سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم - ابوالمعانی بیدل

    کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم

    گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم


    غزل کامل

    کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم

    گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم

    عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم

    شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم

    آن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ست

    هر دام که بینم به تمنای تو افتم

    چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست

    بگذار که در پای سراپای تو افتم

    مپسند که امروز من گمشده فرصت

    در کشمکش وعدهٔ فردای تو افتم

    خورشید گریبان خیالات ندارد

    کو لفظ‌ که در فکر معمای تو افتم

    پروای خم ابروی ناز فلکم نیست

    هیهات‌ گر از طاق دل‌آرای تو افتم

    چون سیل درین دشت و درم نیست تسلی

    یا رب روم از خویش به درباب تو افتم

    بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد

    پیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتم

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: محمد میرویس غیاثی

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    2 min
  • از بي نفسي کم نشود ربط خروشم - ابوالمعانی بیدل

    از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم

    در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم


    غزل کامل

    کی در قفس و دام هوا و هوس افتم

    آن شعله نی‌ام من ‌که به هر خار و خس افتم

    در قطره‌ام انداز محیطست پر افشان

    حیف است کز افسون گهر در قفس افتم

    از بی نفسی‌ کم نشود ربط خروشم

    در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم

    بیقدر نی‌ام ‌گر به چمن سازی تسلیم

    در خاک به رنگ ثمر پیش رس افتم

    رسوایی عاشق به ره یار بهشتی است

    ای‌ کاش درین‌ کوچه به چنگ عسس افتم

    اندیشهٔ تغییر وفا هوش گداز است

    ترسم ‌که رود عشق و به دام هوس افتم

    چون شانه به این سعی نگون درخم زلفت

    چندان که قدم پیش نهم باز پس افتم

    از بس که دو تا گشته‌ام از بار ضعیفی

    خلخال شمارد چو به پای مگس افتم

    فریاد نفس سوختگان عجز نگاهیست

    ای وای‌ که دور از تو به یک ناله‌رس افتم

    چون صبح اگر دم زنم از جرات هستی

    از شرم شوم آب و به فکر نفس افتم

    سر تا قدمم نیست به جز قطرهٔ اشکی

    عالم همه یارست به پای چه ‌کس افتم

    طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است

    بیدل چه عجب‌ گر ز هنر در قفس افتم

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: محمد میرویس غیاثی

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    2 min
  • چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت - ابوالمعانی بیدل

    چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت

    چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم


    غزل کامل

    کي در قفس و دام هوا و هوس افتم

    آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم

    در قطره ام انداز محيطست پرافشان

    حيف است کز افسون گهر در قفس افتم

    از بي نفسي کم نشود ربط خروشم

    در قافله حيرت اگر چون جرس افتم

    بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم

    در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم

    رسوائي عاشق بره يار بهشتي است

    ايکاش درين کوچه بچنگ عسس افتم

    انديشه تغيير وفا هوش گداز است

    ترسم که رود عشق و بدام هوس افتم

    چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت

    چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم

    از بسکه دو تا گشته ام از بار ضعيفي

    خلخال شمارد چو بپاي مگس افتم

    فرياد نفس سوختگان عجز نگاهيست

    اي واي که دور از تو بيک ناله رس افتم

    چون صبح اگر دم زنم از جرأت هستي

    از شرم شوم آب و بفکر نفس افتم

    سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي

    عالم همه يار است بپاي چه کس افتم

    طاوس زنقش پر خود دام بدوش است

    بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: محمد میرویس غیاثی

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    2 min
  • سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي - ابوالمعانی بیدل

    سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي

    عالم همه يار است بپاي چه کس افتم


    غزل کامل

    کي در قفس و دام هوا و هوس افتم

    آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم

    در قطره ام انداز محيطست پرافشان

    حيف است کز افسون گهر در قفس افتم

    از بي نفسي کم نشود ربط خروشم

    در قافله حيرت اگر چون جرس افتم

    بيقدرنيم گر بچمن سازي تسليم

    در خاک برنگ ثمر پيش رس افتم

    رسوائي عاشق بره يار بهشتي است

    ايکاش درين کوچه بچنگ عسس افتم

    انديشه تغيير وفا هوش گداز است

    ترسم که رود عشق و بدام هوس افتم

    چون شانه باين سعي نگون در خم زلفت

    چندانکه قدم پيش نهم باز پس افتم

    از بسکه دو تا گشته ام از بار ضعيفي

    خلخال شمارد چو بپاي مگس افتم

    فرياد نفس سوختگان عجز نگاهيست

    اي واي که دور از تو بيک ناله رس افتم

    چون صبح اگر دم زنم از جرأت هستي

    از شرم شوم آب و بفکر نفس افتم

    سر تا قدمم نيست بجز قطره اشکي

    عالم همه يار است بپاي چه کس افتم

    طاوس زنقش پر خود دام بدوش است

    بيدل چه عجب گر زهنر در قفس افتم

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: محمد میرویس غیاثی

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    2 min
  • آنقدر کاهیدم از درد سخن کز پیکرم - ابوالمعانی بیدل

    آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم

    نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین


    غزل کامل:

    گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین

    می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین

    در قمار زندگی یا رب چه باید باختن

    چون حبابم از نفس نقد عدم در آستین

    برگ و ساز بی‌بری غیر از ندامت هیچ‌ نیست

    سرو چندین دست می‌سابد بهم در آستین

    ناله ‌گر بر لوح هستی خط‌ کشد دشوار نیست

    خامه‌ام زپن دست دارد صد رقم در آستین

    آنقدرکاهیدم از درد سخن کز پیکرم

    نال دارد پیرهن همچون قلم در آستین

    بسکه چون شمعم تنک سرمایهٔ این انجمن

    یک ‌گلم هم درگریبانست و هم در آستین

    این زمان در کسوت رنگم گریبان می درّد

    همچو گل دستی‌ که بر سر می‌زدم در آستین

    وضع آسایش رواج عالم ایثار نیست

    پنجهٔ اهل کرم خفته‌ست کم در آستین

    بی‌قناعت کیسهٔ حرصت نخواهد پر شدن

    تا به کی چون مار می‌گردی شکم در آستین

    پیرگشتی‌، غافل از قطع تعلقها مباش

    صبح دارد از نفس تیغ دو دم در آستین

    تا به رنگ مدعا دست هوس افشانده‌ام

    کرده‌ام بیدل گلستان ارم در آستین

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: جاوید فرهاد

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت سرا - ابوالمعانی بیدل

    یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

    چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم


    غزل کامل

    با کف خاکستری سودای اخگر کرده‌ایم

    سر به تسلیم ادب گم در ته پر کرده‌ایم

    آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت

    خویش را چون قطرهٔ بی‌موج گوهر کرده‌ایم

    اشک غلتانیم کز دیوانگیهای طلب

    لغزش پا را خیال گردش سر کرده‌ایم

    بی‌زبانی دارد ابرامی‌ که در صد کوس نیست

    هر کجا گوش است ما از خامشی کر کرده‌ایم

    از شکوه اقتدار هیچ بودنها مپرس

    ذره‌ایم اقلیم معدومی مسخر کرده‌ایم

    آنقدر وسعت ندارد ملک هستی تا عدم

    چون نفس پر آمد و رفت مکرر کرده‌ایم

    عاقبت خط غبار از نسخهٔ ما خواندنی است

    باد می‌گرداند آوازی که دفتر کرده‌ایم

    خامشی در علم جمعیت رباضتخانه است

    فربهی‌های زمان لاف لاغر کرده‌ایم

    آستان خلوت‌ کنج عدم‌ کمفرصتی است

    شعلهٔ جواله‌ای را حلقهٔ در کرده‌ایم

    مقصد ما زین چمن ‌بر هیچکس ‌روشن ‌نشد

    رنگ گل بوده‌ست پروازی که بی‌پر کرده‌ایم

    زحمت فهم از سواد سرنوشت ما مخواه

    خط موهومی عیان بود از عرق ترکرده‌ایم

    یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

    چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: جاوید فرهاد

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا - ابوالمعانی بیدل

    به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا

    سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا


    غزل کامل:

    به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا

    سر مویی‌گر اینجا خم‌ شوی بشکن ‌کلاه آنجا

    ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد

    چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا

    به یاد محلن نازش سحرخیزست اجزایم

    تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا

    مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن

    به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌گیاه آنجا

    خیال جلوه‌زار نیستی هم عالمی دارد

    ز نقش پا سری بایدکشیدن‌گاه‌گاه آنجا

    خوشا بزم وفاکز خجلت اظهار نومیدی

    شرر در سنگ دارد پرفشانیهای آه آنجا

    به‌سعی غیرمشکل بود زآشوب دویی رستن

    سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا

    دل ازکم ظرفی طاقت نبست احرام آزادی

    به‌سنگ آید مگراین جام وگردد عذرخواه آنجا

    به‌کنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب

    مگر در خود فرورفتن‌کند ایجاد چاه آنجا

    ز بس فیض سحر می‌جوشد ازگرد سواد دل

    همه‌گر شب شوی روزت‌نمی‌گردد سیاه‌آنجا

    ز طرز مشرب عشاق سیر بینوایی‌کن

    شکست رنگ‌کس‌ آبی ندارد زیرکاه آنجا

    زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل

    در آن وادی‌که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    نویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    t.me/RumiBalkhiCom

    3 min
  • زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی - ابوالمعانی بیدل

    زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی

    بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را


    غزل کامل

    بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را

    که چشم خیره ‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را

    زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی

    بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را

    به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی

    پریخوانی است ‌کزغفلت‌ کنی درشیشه ساعت را

    اگر علم و فنی داری‌، نیاز طاق نسیان‌کن

    که رنگ ‌آمیزی ‌ات نقاش می‌سازد خجالت را

    دمی کایینه ‌دار امتحان شد شوکت فقرم

    کلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت را

    بر اهل فقر تا منعم ننازد ازگرانقدری

    ترازو در نظر سرکوب تمکین‌کرد خفت را

    عنان جستجوی مقصد عاشق‌که می‌گیرد

    فلک شد آبله اما زپا ننشاند همت را

    نگین شهرتی می‌خواست اقبال جنون من

    ز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

    سر خوان هوس آرایش دیگر نمی‌خواهد

    چو گردد استخوان بی‌مغز دعوت کن سعادت را

    من و ما، هرچه باشد رغبتی ونفرتی دارد

    جهان وعظ است لیکن گوش می‌باید نصیحت را

    به عزت عالمی جان می‌کند اما ازین غافل

    که در نقش نگین معراج می‌باشد دنائت را

    به تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا

    ز مهر سجده آرایید طومار عبادت را

    مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش

    که لب واکردن امکان نیست‌زخم تیغ الفت را

    درین صحرا همه‌گر از غباری چشم می‌پوشم

    عرق آیینه‌ها بر جبهه می‌بندد مروت را

    اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

    فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغاز

    بکوشش: فهیم هنرور


    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد - ابوالمعانی بیدل

    در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد

    سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما


    غزل کامل

    باکمال اتحاد از وصل مهجوریم ما

    همچو ساغر می به ‌لب داریم و مخموریم ما

    پرتو خورشید جز در خاک نتوان ‌یافتن

    یک ‌زمین و آسمان از اصل خود دوریم‌ ما

    در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد

    سخت پابرجاست جهل ما مگر طوریم ما

    با وجود ناتوانی سر به‌ گردون سوده‌ ایم

    چون مه نو سرخط عجزیم و مغروریم ما

    تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن

    اختیار از ماست چندانی‌ که مجبوریم ما

    مفت ساز بندگی ‌گر غفلت وگر آگهی

    پیش نتوان برد جزکاری ‌که مأموریم ما

    بحر در آغوش و موج ما همان محو کنار

    کارها با عشق بی ‌پرواست معذوریم ما

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: صلاح الدین سلجوقی

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners