می‌خوانیم

می‌خوانیم

By Ali GanjeiArtsBooks
Download on the App Store

می‌خوانیم episodes

  • لیلی و مجنون - ۹ - پاسبانی کردن وحوش از مجنون

    مجنون در بیابان شاه جانوران شد و حیوانات وحشی با هم صلح کردند و مجنون را چون شاهی در بر گرفتند و به خدمت او مشغول شدند.

    نظامی خدمت جانوران را اینجور توجیه می‌کند که مجنون عادت داشت هر وقت رهگذری غذایی یا شرابی برایش می‌آورد اندکی را خودش می‌خورد و باقی را به جانوران می‌داد و حیوانات به خاطر احسان او اینطور بنده‌اش شدند.

    در همین راستا حکایتی نقل می‌کند از جوانی که ندیم پادشاهی بود و شاه سگ‌های وحشی‌ای داشت که هر که را می‌خواست مجازات کند جلوی آنها می‌انداخت. جوان که می‌دانست روزی خودش هم طعمه سگان خواهد شد با سگبان دوست شد و هر از گاهی به سگ‌ها غذا می‌داد تا این که روزی که بالاخره نوبت خودش رسید سگ‌ها از سر حق‌شناسی نه تنها او را ندریدند بلکه نگهبانش هم شدند.

    بعد از این حکایت نظامی در ابیات دشواری شب را و صورت‌های فلکی آن را توصیف می‌کند که ما بخاطر آشنا نبودن با نجوم آن زمان نخواندیم و رد شدیم.

    مجنون در شب ابتدا خطاب به زهره بعد خطاب به مشتری و آخر سر خطاب به یزدان دعا می‌کند و در خواب می‌بیند که دعایش مستجاب شده است. استجابت دعا نامه‌ای است که لیلی به مجنون می‌نویسد و در جلسه بعد مضمونش را خواهیم خواند.

    34 min
  • تاریخ بخارا - ۴ - رودها و دیوارها و سکه‌ها و فتوحات مسلمانان

    ذکری از رودهای بخارا خواندیم که نام‌هایشان این بود: کرمینه، شاپورکام (شافر کام)، خرقانه العلیا، خرقان، ختفر، سامجن، بیکان، فراوز العلیا، فراوز السفلی و رود زر. جالب این که همه رودها بجز ختفر دست‌کند اند. در حاشیه ذکر رودهای بخارا اشاره‌ای هم به اختلافات امرای بخارا و جنگ‌هایشان با یکدیگر می‌کند.

    در اشاره کوتاهی ذکر شده بود که در روزگار آل سامان خراج بخارا به انضمام کرمینه یک میلیون و صد و شصت هشت هزار و شصت و شش درم و پنج دانگ و نیم بوده که بعدا خراج بعضی نواحی از جمله کرمینه مستقل از خراج بخارا شده‌اند.

    ذکر دیوار بخارا را خواندیم که در برابر هجوم ترکان ساخته شده بود و تا زمان سامانیان برپا بود و نگه‌داری‌اش باز زیادی بر دوش مردم بخارا گذاشته بود تا این که امیر اسماعیل سامانی گفت «تا من زنده باشم بارهٔ ولایت بخارا من باشم» و دیوار را رها کرد تا خراب شود.

    اوکانا بخارخدات، معاصر با ابوبکر، اولین کسی بود که سکه نقره زد و این سکه در جریان بود تا سال ۱۸۵ هجری که غطریف امیر خراسان شد و چون سکه اوکانا به تدریج کمیاب شده بود، مردم از او خواستند که سکه تازه ضرب کند. سکه‌ای که غطریفی ضرب کرد سیاه از آب در آمد و مردم کراهت داشتند به گرفتنش ولی امیر به زور آن را تحمیل کرد و خراج بخارا را به غدرفی می‌گرفت و چون از این سکه کم بود قیمتش به طور مصنوعی بالا رفت و خراج بخارا افزایش یافت.

    بعد از این اطلاعات جغرافیایی و اقتصادی درباره فتح بخارا به دست اعراب مسلمان می‌خوانیم. اولین کسی به بخارا لشکرکشی کرد عبیدالله زیاد بود و نایب السلطنه بخارا هم خاتونی بود، مادر طغشاده.

    بار اول عبیدالله با یک میلیون درهم غرامت و چند هزار برده و غنیمت‌های دیگر صلح کرد و بازگشت.

    بعد از او سعید بن عثمان امیر خراسان شد و لشکرکشی کرد و باز خاتون به رغم رسیدن کمک از سغد شکست خورد و به صلح رضایت داد و هشتاد نفر از بزرگان بخارا را نیز به عنوان گروگان به سعید سپرد. البته راوی می‌گوید که این هشتاد نفر از دشمنان پنهان او بودند و به دنبال این بودند که شاهزاده دیگری را به جای پسر خردسال او بر تخت بنشانند و خاتون با این کار با یک تیر دو نشان زد. در نهایت هم سعید این گروگان‌ها را به خواری به کوفه برد و آنجا این عده بر سرش ریختند و او را کشتند.

    در داستان سعید و خاتون راوی ادعا می‌کند که سعید عاشق خاتون شده بود و یکبار که بیمار شده بود خاتون به عیادتش رفت و از ظرف جواهرات دو عدد خرمای خشکیده در آورد و یکی را به سعید داد و سفارش کرد که این خیلی منفعت دارد و حتما بخور. سعید که دید چیزی که خاتون این قدر عزیز می‌دارد خرمای خشکیده است چند بار شتر خرمای تازه برایش فرستاد و او را خجالت داد.

    51 min
  • لیلی و مجنون - ۸ - وداع مجنون با پدر

    پدر مجنون که دیگر مرگ را نزدیک می‌دید خواست که در آخر عمر پسرش را ببیند و احوالش را بپرسد.

    غمگین‌ترین صحنه افسانه آنجاست که وقتی پدر به مجنون می‌رسد، مجنون او را نمی‌شناسد :(

    37 min
  • مرزبان نامه - ۴ - باب دوم؛ داستان برزگر و مار

    باب دوم مرزبان نامه از آنجا شروع می‌شود که دستور از داستان خارج شده و بین پادشاه و مرزبان صلح و صفا برقرار است و مرزبان داستان پادشاه و شش پسرش را برای برادر بزرگترش حکایت می‌کند.

    ابتدا پادشاه چند پند حکمت آمیز به پسران می‌دهد تا به پند «با بدان آشنایی مکنید» می‌رسد و در تایید آن «داستان برزگر با مار» را روایت می‌کند.

    داستان برزگر و مار پیام اخلاقی‌ای دارد شبیه به «نیش عقرب نه از ره کین است». مار علی‌رغم آشنایی و دوستی با برزگر از سر خبث طینت نیشی به خر او می‌زند و خر را می‌کشد.

    در ادامه پندها و در تاکید بر لزوم ساختن سرای آخرت داستان غلام بازرگان را روایت می‌کند که البته بازرگان در آن چندان کاره‌ای نیست. غلام در سفر دریایی گم می‌شود و به جزیره‌ای می‌رسد و مردم جزیره در همان دیدار اول او را می‌برند و بر تخت شاهی می‌نشانند.

    بعد از کمی غلام می‌فهمد که رسم آن شهر این است که هر سال کسی را شاه می‌کنند و بعد به جزیره‌ای نامسکون تبعید می‌کنند. او هم کاری می‌کند که باید از آن درس بگیریم و در مدت یک سال سلطنتش آن جزیره نامسکون را آبادان می‌کند و همه شرایط خصب و راحت اقامت خود را در آن فراهم می‌کند.

    1 hr 3 min
  • لیلی و مجنون - ۷ - شوهر کردن لیلی و خبر شدن مجنون

    در ادامه راز و نیاز با جانوران و ابراز احساسات با آنها، مجنون با زاغی نیز هم‌صحبت شد و از غم لیلی با او گفت.

    بعد از رفتن زاغ، مجنون پیرزنی را دید که با مردی در بند می‌آید ولی انگار زندانی به بندش راضی بود. داستان را از پیرزن پرسید و فهمید که این شیوه گدایی آنها ست و صدقه‌ای که مردم به زندانی می‌دهند را نصف می‌کنند.

    مجنون به پای زن افتاد که من را به جای این رفیق در بند کن و آن نیمه سهم مرد را هم نمی‌خواهم. پیرزن هم از خدا خواسته چنین کرد و مجنون بر در خیمه‌های مردم سرود مستانه می‌خواند و لیلی می‌گفت و سنگ می‌خورد و لابد از سر دلسوزی مردم صدقه می‌گرفت.

    به همین ترتیب به خرگاه لیلی رفتند و آنجا هم مجنون حرف‌های سوزناکی زد و بعد هم زنجیر برید و سر به کوه و بیابان نهاد.

    خویشان و پدر و مادرش از او ناامید شدند و او همه چیز را جز نام لیلی از یاد برد. از آن سو وقتی که پدر حکایت گفتگویش با نوفل را برای لیلی نقل کرد او دیگر از وصال مجنون دل برید و به جدایی رضا داد.

    در این احوال ابن سلام که پیش از این از لیلی خواستگاری کرده بود و پدرش بهانه آورده بود که لیلی مریض است و وقت می‌خواهد تا شفا بیابد، دوباره به خواستگاری آمد و اینبار عروسی سر گرفت.

    لیلی به خانه ابن سلام رفت ولی با او هم بستر نشد و بار اولی که شوهرش سعی کرد به او نزدیک شود چنان سیلی‌ای به او نواخت که جانش جلو چشمش آمد. همسر لیلی به او گفت که من به بودن تو در خانه‌ام راضی‌ام و تلاش دیگری نکرد.

    مجنون در حال دیوانگی و پریشانی خودش در خرابه‌ای بود که گذر شترسواری به او افتاد و با بدجنسی او را سرزنش کرد که تو در غم لیلی اینجایی و خود لیلی به حجله رفته و با شوهرش راز و نیاز می‌کند.

    مجنون با شنیدن این خبر صیحه‌ای کشید و چنان خودش را به سنگ و صخره کوبید که از هوش رفت. شترسوار گفت مزاح کردم و درست است که نکاح بسته است اما یک دم از یاد تو غافل نیست و بر مهر خود است.

    39 min
  • تاریخ بخارا - ۳ - جوی مولیان و منزل‌های دیگر پادشاهان

    ذکر بنای ارگ بخارا با اشاره‌ای به داستان سیاوش آغاز می‌شود و ادعا می‌کند که ارگ بخارا را سیاوش ساخته و خود وی هم نزدیک «دروازه غوریان» دفن است. اشاره‌ای هم می‌کند به رسم و رسومی که برای گرامی‌داشت یاد سیاوش در بخارای آن روزگار جاری بوده است، از جمله نوحه خواندن‌شان.

    کاخ بخارا شکل هندسی عجیبی داشته به شکل صورت فلکی بنات النعش و خاصیتش هم این بوده که هیچ پادشاهی در آن نمرده است، چه قبل از اسلام و چه پس از آن. این کاخ در نهایت خراب می‌شود و مصالح ساختمانی‌اش را برای ساخت حصار بخارا استفاده کردند

    در بخش بعد، ذکر منزل‌های پادشاهان ... اشاره‌ای شده است به «شب سوری» و آتشبازی آن شب «چنانکه عادت قدیم است»

    لطیف‌ترین پارهٔ متن، آنجاست که به ذکر جوی مولیان می‌پردازد. جوی مولیان شاه‌نشین بخارا بوده است و «... که بهتر از مقام نفیس بهشت‌آیین مثل جوی مولیان در بخارا جای و منزلی نبوده است. چرا که همه جای او سراها و باغ‌ها و چمن‌ها و بوستان‌ها و آبهای روان علی‌الدوام در مرغزارهای او در هم پیچیده از میان هم دیگر جوی‌ها می‌گذشته‌اند و به هزار جانب به طرف مرغزارها و به گلزارها می‌رفته‌اند و هر کس که تماشای آب‌های روان می‌کرد در حیرت می‌شد که از کجا می‌آید و به کجا می‌رود...»

    بعد از این توصیف دل‌انگیز تاریخچه‌ای هم خواندیم از این که جوی مولیان چگونه پدید آمد و وجه تسمیه‌اش چیست و چطور خراب شد و بعد از آن شرحی از بنای شمس‌آباد که دارالملک بعدی بود از بنا شدن تا ویران گشتن خواندیم.

    در زمان فتح بخارا به دست اعراب مسلمان، قتیبه بن مسلم برای این که از شورش‌های پی در پی مردم بخارا خلاص شود دستور داد که هر کس نیمی از خانه‌اش را به یک خانواده عرب بدهد تا در هر خانه‌ای نماینده‌ای از اعراب وجود داشته باشد.

    در این نشست ذکری خواندیم از «آل کشکثه» که به این ننگ راضی نشدند که خانه‌شان را با کسی قسمت کنند و خانه‌ها و اسباب را رها کردند و بیرون از شهر هفتصد کوشک برای خودشان بنا کردند. این محله به کوشک مغان معروف است.

    49 min
  • لیلی و مجنون - ۶ - ناامید شدن مجنون از نوفل و بازگشتن به بیابان

    نوفل دوباره با لشکری انبوه به جنگ قبیله لیلی رفت و اینبار پیروز شد. پدر لیلی به نزد نوفل آمد و گفت که من بنده تو ام و دخترم را اگر خواستی به کمترین غلامت بدهی یا در چاه بیندازی و بکشی، فرمانپذیرم اما دخترم را به دیوانه نمی‌دهم! اگر هم قبول نمی‌کنی اصلا برمی‌گردم و سر دخترم را می‌برّم و پیش سنگ می‌اندازم که از نام و ننگ و صلح و جنگ خلاص شوم!

    نوفل در جواب ماند و از خواستش دست برداشت. هم از تهدید پدر لیلی و هم این که با آنچه از مجنون دیده بود، مخصوصا آن که در جنگ قبلی طرفدار دشمن نوفل شده بود، می‌دانست که از او شوهر در نمی‌آید!

    نوفل با لشکر خودش بازگشت و مجنون اشک در چشم پیشش آمد و او را سرزنش کرد و گریان از قبیله نوفل رفت و سر به بیابان گذاشت. در راه چند آهو و گوزن در بند افتاده را هم آزاد کرد و اسب و سلاح خودش را در عوض به شکارچیان داد.

    31 min
  • مرزبان نامه - ۳ - باب اول؛ پیروزی مرزبان در مناظره و نوشته شدن مرزبان نامه

    در ادامه مناظره، دستور که حس می‌کرد در برابر مرزبان تاب و توان کافی ندارد، شروع کرد به زیر سوال بردن انگیزه او و مرزبان هم علاوه بر دفاع مقابله به مثل کرد و از جمله داستان شغال خرسوار را در مذمت دستور روایت کرد.

    جریان کلی داستان شغال خرسوار شبیه داستان لاک‌پشت و میمون در کلیله و دمنه است و ما بعد از خواندنش خیلی متوجه نشدیم که ربطش به بحث دستور و مرزبان چه بود!

    به هر حال پادشاه بعد از شنیدن این داستان نسبتا بی‌ربط فهمید که حق با برادرش است و وزیر را عزل و زندانی کرد و برادرش را بر صدر نشاند.

    51 min
  • لیلی و مجنون - ۵ - خواستگاری ابن سلام از لیلی و جنگ نوفل به حمایت از مجنون
    این نشست را با خواندن ابیات نظامی در توصیف باغ در بهار آغاز کردیم و چه بیت‌های دلنشین و خیره‌کننده‌ای!
    لیلی که برای باز شدن دل و کاستن از غم عشق به باغ رفته بود آرزو کرد که کاش در چنین باغی پیامی از دلدار می‌رسید و داغ غم را از دل می‌زدود. سخنش هنوز تمام نشده بود (به قول نظامی «ناکرده سخن هنوز پرواز») که آواز رهگذری به گوش رسید که غزلی از گفته‌های مجنون می‌خواند. در این غزل مجنون از رنج و غم خود گفته و از حال لیلی می‌پرسد.
    لیلی از شنیدن غزل به گریه افتاد. در خانه یکی از ندیمگان راز لیلی را به مادرش گفت و مادرش از یکسو نگران بود که دخترش هم مانند مجنون از دست برود و از سوی دیگر نمی‌دانست که چه چاره کند.
    یک روز که لیلی به باغ می‌رفت جوانی از بنی‌اسد او را دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد. جوان که نامش ابن سلام بود واسطه‌ای برای خواستگاری فرستاد و پدر و مادر لیلی گفتند که دختر ما «عَرَضی» دارد و کمی درنگ کنید که خوب شود و شما صبر کنید «تا غنچه‌ی گل شکفته گردد / خار از در باغ رُفته گردد»
    از آن سو، نوفل که از دلاوران نجد بود گذارش به مجنون افتاد و حکایت او را که شنید از سر جوانمردی خواست که او را به کام دل برساند. پهلوان نزد عاشق رفت و دلش را با افسانه‌های گرم نرم کرد و او را بر سر سفره خود برد و وعده داد که تو را به وصال دلدارت خواهم رساند.
    مجنون با این که باورش نمی‌شد خانواده لیلی به این وصال راضی شوند ولی به وعده نوفل دلخوش شد و بعد از این که از او میثاق‌ها و سوگندها گرفت، پذیرفت که شیفتگی را رها کند و همراهش برود.
    مدتی گذشت و مجنون که هم‌سفرهٔ نوفل بود و آبی زیر پوستش رفت و رنگ و رویش برگشت و جامه‌های شایسته به تک کرده بود و حتی عمامه هم می‌بست، بالاخره صبرش تمام شد و نوفل را یاد قولش انداخت.
    نوفل لباس رزم پوشید و شمشیر کشید و به در خانه لیلی رفت که یا دختر به مجنون بدهید یا به میدان جنگ بیایید. آخر کار به جنگ بین دو قبیله کشید و خون و خون‌ریزی به پا شد.
    در این وسط مجنون که خودش دلیل جنگ بود دعای صلح می‌خواند و اگر شرمش نمی‌شد چه بسا بر روی قبیله نوفل تیغ می‌کشید! و طرفدار جنگجویان قبیله لیلی بود! یک پرسید که ما بخاطر تو داریم تیغ می‌زنیم و تو چرا یار دشمنی؟ مجنون «گفتا که چو خصم یار باشد / با تیغ مرا چه کار باشد؟» و البته که «چون جان خود اینچنین سپارم / بر جان شما چه رحمت آرم؟»
    نوفل که اوضاع را دید و از آن سو هم برای قبیله لیلی نیروی کمکی آمد و داشتند شکست می‌خوردند، میانجی‌ای پیدا کرد و صلح کردند. مجنون از این تصمیم دلخور شد و نوفل را سرزنش کرد که مگر آن همه عهد و میثاق نکردی که لیلی را به من برسانی؟ نوفل هم گفت که این صلح مصلحتی بود و صبر کن تا لشکر کمکی من برسد تا دوباره دست به شمشیر ببریم.
    42 min
  • تاریخ بخارا - ۲ - روستاهای بخارا و بازار بتان ماخ
    در نشست پیش تاریخچه‌ای از پیدایش بخارا خواندیم و نام قاضیان رفت و خلاصه‌ای از بعضی وقایع تاریخی مهم حکایت شد.
    در این نشست نام دیه‌های بخارا برده شد: اسکجکت، وردانه، زندج، افشنه، برکد، رامیتن، رامش، ورخشه، بیکند و فرب. اسکجکت که ضریبه خود را به صد و هفتاد هزار درم خرید و دیگر خراج نداد و مسجد آدینه‌اش که متروکه شد و بعد از سال‌ها کولارتکین چوب‌هایش را خرید و با آن مدرسه‌ای بنا کرد.
    زندج که به کرباسش، زندنیجی مشهور شد.
    رامیتن که افراسیاب در جنگ با کیخسرو در آن حصار گرفت ورخشه که دوازده جویبار دارد و کاخی خرابه داشت که امیر اسماعیل سامانی پیشنهاد کرد بیست هزار درم بدهد و آن را مسجد جامع کنند ولی مردم قبول نکردند.
    بیکند که مردمش خودشان را ده بخارا نمی‌دانستند و اگر کسی ازشان می‌پرسید کجایی هستید؟ می‌گفتند بیکندی، نه بخارایی. و هزار رباط داشته، هر کدام مربوط به مردم یکی از روستاهای آن که زمان حمله کفار مردم ده در آن رباط جمع می‌شده‌اند و به جنگ می‌رفته‌اند.
    فرب در یک فرسنگی جیحون.
    بازار بتان ماخ که دو روز در سال دایر می‌شد و در آن روزی بیش از پنجاه هزار درم بازرگانی می‌شد.
    در آخر هم نام‌های دیگر بخارا را خواندیم: نیمجکت، بومسکت، مدینه الصفریه، مدینه التجار، فاخره و احادیثی از پیامبر در تکریم این شهر.
    55 min

About می‌خوانیم

From the publisher's feed

چند سالی است که ما دو شب در هفته دور هم جمع می‌شویم و متونی که از ادبیات فارسی دوست داریم را می‌خوانیم و معنی می‌کنیم و به بحث می‌گذاریم.

More shows like می‌خوانیم

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه by Banafsheh Taherian

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه

395 Listeners

پادکست فارسی اكوكست/Echocast by Faranak AmirEbrahimi

پادکست فارسی اكوكست/Echocast

3 Listeners