سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • بر نفس تا چند باید چیدنم خشت ثبات - ابوالمعانی بیدل

    بر نفس تا چند باید چیدنم خشت ثبات

    کاه دیوار عدم صرف است در ‌بنیاد من


    غزل کامل

    جانکنی ها چیده هستی تا عدم بنیاد من

    بیستون زار است هر جا می‌رسد فرهاد من

    اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت

    دانه افکنده‌ست بیرون قفس صیاد من

    نقش تصویرم قبول رنگ جمعیت نداشت

    خامه بست از موی مجنون صنعت بهزاد من

    سیلیی‌گر می‌کند باگردش رنگم طرف

    صدگلستان بهله می‌پوشدکف استاد من

    قلقل مینای دل یارب صفیر یادکیست

    رنگهای رفته بر می‌گردد از فریاد من

    از مقیمان تغافلخانهٔ ناز توام

    روزگاری شدکه یادم رفته است از یاد من

    دود شمعم فطرت آشوب دماغ‌کس مباد

    خواب پر دور اوفتاد از سایهٔ شمشاد من

    بر نفس تا چند باید چیدنم خشت ثبات

    کاه دیوار عدم صرف است در ‌بنیاد من

    آه نگذشتم ز نیرنگ تعلق زار جسم

    شدگره درکوچهٔ نی نالهٔ آزاد من

    عرض جوهر شد حجاب معنی اگاهی‌ام

    دیده در مژگان نهفت آیینهٔ فولادمن

    جز عرق چیزی نگردد حاصل ازکسب‌کمال

    خاک بودم آب‌ گشتم اینک استعداد من

    جور گردون بیدل از دست ضعیفی می‌کشم

    نالهٔ نگذشته بر لب از که خواهد داد من

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: جاوید فرهاد

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • حسن نادیده تماشا دارد - ابوالمعانی بیدل

    حسن نادیده تماشا دارد

    مژه برداشتنت دیوار است


    غزل کامل

    زندگی نقد هزار آزارست

    هرقدر کم شمری بسیارست

    دل جمعی که توان گفت کجاست

    غنچه هم یک سر و صد د‌ستارست

    به شمار من و ما خرسندیم

    چه توان‌کرد نفس بیکارست

    اثر سعی کدام آبله‌ پاست

    خار این ره مژه خونبارست

    خاکساران چمن خرمی‌اند

    سبزه و گل به زمین بسیارست

    حسن نادیده تماشا دارد

    مژه برداشتنت دیوار است

    در عدم نیز غباری دارد

    خاکم آیینهٔ جوهردارست

    پیش پا می‌خورم از الفت دل

    بر نفس آینه ناهموارست

    نارسایی قفس شکوهٔ کیست

    خامشی پیجش صد طومارست

    غنجه را خنده و پرواز یکی‌ست

    بال ما در گره منقارست

    چون جرس کاش به منزل نرسیم

    نالهٔ ما ز اثر بیزارست

    مرده هم فکر قیامت دارد

    آرمیدن چقدر دشوارست

    بیدل از صنعت تقدیر مپرس

    زلف یاریم و شب ما تارست

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست - ابوالمعانی بیدل

    خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست

    به ‌آب ‌حیرت ‌آیینه هست ‌شستن ‌خویش


    غزل کامل

    اگر چو غنچه میسر شود شکستن خویش

    توان شنید صدای ز دام جستن خویش

    مقیم منزل تحقیق ‌گشتن آسان نیست

    بده غبار دو عالم به باد جستن خویش

    خموش گشتم و سیر بهار دل کردم

    در بهشت ‌گشودم چو لب ز بستن خویش

    به رنگ شمع در این انجمن جهانی را

    به سر دواند هوای ز پا نشستن خویش

    خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست

    به ‌آب ‌حیرت ‌آیینه هست ‌شستن ‌خویش

    چه ممکن است تسلی به غیر قطع نفس

    ز ناله نیست رها تار بی‌ گسستن خویش

    ز دود تنگ فضای سپند این محفل

    به دوش ناله‌ گرفته‌ست بار جستن خویش

    در این محیط ‌که جز گرد عجز ساحل نیست

    مگر چو موج ببندید برشکستن خویش

    چو گل نه صبح‌ کمینیم و نی‌ بهار پرست

    شکفته‌ایم ز پهلوی سینه خستن خویش

    کمند صید حواس است گوشه‌گیری ها

    نشسته‌ایم چو مضمون به فکر بستن خویش

    شکنج دام بود مفت عافیت بیدل

    چو بوی‌ گل نکنی آرزوی رستن خویش

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالعزیز مهجور

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • چه سیل است یارب دم تیغ او - ابوالمعانی بیدل

    چه سیل است یارب دم تیغ او

    که چون از سرم بگذرد پل‌ کند


    غزل کامل

    اگر معنی خامشی ‌گل کند

    لب غنچه تعلیم بلبل ‌کند

    بساط جهان جای آرام نیست

    چرا کس وطن بر سر پل‌ کند

    درین انجمن مفلسان خامشند

    صراحی خالی چه قلقل ‌کند

    قبا کن در بن باغ‌،جیب طرب

    که از لخت دل غنچه فرگل‌ کند

    زبان را مکن پر فشان طلب

    مبادا چراغ حیا گل‌کند

    مکش سر ز پستی‌ که آواز آب

    ترقی بقدر تنزل‌ کند

    چه سیل است یارب دم تیغ او

    که چون بگذرد از سرم پل‌ کند

    من‌ و یاد حسنی که در حسرتش

    جگر دامن ناله پرگل کند

    ز رمز دهانش نباید اثر

    عدم هم به خود گر تامل ‌کند

    ز بیداد آن چشم نتوان‌ گذشت

    دلی را که او خون کند مل کند

    ز بس قهر و لطفش همه خوش‌اداست

    نگه می‌کند گر تغافل ‌کند

    دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد

    به تعطیل‌، حکم توکل‌کند

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت است - ابوالمعانی بیدل

    کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت است

    نیست بی‌سود تماشا آنچه نقصان می‌ شود


    غزل کامل:

    تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می ‌شود

    خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می ‌شود

    گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت

    شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌ شود

    تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری

    در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌ شود

    ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌ خاک‌ ما

    طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌ شود

    هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه ‌کرد

    در زمین نرم نقش پا نمایان می شود

    کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر

    آبروی آتش افزون در زمستان می‌ شود

    کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست

    خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌ شود

    صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند

    هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران می‌ شود

    حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست

    زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می ‌شود

    اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم

    هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می ‌شود

    شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می ‌کند

    جامهٔ عریانی ما را گریبان می‌شود

    دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست

    گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می ‌شود

    کاهشم چون شمع مفت دستگاه حیرت است

    نیست بی‌سود تماشا آنچه نقصان می‌ شود

    تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباش

    مشکل هر آرزو زبن شیوه آسان می ‌شود

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالعزیز مهجور

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس - ابوالمعانی بیدل

    گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس

    صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس


    غزل کامل:

    بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس

    از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس

    جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست

    راست کن چندی درین‌ خم همچو افلاطون نفس

    گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس

    صبح ما را نیست شام نا امیدی چون نفس

    ای حباب از آبروی زندگی غافل مباش

    چون ‌گهر دزدیدنی دارد در این جیحون نفس

    گردبادست اینکه دارد جلوه در دشت جنون

    یا ز تنگی می‌تپد در سینهٔ مجنون نفس‌؟

    بسکه زین بزم ‌کدورت در فشار کلفتم

    غنچه‌وارم برنمی‌آید ز موج خون نفس

    آه از شام جوانی صبح پیری ریختند

    آنچه می‌زد بال عشرت می‌زند اکنون نفس

    شعله‌ای دارد چراغ زندگی ‌کز وحشتش

    در درون دل تمنا می‌تپد بیرون نفس

    فیضها می‌باید از حرف بزرگان ‌گل کند

    صبح روشن می‌شود تا می‌زند گردون نفس

    خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

    تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: محمد عبدالعزیز مهجور

    بکوشش: احمد فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من - ابوالمعانی بیدل

    حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من

    گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من


    غزل کامل

    حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من

    گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من

    ناله‌ها در سینه از ضبط نفس خون کرده‌ام

    آشیان لبریز نومیدی‌ست از پرواز من

    حسن اظهار حقیقت پر نزاکت جلوه بود

    تا به بزم آیم زخلوت سوخت رنگ ناز من

    لفظ شد از خودفروشی معنی بیرنگی‌ام

    نیست غیر از من ‌کسی چون بوی‌ گل غماز من

    دل به هر اندیشه طاووس بهاری دیگر است

    در چه رنگ افتاده است آیینهٔ ‌گلباز من

    مشت خاکی بودم آشوب نفس گل کرده‌ام

    ناله‌ای‌ کز سرمه جوشاندم بس است اعجاز من

    داغ شو ای پرسش از کیفیت حال سپند

    نغمه‌ای دارم‌ که آتش می‌زند در ساز من

    گوش ‌گو محرم نوای پردهٔ عجزم مباش

    اینقدر ها بسکه تا دل می‌رسد آواز من

    با مزاج هستی‌ام ربطی ندارد عافیت

    رنگ تصوبر دلم خونست و بس پرواز من

    شمع را در بزم بهر سوختن آورده است

    فکر انجامم مکن‌ گر دیده‌ای آغاز من

    چشم تا بر هم زنم زین دامگاه آزاده‌ام

    در خم مژگان وطن دارد پر پرواز من

    اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم

    ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: جاوید فرهاد

    بکوشش: فهیم هنرور

    2 min
  • آسوده‌ دلی الفت یأس است وگرنه - ابوالمعانی بیدل

    آسوده‌ دلی الفت یأس است وگرنه

    امید هم اینجا چه‌کم اززحمت بیم است


    غزل کامل

    امروزکه امید به‌کوی تو مقیم است

    گر بال گشایم دل پرواز دو نیم است

    نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت

    این غنچه‌گره بستهٔ امید نسیم است

    شد حاجت ما پرده‌برانداز غنایت

    سایل همه جا آینهٔ رازکریم است

    فیض نظرکیست که درگلشن امکان

    هر برگ‌گل امروزکف دست‌کلیم است

    جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکش

    گریان بود آن موم‌که با شعله ندیم است

    بر صاف‌ضمیران بود آشوب حوادث

    صد موج‌کشاکش به سر در یتیم است

    پیوسته پر آواز بودکاسهٔ خالی

    پرگویی ابله اثر طبع سقیم است

    آسوده‌ دلی الفت یأس است وگرنه

    امید هم اینجا چه‌کم اززحمت بیم است

    حیران طلب مایهٔ تمییز ندارد

    در چشم گدا ششجهت آثارکریم است

    بی‌رنگی گلشن نشود همسفرگل

    آیینه ز خود می‌رود و جلوه مقیم است

    بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارم

    با داغ مرا لاله‌صفت‌عهد قدیم است

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: علامه صلاح الدین سلجوقی

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • تدبیر، علاج مرض ذاتی ‌کس نیست - ابوالمعانی بیدل

    تدبیر، علاج مرض ذاتی ‌کس نیست

    از شیشه شدن سنگ همان توبه ‌شکن شد


    غزل کامل

    روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد

    آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد

    شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد

    چشمی که گشودم عرق خجلت من شد

    نشکافتم آخر ره تحقیق‌گریبان

    فرصت نفسی داشت‌که پامال سخن شد

    تدبیر، علاج مرض ذاتی ‌کس نیست

    از شیشه شدن سنگ همان توبه ‌شکن شد

    حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی

    بردیم در آن بزم چراغی‌ که لگن شد

    تنزیه ز آگاهی ما گشت‌ کدورت

    جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد

    جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم

    تار نفس از بسکه جنون یافت ‌کفن شد

    شب در خم اندیشه‌ ی ‌گیسوی تو بودم

    فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد

    چون اشک به همواری ازین دشت‌ گذشتم

    لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد

    گرد ره غربت چقدر سعی وفا دشت

    خاکم به سرافشاند به حدی‌که وطن شد

    بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش

    طاووس برون آگه خیال تو چمن شد

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: علامه صلاح الدین سلجوقی

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگان - ابوالمعانی بیدل

    غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگان

    هرکجا افسانه باشد هیچ‌کس بیدار نیست


    غزل کامل

    بی‌ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست

    غیرضبط خود شکست موج را معمارنیست

    هرکس‌اینجاسودخوددر چشم‌پوشی‌دیده است

    خودفروشان‌، عبرتی‌، آیینه در بازار نیست

    حرص‌خلقی رادرین‌محفل به‌مخموری‌گداخت

    غیر چشم سیر، جام هیچکس سرشار نیست

    حسن و عشق آیینهٔ شهرت‌گرفت از اتفاق

    تا نباشد از دو سر محکم صدا در تار نیست

    سختی دل ناله را سنگ ره آزادگی‌ست

    رشته تا صاحب‌گره باشد رهش هموار نیست

    تا فنا ما را همین تار نفس بایدگسیخت

    شمع یک دم فارغ از واکردن زنار نیست

    غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگان

    هرکجا افسانه باشد هیچ‌کس بیدار نیست

    تا توان از صورت انجام خود واقف شدن

    باوجود نقش پا آیینه‌ای درکار نیست

    مفت چشم ماست سیراین چمن اما چه سود

    اینقدر رنگی‌که می‌بالدکم از دیوار نیست

    اشک ما را پاس ناموس ضعیفی داغ‌کرد

    ورنه مژگان تا به جیب و داهن ال مقدار نیست

    چون نفس یکسر وطن آوارهٔ نومیدیم

    گرهمه دل جای ما باشدکه ما را بار نیست

    کی توان بیدل حریف چاک رسوایی شدن

    چون سحر پیراهن ما یک‌گریبان‌وار نیست

    حضرت ابوالمعانی بیدل رح


    بقلم: علامه صلاح الدین سلجوقی

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners