می‌خوانیم

می‌خوانیم

By Ali GanjeiArtsBooks
Download on the App Store

می‌خوانیم episodes

  • مرزبان نامه - ۷ - باب دوم؛ بازرگان و دوست دانا

    تا اینجای باب دوم ملک‌زاده داشت حکایت پشت حکایت نقل می‌کرد که نکند دوستی ملک و دوستی که در خراسان دارد دوستی واقعی و پایدار نباشد. از اینجا ملک رشته کلام را در دست می‌گیرد و حکایت بازرگان و دوست دانا را نقل می‌کند که نشان دهد رشته دوستی او و خراسانی چه محکم است.

    بازرگان به پسرش هزار سکه می‌دهد و او را می‌فرستد تا برای خودش دوست پیدا کند. بعد که پسر بازمی‌گردد و ادعا می‌کند که پنجاه دوست پیدا کرده است بازرگان برای آزمودن دوستانش صحنه‌سازی‌ای می‌کند تا آنها را بیازماید و همگی رد می‌شوند.

    36 min
  • تاریخ بخارا -۶ - سکونت اعراب در بخارا

    پیشتر اشاره‌ای شد به این که هر بار اعراب بخارا را می‌گرفتند مردمش به اکراه مسلمان می‌شدند و وقتی اعراب می‌رفتند آنها هم از دین برمی‌گشتند تا این که قتیبه، بار چهارمی که بخارا را گرفت، تصمیم گرفت از اعراب در خانه‌های مردم محلی ساکن کند تا تضمین این باشد که از دین برنمی‌گردند. در این نشست شرح اسکان اعراب را می‌خوانیم و این که هر قبیله‌ای کجای بخارا ساکن شدند.

    با دروازه‌های بخارا و املاک و ملاکان مهم آن هم در این نشست آشنا شدیم. از جمله حسن بن علاء سغدی که کوشکی در شارستان داشته که هیچ پادشاهی مانند آن نداشته و وقتی وزیر حسن بن طاهر خواسته آن را به زور از او بخرد به هیچ قیمت راضی نشده و آنقدر در زندان و زیر شکنجه مانده تا بالاخره امیر خراسان کشته شده و این وزیرش هم متواری شده و در اختفا مرده و صاحب ملک به سر املاکش باز گشته.

    به ذکر دروازه «در حقره» که می‌رسیم کاتب به یاد امام ابوحفض کبیر بخاری می‌افتد که خانه‌اش در این محله بوده است و ذکری از مناقب و درجه علمی او می‌کند و حکایت‌ها نقل می‌کند. از جمله امیری که به زیارت امام حفص رفت و زبانش از هیبت او بند آمد. کسی هم خواب دیده که رسول الله به بخارا آمده و به خانه همین امام رفته و سه روز آنجا مانده است.

    بعد از ذکر دروازه‌ها، اشاره کوتاهی به سابقه سامانیان می‌شود و این که جدشان سامان خدات نام داشته و از بلخ گریخته بود و چون اسد بن عبدلله القسری به او امان داد و بلخ را به او بازگرداند، نام پسرش را اسد گذاشت و اولین امیر سامانی، اسماعیل پسر یا نوه همین اسد است. نسب سامانیان را هم از بهرام چوبین می‌داند.

    روایت دو شورش را هم خواندیم. یکی شورش شیعیان در زمان ابومسلم خراسانی به رهبری شریک بن شیخ المهری که بعد از جنگ‌های بسیار در نهایت با همدستی زیاد بن صالح و طغشاده بخار خدات شکست خورد. شورش دیگر مربوط به افرادی بود که در زمان اسد بن عبدالله مسلمان شده بودند که جزیه ندهند ولی طغشاده بخار خدات به طمع مال‌شان بسیاری از آنان را کشت.

    بعدا که اسد مرد و نصر سیار والی خراسان شد دو نفر از بزرگان به از خویشان طغشاده هم بودند و به دست نصر سیار اسلام آورده بودند به او شکایت آوردند که بخار خدات با امیر بخارا دست یکی کرده‌اند و املاک مردم را غصب می‌کنند. در حالی که نصر داشت سبک سنگین می‌کرد که چه کند این دو بر سر طغشاده و امیر بخارا پریدند و خنجر زدند و هر دو را کشتند. یکی از دهقان‌ها در حال درگیری به دست امیر بخارا کشته شد و دیگر را هم نصر سیار اعدام کرد.

    43 min
  • لیلی و مجنون - ۱۲ - مائیم و نوای بی‌نوایی

    مجنون در دیدار کوتاهی که با لیلی دست داد غزلی برایش خواند. از جمله این بیت درخشان را در ابتدای جلسه خواندیم: مائیم و نوای بی‌نوایی / بسم الله اگر حریف مایی

    پس از برگشتن مجنون به صحرا، عاشق‌پیشه‌ای به نام سلام بغدادی که آوازه نام قیس عامری و غزل‌هایش را شنیده بود به سراغ او آمد و ابراز ارادت کرد و اجازه خواست که مرید او شود ولی مجنون هر چند به او محبت کرد و نان و خورشی به او داد نپذیرفت که آنجا بماند و جوابش کرد.

    از آن سو، ابن سلام شوهر لیلی بیمار شد و درگذشت و کمی پس از او هم وقتی که خزان رسید و «چون باد مخالف آید از دور / افتادن برگ هست معذور» لیلی هم بیمار شد و درگذشت.

    وصیت لیلی به مادرش آن بود که جسدش را مانند عروسان آرایش کند و بعد به خاک بسپارد.

    در مورد مجنون هم سفارش کرد که او را عزیز دارند و محبتش کنند از قول لیلی به او بگویند:

    گو: لیلی از این سرای دلگیر / آن لحظه که می‌برید زنجیر

    در مهر تو تن به خاک می‌داد / بر یاد تو جان پاک می‌داد
    در عاشقی تو صادقی کرد / جان در سر کار عاشقی کرد
    تا داشت درین جهان شماری / جز با غم تو نداشت کاری
    وان لحظه که در غم تو می‌مرد / غم‌های تو راه‌توشه می‌برد
    و امروز که در نقاب خاک است / هم در هوس تو دردناک است
    می‌پاید تا تو در پی آیی / سر بازپس است تا کی آیی

    54 min
  • مرزبان نامه - ۶ - باب دوم؛ اعاجیب اسمار

    گفتگوی ملک و ملکزاده ادامه دارد و ملک زاده انواع و اقسام دوستی‌های واهی و از سر غرض و ناپایدار را مثال می‌زند و از پدرش می‌پرسد نکند که این دوستی که در خراسان داری و من را به او حواله می‌دهی از همین نوع دوست‌ها باشد و ملک هم انکار می‌کند که نه دوستی ما اصیل و پایدار است.

    در ابتدای نشست داستان شهریار بابل و شهریار زاده را خواندیم. شهریارزاده توسط عمویش، نایب السلطنه کور می‌شود و از سر اتفاق گذرش به درختی می‌افتد که خوابگاه پریان بوده است و از مکالمه آنها می‌فهمد که اگر از برگ همان درخت به چشم خودش بمالد بینا می‌شود و در فلان موضع ماری هست که اگر آن را بکشد عمویش هم می‌میرد.

    داستان آهنگر با مرد مسافر از این هم تخیلی‌تر است. یک سیاح یکبار در بیابان دیوی را از بن چاهی نجات داد و دید در عوض به او قول داد که اگر جایی گیر افتاد باید که اسم او را بخواند و دیو به نجاتش می‌آید. بعد که سیاح به شهری نزد دوست آهنگرش رفت و دوست آهنگر او را فروخت و به زندان افتاد و قرار بود اعدام شود، یاد قول دیو افتاد و نام او را برد و عفریت به کمکش آمد و با افتادن به جان فرزند پادشاه جان سیاح را نجات داد.

    این دو داستان آنقدر عجیب و فضایی بودند که ملک متلکی هم پراند و گفت ممنون که این «اعاجیب اسمار» را تعریف کردی ولی نه مطمئن باش که دوستی من و آن دوست خراسانی‌ام عمیق و ریشه دار است و به این چیزها در آن خلل نمی‌افتد.

    ملک‌زاده باز هم رها نکرد و به عنوان آخرین تیر ترکش داستان روباه و بط را تعریف کرد. روباه پیر و گر شده بود و شنید که اگر جگر بط بخورد خوب می‌شود. برای به دست آوردن جگر بط زیر پای ماده‌بط همسایه نشست و در گوشش خواند که زیر سر شوهرت بلند شده و می‌خواهد بر سرت هوو بیاورد و به این بهانه که معجونی دارم که اگر به شوهرت بدهی از دستش خلاص می‌شوی او را به خانه خود خواند و کشت و جگرش را خورد.

    ملک باز هم اصرار کرد که «دوستی من با او غایت فضل و کفایت و غزارت دانش و کیاست و خلال ستوده و خصال آزموده اوست» و برای تاکید بر این موضوع داستان بازرگان و دوست دانا را حکایت کرد که در نشست بعد می‌خوانیم.

    52 min
  • لیلی و مجنون - ۱۱ - مرگ مادر مجنون

    دایی مجنون هم به دیدارش آمد و تلاشی برای برگرداندنش به زندگی کرد و او را به دیدار مادرش برد. مادر نصیحتش کرد که به خانه برگرد ولی مجنون عذر آورد که این دیوانگی دست خودم نیست و نمی‌توانم و به بیابان بازگشت. مادرش هم در حسرت سربراه شدن پسر درگذشت.

    57 min
  • تاریخ بخارا - ۵ - مسلمان شدن پرماجرای اهل بخارا

    بعد از بازگشت سعید به کوفه نوبت سلم بن زیاد بن ابیه شد که به بخارا حمله کند و دوباره خاتون به دنبال این افتاد که با سلطان سغد همدست شود و با اعراب بجنگد و این کار را هم کرد ولی باز هم شکست خورد و غرامت داد.

    در جلسه پیش نامی از عبدالله خازم برده شد که یکی از امرای سعید بود و خاتون وقتی او را دید از هوش رفت. در آنجا درست متوجه نشدیم که داستان چه بود ولی در این قسمت هم بعد از این که خاتون با سلم صلح کرد از او خواست که عبدالله خازم را به او نشان دهد تا ببیند واقعا آدم است یا پری!

    پس از آن داستان فتح بیکند و خنبون و تاراب و رامیتن را خواندیم و این که وقتی قتیبه نزدیک بود از طرخون و لشکر ترکان شکست بخورد با حیله صلح کرد.

     

    داستان مسلمان شدن اهل بخارا جالبتر است. تابستان که اعراب حمله می‌کرده‌اند مسلمان می‌شدند و زمستان دوباره به کفر خودشان برمی‌گشتند. در نهایت قتیبه تصمیم می‌گیرد که از یک طرف به هر کس که در نماز جمعه شرکت می‌کند دو درم بدهد! و از طرف دیگر اعراب را در خانه‌های اهل بخارا ساکن کند تا کسی در خانه‌اش هم نتواند کفر بورزد!

    به این ترتیب فقرا که در داخل شهر ساکن بودند مسلمان شدند و پس از مدتی ثروتمندان را که در بیرون شهر در کوشک‌ها منزل داشتند را هم به زور مسلمان کردند و حتی درهای خانه‌هایشان را کندند و به مسجد جامع بردند.

    تاریخ پرماجرای مسجد جامع بخارا را هم خواندیم که بارها و بارها خراب شد (از جمله یک بار بر سر نمازگزاران) و از نو ساختند.

    غیر از مسجد جامع، بخارا یک نمازگاه عید هم بیرون شهر داشت که در صدر اسلام مسلمانان از ترس دشمن با سلاح به این نمازگاه می‌رفتند و این رسم باقی مانده بوده است.

    50 min
  • لیلی و مجنون - ۱۰ - نامه‌نگاری لیلی و مجنون

    لیلی در نامه‌اش تاکید می‌کند که من هم از سوز عشق تو در تب و تابم و شوهرم هم هنوز مرواریدم را نسفته است. مجنون هم در پاسخ نامه‌ای نوشت و از جگرکبابی خود نالید ولی متن نامه‌اش به نظر مهرزاد بی‌انصافانه آمد.

    29 min
  • مرزبان نامه - ۵ - باب دوم؛ آهو و موش و عقاب

    داستان غلام بازرگان که بخشی از آن را در نشست پیش خواندیم اینطور ادامه پیدا کرد که غلام دانست که پادشاه شدنش در جزیره موقت است و بعد از یک سال به جزیره‌ای بی آب و علف تبعید خواهد شد و در این یک سال که فرصت داشت آن جزیره را آباد کرد. تمثیل از این که انسان باید از فرصت زندگی‌اش در دنیا برای آبادی آخرت استفاده کند.

    داستان بعدی داستان آهو و موش و عقاب بود. آهو که در دام صیاد افتاده بود از موش خواست که بند پای او را بجود و آزادش کند اما موش از سر دنائت خودداری کرد و گفت اگر صیاد بفهمد که من چنین کاری کرده‌ام خانه‌خراب خواهم شد. بلافاصله بعد از این مکالمه عقابی آمد و موش را شکار کرد و صیاد هم که سر رسید دلش نیامد او را بکشد و در نهایت نکوکاری از راه رسید که آهو را از شکارچی به یک پول خرید و آزاد کرد.

    داستان بعدی داستان نوخره بود که ندیم یکی از پادشاهان بود و کسی به امید این که به واسطه او به خدمت پادشاه راه بیابد، به خدمت او پیوست. یکی دو سالی گذشت و هر چه که این شخص در پرده یا به صراحت به نوخره یادآوری می‌کرد که قصد اصلی‌ش چیست و از او چه انتظاری دارد، او اعتنا نمی‌کرد.

    آخر سر فرد طامع قطع امید کرد و نامه‌ای به شهریار نوشت که این این نوخره بیماری‌ پوستی دارد و مبادا که پادشاه در مجلس از او بگیرد. اگرچه در تحقیق مشخص شد که ادعا دروغ است اما دل پادشاه به نوخره بد شد و دیگر او را به محفل خاص خود راه نداد.

    49 min

About می‌خوانیم

From the publisher's feed

چند سالی است که ما دو شب در هفته دور هم جمع می‌شویم و متونی که از ادبیات فارسی دوست داریم را می‌خوانیم و معنی می‌کنیم و به بحث می‌گذاریم.

More shows like می‌خوانیم

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه by Banafsheh Taherian

Chai With Banafsheh/ چای با بنفشه

395 Listeners

پادکست فارسی اكوكست/Echocast by Faranak AmirEbrahimi

پادکست فارسی اكوكست/Echocast

3 Listeners