
Sign up to save your podcasts
Or


در بحبوحۀ جنگ ویتنام، هنری کیسینجر که سخنگوی دولت بود، گفت: «ارتش، در معنای عرفی آن، تنها زمانی پیروز میشود که جنگ را ببرد. در غیر این صورت، همیشه بازنده است. اما برعکس، پارتیزانها تنها در صورتی بازندهاند که جنگ را رها کنند. در غیر این صورت، همیشه برندهاند». این حرف که بویی از استیصال ارتش آمریکا در برابر ویتکنگها بود، حالا به رمز پیروزی آن تبدیل شده است. البته با این ملاحظه که امروز این ارتش آمریکاست که به شیوۀ پارتیزانها عمل میکند.
وقتی کسی به بیماری ترسناکی مثل سرطان مبتلا میشود، غالباً نخستین توصیهٔ دوستان و اطرافیان به او «مثبتاندیشی» است. گاهی این توصیهها آنقدر تکرار میشوند که بیمار تصور میکند اگر ذهنیت منفی خود را به مریضی تغییر ندهد، پا در راه مرگ خواهد گذاشت. اما تجربهٔ شخصی کاتلین فلاناگان، نویسندهٔ این مطلب، از بیست سال درگیری و مقابله با بیماری سرطان چیز دیگری میگوید: «من با ذهنیت بد باعث سرطانم نشده بودم و قرار هم نبود با ذهنیت خوب آن را درمان کنم».
سردمداران شرکتهای فناورانه همیشه از چیزهایی میگویند که محصولات جدید به زندگی ما اضافه میکنند. سرعت بیشتر، آسانی و ارزانی و امکاناتی که پیش از این نداشتهایم. اما هیچوقت از چیزهایی که در اثر این محصولات از دست میدهیم حرف نمیزنند. فناوری شهرهایمان، محیطزیستمان و حتی خودمان را تغییر میدهد، بدون آنکه فرصت داشته باشیم به درستی با این تغییرات سازگار شویم. اولیور ساکس در یکی از آخرین نوشتههایش از وحشتی میگوید که زندگی در چنین جهانی برای او به همراه دارد.
تصور میشود که هویتِ شخصی یا خودِ درونی بخشی از وجود همۀ انسانهاست. ظاهراً این هویتِ ثابت و جهانشمول همان عنصر مشترکی است که خاطرات و قصههای آدمها را میسازد و زندگی آنها را معنا میبخشد. اما اگر حادثهای فاجعهبار هویت شخص را از بین ببرد چه؟ آیا او میتواند با این بیهویتیِ جدید کنار بیاید و آن را به عنوان وضع تازۀ خود بپذیرد؟ روایت حاضر که برگرفته از کتابِ آنچه ما را نکشد، میسازد است، نشان میدهد که شاید در پس این بیهویتی، فهم تازهای از دنیای اطراف نهفته باشد که پیشتر قادر به درک آن نبودهایم.
«زرافه بزرگتر است یا فیل؟»، «چرا قیافهام زشتتر شده؟»، «تابهحال کسی عاشقت شده؟» این جملاتِ نسبتاً مسخره هیچ وجه اشتراکی ندارند، جز اینکه همهشان نوعی پرسشاند. یکسری امور در زندگی ما مثل خورشید روشناند، اما وقتی از چیستیشان سؤال میکنیم، در ابهامی رازآلود فرومیروند. «پرسش» هم از این دست چیزهاست. واقعاً پرسش چیست و ما در حین پرسیدن چه کار میکنیم؟ لنی واتسون روی بیش از پنجهزار نفر تحقیق کرده و به پاسخی رسیده که با پاسخ فیلسوفان و زبانشناسان تفاوتی جدی دارد.
به چند فیلم و سریالی کمدیای که اخیراً دیدهاید فکر کنید و نقشِ پدرها را در آنها به یاد بیاورید. تصویر رایجی که احتمالاً به ذهنتان میآید چنین چیزی است: آدمی بیکفایت، احمق، با رفتارهای بچهگانه، نصیحتهای بیثمر و وسواسهای خندهدار. کسی که از مدیریت زندگیاش عاجز است و همه از دستش عذاب میکشند. تحقیقی جدید نشان میدهد در کمدیهای امروزی پدرها بیش از همیشه مسخره میشوند، در حالی که در واقعیت بیشتر از همیشه برای خانوادههایشان وقت میگذارند. چرا؟
بدترین اتفاقات میتواند در زیباترین روزها بیفتد. بدترین اتفاق برای خانوادۀ من در یک روز تابستانی عالی رخ داد. دخترم را از کمپ سوار کرده بودیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم که بهتر است برای ناهار به رستورانی ارزان برویم یا ساندویچی. یادم نیست کدام را انتخاب کردیم. چیزی که یادم است این است: پزشکان بارها و بارها مرا بیدار میکنند و سؤالاتی تکراری میپرسند. آنها میگویند «تو تصادف کردهای». هنا شنک، که همیشه به هوشش افتخار میکرد، از این میگوید که یک «اتفاق» چطور او را به فردی تبدیل کرد که به زحمت از پس امورات خودش برمیآید.
آدمهای مؤدب و متشخص در توکیو هیچگاه انعام نمیدهند. در نیویورک میزان تشخص افراد را میتوانی از مقداری که انعام میدهند بفهمی. نگاه مثبت یا منفی به انعام در جوامع مختلف به مولفههای فرهنگی، اقتصادی و تاریخی متعددی بستگی دارد، اما به هر ترتیب شاید انسانیترین بخش رستورانرَوی در دنیای امروز ما همین باشد. اینکه به اختیار خود با دادن انعام دیگری را هم در لذتت شریک و غذا خوردن را به چیزی بیش از یک مبادلۀ تجاری تبدیل میکنی.
سوکی کیم تنها نویسندهای است که توانسته به کرۀ شمالی برود و تحت عنوان مدرس زبان انگلیسی در میان ساکنان این کشور زندگی کند و مشغول روزنامهنگاری تحقیقی بشود. دورۀ کار او در پیونگ یانگ تحت نظارت کامل و وحشت مطلق تمام میشود و ماحصل سفر او کتابی میشود که امروزه او را به آن میشناسند. کیم این روزها در هر جایی که سخنرانی میکند همه شجاعتش را میستایند. اما خودش فکر میکند دلیل دیگری او را بهسوی کره شمالی کشانده؛ دلیلی که به دوران کودکیاش برمیگردد و او را شبیه همان ساکنان سرزمین تاریکی کرده است.
خیلیها دلیل موفقیت مدیران برجسته را اصالتشان میدانند. آنها به این دلیل موفقاند که «خود»شان هستند. بااینحال این تأکید روی خود واقعی گاهی میتواند از یک مدیر موجودی متکبر و یکدنده بسازد که تصور میکند همه باید خودشان را شبیه او کنند. هرمینیا ایبارا، استاد رفتار سازمانی مدرسۀ کسبوکار لندن، از مرز باریک بین اصالت و انعطافپذیری سخن میگوید، از اینکه چطور یک رهبرِ اصیل هم میتواند خودش باشد و هم رفتارش را با کارکنانش هماهنگ سازد.
From the publisher's feed