
Sign up to save your podcasts
Or


زبان بدن همان چیزی است که در تعاملات روزانه زیاد از آن استفاده میکنیم: از سر تکاندادن برای آری یا نه گفتن تا نمادهایی که با انگشتان دستمان خلق میکنیم. زبان مشترکی که شکافهای زبانی و فرهنگی ما با غریبهها را پر کند و علاوه بر این وقتی نمیتوانیم یا نمیخواهیم با کسی سخن بگوییم به آن پناه میبریم. آیا زبان اشاره آنقدری که ما فکر میکنیم یکسان و در همه جا به یک شکل است؟
حدود ۵۰ سال پیش، رواندرمانگری که روزانه تا ۱۶ ساعت کار میکرد در نوشتهای، در توصیف وضع زندگیاش، گفت «فرسوده» شده است. او این کلمه را بارها از زبان بیمارانش شنیده بود که عمدتاً معتادانی بودند که هروئین نابودشان کرده بود. رفتهرفته، فرسودگی ورد زبان همه شد. معلمان، پرستاران، پزشکان و کارمندان احساس میکردند شرایط سبعانۀ کار زندگیشان را سیاه کرده است. بعد توصیهها از راه رسیدند. پنج یا ده یا بیست راه برای رهایی از فرسودگی. اما آیا واقعاً کسی از فرسودگی نجات پیدا کرد؟
اشلی میرز، استاد جامعهشناسی دانشگاه بوستون، به لطف ویژگیهای ظاهریاش توانست به مهمانیهای دیوانهواری راه بیابد که جز مردان پولدار و مدلها کس دیگری امکان ورود به آنها را نداشت. مهمانیهایی که قرار بود خستگی همیشگی این مردان قدرتمند را با افراطیترین خدمات برطرف کند. تحقیق او سراغ بازیگران مختلفی میرود که در این نمایشِ جلوهفروشانۀ ثروت و قدرت نقش ایفا میکنند. از کسانی که این مهمانیها را ترتیب میدهند، تا کسانی که به آنها دعوت میشوند.
این روزها بازار فروش شادی و خوشبختی داغ است. هر کسی بساطی پهن کرده و توصیههایی برای رستگارشدن میفروشد. آرتور بروکس میگوید نباید در این وضعیت آشفته گیج شد. در طول تاریخ، فقط دو سبک خوشبختی وجود داشته: یا کسانی که میگفتند برای خوشبختی باید راحت گرفت و لذت برد، یا آنهایی که لذتگرایی را تحقیر میکردند و میگفتند خوشبخت کسی است که به وظیفهاش عمل کند. آیا میتوان این نزاع لذت و فضیلت را حل کرد؟
آنها که در کتابخواندن شور و لذتی مییابند معمولاً اولین باری را به یاد میآورند که یک کتاب مثل صاعقه به جانشان خورده است. اولین کتابهایی که عاشقشان میشویم معمولاً حس شگفتآوری از آشنایی و صمیمیت برایمان ایجاد میکنند. احساس میکنیم شخصیتِ آن کتاب خودِ ماست، اما جسورتر و زبانآورتر، و آنچه بر او میگذرد همان چیزهایی است که بر ما گذشته است. بااینحال، وقتی بزرگتر میشویم، احساسمان به کتابها هم عوض میشود و آن عشقهای آتشین جایش را به گفتوگو و همدمی عمیق میدهد.
این روزها اکثر ما از فشار و شدت کارها خسته و فرسودهایم و آرزو میکنیم بالاخره روزی برسد که دیگر هیچ کار زمینماندهای وجود نداشته باشد، همهچیز سر جایش باشد و بتوانیم لذت زندگی را بچشیم. راز جذابیتِ تکنیکها و تمرینهای «مدیریت زمان» هم در همین است. آنها به ما وعدۀ رسیدن به همۀ کارهایمان را میدهند، اما یک چیز را به ما نمیگویند: اینکه «کار» در نظام سرمایهداری امروز، ماهیتاً بیپایان است.
تجربۀ حضور در جمعیت معمولاً عمیق و فراموشنشدنی است. حضور در استادیومی چنددههزارنفره، راهرفتن در کنار جمعیتی انبوه در تظاهرات، یا شادیکردن دوشادوش آدمهای دیگر در جشنی بزرگ. همهگیری کرونا تجربۀ این حضور در جمع را برایمان ناممکن کرده است، اما آن خاطرهها زندهاند. اُلیویا لینگ، نویسندۀ تحسینشدۀ بریتانیایی، در سال حسرت حضور در جمعیت، از معناهای گوناگون جمعیت در آثار ادبی و هنری نوشته است، از جمعیتهای شاد، غمزده، جسور، ترسان یا سرگردان.
ادوار لویی، نویسندۀ ۲۶سالۀ فرانسوی، سالهایی را به یاد میآورد که از پدر خود متنفر بود، کارگر کارخانهای روستایی که جز سکوت و خشونت و بیعاطفگی از او چیزی ندیده بود. ادوار بزرگ شد و پدرش پیر و بیمار. در گذر سالها او مرحله به مرحله دید که چطور خشونتی که در کودکی بر او تحمیل میشد، شمهای بود از خشونتی عظیم و طاقتفرسا که در درجۀ اول بر پدرش تحمیل میشد. پدر او خود قربانی خشونتی بود که اعمال میکرد.
همۀ ما کمابیش درگیر اختلاف نظرهایی شدهایم که در آن بدون اندکی شک و تردید خود را برحق بدانیم و شخص مخالفمان را اهریمنی خبیث ببینیم. در این موقعیتها فقط پیروزی صددرصدی است که راهحلی ممکن به نظر میرسد، پیروزیای که پس از جنگی تمامعیار حاصل میشود. آماندا ریپلی، در کتاب جدیدش، میگوید وقتی در دام چنین دعواهایی افتادید، باید به نقطهای که در آن ایستادهاید شک کنید. او برای بیرونآمدن از اینگونه مخمصهها راهکارهایی دارد.
پژوهشها نشان میدهند اولین برخوردها نافذترین شناخت را از ما در ذهن دیگران رقم میزند. درواقع، ما یک عمر دستوپا میزنیم تا خودمان را بشناسیم، اما گویا هویتمان در یک چشمبرهمزدن بهنحوی برقآسا برای دیگران برملا میشود. آینه، عکس، فیلم و صداهای ضبطشده، همگی، فناوریهایی هستند که خویشتن ما را افشا میکنند و آن خودی را نشانمان میدهند که دیگران میبینند و ما نمیبینیم. اما چند نفر از ما تاب چنین مواجههای را داریم و چرا غالباً از روبهروشدن با خودمان فرار میکنیم؟
From the publisher's feed