند تا اوضاع را بسنجد.
تا اینجای باب ششم مرزباننامه که خواندیم، زروی زیرک را توجیه کرده که به جای برگشتن پیش چوپان بکوشد تا شاه جانوران شود و زیرک هم بعد از انکار بسیار بالاخره پیشنهاد بز را پذیرفته است.
بعد از پذیرفته شدن پیشنهادش، زروی به سگی که قرار است شاه حیوانات شود گفت بعضی قول و قرارها هست که وقت مطرح کردنشان اکنون است که تو هنوز به قدرت نرسیدهای. از جمله از او قول گرفت که وقتی به قدرت رسید سخن هیچ بدخواهی را در حق او نشنود چون بدگویی حتی اگر شنونده باور نکند باز هم اثری بر دل او خواهد گذاشت.
در همین راستا داستان موش و گربه را حکایت کرد که داستان بلندی است و نیم بیشتر این نشست را مشغول خواندنش بودیم. در داستان موش و گربه، وقتی موش میبیند که گربه از گرسنگی به حال مرگ افتاده با خود فکر میکند که این فرصت مناسبی است برای این که با هدیه کردن غذا دل گربه را به دست بیاورم و عمری از دست او آسوده باشم و همین کار را هم میکند و میان آنها دوستی و محبتی شکل میگیرد اما خروس که دوست قدیمی گربه بوده به این رابطه حسادت میکند و پیش گربه بدگویی از موش میکند و آخر سر جان موش را به باد میدهد.
درخواست بعدی زروی از زیرک آن است که وقتی به قدرت رسید احترام او را نگاه دارد و خصوصا در حضور دیگران قدر و منزلت او را به رخ حضار بکشد و در این رابطه داستان زاغ و بچهٔ خویش را حکایت میکند.
زاغ دختر بسیار زیبایی داشت و جغدی به خواستگاری او آمد. مادر به دخترش گفت به همین جغد شوهر کن که هیچ هنری ندارد که به آن تفاخر کند و تا آخر عمر افسارش دست خودت خواهد بود. دختر گفت اگر شوهری کنم به این بیهنری سرم را جلوی دوست و آشنا چطور بلند کنم؟
درخواست بعدی زروی آن بود که زیرک بداند که وقتی به پادشاهی رسید دیگر بز که چاکر او است همه حرفی را نمیتواند با او در میان بگذارد و داستان مرد مسافر با درخت مردم پرست (یعنی درختی که پرستیده میشد) را حکایت کرد. این هم داستان عجیبی بود. مرد مسافری به سرزمینی رسید و دید که مردم درختی را پرستش میکنند. تبر برداشت که درخت را قطع کند و به نزدیک آن که رسید درخت به حرف آمد و گفت که اگر مرا قطع نکنی هر روز در فلان موضع یک بدره زر برایت میگذارم. یک هفتهای هم این کار را کرد و روز هشتم مرد که به جای همیشگی رفت کیسه زر را ندید و دوباره تبر به دست به سراغ درخت رفت. اینبار درخت گفت دیدی که میتوانم به تو نفع برسانم؟ از ضرر رساندن هم عاجز نیستم. برو پی کارت!
From the publisher's feed

395 Listeners

3 Listeners