Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۷-پادشاهی خسرو پرویز۹

    گر در سرت هوای وصال است حافظا!

    باید که خاک درگه اهل هنر شوی 


    هنر کاشی کاری در ایران سابقه هفت هزار ساله دارد و ایرانیان تا پیش از رواج استفاده از کاشی هفت رنگ در بناها برای نمای بیرونی نیز استفاده می کردند.من در این راستا سعی کردم از این هنر استفاده کرده و در آثارم تلفیقی از کاش کاری سنتی و مدرن را به کار برده ام .شما می توانید این هنر ارزنده را به صورت تابلو ،دور آیینه،سینی.زیر لیوانی ،میز، و … سفارش بدهید و اصالت رنگ و نقاشی را به خانه های خود ببرید .با من در اینستا و واتس آپ در ارتباط باشید .


    @dao.ceramicart


    09931528972


    دگر روز خسرو بیاراست گاه

    به سر برنهاد آن کیانی کلاه

    نهادند در گلشن سور خوان

    چنین گفت پس رومیان را بخوان

    بیامد نیاطوس با رومیان

    نشستند با فیلسوفان بخوان

    چو خسرو فرود آمد از تخت بار

    ابا جامهٔ روم گوهر نگار

    خرامید خندان و برخوان نشست

    بشد نیز بندوی برسم بدست

    جهاندار بگرفت واژ نهان

    به زمزم همی رای زد با مهان

    نیاطوس کان دید بنداخت نان

    از آشفتگی باز پس شد ز خوان

    همی‌گفت واژ و چلیپا بهم

    ز قیصر بود بر مسیحا ستم

    چو بندوی دید آن بزد پشت دست

    بخوان بر به روی چلیپا پرست

    غمی گشت زان کار خسرو چودید

    برخساره شد چون گل شنبلید

    به گستهم گفت این گو بی‌خرد

    نباید که بی‌داوری می‌خورد

    ورا با نیاطوس رومی چه کار

    تن خویش را کرد امروز خوار

    نیاطوس زان جایگه برنشست

    به لشکرگه خویش شد نیم مست

    1 hr 57 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۶-پادشاهی خسرو پرویز۸

    مرا سال بگذشت برشست و پنج

    نه نیکو بود گر بیازم به گنج

    مگر بهره بر گیرم از پند خویش

    بر اندیشم از مرگ فرزند خویش

    مرا بود نوبت برفت آن جوان

    ز دردش منم چون تن بی‌روان

    شتابم همی تا مگر یابمش

    چویابم به بیغاره بشتابمش

    که نوبت مرا بود بی‌کام من

    چرا رفتی و بردی آرام من

    ز بدها تو بودی مرا دستگیر

    چرا چاره جستی ز همراه پیر

    مگر همرهان جوان یافتی

    که از پیش من تیز بشتافتی

    جوان را چو شد سال برسی و هفت

    نه بر آرزو یافت گیتی برفت

    همی‌بود همواره با من درشت

    برآشفت و یکباره بنمود پشت

    برفت و غم و رنجش ایدر بماند

    دل و دیدهٔ من به خون درنشاند

    کنون او سوی روشنایی رسید

    پدر را همی جای خواهد گزید

    برآمد چنین روزگار دراز

    کزان همرهان کس نگشتند باز

    همانا مرا چشم دارد همی

    ز دیر آمدن خشم دارد همی

    ورا سال سی بد مرا شصت و هفت

    نپرسید زین پیر و تنها برفت

    وی اندر شتاب و من اندر درنگ

    ز کردارها تا چه آید به چنگ

    روان تو دارنده روشن کناد

    خرد پیش جان تو جوشن کناد

    همی‌خواهم از کردگار جهان

    ز روزی ده آشکار و نهان

    که یکسر ببخشد گناه مرا

    درخشان کند تیره گاه مرا


    1 hr 33 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۵-پادشاهی خسرو پرویز۷

    بخراد برزین بفرمود شاه

    که رو عرض گه ساز ودیوان بخواه

    همه لشکر رومیان عرض کن

    هر آنکس که هستند نوگر کهن

    درمشان بده رومیان را زگنج

    بدادن نباید که بینند رنج

    کسی کو به خلعت سزاوار بود

    کجا روز جنگ از در کار بود

    بفرمود تا خلعت آراستند

    ز در اسپ پرمایگان خواستند

    نیاطوس را داد چندان گهر

    چه اسپ و پرستار و زرین کمر

    کز اندازه هدیه برتر گذاشت

    سرش را ز پر مایگان برفراشت

    هر آن شهرکز روم بستد قباد

    چه هرمز چه کسری فرخ نژاد

    نیاطوس را داد و بنوشت عهد

    بران جام حنظل پراگند شهد

    برفتند پس رومیان سوی روم

    بدان مرز آباد و آباد بوم

    دگر هفته برداشت با ده سوار

    که بودند بینا دل و نامدار

    ز لشکر گه آمد به آذرگشسپ

    به گنبد نگه کرد و بگذاشت اسپ

    پیاده همی‌رفت و دیده پر آب

    به زردی دو رخساره چون آفتاب

    چو از دربه نزدیک آتش رسید

    شد از آب دیده رخش ناپدید

    دو هفته همی‌خواند استا وزند

    همی‌گشت بر گرد آذر نژند

    بهشتم بیامد ز آتشکده

    چو نزدیک شد روزگار سده

    به آتش بداد آنچ پذیرفته بود

    سخن هرچ پیش ردان گفته بود

    ز زرین و سیمین گوهرنگار

    ز دینار وز گوهر شاهوار

    به درویش بخشید گنج درم

    نماند اندران بوم و برکس دژم

    وزان جایگه شد باندیو شهر

    که بردارد از روز شادیش بهر

    کجا کشور شورستان بود مرز

    کسی خاک او راندانست ارز

    به ایوان که نوشین روان کرده بود

    بسی روزگار اندر آن برده بود

    گرانمایه کاخی بیاراستند

    همان تخت زرین به پیراستند

    بیامد به تخت پدر برنشست

    جهاندار پیروز یزدان پرست

    بفرمود تا پیش او شد دبیر

    همان راهبر موبد تیزویر

    نوشتند منشور ایرانیان

    برسم بزرگان و فرخ مهان

    بدان کار بندوی بد کدخدای

    جهاندیده و راد و فرخنده‌رای

    خراسان سراسر به گستهم داد

    بفرمود تا نو کند رسم وداد

    بهرکار دستور بد برزمهر

    دبیری جهاندیده و خوب چهر

    چو بر کام او گشت گردنده چرخ

    ببخشید داراب گرد و صطرخ

    به منشور برمهر زرین نهاد

    یکی درکف رام برزین نهاد

    بفرمود تا نزد شاپور برد

    پرستنده و خلعت او را سپرد

    دگر مهر خسرو سوی اندیان

    بفرمود بردن برسم کیان

    دگر کشوری را بگردوی داد

    بران نامه بر مهر زرین نهاد

    ببالوی داد آن زمان شهر چاچ

    فرستاد منشور با تخت عاج

    کلید در گنجها بر شمرد

    سراسر بپور تخواره سپرد

    بفرمود تا هر که مهتر بدند

    به فرمان خراد برزین شدند

    به گیتی رونده بود کام او

    به منشورها بر بود نام او

    ز لشکر هر آنکس که هنگام کار

    بماندند با نامور شهریار

    همی خلعت خسروی دادشان

    به شاهی به مرزی فرستادشان

    همی‌گشت گویا منادیگری

    خوش آواز و بیدار دل مهتری

    که ای زیردستان شاه جهان

    مخوانید جز آفرین در نهان

    مجویید کین و مریزید خون

    مباشید بر کار بد رهنمون

    گر از زیردستان بنالد کسی

    گر از لشکری رنج یابد بسی

    نیابد ستمگاره جز دار جای

    همان رنج و آتش بدیگر سرای

    همه پادشاهند برگنج خویش

    کسی راکه گرد آمد از رنج خویش

    خورید و دهید آنک دارید چیز

    همان کز شماهست درویش نیز

    چو باید خورش بامداد پگاه

    سه من می بیابد ز گنجور شاه

    به پیمان که خواند بران آفرین

    که کوشد که آباد دارد زمین

    گر ایدون که زین سان بود پادشا

    به از دانشومند ناپارسا


    1 hr 15 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۴-پادشاهی خسرو پرویز۶

    بیاراست کاخی به دیبای روم

    همه پیکرش گوهر و زر بوم

    نشست از بر نامور تخت عاج

    به سر برنهاد آن دل افروز تاج

    بفرمود تا پرده برداشتند

    ز دهلیزشان تیز بگذاشتند

    گرانمایه گستهم بد پیشرو

    پس او چوبالوی و شاپور گو

    چو خراد برزین و گرد اندیان

    همه تاج بر سر کمر برمیان

    رسیدند نزدیک قیصر فراز

    چو دیدند بردند پیشش نماز

    همه یک زبان آفرین خواندند

    بران تخت زر گوهر افشاندند

    نخستین بپرسید قیصر ز شاه

    از ایران وز لشکر و رنج راه

    چو بشنید خراد برزین برفت

    برتخت با نامهٔ شاه تفت

    بفرمان آن نامور شهریار

    نهادند کرسی زرین چهار

    نشست این سه پرمایهٔ نیک رای

    همی‌بود خراد برزین بپای

    بفرمود قیصر که بر زیرگاه

    نشیند کسی کو بپیمود راه

    چنین گفت خراد برزین که شاه

    مرا در بزرگی ندادست راه

    که در پیش قیصر بیارم نشست

    چنین نامهٔ شاه ایران بدست

    مگر بندگی را پسند آیمت

    به پیغام او سودمند آیمت

    بدو گفت قیصر که بگشای راز

    چه گفت آن خردمند گردن فراز

    نخست آفرین بر جهاندار کرد

    جهان را بدان آفرین خوارکرد

    که اویست برتر زهر برتری

    توانا و داننده از هر دری

    بفرمان او گردد این آسمان

    کجا برترست از مکان و زمان

    سپهر و ستاره همه کرده‌اند

    بدین چرخ گردان برآورده‌اند

    چو از خاک مر جانور بنده کرد

    نخستین کیومرث را زنده کرد

    چنان تا بشاه آفریدون رسید

    کزان سرفرازان و را برگزید

    پدید آمد آن تخمهٔ اندرجهان

    ببود آشکار آنچ بودی نهان

    همی‌رو چنین تا سر کی قباد

    که تاج بزرگی به سر برنهاد

    نیامد بدین دوده هرگز بدی

    نگه داشتندی ره ایزدی

    کنون بنده‌ای ناسزاوار وگست

    بیامد بتخت کیان برنشست

    همی‌داد خواهم ز بیدادگر

    نه افسر نه تخت و کلاه و کمر

    هرآنکس که او برنشیند بتخت

    خرد باید و نامداری و بخت

    شناسد که این تخت و این فرهی

    کرا بود و دیهیم شاهنشهی

    مرا اندرین کار یاری کنید

    برین بی‌وفا کامگاری کنید

    که پوینده گشتیم گرد جهان

    بشرم آمدیم از کهان ومهان

    چوقیصر بران سان سخنها شنید

    برخساره شد چون گل شنبلید

    گل شنبلیدش پر از ژاله شد

    زبان و روانش پر ازناله شد

    چوآن نامه برخواند بفزود درد

    شد آن تخت برچشم او لاژورد

    بخراد بر زین جهاندار گفت

    که این نیست برمرد دانا نهفت

    مرا خسرو از خویش و پیوند بیش

    ز جان سخن گوی دارمش پیش

    سلیح است و هم گنج و هم لشکرست

    شما را ببین تا چه اندر خورست

    اگر دیده خواهی ندارم دریغ

    که دیده به از گنج دینار و تیغ


    1 hr 34 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۳-پادشاهی خسرو پرویز۵

    چوپیدا شد آن چادر قیرگون

    درفشان شد اختر بچرخ اندرون

    چو آواز دارندهٔ پاس خاست

    قلم خواست بهرام و قرطاس خواست

    بیامد دبیر خردمند و راد

    دوات و قلم پیش دانا نهاد

    بدو گفت عهدی ز ایرانیان

    بباید نوشتن برین پرنیان

    که بهرام شاهست و پیروزبخت

    سزاوار تاج است و زیبای تخت

    نجوید جز از راستی درجهان

    چه در آشکار و چه اندر نهان

    نوشته شد آن شمع برداشتند

    شب تیره باندیشه بگذاشتند

    چو پنهان شد آن چادر لاژورد

    جهان شد ز دیدار خورشید زرد

    بیامد یکی مرد پیروزبخت

    نهاد اندر ایوان بهرام تخت

    برفتند ایوان شاهی چو عاج

    بیاویختند از برگاه تاج

    برتخت زرین یکی زیرگاه

    نهادند و پس برگشادند راه

    نشست از بر تخت بهرامشاه

    به سر برنهاد آن کیانی کلاه

    دبیرش بیاورد عهد کیان

    نوشته بران پربها پرنیان

    گوایی نوشتند یکسر مهان

    که بهرام شد شهریار جهان

    بران نامه چون نام کردند یاد

    بروبر یکی مهر زرین نهاد

    چنین گفت کاین پادشاهی مراست

    بدین بر شما پاک یزدان گواست

    چنین هم بماناد سالی هزار

    که از تخمهٔ من بود شهریار

    پسر بر پسر هم چنین ارجمند

    بماناد با تاج و تخت بلند

    بذر مه اندر بد و روز هور

    که از شیر پر دخته شد پشت گور

    چنین گفت زان پس بایرانیان

    که برخاست پرخاش و کین از میان

    کسی کوبرین نیست همداستان

    اگر کژ باشید اگر راستان

    به ایران مباشید بیش از سه روز

    چهارم چو از چرخ گیتی فروز

    بر آید همه نزد خسرو شوید

    برین بوم و بر بیش ازین مغنوید

    نه از دل برو خواندند آفرین

    که پردخته از تو مبادا زمین

    هرآنکس که با شاه پیوسته بود

    بران پادشاهی دلش خسته بود

    برفتند زان بوم تا مرز روم

    پراگنده گشتند ز آباد بوم


    2 hr 14 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۲-پادشاهی خسرو پرویز۴

    ز لشکر گزین کرد بهرام شیر

    سپاهی جهانگیر وگرد دلیر

    چوکردند و با او دبیران شمار

    سپه بود شمشیر زن صد هزار

    ز خاقانیان آن سه ترک سترگ

    که بودند غرنده برسان گرگ

    به جنگ‌آوران گفت چون زخم کوس

    برآید بهنگام بانگ خروس

    شما بر خروشید و اندر دهید

    سران را ز خون بر سرافسر نهید

    بشد تیز لشکر بفرمان گو

    سه ترک سر افرازشان پیش رو

    برلشکر شهریار آمدند

    جفاپیشه و کینه دار آمدند

    خروش آمد از گرز و گوپال و تیغ

    از آهن زمین بود وز گرد میغ

    همی‌گفت هرکس که خسرو کجاست

    که امروز پیروزی روز ماست

    ببالا همی‌بود خسرو بدرد

    دودیده پر از خون و رخ لاژورد

    چنین تا سپیده برآمد ز کوه

    شد از زخم شمشیر و کشته ستوه

    چوشد دامن تیره شب تا پدید

    همه رزمگه کشته و خسته دید

    بگردنکشان گفت یاری کنید

    برین دشمنان کامگاری کنید

    که پیروزگر پشت و یارمنست

    همان زخم شمشیر کارمنست

    بیامد دمان تا بر آن سه ترک

    نه ترک دلاور سه پیل سترگ

    یکی تاخت تا نزد خسرو رسید

    پرنداوری از میان برکشید

    همی‌خواست زد بر سر شهریار

    سپر بر سرآورد شاه سوار

    بزیر سپر تیغ زهر آبگون

    بزد تیغ و انداختش سرنگون

    خروشید کای نامداران جنگ

    زمانی دگر کرد باید درنگ

    سپاهش همه پشت برگاشتند

    جهانجوی را خوار بگذاشتند

    به بندوی و گستهم گفت آن زمان

    که اکنون شدم زین سخن بدگمان

    رسیده مرا هیچ فرزند نیست

    همان از در تاج پیوند نیست

    اگر من شوم کشته در کارزار

    جهان را نماند یکی شهریار

    بدو گفت بندوی کای سرفراز

    بدین روز هرگز مبادت نیاز

    سپه رفت اکنون تو ایدر مه ایست

    که کس در زمانه تو را یار نیست

    بزنگوی گفت آن زمان شهریار

    کز ایدر برو تازیان تاتخوار

    ازین ماندگان بر سواری هزار

    بران رزمگاه آنچ یا بی بیار

    سراپرده دیبه وگنج وتاج

    همان بدره وبرده وتخت عاج

    بزرگان بنه برنهادند وگنج

    فراوان ببردن کشیدند رنج

    هم آنگه یکی اژدهافش درفش

    پدید آمد و گشت گیتی بنفش

    پس اندر همی‌راند بهرام گرد

    به جنگ از جهان روشنایی ببرد

    رسیدند بهرام و خسرو بهم

    دلاور دو جنگی دو شیر دژم

    چوپیلان جنگی بر آشوفتند

    همی برسریکدگر کوفتند

    همی‌گشت بهرام چون شیر نر

    سلیحش نیامد برو کارگر

    برین گونه تا خور ز گنبد بگشت

    از اندازه آویزش اندر گذشت

    تخوار آن زمان پیش خسرو رسید

    که گنج وبنه زان سوی پل کشید

    چوبشنید خسرو بگستهم گفت

    که با ما کسی نیست در جنگ جفت

    که ما ده تنیم این سپاهی بزرگ

    به پیش اندرون پهلوانی سترگ

    هزیمت بهنگام بهتر زجنگ

    چو تنها شدی نیست جای درنگ

    همی‌راند ناکار دیده جوان

    برین گونه بر تا پل نهروان

    پس اندر همی‌تاخت بهرام تیز

    سری پر ز کینه دلی پر ستیز

    چو خسرو چنان دید بر پل بماند

    جهاندیده گستهم را پیش خواند

    بیارید گفتا کمان مرا

    به جنگ اندرون ترجمان مرا

    کمانش ببرد آنک گنجور بود

    بران کار گستهم دستور بود

    کمان بر گرفت آن سپهدار گرد

    بتیر از هوا روشنایی ببرد

    همی تیر بارید همچون تگرگ

    بیک چوبه با سر همی‌دوخت ترگ

    پس اندر همی‌تاخت بهرام شیر

    کمندی بدست اژدهایی بزیر

    چوخسرو و را دید برگشت شاد

    دو زاغ کمان را بزه برنهاد

    یکی تیر زد بر بربارگی

    بشد کار آن باره یکبارگی

    پیاده سپهبد سپر برگرفت

    ز بیچارگی دست بر سرگرفت

    یلان سینه پیش اندر آمد چوگرد

    جهانجوی کی داشت او را بمرد

    هم اندر زمان اسپ او رابخست

    پیاده یلان سینه را پل بجست

    سپه بازگشت از پل نهروان

    هرآنکس که بودند پیر و جوان

    چو بهرام برگشت خسرو چوگرد

    پل نهروان سر به سر باز کرد

    همی‌راند غمگین سوی طیسفون

    دلی پر زغم دیدگان پر زخون

    در شارستانها به آهن ببست

    بانبوه اندیشگان درنشست

    زهر برزنی مهتران را بخواند

    به دروازه بر پاسبانان نشاند


    1 hr 15 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۱-پادشاهی خسرو پرویز۳

    بدو گفت خسرو که‌ای بدنهان

    چودانی که او بود شاه جهان

    ندانی که آرش ورا بنده بود

    بفرمان و رایش سرافکنده بود

    بدو گفت بهرام کز راه داد

    تواز تخم ساسانی ای بد نژاد

    که ساسان شبان وشبان زاده بود

    نه بابک شبانی بدو داده بود

    بدو گفت خسرو که‌ای بدکنش

    نه از تخم ساسان شدی برمنش

    دروغست گفتار تو سر به سر

    سخن گفتن کژ نباشد هنر

    تو از بدتنان بودی وبی‌بنان

    نه از تخم ساسان رسیدی بنان

    بدو گفت بهرام کاندر جهان

    شبانی ز ساسان نگردد نهان

    ورا گفت خسرو که دارا بمرد

    نه تاج بزرگی بساسان سپرد

    اگر بخت گم شد کجا شد نژاد

    نیاید ز گفتار بیداد داد

    بدین هوش واین رای واین فرهی

    بجویی همی تخت شاهنشهی

    بگفت و بخندید وبرگشت زوی

    سوی لشکر خویش بنهاد روی

    زخاقانیان آن سه ترک سترگ

    که ارغنده بودند برسان گرگ

    کجا گفته بودند بهرام را

    که ما روز جنگ از پی نام را

    اگر مرده گر زنده بالای شاه

    بنزد تو آریم پیش سپاه

    ازیشان سواری که ناپاک بود

    دلاور بد و تند و ناباک بود

    همی‌راند پرخاشجوی و دژم

    کمندی ببازو و درون شست خم

    چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج

    همی‌بود یازان بپرمایه تاج

    بینداخت آن تاب داده کمند

    سرتاج شاه اندرآمد ببند

    یکی تیغ گستهم زد برکمند

    سرشاه را زان نیامد گزند

    کمان را بزه کرد بندوی گرد

    بتیر از هوا روشنایی ببرد

    بدان ترک بدساز بهرام گفت

    که جز خاک تیره مبادت نهفت

    که گفتت که با شاه رزم آزمای

    ندیدی مرا پیش اوبربپای

    پس آمد بلشکر گه خویش باز

    روانش پر ازدرد وتن پرگداز


    1 hr 39 min
  • شاهنامه خوانی در خانه ادب پارسی ۱۷۰-پادشاهی خسرو پرویز۲

    چو خسرو نشست از برتخت زر

    برفتند هرکس که بودش هنر

    گرانمایگان را همه خواندند

    بر آن تاج نو گوهر افشاندند

    به موبد چنین گفت کاین تاج وتخت

    نیابد مگر مردم نیک بخت

    مبادا مرا پیشه جز راستی

    که بیدادی آرد همه کاستی

    ابا هرکسی رای ما آشتیست

    ز پیکار کردن سرماتهیست

    ز یزدان پذیرفتم این تخت نو

    همین روشن و مایه وربخت نو

    شما نیز دلها بفرمان دهید

    بهرکار بر ما سپاسی نهید

    از آزردن مردم پارسا

    و دیگر کشیدن سر از پادشا

    سوم دور بودن ز چیز کسان

    که دودش بود سوی آنکس رسان

    که درگاه و بی‌گه کسی رابسوخت

    ببی مایه چیزی دلش برفروخت

    دگر هرچ در مردمی در خورد

    مر آن را پذیرنده باشد خرد

    نباشد مرا باکسی داوری

    اگر تاج جوید گر انگشتری

    کرا گوهر تن بود با نژاد

    نگوید سخن با کسی جز بداد

    نباشد شما را جز از ایمنی

    نیازد بکردار آهرمنی

    هرآنکس که بشنید گفتار شاه

    همی آفرین خواند برتاج و گاه

    برفتند شاد از بر تخت او

    بسی آفرین بود بر بخت او

    سپهبد فرود آمد از تخت شاد

    همه شب ز هرمز همی‌کرد یاد


    1 hr 29 min
  • شاهنامه خوانی -۱۶۹.پایان هرمز

    ز کار زمانه چو آگه شدند

    ز فرمان بگشتند و بی‌ره شدند

    شکستند زندان و برشد خروش

    بران سان که هامون برآید بجوش

    بشهر اندرون هرک به دل‌شکری

    بماندند بیچاره زان داوری

    همی‌رفت گستهم و بندوی پیش

    زره دار با لشکر و ساز خویش

    یکایک ز دیده بشستند شرم

    سواران بدرگاه رفتند گرم

    ز بازار پیش سپاه آمدند

    دلاور بدرگاه شاه آمدند

    که گر گشت خواهید با مایکی

    مجویید آزرم شاه اندکی

    که هرمز بگشتست از رای وراه

    ازین پس مر اورا مخوانید شاه

    بباد افره او بیازید دست

    برو بر کنید آب ایران کبست

    شما را بویم اندرین پیشرو

    نشانیم برگاه اوشاه نو

    وگر هیچ پستی کنید اندرین

    شما را سپاریم ایران زمین

    یکی گوشه‌ای بس کنیم ازجهان

    بیک سو خرامیم باهمرهان

    بگفتار گستهم یکسر سپاه

    گرفتند نفرین برام شاه

    که هرگز مبادا چنین تاجور

    کجا دست یازد به خون پسر

    به گفتار چون شوخ شد لشکرش

    هم آنگه زدند آتش اندر درش

    شدند اندرایوان شاهنشهی

    به نزدیک آن تخت بافرهی

    چوتاج از سرشاه برداشتند

    ز تختش نگونسار برگاشتند

    نهادند پس داغ بر چشم شاه

    شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

    ورا همچنان زنده بگذاشتند

    زگنج آنچ بد پاک برداشتند

    چنینست کردار چرخ بلند

    دل اندر سرای سپنجی مبند

    گهی گنج بینیم ازوگاه رنج

    براید بما بر سرای سپنج

    اگر صد بود سال اگر صدهزار

    گذشت آن سخن کید اندر شمار

    کسی کو خریدار نیکوشود

    نگوید سخن تا بدی نشنود

    1 hr 25 min
  • شاهنامه خوانی ۱۶۸-پادشاهی هرمزد ۹

    چو در طیسفون برشد این گفتگوی

    ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی

    سربندگان پرشد از درد و کین

    گزیدند نفرینش بر آفرین

    سپاه اندکی بد بدرگاه بر

    جهان تنگ شد بر دل شاه بر

    ببند وی و گستهم شد آگهی

    که تیره شد آن فر شاهنشهی

    همه بستگان بند برداشتند

    یکی را بران کار بگماشتند

    کزان آگهی بازجوید که چیست

    ز جنگ آوران بر در شاه کیست

    ز کار زمانه چو آگه شدند

    ز فرمان بگشتند و بی‌ره شدند

    شکستند زندان و برشد خروش

    بران سان که هامون برآید بجوش

    بشهر اندرون هرک به دل‌شکری

    بماندند بیچاره زان داوری

    همی‌رفت گستهم و بندوی پیش

    زره دار با لشکر و ساز خویش

    یکایک ز دیده بشستند شرم

    سواران بدرگاه رفتند گرم

    ز بازار پیش سپاه آمدند

    دلاور بدرگاه شاه آمدند

    که گر گشت خواهید با مایکی

    مجویید آزرم شاه اندکی

    که هرمز بگشتست از رای وراه

    ازین پس مر اورا مخوانید شاه

    بباد افره او بیازید دست

    برو بر کنید آب ایران کبست

    شما را بویم اندرین پیشرو

    نشانیم برگاه اوشاه نو

    وگر هیچ پستی کنید اندرین

    شما را سپاریم ایران زمین

    یکی گوشه‌ای بس کنیم ازجهان

    بیک سو خرامیم باهمرهان

    بگفتار گستهم یکسر سپاه

    گرفتند نفرین برام شاه

    که هرگز مبادا چنین تاجور

    کجا دست یازد به خون پسر

    به گفتار چون شوخ شد لشکرش

    هم آنگه زدند آتش اندر درش

    شدند اندرایوان شاهنشهی

    به نزدیک آن تخت بافرهی

    چوتاج از سرشاه برداشتند

    ز تختش نگونسار برگاشتند

    نهادند پس داغ بر چشم شاه

    شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

    ورا همچنان زنده بگذاشتند

    زگنج آنچ بد پاک برداشتند

    چنینست کردار چرخ بلند

    دل اندر سرای سپنجی مبند

    گهی گنج بینیم ازوگاه رنج

    براید بما بر سرای سپنج

    اگر صد بود سال اگر صدهزار

    گذشت آن سخن کید اندر شمار

    کسی کو خریدار نیکوشود

    نگوید سخن تا بدی نشنود


    1 hr 11 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners