Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست شاهنامه خوانی بخش۱۵۷- نوشین روان,mp3

    یکی پیر بد پهلوانی سخن

    به گفتار و کردار گشته کهن

    چنین گوید از دفتر پهلوان

    که پرسید موبد ز نوشین‌روان

    که آن چیست کز کردگار جهان

    بخواهد پرستنده اندر نهان

    بدان آرزو نیز پاسخ دهد

    بدان پاسخش بخت فرخ نهد

    یکی دست برداشته به آسمان

    همی‌خواهد از کردگار جهان

    نیابد بخواهش همه آرزو

    دوچشمش پر از آب و پر چینش رو

    به موبد چنین گفت پیروز شاه

    که خواهش ز یزدان به اندازه خواه

    کزان آرزو دل پراز خون شود

    که خواهد که زاندازه بیرون شود

    بپرسید نیکی کرا درخورست

    بنام بزرگی که زیباترست

    چنین داد پاسخ که هرکس که گنج

    بیابد پراگنده نابرده رنج

    نبخشد نباشد سزاوار تخت

    زمان تا زمان تیره گرددش بخت

    ز هستی وبخشش بود مرد مه

    تو ار گنج داری نبخشی نه به

    بگفت‌ش خرد راکه بنیاد چیست

    بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست

    چنین داد پاسخ که داناست شاد

    دگر آنک شرمش بود با نژاد

    برسید دانش کرا سودمند

    کدامست بی‌دانش و بی‌گزند

    چنین داد پاسخ که هر کو خرد

    بپرورد جان را همی‌پرورد

    ز بیشی خرد را بود سودمند

    همان بی خرد باشد اندر گزند

    بگفت‌ش که دانش به از فر شاه

    که فر و بزرگیست زیبای گاه

    چنین داد پاسخ که دانا بفر

    بگیرد جهان سر به سر زیر پر

    خرد باید و نام و فرو نژاد

    بدین چار گیرد سپهر از تو یاد

    چنین گفت زان پس که زیبای تخت

    کدامست وز کیست ناشاد بخت

    چنین داد پاسخ که یاری نخست

    بباید ز شاه جهاندار جست

    دگر بخشش و دانش و رسم گاه

    دلش پر ز بخشایش دادخواه

    ششم نیز کانرا دهد مهتری

    که باشد سزوار بر بهتری

    به هفتم که از نیک و بد درجهان

    سخنها بروبر نماند نهان

    چوفر و خرد دارد و دین و بخت

    سزوار تاجست و زیبای تخت

    بهشتم که دشمن بداند ز دوست

    بی‌آزاری از شهریاران نکوست

    نماند پس ازمرگ او نام زشت

    بیابد به فرجام خرم بهشت

    بپرسیدش از داد و خردک منش

    ز نیکی وز مردم بدکنش

    چنین داد پاسخ که آز و نیاز

    دو دیوند بدگوهر و دیر ساز

    هرآنکس که بیشی کند آرزوی

    بدو دیو او باز گردد بخوی

    وگر سفلگی برگزید او ز رنج

    گزیند برین خاک آگنده گنج

    چو بیچاره دیوی بود دیرساز

    که هر دو بیک خو گرایند باز

    بپرسید و گفتا که چندست و چیست

    که بهری برو هم بباید گریست

    دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام

    ازان مستمندیم و زین شادکام

    چنین داد پاسخ که دانا سخن

    ببخشید واندیشه افگند بن

    نخستین سخن گفتن سودمند

    خوش آواز خواند ورا بی‌گزند

    دگر آنک پیمان سخن خواستن

    سخنگوی و بینا دل آراستن

    که چندان سراید که آید به کار

    وزو ماند اندر جهان یادگار

    سه دیگر سخنگوی هنگام جوی

    بماند همه ساله بر آب روی

    چهارم که دانا دلارای خواند

    سراینده را مرد بارای خواند

    که پیوسته گوید سراسر سخن

    اگر نو بود داستان گر کهن

    به پنجم که باشد سخنگوی گرم

    بشیرین سخن هم به آواز نرم

    سخن چون یک اندر دگر بافتی

    ازو بی‌گمان کام دل یافتی

    بپرسید چندی که آموختی

    روان را به دانش بیفروختی

    چنین گفت کز هرک آموختم

    همه فام جان وخرد توختم

    همی‌پرسم از ناسزایان سخن

    چه گویی که دانش کی آید ببن

    بدانش نگر دور باش از گناه

    که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه

    بپرسید کس را از آموختن

    ستایش ندیدم و افروختن

    که نیزش ز دانا بباید شنید

    نگویم کسی کو بجایی رسید

    چنین داد پاسخ که از گنج سیر

    که آید مگر خاکش آرد بزیر

    در دانش از گنج نامی ترست

    همان نزد دانا گرامی ترست

    سخن ماند از ما همی یادگار

    تو با گنج دانش برابر مدار

    بپرسید دانا شود مرد پیر

    گر آموزشی باشد و یادگیر

    چنین داد پاسخ که دانای پیر

    ز دانش جوانی بود ناگزیر

    بر ابله جوانی گزینی رواست

    که بی‌گور اوخاک او بی‌نواست

    بپرسید کز تخت شاهنشهان

    بکردی همه شهریار جهان

    کنون نامشان بیش یاد آوریم

    بیاد از جگر سرد باد آوریم

    چنین داد پاسخ که در دل نبود

    که آن رسم را خود نباید ستود

    بشمشیر و داد این جهان داشتن

    چنین رفتن و خوار بگذاشتن

    بپرسید با هر کسی پیش ازین

    سخن راندی نامور بیش ازین

    سبک دارد اکنون نگوید سخن

    نه از نو نه از روزگار کهن

    چنین داد پاسخ که گفتاربس

    بکردار جویم همه دسترس

    بپرسید هنگام شاهان نماز

    نبودی چنین پیش ایشان دراز

    شما را ستایش فزونست ازان

    خروش و نیایش فزونست ازان

    چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک

    پرستنده را سر برآرد ز خاک

    فلک را گزارنده او کند

    جهان راهمه بندهٔ او کند

    گر این بنده آن را نداند بها

    مبادا ز درد و ز سختی رها

    بپرسید تا توشدی شهریار

    سپاست فزون چیست از کردگار

    کزان مر تو را دانش افزون شدست

    دل بدسگالان پر از خون شدست

    چنین داد پاسخ که از کردگار

    سپاس آنک گشتیم به روزگار

    کسی پیش من برفزونی نجست

    وز آواز من دست بد را بشست

    زبون بود بدخواه در جنگ من

    چو گوپال من دید و اورنگ من

    بپرسید درجنگ خاور بدی

    چنان تیز چنگ و دلاور بدی

    چو با باختر ساختی ساز جنگ

    شکیبایی آراستی با درنگ

    چنین داد پاسخ که مرد جوان

    نیندیشد از رنج و درد روان

    هرآنگه که سال اندر آید بشست

    به پیش مدارا بباید نشست

    سپاس از جهاندار پروردگار

    کزویست نیک وبد روزگار

    که روز جوانی هنر داشتیم

    بد و نیک را خوار نگذاشتیم

    کنون روز پیری به دانندگی

    برای و به گنج و فشانندگی

    جهان زیر آیین و فرهنگ ماست

    سپهر روان جوشن جنگ ماست

    بدو گفت شاهان پیشین دراز

    سخن خواستند آشکارا و راز

    شما را سخن کمتر و داد بیش

    فزون داری از نامداران پیش

    چنین داد پاسخ که هرشهریار

    که باشد ورا یار پروردگار

    ندارد تن خویش با رنج و درد

    جهان را نگهبان هرآنکس که کرد

    بپرسید شادان دل شهریار

    پر اندیشه بینم بدین روزگار

    چنین داد پاسخ که بیم گزند

    ندارد به دل مردم هوشمند

    بدو گفت شاهان پیشین ز بزم

    نبردند جان را باندازه رزم

    چنین داد پاسخ که ایشان ز جام

    نکردند هرگز به دل یاد نام

    مرا نام بر جام چیره شدست

    روانم زمانرا پذیره شدست

    بپرسید هرکس که شاهان بدند

    تن خویشتن را نگهبان بدند

    بدارو و درمان و کار پزشک

    بدان تا نپالود باید سرشک

    چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان

    که پیش آید از گردش آسمان

    بجایست دارو نیاید به کار

    نگه داردش گردش روزگار

    چو هنگامه رفتن آمد فراز

    زمانه نگردد بپرهیز باز

    بپرسید چندان ستایش کنند

    جهان آفرین را نیایش کنند

    زمانی نباشد بدان شادمان

    باندیشه دارد همیشه روان

    چنین داد پاسخ که اندیشه نیست

    دل شاه با چرخ گردان یکیست

    بترسم که هرکو ستایش کند

    مگر بیم ما را نیایش کند

    ستایش نشاید فزون زآنک هست

    نجوییم راز دل زیردست

    بدو گفت شادی ز فرزند چیست

    همان آرزوها ز پیوند چیست

    چنین داد پاسخ که هرکو جهان

    بفرزند ماند نگردد نهان

    چوفرزند باشد بیابد مزه

    ز بهر مزه دور گردد بزه

    وگر بگذرد کم بود درد اوی

    که فرزند بیند رخ زرد اوی

    بپرسد که گیتی تن آسان کراست

    ز کردار نیکو پشیمان چراست

    چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست

    بگیرد عنان زمانه بدست

    فزونی نجوید تن آسان شود

    چو بیشی سگالد هراسان شود

    دگر آنک گفتی ز کردار نیک

    نهان دل وجان ببازار نیک

    ز گیتی زبونتر مر آن را شناس

    که نیکی سگالید با ناسپاس

    بپرسید کان کس که بد کرد و مرد

    ز دیوان جهان نام او را سترد

    هران کس که نیکی کند بگذرد

    زمانه نفس را همی‌بشمرد

    چه باید همی نیکویی را ستود

    چومرگ آمد و نیک و بد را درود

    چنین داد پاسخ که کردار نیک

    بیابد بهر جای بازار نیک

    نمرد آنک او نیک کردار مرد

    بیاسود و جان را به یزدان سپرد

    وزان کس که ماند همی نام بد

    از آغاز بد بود و فرجام بد

    نیاسود هرکس کزو باز ماند

    وزو در زمانه بد آواز ماند

    بپرسد چه کارست برتر ز مرگ

    اگر باشد این را چه سازیم برگ

    چنین داد پاسخ کزین تیره خاک

    اگر بگذری یافتی جان پاک

    هرآنکس که در بیم و اندوه زیست

    بران زندگی زار باید گریست

    بپرسد کزین دو گرانتر کدام

    کزوییم پر درد و ناشادکام

    چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه

    جز اندوه مشمر که گردد ستوه

    چه بیمست اگر بیم اندوه نیست

    بگیتی جز اندوه نستوه نیست

    بپرسید کزما که با گنج‌تر

    چنین گفت کان کس که بی‌رنجتر

    بپرسید که او کدامست زشت

    که از ارج دورست و دور از بهشت

    چنین داد پاسخ که زنرا که شرم

    نباشد بگیتی نه آواز نرم

    ز مردان بتر آنک نادان بود

    همه زندگانی به زندان بود

    بگرود به یزدان وتن پرگناه

    بدی بر دل خویش کرده سیاه

    بپرسید مردم کدامست راست

    که جان وخرد بر دل او گواست

    چنین گفت کانکو بسود و زیان

    نگوید نبندد بدی را میان

    بپرسید کزو خو چه نیکوترست

    که آن بر سر مردمان افسرست

    چنین داد پاسخ که چون بردبار

    بود مرد نایدش افسون به کار

    نه آن کز پی سودمندی کند

    وگر نیز رای بلندی کند

    چو رادی که پاداش رادی نجست

    ببخشید وتاریکی از دل بشست

    سه دیگر چو کوشایی ایزدی

    که از جان پاک آید و بخردی

    بپرسید در دل هراس از چه بیش

    بدو گفت کز رنج و کردار خویش

    بپرسید بخشش کدامست به

    که بخشنده گردد سرافراز و مه

    چنین داد پاسخ کز ارزانیان

    مدارید باز ایچ سود و زیان

    بپرسید موبد ز کار جهان

    سخن برگشاد آشکار و نهان

    که آیین کژ بینم و نا پسند

    دگر گردش کارناسودمند

    چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر

    اگر هست بادانش و یادگیر

    بزرگست و داننده و برترست

    که بر داوران جهان داورست

    بد آیین مشو دور باش از پسند

    مبین ایچ ازو سود و ناسودمند

    بد و نیک از او دان کش انباز نیست

    به کاریش فرجام وآغاز نیست

    چوگوید بباش آنچ گوید بدست

    همو بود تا بود و تا هست هست

    بپرسید کز درد بر کیست رنج

    که تن چون سرایست و جان را سپنج

    چنین داد پاسخ که این پوده پوست

    بود رنجه چندانک مغز اندروست

    چوپالود زو جان ندارد خرد

    که برخاک باشد چو جان بگذرد

    بپرسید موبد ز پرهیز و گفت

    که آز و نیاز از که باید نهفت

    چنین داد پاسخ که آز و نیاز

    سزد گر ندارد خردمند باز

    تو از آز باشی همیشه به رنج

    که همواره سیری نیابی ز گنج

    بپرسید کز شهریاران که بیش

    بهوش و به آیین و با رای و کیش

    چنین داد پاسخ که آن پادشا

    که باشد پرستنده و پارسا

    ز دادار دارنده دارد سپاس

    نباشد کس از رنج او در هراس

    پرامید دارد دل نیک مرد

    دل بدکنش را پر از بیم و درد

    سپه را بیاراید از گنج خویش

    سوی بدسگال افگند رنج خویش

    سخن پرسد از بخردان جهان

    بد و نیک دارد ز دشمن نهان

    بپرسید کار پرستش بچیست

    به نیکی یزدان گراینده کیست

    چنین داد پاسخ که تاریک خوی

    روان اندر آرد بباریک موی

    نخست آنک داند که هست و یکیست

    تر ازین نشان رهنمای اندکیست

    ازو دارد از کار نیکی سپاس

    بدو باشد ایمن و زو در هراس

    هراس تو آنگه که جویی گزند

    وزو ایمنی چون بود سودمند

    وگر نیک دل باشی و راه جوی

    بود نزد هر کس تو را آبروی

    وگر بدکنش باشی و بد تنه

    به دوزخ فرستاده باشی بنه

    مباش ایچ گستاخ با این جهان

    که او راز خویش از تو دارد نهان

    گراینده باشی بکردار دین

    بداری بدین روزگار گزین

    خرد را کنی با دل آموزگار

    بکوشی که نفریبدت روزگار

    همان نیز یاد گنهکار مرد

    نباشی به بازار ننگ و نبرد

    غم آن جهان از پی این جهان

    نباید که داری به دل در نهان

    نشستنت همواره با بخردان

    گراینده رامش جاودان

    گراینده بادی به فرهنگ و رای

    به یزدان خرد بایدت رهنمای

    از اندازه بر نگذرانی سخن

    که تو نو به کاری گیتی کهن

    نگرداندت رامش و رود مست

    نباشدت با مردم بد نشست

    بپیچی دل از هرچ نابودنیست

    به بخشای آن را که بخشودنیست

    نداری دریغ آنچه داری ز دوست

    اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست

    اگر دوست با دوست گیرد شمار

    نباید که باشد میانجی به کار

    چو با مرد بدخواه باشد نشست

    چنان کن که نگشاید او بر تو دست

    چو جوید کسی راه بایستگی

    هنر باید و شرم و شایستگی

    نباید زبان از هنر چیره‌تر

    دروغ از هنر نشمرد دادگر

    نداند کسی را بزرگی بچیز

    نه خواری بناچیز دارد بنیز

    اگر بدگمانی گشاید زبان

    توتندی مکن هیچ با بدگمان

    ازان پس چو سستی گمانی برد

    وز اندازه گفتار او بگذرد

    تو پاسخ مر او را باندازه گوی

    سخنهای چرب آور و تازه‌گوی

    به آزرم اگر بفگنی سوی خویش

    پشیمانی آید به فرجام پیش

    چو بیکار باشی مشو رامشی

    نه کارست بیکاری ار باهشی

    ز هرکار کردن تو را ننگ نیست

    اگر چند با بوی و با رنگ نیست

    به نیکی بهر کار کوشا بود

    همیشه بدانش نیوشا بود

    به کاری نیازد که فرجام اوی

    پشیمانی و تندی آرد بروی

    ببخشاید از درد بر مستمند

    نیارد دلش سوی درد و گزند

    خردمند کو دل کند بردبار

    نباشد به چشم جهاندار خوار

    بداند که چندست با او هنر

    باندازه یابد ز هر کاربر

    گر افزون ازان دوست بستایدش

    بلندی و کژی بیفزایدش

    همان مرد ایزد ندارد به رنج

    وگر چند گردد پراگنده گنج

    پرستش کند پیشه و راستی

    بپیچد ز بی‌راهی و کاستی

    برین برگ واین شاخها آخت دست

    هنرمند دینی و یزدان پرست

    همانست رای و همینست راه

    به یزدان گرای و به یزدان پناه

    اگر دادگر باشدی شهریار

    ازو ماند اندر جهان یادگار

    چنان هم که از داد نوشین روان

    کجا خاک شد نام ماندش جوان


    1 hr 34 min
  • نشست شاهنامه خوانی بخش۱۵۶- نوشین روان

    شنیدم کجا کسری شهریار

    به هرمز یکی نامه کرد استوار

    ز شاه جهاندار خورشید دهر

    مهست و سرافراز و گیرنده شهر

    جهاندار بیدار و نیکو کنش

    فشاننده گنج بی سرزنش

    فزاینده نام و تخت قباد

    گراینده تاج و شمشیر و داد

    که با فر و برزست و فرهنگ و نام

    ز تاج بزرگی رسیده بکام

    سوی پاک هرمزد فرزند ما

    پذیرفته از دل همی پند ما

    ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت

    همیشه جهاندار با تاج و تخت

    به ماه خجسته به خرداد روز

    به نیک اختر و فال گیتی فروز

    نهادیم برسر تو را تاج زر

    چنان هم که ما یافتیم از پدر

    همان آفرین نیز کردیم یاد

    که برتاج ماکرد فرخ قباد

    تو بیدارباش و جهاندار باش

    خردمند و راد و بی آزار باش

    بدانش فزای و به یزدان گرای

    که اویست جان تو را رهنمای

    بپرسیدم از مرد نیکوسخن

    کسی کو بسال و خرد بد کهن

    که از ما به یزدان که نزدیکتر

    کرا نزد او راه باریکتر

    چنین داد پاسخ که دانش گزین

    چوخواهی ز پروردگار آفرین

    که نادان فزونی ندارد ز خاک

    بدانش بسنده کند جان پاک

    بدانش بود شاه زیبای تخت

    که داننده بادی و پیروزبخت

    مبادا که گردی تو پیمان شکن

    که خاکست پیمان شکن را کفن

    ببادا فره بیگناهان مکوش

    به گفتار بدگوی مسپارگوش

    بهر کار فرمان مکن جز بداد

    که از داد باشد روان تو شاد

    زبان را مگردان بگرد دروغ

    چوخواهی که تخت تو گیرد فروغ

    وگر زیردستی بود گنج‌دار

    تو او را ازان گنج بی‌رنج دار

    که چیز کسان دشمن گنج تست

    بدان گنج شو شاد کز رنج تست

    وگر زیردستی شود مایه دار

    همان شهریارش بود سایه دار

    همی در پناه تو باید نشست

    اگر زیردستست اگر در پرست

    چو نیکی کند با تو پاداش کن

    ابا دشمن دوست پرخاش کن

    وگر گردی اندر جهان ارجمند

    ز درد تن اندیش و درد گزند

    سرای سپنجست هرچون که هست

    بدو اندر ایمن نشاید نشستت

    هنر جوی با دین و دانش گزین

    چوخواهی که یابی ز بخت آفرین

    گرامی کن او را که درپیش تو

    سپر کرده جان بر بداندیش تو

    بدانش دو دست ستیزه ببند

    چو خواهی که از بد نیابی گزند

    چو بر سر نهی تاج شاهنشهی

    ره برتری بازجوی از بهی

    همیشه یکی دانشی پیش دار

    ورا چون روان و تن خویش دار

    بزرگان وبازارگانان شهر

    همی داد باید که یابند بهر

    کسی کو ندارد هنر بانژاد

    مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

    مده مرد بی‌نام را ساز جنگ

    که چون بازجویی نیاید به چنگ

    به دشمن دهد مر تو را دوستدار

    دو کار آیدت پیش دشوار و خوار

    سلیح تو درکارزار آورد

    همان بر تو روزی به کار آورد

    ببخشای برمردم مستمند

    ز بد دور باش و بترس از گزند

    همیشه نهان دل خویش جوی

    مکن رادی و داد هرگز بروی

    همان نیز نیکی باندازه کن

    ز مرد جهاندیده بشنو سخن

    بدنیی گرای و بدین دار چشم

    که از دین بود مرد را رشک وخشم

    هزینه باندازهٔ گنج کن

    دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

    بکردار شاهان پیشین نگر

    نباید که باشی مگر دادگر

    که نفرین بود بهر بیداد شاه

    تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

    کجا آن سر و تاج شاهنشهان

    کجا آن بزرگان و فرخ مهان

    ازایشان سخن یادگارست و بس

    سرای سپنجی نماند بکس

    گزافه مفرمانی خون ریختن

    وگر جنگ را لشکر انگیختن

    نگه کن بدین نامه پندمند

    دل اندر سرای سپنجی مبند

    بدین من تو را نیکویی خواستم

    بدانش دلت را بیاراستم

    به راه خداوند خورشید و ماه

    ز بن دور کن دیو را دستگاه

    به روز و شب این نامه را پیش دار

    خرد را به دل داور خویش دار

    اگر یادگاری کنی درجهان

    که نام بزرگی نگردد نهان

    خداوند گیتی پناه تو باد

    زمان و زمین نیکخواه تو باد

    بکام تو گردنده چرخ بلند

    ز کردار بد دور و دور از گزند

    شهنشاه کو داد دارد خرد

    بکوشد که با شرم گرد آورد

    دلیری به رزم اندرون زور دست

    بود پاکدینی و یزدان پرست

    به گیتی نگر کین هنرها کراست

    چو دیدی ستایش مر او را سزاست

    مجوی آنک چون مشتری روشنست

    جهانجوی و با تیغ و با جوشنست

    جهان بستد از مردم بت پرست

    ز دیبای دین بر دل آیین ببست

    کنو لاجرم جود موجود گشت

    چو شاه جهان شاه محمود گشت

    اگر بزم جوید همی گر نبرد

    جهان‌بخش را این بود کار کرد

    ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد

    زمانه بدیدار او شاد باد


    1 hr 51 min
  • نشست شاهنامه خوانی بخش۱۵۵- نوشین روان

    بشاه جهان گفت بوزرجمهر

    که تابان بدی تا بتابد سپهر

    یکی انجمن درج در پیش شاه

    به پیش بزرگان جوینده راه

    بنیروی یزدان که اندیشه داد

    روان مرا راستی پیشه داد

    بگویم بدرج اندرون هرچ هست

    نسایم بران قفل وآن درج دست

    اگر تیره شد چشم دل روشنست

    روان راز دانش همی‌جوشنست

    ز گفتار او شاد شد شهریار

    دلش تازه شد چون گل اندر بهار

    ز اندیشه شد شاه را پشت راست

    فرستاده و درج را پیش خواست

    همه موبدان وردان را بخواند

    بسی دانشی پیش دانا نشاند

    ازان پس فرستاده را گفت شاه

    که پیغام بگزار و پاسخ بخواه

    چو بشنید رومی زبان برگشاد

    سخنهای قیصر همه کرد یاد

    که گفت از جهاندار پیروز جنگ

    خرد باید و دانش و نام و ننگ

    تو را فر و بر ز جهاندار هست

    بزرگی و دانایی و زور دست

    همان بخرد و موبد راه جوی

    گو بر منش کو بود شاه جوی

    همه پاک در بارگاه تواند

    وگر در جهان نیکخواه تواند

    همین درج با قفل و مهر و نشان

    ببینند بیدار دل سرکشان

    بگویند روشن که زیرنهفت

    چه چیزست وآن با خرد هست جفت

    فرستیم زین پس بتو باژ و ساو

    که این مرز دارند با باژ تاو

    وگر باز مانند ازین مایه چیز

    نخواهند ازین مرزها باژ نیز

    چودانا ز گوینده پاسخ شنید

    زبان برگشاد آفرین گسترید

    که همواره شاه جهان شاد باد

    سخن دان و با بخت و با داد باد

    سپاس از خداوند خورشید و ماه

    روان را بدانش نماینده راه

    نداند جز او آشکارا و راز

    بدانش مرا آز و او بی نیاز

    سه درست رخشان بدرج اندرون

    غلافش بود ز آنچ گفتم برون

    یکی سفته و دیگری نیم سفت

    دگر آنک آهن ندیدست جفت

    چو بشنید دانای رومی کلید

    بیاورد و نوشین‌روان بنگرید

    نهفته یکی حقه بد در میان

    بحقه درون پردهٔ پرنیان

    سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

    چنان هم که دانای ایران بگفت

    نخستین ز گوهر یکی سفته بود

    دوم نیم سفت و سیم نابسود

    همه موبدان آفرین خواندند

    بدان دانشی گوهر افشاندند

    شهنشاه رخساره بی‌تاب کرد

    دهانش پر از در خوشاب کرد


    2 hr 16 min
  • نشست شاهنامه خوانی بخش۱۵۴- نوشین روان-داستان شطرنج

    جهاندار بنشست با موبدان

    بزرگان دانادل و بخردان

    صفت کرد فرزانه آن رزمگاه

    که چون رفت پیکار جنگ وسپاه

    ز دریا و از کنده و آبگیر

    یکایک بگفتند با تیزویر

    نخفتند زایشان یکی تیره شب

    نه بر یکدگر برگشادند لب

    ز میدان چو برخاست آواز کوس

    جهاندیدگان خواستند آبنوس

    یکی تخت کردند از چارسوی

    دومرد گرانمایه و نیکخوی

    همانند آن کنده و رزمگاه

    بروی اندر آورده روی سپاه

    بران تخت صدخانه کرده نگار

    صفی کرد او لشکر کارزار

    پس آنگه دولشکر زساج و زعاج

    دو شاه سرافراز با پیل وتاج

    پیاده بدید اندرو با سوار

    همه کرده آرایش کارزار

    ز اسبان و پیلان و دستور شاه

    مبارز که اسب افگند بر سپاه

    همه کرده پیکر به آیین جنگ

    یک تیز وجنبان یکی با درنگ

    بیاراسته شاه قلب سپاه

    ز یک دست فرزانهٔ نیک‌خواه

    ابر دست شاه از دو رویه دو پیل

    ز پیلان شده گرد همرنگ نیل

    دو اشتر بر پیل کرده به پای

    نشانده برایشان دو پاکیزه رای

    به زیر شتر در دو اسب و دو مرد

    که پرخاش جویند روز نبرد

    مبارز دو رخ بر دو روی دوصف

    ز خون جگر بر لب آورده کف

    پیاده برفتی ز پیش و ز پس

    کجا بود در جنگ فریادرس

    چو بگذاشتی تا سر آوردگاه

    نشستی چو فرزانه بر دست شاه

    همان نیزه فرزانه یک خانه بیش

    نرفتی نبودی ازین شاه پیش

    سه خانه برفتی سرافراز پیل

    بدیدی همه رزم گه از دو میل

    سه خانه برفتی شتر همچنان

    برآورد گه بر دمان و دنان

    نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه

    همی‌تاختی او همه رزمگاه

    همی‌راند هر یک به میدان خویش

    برفتن نکردی کسی کم و بیش

    چو دیدی کسی شاه را در نبرد

    به آواز گفتی که شاها بگرد

    ازان پس ببستند بر شاه راه

    رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه

    نگه کرد شاه اندران چارسوی

    سپه دید افگنده چین در بروی

    ز اسب و ز کنده بر و بسته راه

    چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه

    شد از رنج وز تشنگی شاه مات

    چنین یافت از چرخ گردان برات

    ز شطرنج طلخند بد آرزوی

    گوآن شاه آزاده و نیکخوی

    همی‌کرد مادر ببازی نگاه

    پر از خون دل از بهر طلخند شاه

    نشسته شب و روز پر درد وخشم

    ببازی شطرنج داده دو چشم

    همه کام و رایش به شطرنج بود

    ز طلخند جانش پر از رنج بود

    همیشه همی‌ریخت خونین سرشک

    بران درد شطرنج بودش پزشک

    بدین گونه بد تاچمان و چران

    چنین تا سر آمد بروبر زمان

    سرآمد کنون برمن این داستان

    چنان هم که بشنیدم ازباستان


    1 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی بخش۱۵۳- نوشین روان

    بتا روی بر خیره چیزی مجوی

    که فرزانگان آن نبینند روی

    شنیدی که جمهور تا زنده بود

    برادر ورا چون یکی بنده بود

    بمرد او و من ماندم خوار و خرد

    یکی خرد را گاه نتوان سپرد

    جهان پر ز خوبی بد از رای اوی

    نیارست جستن کسی جای اوی

    برادر ورا همچو جان بود و تن

    بشاهی ورا خواندند انجمن

    اگر بودمی من سزاوار گاه

    نکردی به مای اندرون کس نگاه

    بر آیین شاهان گیتی رویم

    ز فرزانگان نیک و بد بشنویم

    من ازتو به سال وخرد مهترم

    توگویی که من کهترم بهترم

    مکن ناسزا تخت شاهی مجوی

    مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی

    چنین پاسخ آورد طلخند پس

    به افسون بزرگی نجستست کس

    من این تاج و تخت از پدر یافتم

    ز تخمی که او کشت بریافتم

    همه پادشاهی و گنج و سپاه

    ازین پس به شمشیر دارم نگاه

    ز جمهور وز مای چندین مگوی

    اگر آمنی تخت را رزم جوی

    سرانشان پر از جنگ باز آمدند

    به شهر اندرون رزمساز آمدند

    سپاهی وشهری همه جنگجوی

    بدرگاه شاهان نهادند روی

    گروهی به طلخند کردند رای

    دگر را بگو بود دل رهنمای

    برآمد خروش از در هر دو شاه

    یکی را نبود اندر آن شهر راه

    نخستین بیاراست طلخند جنگ

    نبودش به جنگ دلیران درنگ


    1 hr 35 min
  • نشست شاهنامه خوانی۱۵۲- نوشین روان-داستان شطرنج

    چنین گفت موبد که یک روز شاه

    به دیبای رومی بیاراست گاه

    بیاویخت تاج از بر تخت عاج

    همه جای عاج و همه جای تاج

    همه کاخ پر موبد و مرزبان

    ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان

    چنین آگهی یافت شاه جهان

    ز گفتار بیدار کارآگهان

    که آمد فرستادهٔ شاه هند

    ابا پیل و چتر و سواران سند

    شتروار بارست با او هزار

    همی راه جوید بر شهریار

    همانگه چو بشنید بیدار شاه

    پذیره فرستاد چندی سپاه

    چو آمد بر شهریار بزرگ

    فرستادهٔ نامدار و سترگ

    برسم بزرگان نیایش گرفت

    جهان آفرین را ستایش گرفت

    گهرکرد بسیار پیشش نثار

    یکی چتر و ده پیل با گوشوار

    بیاراسته چتر هندی به زر

    بدو بافته چند گونه گهر

    سر بار بگشاد در بارگاه

    بیاورد یک سر همه نزد شاه

    فراوان ببار اندرون سیم و زر

    چه از مشک و عنبر چه از عود تر

    ز یاقوت والماس وز تیغ هند

    همه تیغ هندی سراسر پرند

    ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای

    زده دست و پای آوریده به جای

    ببردند یک سر همه پیش تخت

    نگه کرد سالار خورشید بخت

    ز چیزی که برد اندران رای رنج

    فرستاد کسری سراسر به گنج

    بیاورد پس نامه‌ای بر پرند

    نبشته بنوشین‌روان رای هند

    یکی تخت شطرنج کرده به رنج

    تهی کرده از رنج شطرنج گنج

    بیاورد پیغام هندی ز رای

    که تا چرخ باشد تو بادی به جای

    کسی کو بدانش برد رنج بیش

    بفرمای تا تخت شطرنج پیش

    نهند و ز هر گونه رای آورند

    که این نغز بازی به جای آورند

    بدانند هرمهره‌ای را به نام

    که گویند پس خانهٔ او کدام

    پیاده بدانند و پیل و سپاه

    رخ واسب و رفتار فرزین و شاه

    گراین نغز بازی به جای آورند

    درین کار پاکیزه رای آورند

    همان باژ و ساوی که فرمودشاه

    به خوبی فرستم بران بارگاه

    وگر نامداران ایران گروه

    ازین دانش آیند یک سر ستوه

    چو با دانش ما ندارند تاو

    نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو

    همان باژ باید پذیرفت نیز

    که دانش به از نامبردار چیز

    دل و گوش کسری بگوینده داد

    سخنها برو کرد گوینده یاد

    نهادند شطرنج نزدیک شاه

    به مهره درون کرد چندی نگاه

    ز تختش یکی مهره از عاج بود

    پر از رنگ پیکر دگر ساج بود

    بپرسید ازو شاه پیروزبخت

    ازان پیکر ومهره ومشک وتخت

    چنین داد پاسخ که ای شهریار

    همه رسم و راه از در کارزار

    ببینی چویابی به بازیش راه

    رخ و پیل و آرایش رزمگاه

    بدو گفت یک هفته ما را زمان

    ببازیم هشتم به روشن‌روان

    یکی خرم ایوان بپرداختند

    فرستاده را پایگه ساختند

    رد وموبدان نماینده راه

    برفتند یک سر به نزدیک شاه

    نهادند پس تخت شطرنج پیش

    نگه کرد هریک ز اندازه بیش

    بجستند و هر گونه‌ای ساختند

    ز هر دست یکبارش انداختند

    یکی گفت وپرسید و دیگر شنید

    نیاورد کس راه بازی پدید

    برفتند یکسر پرآژنگ چهر

    بیامد برشاه بوزرجمهر

    ورا زان سخن نیک ناکام دید

    به آغاز آن رنج فرجام دید

    به کسری چنین گفت کای پادشا

    جهاندار و بیدار و فرمانروا

    من این نغز بازی به جای آورم

    خرد را بدین رهنمای آورم

    بدو گفت شاه این سخن کارتست

    که روشن‌روان بادی وتندرست

    کنون رای قنوج گوید که شاه

    ندارد یکی مرد جوینده راه

    شکست بزرگ است بر موبدان

    به در گاه و بر گاه و بر بخردان

    بیاورد شطرنج بوزرجمهر

    پراندیشه بنشست و بگشاد چهر

    همی‌جست بازی چپ و دست راست

    همی‌راند تا جای هریک کجاست

    به یک روز و یک شب چو بازیش یافت

    از ایوان سوی شاه ایران شتافت

    بدو گفت کای شاه پیروزبخت

    نگه کردم این مهره و مشک و تخت

    به خوبی همه بازی آمد به جای

    به بخت بلند جهان کدخدای

    فرستادهٔ شاه را پیش خواه

    کسی را که دارند ما را نگاه

    شهنشاه باید که بیند نخست

    یکی رزمگاهست گویی درست

    ز گفتار او شاد شد شهریار

    ورا نیک پی خواند و به روزگار

    بفرمود تا موبدان و ردان

    برفتند با نامور بخردان

    فرستاده رای را پیش خواند

    بران نامور پیشگاهش نشاند

    بدو گفت گوینده بوزرجمهر

    که ای موبد رای خورشید چهر

    ازین مهرها رای با توچه گفت

    که همواره با توخرد باد جفت

    چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای

    چو از پیش او من برفتم ز جای

    مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج

    ببر پیش تخت خداوند تاج

    بگویش که با موبد و رای‌زن

    بنه پیش و بنشان یکی انجمن

    گر این نغز بازی به جای آورند

    پسندیده و دلربای آورند

    همین بدره و برده و باژ و ساو

    فرستیم چندانک داریم تاو

    و گر شاه و فرزانگان این به جای

    نیارند روشن ندارند رای

    وگر شاه وفرزانگان این بجای

    نیارند روشن ندارند رای

    نباید که خواهد ز ما باژ و گنج

    دریغ آیدش جان دانا به رنج

    چو بیند دل و رای باریک ما

    فزونتر فرستد به نزدیک ما

    برتخت آن شاه بیداربخت

    بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت

    چنین گفت با موبدان و ردان

    که‌ای نامور پاک دل بخردان

    همه گوش دارید گفتار اوی

    هم آن را هشیار سالار اوی

    بیاراست دانا یکی رزمگاه

    به قلب اندرون ساخته جای شاه

    چپ و راست صف برکشیده سوار

    پیاده به پیش اندرون نیزه دار

    هشیوار دستور در پیش شاه

    به رزم اندرونش نماینده راه

    مبارز که اسب افگند بر دو روی

    به دست چپش پیل پرخاشجوی

    وزو برتر اسبان جنگی به پای

    بدان تاکه آید به بالای رای

    چو بوزرجمهر آن سپه را براند

    همه انجمن درشگفتی بماند

    غمی شد فرستادهٔ هند سخت

    بماند اندر آن کار هشیار بخت

    شگفت اندرو مرد جادو بماند

    دلش را به اندیشه اندر نشاند

    که این تخت شطرنج هرگز ندید

    نه از کاردانان هندی شنید

    چگونه فراز آمدش رای این

    به گیتی نگیرد کسی جای این

    چنان گشت کسری ز بوزرجمهر

    که گفتی بدوبخت بنمود چهر

    یکی جام فرمود پس شهریار

    که کردند پرگوهر شاهوار

    یکی بدره دینار واسبی به زین

    بدو داد و کردش بسی آفرین

    بشد مرد دانا به آرام خویش

    یکی تخت و پرگار بنهاد پیش

    به شطرنج و اندیشهٔ هندوان

    نگه کرد و بفزود رنج روان

    خرد بادل روشن انباز کرد

    به اندیشه بنهاد برتخت نرد

    دومهره بفرمود کردن ز عاج

    همه پیکر عاج همرنگ ساج

    یکی رزمگه ساخت شطرنج وار

    دو رویه برآراسته کارزار

    دولشکر ببخشید بر هشت بهر

    همه رزمجویان گیرنده شهر

    زمین وار لشکر گهی چارسوی

    دوشاه گرانمایه و نیک خوی

    کم و بیش دارند هر دو به هم

    یکی از دگر برنگیرد ستم

    به فرمان ایشان سپاه از دو روی

    به تندی بیاراسته جنگجوی

    یکی را چوتنها بگیرد دو تن

    ز لشکر برین یک تن آید شکن

    به هرجای پیش وپس اندر سپاه

    گرازان دو شاه اندران رزمگاه

    همی این بران آن برین برگذشت

    گهی رزم کوه و گهی رزم دشت

    برین گونه تا بر که بودی شکن

    شدندی دو شاه و سپاه انجمن

    بدین سان که گفتم بیاراست نرد

    برشاه شد یک به یک یاد کرد

    وزان رفتن شاه برترمنش

    همانش ستایش همان سرزنش

    ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه

    بگسترد و بنمود یک یک شاه

    دل شاه ایران ازو خیره ماند

    خرد را باندیشه اندر نشاند

    همی‌گفت کای مرد روشن‌روان

    جوان بادی و روزگارت جوان

    بفرمود تا ساروان دو هزار

    بیارد شتر تا در شهریار

    ز باری که خیزد ز روم و ز چین

    ز هیتال و مکران و ایران زمین

    ز گنج شهنشاه کردند بار

    بشد کاروان از در شهریار

    چوشد بارهای شتر ساخته

    دل شاه زان کار پرداخته

    فرستادهٔ رای را پیش خواند

    ز دانش فراوان سخنها براند

    یکی نامه بنوشت نزدیک اوی

    پر از دانش و رامش و رنگ و بوی

    سر نامه کرد آفرین بزرگ

    به یزدان پناهش ز دیو سترگ

    دگر گفت کای نامور شاه هند

    ز دریای قنوج تا پیش سند

    رسیداین فرستادهٔ رای‌زن

    ابا چتر و پیلان بدین انجمن

    همان تخت شطرنج و پیغام رای

    شنیدیم و پیغامش امد بجای

    ز دانای هندی زمان خواستیم

    به دانش روان را بیاراستیم

    بسی رای زد موبد پاک‌رای

    پژوهید وآورد بازی به جای

    کنون آمد این موبد هوشمند

    به قنوج نزدیک رای بلند

    شتروار بار گران دو هزار

    پسندیده بار از در شهریار

    نهادیم برجای شطرنج نرد

    کنون تا به بازی که آرد نبرد

    برهمن فر وان بود پاک‌رای

    که این بازی آرد به دانش به جای

    ز چیزی که دید این فرستاده رنج

    فرستد همه رای هندی به گنج

    ورای دون کجا رای با راهنمای

    بکوشند بازی نیاید به جای

    شتروار باید که هم زین شمار

    به پیمان کند رای قنوج بار

    کند بار همراه با بار ما

    چنینست پیمان و بازار ما

    چوخورشید رخشنده شد بر سپهر

    برفت از در شاه بوزرجمهر

    چو آمد ز ایران به نزدیک رای

    برهمن بشادی و را رهنمای

    ابا بار با نامه وتخت نرد

    دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

    چو آمد به نزدیکی تخت اوی

    بدید آن سر و افسر و بخت اوی

    فراوانش بستود بر پهلوی

    بدو داد پس نامهٔ خسروی

    ز شطرنج وز راه وز رنج رای

    بگفت آنچه آمد یکایک به جای

    پیام شهنشاه با او بگفت

    رخ رای هندی چوگل برشگفت

    بگفت آن کجا دید پاینده مرد

    چنان هم سراسر بیاورد نرد

    ز بازی و از مهره و رای شاه

    وزان موبدان نماینده راه

    به نامه دورن آنچه کردست یاد

    بخواند بداند نپیچد ز داد

    ز گفتار اوشد رخ شاه زرد

    چو بشنید گفتار شطرنج و نرد

    بیامد یکی نامور کدخدای

    فرستاده را داد شایسته‌جای

    یکی خرم ایوان بیاراستند

    می و رود و رامشگران خواستند

    زمان خواست پس نامور هفت روز

    برفت آنک بودند دانش فروز

    به کشور ز پیران شایسته مرد

    یکی انجمن کرد و بنهاد نرد

    به یک هفته آنکس که بد تیزویر

    ازان نامداران برنا و پیر

    همی‌بازجستند بازی نرد

    به رشک و برای وبه ننگ و نبرد

    بهشتم چنین گفت موبد به رای

    که این را نداند کسی سر زپای

    مگر با روان یار گردد خرد

    کزین مهره بازی برون آورد

    بیامد نهم روز بوزرجمهر

    پر از آرزو دل پرآژنگ چهر

    که کسری نفرمود ما را درنگ

    نباید که گردد دل شاه تنگ

    بشد موبدان را ازان دل دژم

    روان پر زغم ابروان پر زخم

    بزرگان دانا به یک سو شدند

    به نادانی خویش خستو شدند

    چو آن دید بنشست بوزرجمهر

    همه موبدان برگشادند چهر

    بگسترد پیش اندرون تخت نرد

    همه گردش مهرها یاد کرد

    سپهدار بنمود و جنگ سپاه

    هم آرایش رزم و فرمان شاه

    ازو خیره شد رای با رای‌زن

    ز کشور بسی نامدار انجمن

    همه مهتران آفرین خواندند

    ورا موبد پاک دین خواندند

    ز هر دانشی زو بپرسید رای

    همه پاسخ آمد یکایک به جای

    خروشی برآمد ز دانندگان

    ز دانش پژوهان وخوانندگان

    که اینت سخنگوی داننده مرد

    نه از بهر شطرنج و بازی نرد

    بیاورد زان پس شتر دو هزار

    همه گنج قنوح کردند بار

    ز عود و ز عنبر ز کافور و زر

    همه جامه وجام پیکر گهر

    ابا باژ یکساله از پیشگاه

    فرستاد یک سر به درگاه شاه

    یکی افسری خواست از گنج رای

    همان جامهٔ زر ز سر تا به پای

    بدو داد وچند آفرین کرد نیز

    بیارانش بخشید بسیار چیز

    شتر دو ازار آنک از پیش برد

    ابا باژ و هدیه مر او را سپرد

    یکی کاروان بد که کس پیش ازان

    نراند و نبد خواسته بیش ازان

    بیامد ز قنوج بوزرجمهر

    برافراخته سر بگردان سپهر

    دلی شاد با نامه شاه هند

    نبشته به هندی خطی بر پرند

    که رای و بزرگان گوایی دهند

    نه از بیم کزنیک رایی دهند

    که چون شاه نوشین‌روان کس ندید

    نه از موبد سالخورده شنید

    نه کس دانشی تر ز دستور اوی

    ز دانش سپهرست گنجور اوی

    فرستاده شد باژ یک ساله پیش

    اگر بیش باید فرستیم بیش

    ز باژی که پیمان نهادیم نیز

    فرستاده شد هرچ بایست چیز

    چو آگاهی آمد ز دانا به شاه

    که با کام و با خوبی آمد ز راه

    ازان آگهی شاد شد شهریار

    بفرمود تاهرک بد نامدار

    ز شهر و ز لشکر خبیره شدند

    همه نامداران پذیره شدند

    به شهر اندر آمد چنان ارجمند

    به پیروزی شهریار بلند

    به ایوان چو آمد به نزدیک تخت

    برو شهریار آفرین کرد سخت

    ببر در گرفتش جهاندار شاه

    بپرسیدش از رای وز رنج راه

    بگفت آنک جا رفت بوزرجمهر

    ازان بخت بیدار و مهر سپهر

    پس آن نامه رای پیروزبخت

    بیاورد و بنهاد در پیش تخت

    بفرمود تا یزدگرد دبیر

    بیامد بر شاه دانش‌پذیر

    چو آن نامه رای هندی بخواند

    یکی انجمن درشگفتی بماند

    هم از دانش و رای بوزرجمهر

    ازان بخت سالار خورشید چهر

    چنین گفت کسری که یزدان سپاس

    که هستم خردمند و نیکی‌شناس

    مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند

    دل وجان به مهر من آگنده‌اند

    شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر

    که دانش بدو داد چندین سپهر

    سپاس از خداوند خورشید وماه

    کزویست پیروزی و دستگاه

    برین داستان برسخن ساختم

    به طلخند و شطرنج پرداختم


    1 hr 19 min
  • نشست شاهنامه خوانی۱۵۱-پند دادن بوزرجمهر نوشین روان را

    بپرسید تا جاودان دوست کیست

    ز درد جدایی که خواهد گریست

    چنین داد پاسخ که کردار نیک

    نخواهد جدا بودن از یار نیک

    چه ماند بدو گفت جاوید چیز

    که آن چیز کمی نگیرد به نیز

    چنین داد پاسخ که انباز مرد

    نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد

    چنین گفت کین جان دانا بود

    که بر آرزوها توانا بود

    بدو گفت شاه ای خداوند مهر

    چه باشد به پهنا فزون از سپهر

    چنین گفت کان شاه بخشنده دست

    ودیگر دل مرد یزدان‌پرست

    بپرسید وگفتا چه با زیب‌تر

    کزان برفرازد خردمند سر

    چنین داد پاسخ که ای پادشا

    مده گنج هرگز بناپارسا

    چو کردار با ناسپاسان کنی

    همی خشت خشک اندر آب افگنی

    بدو گفت اندر چه چیزست رنج

    کزو کم شود مرد را آز گنج

    بدو داد پاسخ که ای شهریار

    همیشه دلت باد چون نوبهار

    پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج

    نخواهد تن و زندگانی و گنج

    بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت

    کزان برتر اندازه نتوان گرفت

    چنین گفت با شاه بوزرجمهر

    که یک سر شگفتست کار سپهر

    یکی مرد بینیم با دستگاه

    کلاهش رسیده بابر سیاه

    که او دست چپ را نداند ز راست

    ز بخشش فزونی نداند نه کاست

    یکی گردش آسمان بلند

    ستاره بگوید که چونست وچند

    فلک رهنمونش به سختی بود

    همه بهر او شوربختی بود

    گرانتر چه دانی بدو گفت شاه

    چنین داد پاسخ که سنگ گناه

    بپرسید کز برتری کارها

    ز گفتارها هم ز کردارها

    کدامست با ننگ و با سرزنش

    که باشد ورا هر کسی بدکنش

    چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه

    ستیهیدن مردم بیگناه

    توانگرکه تنگی کند درخورش

    دریغ آیدش پوشش و پرورش

    زنانی که ایشان ندارند شرم

    بگفتن ندارند آواز نرم

    همان نیک‌مردان که تندی کنند

    وگر تنگ‌دستان بلندی کنند

    دروغ آنک بی‌رنگ و زشتست وخوار

    چه بر نابکار و چه بر شهریار

    به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت

    که هم آشکارست و هم در نهفت

    کزو مرد داننده جوشن کند

    روان را بدان چیز روشن کند

    چنین داد پاسخ که کوشان بدین

    به گیتی نیابد جز از آفرین

    دگر آنک دارد ز یزدان سپاس

    بود دانشی مرد نیکی شناس

    بدو گفت کسری که کرده چه به

    چه ناکرده از شاه وز مرد مه

    چه بهتر کزو باز داریم چنگ

    گرفته چه بهتر ز بهر درنگ

    چه بهتر ز فرمودن وداشتن

    وگر مرد را خوار بگذاشتن

    به پاسخ نگه داشتن گفت خشم

    که از بیگناهان بخوابند چشم

    دگر آنک بیدار داری روان

    بکوشی تو در کارها تا توان

    فروهشته کین برگرفته امید

    بتابد روان زو به کردار شید

    ز کار بزه چند یابی مزه

    بیفگن مزه دور باش از بزه

    سپاس ازخداوند خورشید و ماه

    که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه

    چو این کار دلگیرت آمد ببن

    ز شطرنج باید که رانی سخن


    2 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی۱۵۰- بازگشتن خاقان چین و لشکر کشیدن نوشین روان به سوی تیسفون.

    چو کسری بیامد برتخت خویش

    گرازان و انباز با بخت خویش

    جهان چون بهشتی شد آراسته

    ز داد و ز خوبی پر از خواسته

    نشستند شاهان ز آویختن

    به هر جای بیداد و خون ریختن

    جهان پرشد از فره ایزدی

    ببستند گفتی دو دست از بدی

    ندانست کس غارت و تاختن

    دگر دست سوی بدی آختن

    جهانی به فرمان شاه آمدند

    ز کژی و تاری به راه آمدند

    کسی کو بره بر درم ریختی

    ازان خواسته دزد بگریختی

    ز دیبا و دینار بر خشک و آب

    برخشنده روز و به هنگام خواب

    بپیوست نامه به هر کشوری

    به هرنامداری و هر مهتری

    ز بازارگانان ترک و ز چین

    ز سقلاب وهرکشوری همچنین

    ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند

    از آرایش روم وز بوی هند

    شد ایران به کردار خرم بهشت

    همه خاک عنبر شد و زر خشت

    جهانی به ایران نهادند روی

    بر آسوده از رنج وز گفت وگوی

    گلابست گویی هوا را سرشک

    بر آسوده از رنج مرد و پزشک

    ببارید برگل به هنگام نم

    نبد کشتورزی ز باران دژم

    جهان گشت پرسبزه وچارپای

    در و دشت گل بود و بام سرای

    همه رودها همچو دریا شده

    به پالیز گلبن ثریا شده

    به ایران زبانها بیاموختند

    روانها بدانش برافروختند

    ز بازارگانان هر مرز و بوم

    ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم

    ستایش گرفتند بر رهنمای

    فزایش گرفت از گیا چارپای

    هرآنکس که از دانش آگاه بود

    ز گویندگان بر در شاه بود

    رد وموبد و بخردان ارجمند

    بداندیش ترسان ز بیم گزند

    چوخورشید گیتی بیاراستی

    خروشی ز درگاه برخاستی

    که ای زیردستان شاه جهان

    مدارید یک تن بد اندر نهان

    هرآنکس که از کار دیده‌ست رنج

    نیابد به اندازهٔ رنج گنج

    بگویند یکسر به سالار بار

    کز آنکس کند مزد او خواستار

    وگر فام خواهی بیاید ز راه

    درم خواهد از مرد بی‌دستگاه

    نباید که یابد تهیدست رنج

    که گنجور فامش بتوزد ز گنج

    کسی کو کند در زن کس نگاه

    چوخصمش بیاید به درگاه شاه

    نبیند مگر چاه ودار بلند

    که با دار تیرست و با چاه بند

    وگر اسب یابند جایی یله

    که دهقان بدر بر کند زان گله

    بریزند خونش بران کشتمند

    برد گوشت آنکس که یابد گزند

    پیاده بماند سوارش ز اسب

    به پوزش رود نزد آذرگشسب

    عرض بسترد نام دیوان اوی

    به پای اندر آرند ایوان اوی

    گناهی نباشد کم و بیش ازین

    ز پستر بود آنک بد پیش ازین

    نباشد بران شاه همداستان

    بدر بر نخواهد جز از راستان

    هرآنکس که نپسندد این راه ما

    مبادا که باشد به درگاه ما




    1 hr 29 min
  • نشست شاهنامه خوانی۱۴۹ -ادامه پادشاهی کسری نوشین روان

    بپرسید کسری که از کهتران

    کرا باشد اندیشهٔ مهتران

    چنین گفت کان کس که داناترست

    بهر آرزو بر تواناترست

    کدامست دانا بدوشاه گفت

    که دانش بود مرد را درنهفت

    چنین گفت کان کو به فرمان دیو

    نپردازد از راه کیهان خدیو

    ده‌اند اهرمن هم به نیروی شیر

    که آرند جان وخرد را به زیر

    بدو گفت کسری که ده دیو چیست

    کزیشان خرد را بباید گریست

    چنین داد پاسخ که آز و نیاز

    دو دیوند با زور و گردن فراز

    دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین

    چو نمام و دوروی و ناپاک دین

    دهم آنک از کس ندارد سپاس

    به نیکی وهم نیست یزدان شناس

    بدو گفت ازین شوم ده باگزند

    کدامست آهرمن زورمند

    چنین داد پاسخ به کسری که آز

    ستمکاره دیوی بود دیرساز

    که اورا نبینند خشنود ایچ

    همه درفزونیش باشد بسیچ

    نیاز آنک او را ز اندوه و درد

    همی کور بینند و رخساره زرد

    کزین بگذری خسرو ادیو رشک

    یکی دردمندی بود بی‌پزشک

    اگر در زمانه کسی بی‌گزند

    به تندی شود جان او دردمند

    دگر ننگ دیوی بود با ستیز

    همیشه ببد کرده چنگال تیز

    دگر دیو کینست پرخشم وجوش

    ز مردم بتابد گه خشم هوش

    نه بخشایش آرد بروبر نه مهر

    دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر

    دگر دیو نمام کو جز دروغ

    نداند نراند سخن با فروغ

    بماند سخن چین ودوروی دیو

    بریده دل از بیم کیهان خدیو

    میان دوتن کین وجنگ آورد

    بکوشد که پیوستگی بشکرد

    دگر دیو بی‌دانش وناسپاس

    نباشد خردمند و نیکی شناس

    به نزدیک او رای و شرم اندکیست

    به چشمش بدو نیک هردو یکیست

    ز دانا بپرسید پس شهریار

    که چون دیو با دل کند کارزار


    1 hr 43 min
  • نشست شاهنامه خوانی۱۴۸ -ادامه پادشاهی کسری نوشین

    چنین گفت پرمایه دهقان پیر

    سخن هرچ زو بشنوی یادگیر

    که از نامداران با فر و داد

    ز مردان جنگی به فر ونژاد

    چوخاقان چینی نبود از مهان

    گذشته ز کسری بگرد جهان

    همان تا لب رود جیحون ز چین

    برو خواندندی بداد آفرین

    سپهدار با لشکر و گنج و تاج

    بگلزریون بودزان روی چاج

    سخنهای کسری به گرد جهان

    پراگنده شد درمیان مهان

    به مردی و دانایی و فرهی

    بزرگی وآیین شاهنشهی

    خردمند خاقان بدان روزگار

    همی دوستی جست با شهریار

    یکی چند بنشست با رای‌زن

    همه نامداران شدند انجمن

    بدان دوستی را همی جای جست

    همان از رد و موبدان رای جست

    یکی هدیه آراست پس بی‌شمار

    همه یاد کرد از در شهریار

    ز اسبان چینی و دیبای چین

    ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین

    طرایف که باشد به چین اندرون

    بیاراست از هر دری برهیون

    ز دینار چینی ز بهر نثار

    به گنجور فرمود تا سی هزار

    بیاورد و با هدیه‌ها یار کرد

    دگر را همه بار دینار کرد

    سخنگوی مردی بجست از مهان

    خردمند و گردیده گرد جهان

    بفرمود تا پیش اوشد دبیر

    ز خاقان یکی نامه‌ای برحریر

    نبشتند برسان ارژنگ چین

    سوی شاه با صد هزار آفرین

    گذر مرد را سوی هیتال بود

    همه ره پر از تیغ و کوپال بود

    ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه

    کشیده رده پیش هیتال شاه

    گوی غاتفر نام سالارشان

    به جنگ اندورن نامبردارشان

    چو آگه شد از کار خاقان چین

    وزان هدیهٔ شهریار زمین

    ز لشکر جهاندیده گان را بخواند

    سخن سر به سر پیش ایشان براند

    چنین گفت باسرکشان غاتفر

    که مارا بدآمد ز اختر به سر

    اگر شاه ایران و خاقان چین

    بسازند وز دل کنند آفرین

    هراسست زین دوستی بهر ما

    برین روی ویران شود شهرما

    بباید یکی تاختن ساختن

    جهان از فرستاده پرداختن

    زلشکر یکی نامور برگزید

    سرافراز جنگی چنانچون سزید

    بتاراج داد آن همه خواسته

    هیونان واسبان آراسته

    فرستاده را سر بریدند پست

    ز ترکان چینی سواری نجست

    چوآگاهی آمد به خاقان چین

    دلش گشت پر درد و سر پر ز کین

    سپه را ز قجغارباشی براند

    به چین وختن نامداری نماند

    ز خویشان ارجاسب وافراسیاب

    نپرداخت یک تن به آرام و خواب

    برفتند یکسر به گلزریون

    همه سر پر از خشم و دل پر زخون

    سپهدار خاقان چین سنجه بود

    همی به آسمان بر زد از خاک دود

    ز جوش سواران به چاچ اندرون

    چو خون شد به رنگ آب گلزریون

    چو آگاه شد غاتفر زان سخن

    که خاقان چینی چه افگند بن

    سپاهی ز هیتالیان برگزید

    که گشت آفتاب ازجهان ناپدید

    زبلخ وز شگنان و آموی و زم

    سلیح وسپه خواست و گنج درم

    ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد

    سپاهی برآمد زهرسوی گرد

    ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ

    بجوشید لشکر چو مور و ملخ

    چو بگذشت خاقان برود برک

    توگفتی همی تیغ بارد فلک




    1 hr 15 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners