
Sign up to save your podcasts
Or


اوضاع رسانههای اجتماعی چندان خوب نیست و همهچیز دربارۀ شیوۀ فعالیت آنها ناگهان مورد بحث و تردید قرار گرفته است. منتقدان مدام از این میگویند که رسانههای اجتماعی حریم خصوصی کاربران را نقض میکنند و اطلاعاتشان را به شرکتهای دیگر میفروشند. یا اینکه با ترفندهای الگوریتمی اخبار را دستکاری میکنند و بین مردم تفرقه میاندازند و دموکراسی را تضعیف میکنند. اگر این رفتارهای رسانههای اجتماعی نادرست هستند پس آنها باید چه کنند؟ چه خبرهایی را باید منتشر کنند؟ الگوی کسبوکارشان باید چگونه باشد؟ اصلاً نقش اجتماعیشان باید چه باشد؟ پاسخ این پرسشها را باید در مفهوم «حوزۀ عمومیِ» یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، یافت؛ آنجا که میگوید تاریخ حوزۀ عمومیِ جهان غرب ریشه در یک سنت خاص دارد: کافههای قدیم اروپا.
شیطنت عموماً رفتاری نادرست تلقی میگردد و کسانی که شیطنت میکنند تنبیه میشوند. ولی وقتی داستانِ شیطنتکاریهای برخی افراد را میشنویم لبخند میزنیم و هوش و جسارتشان را میستاییم؛ مثل داستان دیدار اسکندر با دیوژنِ فیلسوف که اسکندر به او گفته بود هر آرزویی داشته باشد برآورده میکند و فیلسوف، که ظاهراً در آفتاب لمیده بود، پاسخ میدهد «آرزویم این است از جلوی نور بروی کنار». چرا شیطنتِ دیوژن را تحسین میکنیم و به رفتار تحقیرآمیز او با اسکندر میخندیم؟ آیا ممکن است در شیطنتْ نوع خاصی از فضیلت نهفته باشد و افراد اهل شیطنت سزاوار ستایش باشند؟
کمالگرایانِ دیگرمحور خودشان را کامل و دیگران را ناقص میبینند. در این نوع کمالگرایی، فرد توقعات غیرواقعیاش را در بیرون از خود جستوجو میکند، مثلاً در همسرش، همکارانش و در فرزندانش و وقتی زندگی آنطور که انتظار دارد پیش نمیرود، این برداشتها تبدیل میشوند به اتهامزنی: «کاش این کار را درست انجام داده بودی، آن وقت خوشحالتر بودم» یا «مشکل من نیستم، تویی». اما روانشناسان میگویند در پسِ کمالگرایی دیگرمحور ناامنی و معمولاً خودشیفتگی نهفته است. کمالگرایی دیگرمحور چیست و چطور همزمان به والدین و فرزندان آسیب میرساند؟
در انگلستان خلیجی هست که نوجوانها علاقه دارند از روی دیوارۀ بیستمتریاش شیرجه بزنند. متأسفانه هر سال تعداد زیادی از این نوجوانها به دلیل برخورد با صخرههای کف آب میمیرند یا بهشدت مجروح میشوند. همچنین گهگاه میشنویم نوجوانها خودزنی میکنند یا سراغ مواد و روابط عجیبغریب میروند. بعضیها میگویند این کارها ناشی از جو دوستانِ همسنوسال است و برخی دیگر اینها را فرصتهایی برای تخلیۀ هیجانات میدانند. اینجور حرفها کمی خیال پدر و مادرها را راحت میکند، اما اینطور که پیداست همۀ ماجرا جو و تخلیۀ هیجان نیست و پای نظام آموزشی مدارس و خودِ جامعه در میان است.
«همۀ ما برایمان پیش آمده که بخواهیم حرف دشواری را به کسی بزنیم و تصورِ گفتن آن حرف، و خشم و نکوهشی که احتمالاً درپی داشته، زبان ما را بند آورده است. دلم میخواهد به شما بگویم که نگران نباشید، ترستان را کنار بگذارید و در یک چشمبههمزدن شیرجه بزنید داخل مخالفت. اما نمیتوانم؛ نقطۀ عزیمت بحث مهم است». ایان لزلی در این نوشته، که برشی از کتاب جدید اوست، این مسئله را طی ماجرای کشتهشدن دردناک دختری جوان در گردهمایی گروههای نژادپرست در شهر شارلتزویل نشان میدهد.
اسکار وایلد، که خودش آدم خیلی زیرکی بود، جایی نوشته است «من از زیرکی به ستوه آمدهام، این روزها همه زیرکاند». لودویگ ویتگنشتاینِ فیلسوف هم از این فکر که «صرفاً زیرک» است در عذاب بود و به خودش و دیگران خرده میگرفت که چرا زیرکی را بالاتر از خِرد و حکمت حقیقی مینشانند. زیرکی، حتی اگر بعضی وقتها روی اعصابمان برود، همچنان تداعیگرِ مفاهیم مثبتی است: نهتنها آن را مایۀ سرگرمی میدانیم، بلکه تصورمان این است که موجب بینش و آگاهی هم میشود. بااینحال، خیلی از دیگران نیز همین گلایۀ وایلد را دارند؛ آن نوعی از زیرکی که امروزه در زیستِ عمومی ما رو به افزایش است حالا مایۀ دردسر و اسباب زحمت شده. آیا در زیرکبودن واقعاً مشکلی هست که ما از آن بیخبریم؟
بخشی قابلتوجهی از ساعات بیداری همۀ ما انسانها به خیالپردازی میگذرد. به مجسمکردن وضعیتهایی خیالی که در آنها اتفاقات دیگری میافتد و خودمان آدمهای دیگری هستیم. خیالپردازیها اشکال بسیار متنوعی دارند و برای هر کس خاصیت و کارکرد ویژۀ خود را پیدا میکنند. خیالپردازی نشانۀ چیست؟ خوب است یا بد؟ باید با آن مبارزه کرد یا به آن پر و بال داد؟ لزلی جمیسون، جستارنویس چیرهدست آمریکایی، در این مقالۀ بلند دربارۀ خیالپردازیهای خودش و اطرافیانش نوشته است.
دیوید سداریس جستارنویس سرشناس آمریکایی، میگوید: شاید این روزها دیدن جوانی که از مادرش فندک میگیرد شرمآور به نظر بیاید، اما سیگار همیشه مایۀ قضاوت دیگران نبوده است. سداریس در این جستار از حالوهوای روزگاری میگوید که آدمها تقریباً در هر جایی که فکرش را بکنید، از بیمارستان و تلویزیون گرفته تا مدرسه و محل کار، آزادانه سیگار میکشیدن؛ ماجرای سیگاریشدن خودش را بازگو میکند؛ سرفههای سنگین و صدای نفس خشن مادرش را به یاد میآورد و نهایتاً از آخرین سیگاری میگوید که در یکی از کافههای فرودگاه شارل دوگول دود کرد و سیگار را برای همیشه ترک کرد.
نیکولاس برگرون، میلیاردر آلمانیآمریکایی، در سالهای اخیر به نامی آشنا در میان اهالی علوم انسانی تبدیل شده است. او تلاش میکند نقشی را ایفا کند که روزگاری خاندانهایی مثل مدیچی در عصر روشنگری ایفا کردند: حمایت از فیلسوفان و نظریهپردازان در جهت بسط ایدههایشان. برگرون بعد از تأسیس جایزۀ یکمیلیون دلاریاش در فلسفه، حالا در زمینی به وسعت صدها هکتار به دنبال تأسیس مؤسسهای عظیم برای گسترش علوم انسانی در لسآنجلس است.
سارا چایس، بعد از آنکه دولت طالبان در افغانستان به دست ائتلاف نظامی به رهبری آمریکا شکست خورد، تصمیم بزرگی گرفت. او که سالها بود روزنامهنگاری میکرد، شغلش را رها کرد و به افغانستان رفت تا آنجا به بازسازی کشور کمک کند، ایستگاهی رادیویی برپا کند و دنیای بهتری بسازد. اما آنجا با چیزی آشنا شد که تا پیش از این توجهش به آن جلب نشده بود: «فساد». هر کاری که میخواست بکند، با جلوههای گوناگونی از فساد روبهرو میشد و این آغاز مسیر جدیدی برای او بود: فساد با جوامع انسانی چه میکند؟
From the publisher's feed