
Sign up to save your podcasts
Or


ای زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست
بنشین دمی که قاصد ما از عدم رسد
غزل کامل
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسد
حلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد
پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز
زان سفله شرمکن که به جاه وحشم رسد
تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است
خط بینسق شود چو به اوراق نم رسد
ساغرکش و، عیارکمال دماغگیر
تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد
ناایمنی به عالم دل نارسیدن است
آهو ز رم برآید اگرتا حرم رسد
در دست جهد نیست عنان سبکروان
هرجا رسد خیال و نظر بیقدم رسد
قسمت نفسشمار درنگ و شتاب نیست
باور مکن که نان شبت صبحدم رسد
ای زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست
بنشین دمی که قاصد ما از عدم رسد
هنگام انفعال حزین است لاف مرد
چون نمکشیدکوس برآواز خم رسد
یک قطره درمحیط تهی ازمحیط نست
ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد
بیدل گشودن لبت افشای راز ماست
معنی به خط ز جاده شق قلم رسد
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بقلم: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد
پیشآ قدمی چند که در پای تو افتم
غزل کامل
کو شور دماغی که به سودای تو افتم
گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم
عمریست درین باغ پر افشان امیدم
شاید چو نگه بر گل رعنای تو افتم
آن زلف پریشان همه جا فتنه فکندهست
هر دام که بینم به تمنای تو افتم
چون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ست
بگذار که در پای سراپای تو افتم
مپسند که امروز من گمشده فرصت
در کشمکش وعدهٔ فردای تو افتم
خورشید گریبان خیالات ندارد
کو لفظ که در فکر معمای تو افتم
پروای خم ابروی ناز فلکم نیست
هیهات گر از طاق دلآرای تو افتم
چون سیل درین دشت و درم نیست تسلی
یا رب روم از خویش به درباب تو افتم
بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد
پیشآ قدمی چند که در پای تو افتم
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بقلم: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
دیدهها باز است اما خواب میبینیم و بس
تا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیست
غزل کامل:
دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست
انقیاد دور گردون برنتابد همتم
همچو مرکز حلقهٔگوشم خط پرگار نیست
ناتوانی سرمه در کار ضعیفان میکند
رنگ گل را درشکست خود لب اظهار نیست
میکشد بیمغز، رنج از دستگاه اعتبار
جز خم و پیچ از بزرگی حاصل دستار نیست
فارغاست از دود تا شد شعله خاکسترنشین
بر نمدپوشان غبار تهمت زنار نیست
سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغل
زنگ هم چون خلوت آیینه بیدیدار نیست
سد راهکس مبادا دورباش امتیاز
هر دو عالم خلوت یار است و ما را بار نیست
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهابم
بیش ازین آیینهٔ ما قابل زنگار نیست
غنچهٔدل چون حباب از خامشی دارد ثبات
خامهٔ ما را به جز پاس نفس دبوار نیست
گرز دنیا بگذریم افسون عقبا حایل است
منزلی تا هست باقی، راه ما هموارنیست
دیدهها باز است اما خواب میبینیم و بس
تا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیست
بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیدهاند
بیدل از خسّت کسی را سایهٔ دیوار نیست
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
بیدل گشودن لبت افشای راز ماست
معنی به خط ز جاده شق قلم رسد
غزل کامل
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسد
حلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد
پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز
زان سفله شرمکن که به جاه وحشم رسد
تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است
خط بینسق شود چو به اوراق نم رسد
ساغرکش و، عیارکمال دماغگیر
تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد
ناایمنی به عالم دل نارسیدن است
آهو ز رم برآید اگرتا حرم رسد
در دست جهد نیست عنان سبکروان
هرجا رسد خیال و نظر بیقدم رسد
قسمت نفسشمار درنگ و شتاب نیست
باور مکن که نان شبت صبحدم رسد
ای زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست
بنشین دمی که قاصد ما از عدم رسد
هنگام انفعال حزین است لاف مرد
چون نمکشیدکوس برآواز خم رسد
یک قطره درمحیط تهی ازمحیط نست
ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد
بیدل گشودن لبت افشای راز ماست
معنی به خط ز جاده شق قلم رسد
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بقلم: محمد میرویس غیاثی
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم
تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا
غزل کامل
باوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجا
سرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجا
ادبگاه محبت ناز شوخي برنميدارد
چو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجا
بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم
تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا
مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن
بهم مي آورد چشم تو مژگان گياه آنجا
خيال جلوه زار نيستي هم عالمي دارد
زنقش پا سري بايد کشيدن گاه گاه آنجا
خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نوميدي
شرر در سنگ دارد پرفشانيهاي آه آنجا
بسعي غير مشکل بود زاشوب دوئي رستن
سري در جيب خود دزديدم و بردم پناه آنجا
دل از کم ظرفي طاقت نبست احرام آزادي
بسنگ آيد مگر اين جام و گردد عذرخواه آنجا
بکنعان هوس گردي ندارد يوسف مطلب
مگر در خود فرورفتن کند ايجاد، چاه آنجا
زبس فيض سحر ميجوشد از گرد سواد دل
همه گر شب شوي روزت نميگردد سياه آنجا
زطرز مشرب عشاق سير بينوائي کن
شکست رنگ کس آبي ندارد زير کاه آنجا
زمين گيرم با فسون دل بي مدعا بيدل
دران وادي که منزل نيز مي افتد براه آنجا
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
بيرون اين بيابان پر ميزند غباري
اي محرمان ببينيد اميد ما نباشد
غزل کامل
تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد
بايد ميان ياران ما و شما نباشد
بر ما خطا گرفتن از کيش شرم دور است
کس عيب کس نه بيند تا بيحيا نباشد
با هر که هر چه گوئي سنجيده بايدت گفت
تا کفه وقارت پا در هوا نباشد
ابرام بي نيازان ذلت کش غرض نيست
گر در طلب بميرد همت گدا نباشد
از سفله آنچه زايد تعظيم را نشايد
نقشيکه جوشد از پا جز زير پا نباشد
در پايت آنچه ريزد تا حشر برنخيرد
خون وفا سرشتان رنگ حنا نباشد
شمع بساط ما را مفت نفس شماريست
اين يک دو دم تعلق آتش چرا نباشد
حرف زبان تحقيق بي نشه اثر نيست
در کيش راستيها تير خطا نباشد
چون موي چيني اينجا اظهار سرمه رنگست
انگشت زينهاريم ما را صدا نباشد
خو دارد آن ستمگر با شيوه تغافل
بيگانه اش مفهميد گو آشنا نباشد
بيرون اين بيابان پر ميزند غباري
اي محرمان ببينيد اميد ما نباشد
شيريني آنقدر نيست در خواب مخمل ناز
مژگان بهم نچسبد تا بوريا نباشد
فطرت نمي پسندد منظور جاه بودن
تا استخوان بمغز است باب هما نباشد
در مجلسي که عزت موقوف خود فروشيست
ديگر کسي چه باشد گر ميرزا نباشد
در صحبتي که پيران باشند بي تکلف
هر چند خنده باشد دندان نما نباشد
جز عجز راست نايد از عاريت سرشتان
دوشيکه زير بار است خم تا کجا نباشد
گرد دماغ همت سرکوب هر بناايست
قصر فلک بلند است گر پشت پا نباشد
در محفلي که احباب چون و چرا فروشند
مگشا زبان که شايد آنجا حيا نباشد
(بيدل) همان نفس وار ما را بحکم تسليم
بايد زدن در دل هر چند جا نباشد
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغا
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام
سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا
غزل کامل
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا
عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام
سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینهام،کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ایگلگر بخندانی مرا
ای ادب، سازخموشی نیز بیآهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّعمرمیکقلمچون شمعدروحشتگذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز همچونسایه اوجاعتباری داشتهست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله میگردم به هر رنگیکهگردانی مرا
نالهواری سر ز جیب دل برون آوردهام
شعلهٔ شوقم، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمیدانم تو میدانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: عبدالعزیز مهجور
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی است
آیینه می پوشد امشب نالهٔ عریان ما
غزل کامل
غیر وحدت بر نتابد همت عرفان ما
دامن خویش است چون صحراگل دامان ما
شوق در بیدستوپایی نیستمأیوس طلب
چون قلم سعل قدم میبالد از مژگان ما
معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهٔ آهیم بیتابی همان عنوان ما
زین دبستان مصرع زلفی مسلسل خواندهایم
خامشی مشکل کهگردد مقطع دیوان ما
وحشت ما زین چمن محملکش صدعبرت است
نشکند رنگیکه چینش نیست در دامان ما
یار در آغوش و نام او نمیدانمکه چیست
سادگی ختم است چون آیینهبر نسیان ما
در تپیدنگاه امکان شوخی نظارهایم
از غباری میتوان ره بست بر جولان ما
مدعا از دل به لب نگذشته میسوزد نفس
اینقدر دارد خموشی آتش پنهان ما
مغثنم دار ای شرر جولانگه آغوش سنگ
تنگی فرضت بغل واکرده در میدان ما
جلوه درکار است و ما با خود قناعتکردهایم
بهکه بر روی توباشد چشم ما حیران ما
بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنیست
آیینه میپوشد امشب نالهٔ عریان ما
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجور
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
مقیمگوشهٔ دل باش، گر آسودگی خواهی
که حیرت میشود سیماب در آیینهٔ مینا
غزل کامل
کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ مینا
که عکس موج میشد جوهرآیینهٔ مینا
چنان صاف ست از زنگکدورت سینهٔ مینا
که میتابد چو جوهر نشئه از آیینهٔ مینا
سزدگرگوش ساغر آشنای این نواگردد
که راز میکشانگلکرده است از سینهٔ مینا
کدورت با صفای مشرب ما برنمیآید
نبندد صورت تمثال زنگ آیینهٔ مینا
به تمکینم چسان خفّت رساندکوششگردون
ببازد بیستون رنگ وقار ازکینهٔ مینا
تهی دستیم چون ساغر خدا را ساقیا رحمی
به روی بخت ما بگشا درگنجینهٔ مینا
خوشا صبحیکه شاه ملک عشرت جلوه ریزآید
به زرین تخت جام از قصر زنگارینهٔ مینا
مقیمگوشهٔ دل باش،گر آسودگی خواهی
که حیرت میشود سیماب در آیینهٔ مینا
همان خاک سیه اکنون لباس دل به بر دارد
صفا مفت است منگرکسوت پارینهٔ مینا
بهار نشئهام، عیش دماغم، بادهٔ صافم
مرا باید نشاندن در دل بیکینهٔ مینا
ادبکوشید در ضبط خود وتعطیل شد نامش
به روز وصل ما ماند شب آدینهٔ مینا
به آفت سخت نزدیکند نازک طینتان بیدل
بود با سنگ و آتش الفت دیرینهٔ مینا
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجور
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود
بزم بیرنگی آیینه سراپا رنگ است
غزل کامل
بسکه اینگلشن افسردهکدورت رنگ است
نفس غنچهبرآبینهٔ شبنم زنگ است
از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود
بزم بیرنگی آیینه سراپا رنگ است
در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز
عافیتنیست در آنبزمکه سازشجنگ است
هر طرف موج خیالیست به توفان همدوش
کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است
غرهٔ هرزهدویهای طلب نتوان بود
سر ما سجدهفروشکف پای لنگ است
ثمرکینه دهد مهر به طبع ظالم
آتشاست آنهمه آبیکه نهان در سنگ است
دوری دامن وصل است به خود پیچیدن
غنچهگر واشود از خویشگلش در چنگ است
طلبم تا سرکوی تو به پروازکشید
آب خود را چو بهگلشن برساند رنگ است
وحشتم در قفس بال و پرافشانی نیست
ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنگ است
بسکه چون رنگ ز شوقت همهتنپروازیم
خون ما را دم بسمل زچکیدنننگ است
مفت آن قطرهکزین بحرتسلی نخرید
بیتپیدن دو جهان برگهر ما تنگ است
از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل
شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است
حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجور
بکوشش: فهیم هنرور
RumiBalkhi.Com
From the publisher's feed

7,891 Listeners