می‌خوانیم

می‌خوانیم

By Ali GanjeiArtsBooks
Download on the App Store

می‌خوانیم episodes

  • اقبال‌نامه - ۸ - رسیدن اسکندر به پیغمبری!
    بعد از همه این ماجراها، سروش به دیدار اسکندر می‌رود و به او می‌گوید که خدا تو را به پیغمبری برگزیده است! اسکندر نگران است که زبان مردم همه جا را بلد نیستم و از خشم لشکرم می‌ترسم و دشمنانم زیادند و معجزه‌ام چه باشد!
    سروش او را دلداری داد و گفت که نترس و روشنایی و ظلمت در اختیار تو هستند و اگر جایی گیر افتادی می‌توانی از چشم دشمنانت مخفی شوی. مشکل زبان را هم خدا حل می‌کند و همین هم معجزه‌ات باشد! اسکندر قبول کرد ولی قبل از این که راه بیفتد از دانایان یونان خواست برایشی دانشنامه بنویسند تا همراهش ببرد.
    خلاصه پندهای ارسطو و افلاطون و سقراط را در ادامه می‌خوانیم.
    چو مطرب به سور کسان شاد باش / ز بند خود ار سروی، آزاد باش
    23 min
  • اقبال‌نامه - ۷ - گفتگوی اسکندر با هفت حکیم یونانی
    متن اقبال‌نامه برای گروه چندان جذاب نبود و تصمیم گرفتیم از این جلسه گزیده ابیات آن را به انتخاب مهرزاد میرزایی بخوانیم.
    مهرزاد در مقدمه داستان توجه ما را به این نکته جلب کرد که معادل فارسی بُعد به معنی Dimension همان «دوری» می‌شود. نظامی در گفتگوهای خسته‌کننده اسکندر و حکمای یونان در بیتی دوری را به همین معنی به کار میبرد
    سه خط زان سه جنبش پدیدار شد / سه دوری دران خط گرفتار شد
    14 min
  • نفثه المصدور - ۷
    شهاب الدین و یارانش که در غار پناه گرفته بودند بعد از چند روز از زور گرسنگی و تشنگی به شهر آمِد پناه بردند و آنجا با ظلم‌های «مجلس عالی» (جلوتر می‌فهمیم نامش ملک مسعود است) در شهر آمِد روبرو شد و روایت می‌کند که چطور مال و ناموس مردم را به غارت می‌بردند و کودکان مسلمانان را به بردگی می‌فروختند.
     
    خلاصه این که حاکم آمد شکست مسلمانان از تاتار را فرصت غنیمتی دانست و هر ظلمی که خواست به سر فراریان آورد. خرندزی این حاکم را حرام‌زاده می‌خواند و ادعا می‌کند که وی عادت داشته مثل بز با زن در حضور بچه‌اش گشنی کند یا با محارم خودش زنا می‌کرده و بلافاصله هم می‌گوید که فسق او آنقدر مشهور بوده است که این حرف غیبت محسوب نمی‌شود.
     
    نویسنده سه ماهی از ناچاری و اجبار با حقوق بخور و نمیری در خدمت همین ملک مسعود در آمِد بود و دربه‌در دنبال چاره‌ای می‌گشت که خودش را خلاص کند. اموالی هم در تبریز داشت که نگران بود نکند در این شلوغی‌ها کسی بالا بکشد و می‌خواست زودتر از مغول به تبریز برسد و اگر شد با آن پول به حج برود.
     
    تلاش‌هایش به جایی نرسید و آخر با لباس مبدل از شهر بیرون زد و راه سه‌روزهٔ آمِد تا ماردین را یک روزه طی کرد. یک جا هم به دام راهزنان افتادند ولی با شیرین‌زبانی خرندزی که عربی بلد بود از خطر جستند.
     
    از طرف دیگر صاحب آمِد هم چهار سوار به دنبال او فرستاده بود ولی از بخت بلندش سواران او را نمی‌شناختند و از خودش سراغ خودش را گرفتند و از این دام هم جست. صاحب ماردین (ملک منصور) آدم خوبی بود و به بی‌پناهان پناه می‌داد.
     
    مسعود آمدی هم مدت کوتاهی بعد به دست ملوک ایوبی شام و مصر کشته شد.
    49 min
  • اقبال‌نامه - ۶ - گفتار حکیم هند با اسکندر
    یک روز صبح مغی هندی به درگاه اسکندر آمد و گفت من پیشوای همه هندوان ام و اگر تو راست می‌گویی که سرآمد همه روزگاری معماهای من را حل کن.
    بعد سوال‌هایی درباره خدا و آفرینش و جهان هستی و آخرت و ... مطرح کرد که اسکندر همه را به خوبی پاسخ داد
    34 min
  • اقبال‌نامه - ۵ - مناقب هرمس، افلاطون و سقراط
    در این نشست چهار حکایت دیگر از اقبال نامه خواندیم که مانند حکایت‌های پیش از این خنک و بی‌مزه بودند!
    هر چهار حکایت به ذکر مناقب حکمای یونان قدیم می‌پرداختند. دقیقتر بگوییم، مواجهه اسکندر با این حکما و مشاهده مناقب‌شان!
    اول حکایت هرمس بود که از فرط دانایی و زبان‌آوری محسود علمای یونان شد و هفتاد تن از این بزرگان و دانایان قرار گذاشتند که هر چه هرمس گفت انکارش کنند و نسبت به او بی‌تفاوت باشند. هرمس وقتی همه هنرش را نشان داد و واکنشی از این هفتاد دانا ندید آنها را سنگ کرد و اسکندر هم وقتی که خبر شد از این دانایان سنگ‌شده بازدید کرد و هرمس را تایید کرد.
     
    داستان بعدی درباره افلاطون بود که از جلوه‌گری و منم منم گفتن شاگردش ارسطو در مجالس علمی اسکندر رنجید و انزوا گزید و برای دور بودن از غوغای مردم در خمی خزید و آنجا از انعکاس اصوات به رازهای موسیقی دست پیدا کرد و رودس ساخت و یک بار با کوکش همه جانوران را دور خودش جمع کرد و به خواب برد و با کوک دیگری از خواب بیدارشان کرد و پراکند. ارسطو که ادعای برتری بر همه از جمله استادش افلاطون داشت خواست که پس نیفتد و او هم تحقیق کرد و رود را هم ساخت و جانوران را هم خواب کرد ولی نتوانست بیدارشان کند و اینجا مجبور شد به پای استادش بیفتد و به برتری او اعتراف کند.
     
    در حکایت بعدی افلاطون که حالا با اثبات برتری‌اش نسبت به ارسطو جایگاه بالاتری نزد اسکندر یافته بود در جواب پرسش آیا دانا تو هم روی زمین بوده است گفت که بله نه یکی و ده‌ها بلکه صدها داناتر از من بوده‌اند و از جمله گفت که یکی از این دانایان گذشته که نمی‌دانیم کیست انگشتری ساخته بوده که صاحبش وقتی آن را در انگشت می‌کرده و نگینش را به طرف کف دست می‌چرخانده از دیده‌ها پنهان می‌شده. در زلزله‌ای این انگشتر که در طلسمی پنهان بود روی زمین آمده و چوپانی آن را یافته و به کمک آن اول ادعای پیغمبری کرده و بعد به پاشاهی رسیده.
     
    حکایت بعد هم درباره سقراط بود که گوشه‌گیری می‌کرد و به بارگاه اسکندر نمی‌آمد و آخر سر اسکندر خودش به خلوت او رفت و صحبت‌هایی در باره استغنا و بی‌نیازی و برتری سقراط شنید.
    59 min
  • نفثه المصدور - ۶
    این نشست با ادامه سوگنامه جلال‌الدین شروع شد. یکی دو پاراگراف اولیه را آخر نشست پیش خوانده بودیم. بعد از سوگنامه و کمی سخن راندن در مذمت دنیا، خرندزی باز به سر درددل خودش می‌رود: «با سر قصهٔ خویش رویم که در این غصه جان‌گداز، زین پس من و ناله‌های شب‌های دراز ...» در شب واقعه، شبی که لشکر جلال‌الدین را مغول محاصره کرد، نویسنده تا صبح بیدار مانده بود و به نوشتن مشغول بود و یکباره دید که آواز «برخیز که از جهان قیامت برخاست» سر دادند و مغول خرگاه جلال‌الدین را محاصره کرده‌اند و بسیاری در اردوگاه کشته زخمی شده‌اند.
    خرندزی از خوش‌اقبالی اسبی زین‌شده پیدا کرد و همه اسباب و آلاتش را پشت سر گذاشت و فرار کرد. اما گریختن هم کار ساده‌ای نبود چون تاتار از شب راه‌های فرار را بسته بودند.
    در آن هول و ولا که مرگ در هوا موج می‌زد، همه آرزوی نویسنده آن بود که اگر کشته می‌شود هم حداقل تکه و پاره نشود و آبرومند به خاک سپرده شود و در زمان نوشتن این درددل‌نامه هم (که در شام ساکن بوده) آرزویش این بوده که اگر در غربت مرد تابوتش را به زادگاهش، زیدر، ببرند. البته بلافاصله می‌گوید که در این روزگار چه کسی پیدا شود که چنین وصیتی را عمل کند.
    بعد از این وصیت ناممکن، دوباره به روز حمله مغول برمی‌گردیم که خرندزی با ترس این که حتی گور و کفنی هم روزیش نخواهد شد در حال گریختن از اردوگاه محاصره‌شده‌ی جلال‌الدین بود. شب که شد خود را به غاری رساند و به همراه دو-سه آشنا سه شبانروز در آنجا سپری کرد.
    بعد از این که همراهانش دیدند که در برابر گرسنگی و تشنگی نمی‌توانند مقاومت کنند به سمت شهر آمِد روانه شدند. در زمان اقتدار جلال‌الدین، سلطان آمد ابراز خشوع و عبودیت می‌کرد و روابط‌شان خوب بود و بسیاری از فراریان اردوگاه جلال‌الدین به امید حمایت به سوی صاحب آمِد رفتند ولی در جلسه آینده می‌خوانیم که امیدشان بیجا بوده است.
    1 hr 5 min
  • اقبال‌نامه - ۳ - حکایت ارشمیدس با کنیزک چینی
    بعد از چند بیت «خطاب زمین‌بوس» در مدح ممدوح نظامی و تقاضای صله، کتاب اقبال‌نامه با شرحی از زهد و ورع و توکل اسکندر آغاز می‌شود و می‌خوانیم که او هر کجا که می‌رفت شش گروه با او بودند: شمشیرزنان و افسونگران و زبان‌آوران و حکیمان و پیران زاهد و پیغمبران. در هر مشکلی که پیش می‌آمد این شش گروه به کمکش میامدند و اگر در نهایت چاره‌ساز نمی‌شدند دست دعا به درگاه خدا بلند می‌کرد.
    بعد از این مقدمه حکایت‌های اقبال‌نامه آغاز می‌شوند. ما در این نشست سه حکایت را خواندیم:
    حکایت غلام سرتراش خاصه او که پی برد که گوش‌های اسکندر بسیار بزرگند ولی چون شاه گفته بود که این راز را حق ندارد به کسی بگوید از رازداری مریض شد و در نهایت رازش را به چاهی در وسط بیابانی گفت و از آن به بعد هر نی که از آن چاه می‌رویید، اگر از آن ساز می‌ساختند آهنگش آهنگ درازی گوش اسکندر بود! حکایت بعدی داستان شبانی بود که در زمان دلتنگی اسکندر پیش او رفت و حکایتی کرد از شاهی که او هم مانند اسکندر از بیماری معشوق کارش به جنون کشیده بود و می‌خواست سر به بیابان بگذارد اما رفیق شفیقی داشت که مانعش شد. داستان سوم این نشست هم درباره ارشمیدس بود که اسکندر کنیزکی چینی به او بخشید (ظاهرا همان کنیزک جنگجو در جنگ روس) و حواس او را از درس و مشق پرت کرد.
    1 hr 1 min
  • نفثه المصدور - ۵
    اوترخان که به پیش‌قراولی رفته بود بازگشت و به دروغ خبر آورد که لشکر تاتار از شهریار ری بازگشته اند و هر چه خرندزی نصیحت کرد که به هوش و آماده باشید و به اختلاف روایات دقت کنید و دنبال حقیقت باشید، گوشی شنوا نیافت و لشکر به لهو و لعب مشغول شدند و با «قُلقُل جام می و چَپچاپ بوس و چشچش قلیه و فشفش شلواربند» مشغول شدند. خرندزی هم خسته شد و «در شهر کوران دست به دیده باز نهاد».
    لشکر شبی را به عیش و نوش گذراندند و صبح که بیدار شدند دیدند در حلقه تنگ محاصره تاتار اند. «افسوس که به نامردی و ناجوانمرد سور و باروی ملت و سوار میدان سلطنت، بانی اساس جهانبانی و مضحک ثغور مسلمانی، که از نهیب او زّهره در دل خاکساران آتش آب می‌شد، به باد بردادند.»
    56 min

About می‌خوانیم

From the publisher's feed

چند سالی است که ما دو شب در هفته دور هم جمع می‌شویم و متونی که از ادبیات فارسی دوست داریم را می‌خوانیم و معنی می‌کنیم و به بحث می‌گذاریم.

More shows like می‌خوانیم

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه by Banafsheh Taherian

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه

395 Listeners

پادکست فارسی اكوكست/Echocast by Faranak AmirEbrahimi

پادکست فارسی اكوكست/Echocast

3 Listeners