می‌خوانیم

می‌خوانیم

By Ali GanjeiArtsBooks
Download on the App Store

می‌خوانیم episodes

  • لیلی و مجنون - ۴ - سرگشته شدن مجنون و روزگار تلخ لیلی
    بعد از این که خانواده لیلی خواستگاری مجنون را رد کردند، زبان عیب‌جویان بر دو خانواده دراز شد. از جمله گله کردند که مجنون و گروهش که رقص‌کنان و غزل‌خوان به کوی لیلی می‌آیند آبروی قبیله را می‌برند.
    پدر لیلی تهدید کرد که اگر بار دیگر مجنون را در آن حوالی ببینم با شمشیر سراغش می‌روم. پدر مجنون خبردار شد و جوانان قبیله را به سراغ پسرش فرستاد که او را از رفتن به کوی لیلی باز دارد ولی نمی‌توانستند او را پیدا کنند و نگران شده بودند که نکند کشته شده باشد.
    در این حین مجنون در ویرانه‌ای کناره گرفته بود و گذر مردی از قبیله بنی‌سعد بر او افتاد و هر چند مجنون جواب هیچ سوالش را نداد، به سراغ قبیله‌اش رفت و از حال او خبر داد. پدر به سراغ مجنون رفت و او را در گوشه‌ای پیدا کرد و به او پندها داد که این راهش نیست و به قبیله برگرد و سربراه شو. بیت درخشان «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است» هم از پندهای پدر مجنون است.
    مجنون در پاسخ گفت که این بیقراری دست خود من نیست و اختیاری در این ندارم. بالاخره پدر پسر را به خانه برد و دو سه روزی هم او به بیقراری آنجا ماند اما در نهایت «پس پرده درید و آه برداشت / سوی در و دشت راه برداشت»
    در آخر هم از احوال لیلی خواندیم که او هم در غم فراق مجنون روزگارش زهر بود و جگرش خون و از صبح تا شب بر سر بام نظاره بود تا مگر یک نفس مجنون را ببینید و دور از نگاه بدخواه از غم دل با او بگوید یا از رهگذری بخواهد که پیامی از او ببرد.
    47 min
  • مرزبان نامه - ۲ - باب اول؛ ادامه مناظره دستور و ملکزاده
    مناظره دستور و ملکزاده بر سر راه و روش شهریاری ادامه دارد. دستور اعتقاد دارد که مردم فاسد و تنبل و کلاهبردار شده‌اند و خیال می‌کنند که اگر در معامله با پادشاه حیله‌ای به کار ببندند زرنگی کرده‌اند و به همین دلیل حکومت باید با آنها با قاطعیت و بی‌رحمی برخورد کند و در مجازات گناهکاران هیچ عطوفتی به خرج ندهد.
    شاهزاده مرزبان در مقابل معتقد است که سوء نیت پادشاه ملک را دچار خلل می‌کند و اگر پادشاه می‌خواهد که ملکش آبادان و با رونق باشد باید حتی اندیشه بدی کردن هم به خود راه ندهد و در این معنی داستان بهرام گور و خره بماه را نقل می‌کند.
    مشابه داستان بهرام گور و خره بماه را پیش از این در شاهنامه و راحت الصدور و سیاسنامه هم خوانده‌ایم. بن‌مایه داستان این است که پادشاهی بدون این که کسی بداند اندیشه بدی به ذهنش راه می‌دهد و همین سوء نیت، بدون این که مطلقا با هیچ عملی همراه شده باشد، باعث لطمه خوردن به رعیت می‌شود. مثلا آب چشمه‌ها یا شیر گوسفندان یا محصول باغ‌ها کم می‌شود و پس از این که شاه نیت خود را درست می‌کند آن لطمه هم برطرف می‌شود.
    نصیحت دیگر مرزبان این است که شاه چون ملکش موروثی است و نه اکتسابی، باید به شیوه پدران خود برود و از رسم آنها تخطی نکند و در این زمینه داستان گرگ خنیاگر دوست را مثال می‌زند.
    این گرگ بره‌ای را که از گله جا مانده بوده شکار می‌کند اما بره پیشنهاد می‌کند که قبل از خورده شدن آوازی برای شکارچی‌اش بخواند. آواز خواندن همان و سر رسیدن چوپان همان. گرگ که حسرت شکار بر دلش مانده است خود را سرزنش می‌کند که مگر پدران من بر سر سفره خنیاگر داشتند که من وسوسه شدم؟ و اگر بر شیوه پدرانم رفته بودم الان گرسنه نمانده بودم.
    51 min
  • لیلی و مجنون - ۳ - آغاز داستان
    داستان لیلی و مجنون با وصف پدرش، بزرگ طایفه عامریان، آغاز می‌شود که آدم کریم طبعی بود ولی بچه نداشت و نذر و دعای بسیار کرد تا بالاخره خدا پسری به او داد که نامش را قیس گذاشتند.
    در ده سالگی پدر قیس را به مکتب فرستاد و کلاس درس هم مختلط بود و «با آن پسران خردپیوند / هم‌لوح نشسته دختری چند». از قبیله‌ای دیگر دختری خوب چهره و زیبا هم‌درس قیس بود «گیسوش چو لیل و نام لیلی».
    قیس از نگاه اول عاشق لیلی شد و «او نیز هوای قیس می‌جست / در سینه هردو مهر می‌رست».
    عشق قیس و لیلی از پرده به در افتاد و از بی‌تابی قیس، دوستانش نام او را مجنون گذاشتند و خود او هم شکایتی از این لقب نداشت. خانواده لیلی او را از عاشقش دور کردند و این باعث شعله‌ورتر شدن عشقش و بی‌تابی بیشترش شد تا آنجا که هر شب دور از چشم شماتت‌کنندگانش به خانه لیلی می‌رفت و در را می‌بوسید و بازمی‌گشت.
    بعد از ابیات درخشانی در صفت عشق مجنون، داستان از آنجا ادامه پیدا می‌کند که مجنون به نظارهٔ لیلی می‌رود و بیت‌های درخشان دیگری هم در وصف این دو دلداده می‌خوانیم. «لیلی سر زلف شانه می‌کرد / مجنون دُر اشک دانه می‌کرد»
    پدر مجنون که بی‌تابی پسرش را دید به صرافت افتاد تا از لیلی خواستگاری کند و پیران قبیله هم با او همفکر بودند و جماعت عامری برخواستند و به نجد به خانه لیلی رفتند. پدر لیلی اما موافق وصلت نبود و گفت که فرزند تو «دیوانگی‌ای همی نماید / دیوانه حریف ما نشاید» و تا حالش خوب نشود عروسی‌ای در کار نیست.
    عامریان نومید شدند و بازگشتند و سعی کردند که یا مجنون را درمان کنند یا با نصیحت او را از عشق لیلی منصرف کنند.
    مجنون از تلخی پند خویشانش دیوانه‌تر شد و در ادامه از زاری کردن او در عشق لیلی می‌خوانیم. وقتی شهرت جنون مجنون فراگیر شد و از آن سو مجنون بیشتر و بیشتر آب رفت، پدرش تصمیم گرفت او را به زیارت خانه خدا ببرد.
    موسم حج که شد فرزند را در محمل شتر نشاند و پسر را به نزدیک کعبه برد تا به حلقه آن دست بزند و از خدا بخواهد که از عشق رستگاری‌اش دهد. اما مجنون دستش که به پرده کعبه رسید دعا کرد که «گرچه ز شراب عشق مستم / عاشق‌تر ازین کنم که هستم ...»
    57 min
  • تاریخ بخارا - ۱ - معرفی کتاب و مقدمه
    در ابتدا دکتر علی اصغر ابراهیمی وینیچه توضیح مختصری داد درباره کتاب تاریخ بخارا و نویسندگان آن.
    تا اینجای کتاب که خواندیم، متن بسیار روانی است با اشاره‌ها و حکایات شیرین و پرنکته درباره مشاهیر و امیران و جغرافیا و فرهنگ و اقتصاد بخارا.
    فعلا می‌دانیم که بیکند شهر اولی بود که در آبرفت سیلاب‌های کوه سمرقند بنا شد و شاه اول بیکند نامش ابروی بود و وقتی که او ظلم پیشه گرفت بزرگان و ثروتمندان شهر به ترکستان گریختند و آنجا شهر حموکت را بنا کردند و بعدا با حمایش شاه ترکان به بخارا بازگشتند و چون این بازگشته‌ها ثروتمندتر بودند طبقه اشراف را تشکیل دادند و آنها که ماندند به تدریخ خدمتکار و زیردست آنان شدند.
    خواندیم که اولین حاکم از میان بازگشتگان بخارخدات نام داشت و در زمان معاویه که بخارا به دست مسلمانان افتاد، یکی از نوادگانش به نام طغشاده امیر بود و فرزندان او تا زمان سامانیان صاحب اقطاع بخارا بودند تا در نهایت امیر نصر سامانی ملک را از دست آنان به حیله به بیست هزار درم سالیانه معاوضه کرد و به املاک سلطانی افزود.
    حکایت کسی را خواندیم که به مجازات مرگ محکوم شد و او را در جوالی پر از زنبور سرخ انداختند تا بمیرد و داستان زاهدی که منصب قضای بخارا را به او پیشنهاد کردند و نپذیرفت و حاضر هم نشد کسی را برای این شغل پیشنهاد کند تا این که اسم افراد را یکی یکی برایش خواندند و گفت «این نشاید» تا بالاخره در برابر اسم کسی سکوت کرد!
    از مسلمان شدن و «ردّت آوردن» امیران بخارا خواندیم و روابط پیچیده‌شان با فاتحان عرب. از بانوی نایب السلطنه‌ای خواندیم که امور بیش از صد ناحیه را شخصا مدیریت می‌کرد و از بازار اسکجکت خواندیم که مخصوص داد و ستد «آخریان معیوب» بود و جنس فروخته شده پس گرفته یا تعویض نمی‌شد.
    کلا متنی است که از هیچ جمله‌اش نمی‌شود سرسری گذشت و پر از نکته‌های شیرین تاریخی و فرهنگی است.
    1 hr 4 min
  • لیلی و مجنون - ۲ - سبب نظم کتاب
    نظامی می‌گوید که شروان‌شاه به او پیغام داد و خواست که لیلی و مجنون را به نظم در آورد و کمی هم یادآوری کرد که خودش سخن‌شناس است و مبادا کسی شعر قدیمی به جای نو به او عرضه کند و یک تک مضراب هم می‌زند که شان این سخن آن است که در زیور پارسی و تازی کشیده شود و این بیت معروف که: ترکی صفت وفای ما نیست / ترکانه سخن سزای ما نیست.
    خود نظامی دست و دلش به سرودن این منظومه نمی‌رفته چون از یک طرف «دهلیز فسانه چون بود تنگ / گردد سخن از شد آمدن لنگ» و از طرف دیگر «این آیت ارچه هست مشهور / تفسیر نشاط هست ازو دور» ولی به اصرار پسرش، محمد نظامی، راضی شدو چهارهزار بیت را در کمتر از چهار ماه سرود و در سلخ رجب ۵۸۴ به پایان رساند و ادعا می‌کند که اگر سرش خلوت بود در دو هفته هم می‌توانست کار را تمام کند.
    بعد از شرح سروده شدن لیلی و مجنون، به رسم زمانه ابیات مفصلی در مدح شروانشاه آمده است که فقط گزیده‌ای را خواندیم و بیشتر را رد کردیم.
    پس از آن نظامی نصیحت‌نامه‌ای به فرزند خود محمد سروده است و از پدرش «یوسف پسر زکی موید» و مادرش «رئیسه کُرد» و بعضی درگذشتگان دیگر هم یادی کرده است.
    37 min
  • مرزبان نامه - ۱ - باب اول؛ ملکزاده و پادشاه
    در آغاز باب اول مرزبان نامه می‌خوانیم که مرزبان پسر شروین بوده و شروین از نوادگان کیوس، برادر انوشیروان.
    از بین پسران شروین مرزبان از همه داناتر و عاقلتر بوده اما بزرگترین نبوده و وقتی پسر ارشد جانشین پدر می‌شود بین برادران اختلاف و کشاکشی بر سر جانشینی پیدا می‌شود و مرزبان صلاح در آن می‌بیند که به گوشه‌ای دور از مملکت برود که از این تنش دور باشد.
    اکابر و اشراف ملک که از قصد مرزبان خبر شدند پیش او آمدند و التماس کردند که حداقل کتابی از دانش خود برای آنها بنویسد که به آن رجوع کنند و نصیحتی هم برای شاه باشد. مرزبان درخواست بزرگان را به شرطی قبول کرد که پادشاه هم موافق باشد.
    پادشاه وزیری داشت که وقتی از او در باب قصد مرزبان پرسید، چندان نپسندید و گفت که قصد برادرت این است که فضل و کمال خود را به رخ تو بکشد و خود را از تو بالاتر نشان دهد و قرار شد که پادشاه مناظره‌ای بین برادرش و وزیر برگزار کند.
    جلسه برگزار شد و در ابتدای آن مرزبان برادر تاجدارش را نصیحت کرد که سفله نباش و اسراف نکن و پیش از حکم کردن تدبیر کن و نصیحت بشنو چون نصیحت مثل دارو برای بیمار است و برای روز مبادا ذخیره‌ای داشته باش و ...
    داستان هنبوری و ضحاک را هم نقل کرد که بگوید جایگاه برادر هیچ بدلی ندارد و بر نسبت برادری خودش با شاه تاکید کرد که حسن نیت خود را یادآوری کرده باشد و در آخر گفت که نصیحت و پند با مجادله و مناظره نسبتی ندارد و من تمایلی به رویارویی با دستور ندارم.
    40 min
  • اقبال‌نامه - ۱۶ - پایان داستان اسکندر
    نامه اسکندر به مادرش رسید و او از غم به خود پیچید ولی طبق وصیت درگذشته عزاداری نکرد و سیاه نپوشید. فرزندش هم اهل پادشاه شدن نبود و در دیری به عبادت نشست. بعد از آن سرنوشت فیلسوفان درگاه را هم، هر یک در چند بیت ذکر می‌کند.
    شصت و شش سال و شش ماه عمر نظامی بود در سرودن این منظومه
    به پایان شد این داستان دری / به فیروزفالی و نیک‌اختری
     
    ایشالا که دیگه اسم اسکندر رو نشنویم! بس که داستان‌هاش نچسب و بی‌نمک بودن چه توی شاهنامه چه خمسه!
    47 min
  • اقبال‌نامه - ۱۵ - سوگندنامه اسکندر سوی مادر
    خب از اقبال‌نامه هم یک قسمت بیشتر نمونده و از هفته دیگه لیلی و مجنون رو شروع می‌کنیم که خیلی جذابه
     
    در این قسمت اسکندر در نامه‌ای پر آب و تاب مادرش را قسم داد که برای او سیاه نپوشد و عزاداری نکند و او دریغی از ترک دنیا ندارد در آخر هم اسکندر: بخندید و در خنده چون شمع مرد / بدان کس که جان داد جان را سپرد
    45 min

About می‌خوانیم

From the publisher's feed

چند سالی است که ما دو شب در هفته دور هم جمع می‌شویم و متونی که از ادبیات فارسی دوست داریم را می‌خوانیم و معنی می‌کنیم و به بحث می‌گذاریم.

More shows like می‌خوانیم

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه by Banafsheh Taherian

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه

395 Listeners

پادکست فارسی اكوكست/Echocast by Faranak AmirEbrahimi

پادکست فارسی اكوكست/Echocast

3 Listeners