در این نشست نسبتا کوتاه حدود ۱۲۰ بیت باقیمانده از مقدمه شرفنامه اسکندری را خواندیم و از جلسه دیگر اصل داستان را شروع میکنیم.
نظامی ابتدا خلاصهای از شخصیت، دستاوردها و فتوحات اسکندر را در حدود شصت بیت بازگو میکند. طبق این روایت اسکندر در بیستسالگی شاه شد و در بیست و هفت سالگی به پیامبری مبعوث شد.
پیش از این هم در ابتدای مقدمه گفته شده بود که اسکندر سه وجه دارد: شاه و پیامبر و حکیم؛ و نظامی قول داد به هر سه وجه او بپردازد.
در دستاوردهای اسکندر بجز جهانگیری و بنا کردن شهرها و رسمهای نو، به این هم اشاره میشود که او تمام ربع مسکون را مساحی کرد. اشاره جالبی هست به این که هر جا سر راه مساحان دریایی بود آن را هم با تکنیک جالبی مساحی میکردند:
و گر راه بر روی دریاش بود / طریق مساحت مهیاش بود دو کشتی به هم بازپیوسته داشت / میان دو کشتی رسن بسته داشت یکی را به لنگرگه خویش ماند / یکی را به قدر رسن پیش راند دگرباره این بسته را پای داد / شتابنده را در سکون جای داد
در انتهای این «ورق» نظامی اشارهای هم میکند که بعضی افسانهها درباره اسکندر با عقل جور در نمیآیند و او از روایت آنها صرفنظر کرده است.
بعد از خلاصه سرگذشت اسکندر، نظامی در ابیات بسیار بسیار شیرین و دلنشینی از این میگوید که چطور شد دست به سرودن اسکندرنامه یازید.
بخش «رغبت نظامی به نظم شرفنامه» با ابیات بینظیری در وصف بهار آغاز میشود که شاعر خطاب به باغبان سروده است که اکنون که «نظامی به باغ آمد از شهربند» چگونه باید بستان را بیاراید که دلپذیرتر باشد. پس از این از چهار منظومهای که پیش از این سروده است یاد میکند و در انتها میگوید آن آب حیاتی که اسکندر یافته بود شعر من است که او از از پس قرنها زنده کرده است!
پس از دورهایی که بگذشت پیش / کنم زندهش از آب حیوان خویش