
Sign up to save your podcasts
Or


ادامه داستان سلسله سامانیان را از دستگیری عمرو لیث تا پایان کتاب در این نشست خواندیم
داستان باب چهارم مرزبان نامه مربوط به زمانهای خیلی قدیم است. آنقدر قدیم که هنوز دیوها (اجنه) در کنار مردمان زندگی میکردند و به مغاکهای تاریک پناه نبرده بودند.
در این زمان در شهر بابل دانایی باایمان ظهور میکند و مردم را به راه راست هدایت میکند و عرصه چنان بر دیوها تنگ میشود که به نزد رئیسشان، دیو گاوپای، شکایت میبرند و از او میخواهند که شر این عالم را از سرشان کم کند.
دیو گاوپای اول با سه وزیرش مشورت میکند. اولی میگوید که الان بخت از ما برگشته و در طالع این دانا است و بهتر است که غیر از صبر کردن هیچ کاری نکنیم. دومی میگوید درست است که باد سرنوشت موافق کار ما نمیوزد ولی دست روی دست گذاشتن هم غلط است و باید به جنگ او برویم. سومی میگوید که در دو غلط میگویند و باید زاهد را وسوسه کنیم تا به لذتهای دنیوی آلوده شود و منحرف شود و مردم از او روی بگردانند.
دیو بعد از این که سخن هر سه وزیر را شنید گفت که نه! رای من این است که با این عالم مناظره کنم و او را در مناظره شکست دهم و آبرویش را ببرم که مردم از دورش پراکنده شوند. هر چند هم که سه وزیر نصیحتش کردند که این رای ثواب نیست و تو از پس مناظره با این دانا برنمیآیی، به خرجش نرفت.
در گفتگوی دیو با دستورانش سه داستان هم حکایت شد.
داستان «پسر احول میزبان» شبیه همان داستان مثنوی است که استاد به شاگرد احولش میگوید برو آن شیشه را بیاور و شاگردش میپرسد که از آن دو شیشه کدام را بیاورم. اینجا داستان ظرافتهای بیشتری دارد و قابل درک است که چرا پدر به پسر احولش میگوید که برو شیشه را بشکن.
داستان «مهمان با خانه خدای» کمی سخیف است. در یک شب زمستانی برزگری مهمان دوستی بوده و به همراه زن میزبان سه نفری پایشان را در تنور گذاشته بودند که گرم شوند. میزبان متوجه میشود که لباس زنش چاکی دارد که عورتش نمایان است و سعی میکند با چوبی چاک را بپوشاند که زنش هول میشود و تیزی هم میدهد.
داستان سوم را نشست بعد خواهیم خواند.
داستان برآمدن سامانیان را در این نشست خواندیم با تاکید بر رقابت و کشاکش بین امیر نصر و امیر اسماعیل و در نهایت مسلط شدن اسماعیل بر بخارا و گرفتن کل خراسان و ماوراءالنهر پس از مرگ برادر و در نهایت شکست دادن عمرو لیث و آغاز سلسله سامانیان.
ملک اردشیر دخترش را به عقد دانای مهرانبه، که زاهدی بوده است، در میآورد. بعد از مدتی به دامادش پیشنهاد میکند که میخواهی خانه بزرگتر به تو بدهم؟ دانای مهرانبه در بیست صفحه تکگویی توضیح میدهد که چرا دنیا به هیچ درد نمیخورد و خانه بزرگتر چیز بدی است.
مقنع که سر و صورتش را میپوشاند و چیزهایی از علوم مختلف از جمله شیمی میدانست دعوی پیغمبری و خدایی کرد و مدتها بزرگترین دغدغه فاتحان مسلمان خراسان و ماوراءالنهر بود. این فصل غیر از این که خلاصه کوتاهی از ظهور و سقوط سپیدجامگان ارائه میکند، روایتهای عجیب و غریبی هم درباره انواع جنایتها و رسوم عجیب و اشتراک گذاشتن زنان و ... دربارهشان ذکر میکند که نباید چندان جدی گرفته شوند.
From the publisher's feed

395 Listeners

3 Listeners