اسکندر وقتی پیروزمندانه از جنگ زنگ باز گشت ابتدا شهر اسکندریه را بنا کرد و سپس به یونان برگشت و برای همه سران از جمله دارا، فتحنامه و هدیه از غنایم فرستاد.
دارا که به پیروزی اسکندر حسد برده بود به سردی با فرستادهاش برخورد کرد و فرستاده هم اسکندر را از این واکنش سر آگاه کرد.
روزی که اسکندر به صحرا رفته بود دو کبک را دید که با هم آویختهاند و پیش خود فال زد که یکی از کبکها خودش است و دیگری دارا و منتظر ماند که ببیند کدام یک در جنگ پیروز میشوند. کبکی که به فال خودش گرفته بود در جنگ پیروز شد ولی بلافاصله پس از این پیروزی به هوا پرید و عقابی شکارش کرد!
اسکندر کل این ماجرا را اینطور تعبیر کرد که بر دارا پیروز خواهد شد ولی پس از آن چندان زنده نخواهد ماند که از فتحش بهرهای ببرد.
پس از این گفت از یک کوه پیشگو هم پرسیدند که عاقبت جنگ اسکندر و دارا چه خواهد شد و کوه هم فال کبکها را تایید کرد. در نهایت اسکندر با بزرگان انجمن هم رای زد و با تایید آنها آماده جنگ با دارا شد.