فرآیند حرکت به محمد برکت بخشید و مغناطیسی او را بسوی سرنوشت هدایت کرد. خورشید هنوز در پهنه آسمان آشکار نشده بود و دم دم صبح نسیم خنکی می وزید. چوپانها گلههای خود را در کوچههای تنگ نوبندگان بسوی دشت میبردند و صدای زنگولهء حیوانات گوش محمد را نوازش میداد، قوت قلب می بخشید و حس میکرد دیگر از سختی ها و مشقات راه حراسان نیست. دشتهایی چه فراخ! کوههایی چه بلند. در گلستانه چه بوی علفی میآمد! من در این آبادی، پی چیزی میگشتم. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. دورها آوایی است، که مرا میخواند.