داستان زال و رودابه از آنجا آغاز میشود که به سام جهانپهلوان که فرزندی نداشته است، مژده میدهند که پسری در پردهسرایش زاییده شده است که
تنش نقرهی پاک و رخ چون بهشت / بر او بر نبینی یک اندام زشت از آهو همان کش سپیدست موی / چنین بود بخت تو ای نامجوی
جهان پیش چشم سام تیره و تار شد و گفت که کودک را ببرند و پای کوه قاف بیندازند تا خوراک ددان شود.
از قضا سیمرغ که به شکار آمده بود کودک را دید و مهرش به دلش افتاد و او را برگرفت و با کودکان خود بزرگ کرد.
چند سال بعد سام که خوابی دیده بود به جستجوی پسرش آمد و جوان رشید و شاهواری دید در خانه سیمرغ و او را با خود به شهر برد.
منوچهر شاه هم زال را دید و پسندید و سفارش او را به پدرش کرد. در غیاب سام که به جنگ دیوان به کرگساران میرفت، زال شاه زابلستان شد.