
Sign up to save your podcasts
Or


Listen to my newest episode and discover more great content from my show!
بهر دگران چند کنم وعظ طرازي
ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم
غزل کامل
کو جهد که چون بوي گل از هوش خود افتم
يعني دو سه گام آنسوي آغوش خود افتم
در سوختنم شمع صفت عرض نيازيست
مپسند که در آتش خاموش خود افتم
در خاک ره افتاده ام اما چه خيالست
کز ياد شب وعده فراموش خود افتم
بهر دگران چند کنم وعظ طرازي
ايکاش شوم حرفي و در گوش خود افتم
عمريست که دريا بکنار است حبابم
آن به که در انديشه آغوش خود افتم
شور طلبم مانع تحقيق وصالست
خمخانه رازم اگر از جوش خود افتم
اي بخت سيه روز چرا سايه نکردي
تا در قدم سرو قباپوش خود افتم
بيدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست
بگذار که در پاي سراپاي تو افتم
غزل کامل
کو شور دماغي که بسوداي تو افتم
گردي کنم ايجاد و بصحراي تو افتم
عمريست درين باغ پرافشان اميدم
شايد چو نگه بر گل رعناي تو افتم
آنزلف پريشان همه جا فتنه فگند است
هر دام که بينم بتمناي تو افتم
چون سايه زسر تا قدمم ذوق سجوديست
بگذار که در پاي سراپاي تو افتم
مپسند که امرزو من گمشده فرصت
در کشمکش وعده فرداي تو افتم
خورشيد گريبان خيالات ندارد
کو لفظ که در فکر معماي تو افتم
پرواي خم ابروي ناز فلکم نيست
هيهات گر از طاق دل آراي تو افتم
چون سيل درين دشت و درم نيست تسلي
يارب روم از خويش بدرياي تو افتم
(بيدل) بره عشق تلاشت خجلم کرد
پيش آ قدمي چند که در پاي تو افتم
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است
هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است
غزل کامل
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است
هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است
بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا
تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است
مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم
کار تو هم از پختگي طبع تو خام است
اي شعله اميد نفس سوخته تا چند
فرد است که پرواز تو فرسوده دام است
نوميديم از قيد جهان شکوه ندارد
بادام و قفس طاير پر ريخته رام است
کي صبح نقاب افگند از چهره که امشب
آئينه بخت سيهم در کف شام است
ني صبر بدل ماند و نه حيرت بنظرها
اي سيل دل و برق نظر اينچه خرام است
مستند اسيران خم و پيچ محبت
در حلقه کيسوي تو ذکر خط جام است
بگذر زغنا تا نشوي دشمن احباب
اول سبق حاصل زر ترک سلام است
گويند بهشت است همان راحت جاويد
جائيکه بداغي نطپد دل چه مقام است
چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت
محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است
(بيدل) بگمان محو يقينم چه توان کرد
کم فرصتي از وصل پرستان چه پيام است
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
From the publisher's feed

7,891 Listeners