
Sign up to save your podcasts
Or


شاید بین اطرافیانتان کسانی را دیده باشید که خیلی مراقباند هیچ ردّی از اطلاعات شخصی خود روی اینترنت نگذارند. این افراد سمت شبکههای اجتماعی نمیروند یا، اگر بروند، محتاطانه مطلب پست میکنند. آنها هیچ اطلاعاتی در مورد زندگی شخصیشان به اشتراک نمیگذارند و کل اینستاگرام را هم اگر بگردید هیچ عکسی از آنها پیدا نمیکنید. بعضیها فکر میکنند با این کارها از حریم خصوصی خود محافظت میکنند، اما اشتباه میکنند. فیسبوک و اینستاگرام هیچ نیازی به این کارها ندارند. آنها حتی ازطریق شمارۀ تلفن شما میتوانند بسیاری از کارهای پنهانی یا خصوصیات اخلاقی شما را کشف کنند. این نگرانتان نمیکند؟
زمانی که در تنهایی مفرط، تنها چهرۀ آشنا همان چهرۀ صبح و شب درون آینه باشد، آرام آرام عاشقش میشویم، به این امید که بتواند بهتنهایی همۀ جاهای خالی زندگیمان را پر کند. امروزه مربیانی از سراسر دنیا در دورههای «وصلت با خود»، راههای معاشقه با خود و گرامیداشتن خود را به مخاطبانشان میآموزند. پولینا آرونسون از تجربۀ ده هفتهای دورۀ وصلت با خود و همۀ احساساتی میگوید که در این دوره به سراغش آمده است.
پس از مدتی سر وقت کتابخانه و کتابهایمان که میرویم اکثرشان دیگر با هم تفاوت زیادی نمیکنند، چون تقریباً چیز زیادی از آنها یادمان نمیآید؛ محتوای هر کتاب صرفاً بهصورتی مبهم و آشفته از ذهن ما عبور میکند. در چنین مواقعی ابتدا پریشان میشویم که مشکل از حافظۀ ضعیف خودمان است یا شاید کتابها تأثیر اندکی بر ما داشتهاند. اما وقتی میفهمیم بسیاری از دوستانمان هم همین تجربه را دارند کمی احساس آسودگی میکنیم. اگر محتوای کتابها تا بدین حد کم به خاطر میمانند، اساساً اهمیت مطالعه در چیست؟ رولف دوبلی، نویسندۀ کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، پیشنهادهایی دارد.
یک روز در زیرزمین کتابخانۀ دانشگاه پنسیلوانیا، دختر سفیدپوستی که در شهرکی کوچک در نزدیکی نیویورک بزرگ شده بود، شروع به خواندن کتابی از جیمز بالدوین کرد. نوشتههای این نویسندۀ پرشور سیاهپوست، چون صاعقهای جهانِ او را در هم شکست. آنجا برای اولین بار فکر کرد شاید آمریکایی و سفیدپوست بودن، آنقدرها هم بدیهی و معصومانه نباشد. او به دنبال معنیِ آمریکا به ترکیه رفت و آنجا همهچیز شکل دیگری پیدا کرد.
این روزها، همه دوست دارند فلسفه را عامهپسند و سادهفهم کنند. یکسری بهدنبال بازی فکریاند، و عدهای هم میخواهند زخمهای روحیشان را با آن تسکین بدهند. اما هیچچیز فیلسوفان کلاسیک را به این اندازه عصبانی نمیکند. آنها میگویند فلسفه به شما احساس زیرکی و نشاط نمیدهد، بلکه کاری میکند فکر کنید احمقتر شدهاید: با فلسفهورزیدن کشف میکنید که حتی امور بسیار ابتدایی را نیز نمیدانید. اگر مواجههتان با مسائل فلسفی طوری نباشد که خواب را از چشمتان بدزدد، پس آنها را فقط به سخره گرفتهاید و بس.
هولدن کالفید طبق نظرسنجیهای متعدد، محبوبترین شخصیت داستانی تاریخ ادبیات است و «ناتور دشت» بعد از نزدیک به هفتاد سال از انتشار اولیهاش، سالیانه ۲۵۰هزار نسخه به فروش میرسد. اما خالق این رمان، جی. دی. سلینجر، در اوج شهرت و موفقیت، ناگهان دود شد و به هوا رفت. از نیویورک فرار کرد و در خانهای بزرگ در شهری کوچک پنهان شد. نه یک داستان جدید، نه مصاحبه، نه حتی عکسی تازه. آیا این ناپدیدشدن بزرگترین اثر ادبی او نبود؟
برخلاف آنچیزی که در فیلمهای سینمایی گانگستری میبینید، آدمکشی کار آسانی نیست. کارامدی سلاحهای گرم و علیالخصوص تپانچهها بسیار پایین است. در واقع تنها ۳۰درصد از ترورهایی که با سلاحگرم انجام میشود به نتیجه میرسد. مشکلات دیگری هم هست: آدمهایی که اشتباهی کشته میشوند، قاتلهایی که بعد از قتل نمیدانند چه کنند و احساسات و عذابوجدان و اینطور چیزها. راهحل جدید دولت آمریکا پهپاد است. حالا با پهپادها دوران جدیدی از ترور آغاز شده است.
وقتی فقیر باشید، همیشه نگران وقتی هستید که نتوانید کار کنید. دوران پیری برای فقرا مشکلات دوچندانی دارد، مسائل مالی و جسمی از یک سو، و تنهایی از سویی دیگر. اما شرکتهای سیلیکونولی که نمیخواهند هیچ انسانی در رنج باشد، برای این مشکل فقرای کهنسالان هم راهحلی ساختهاند: برنامههایی کامپیوتری که با آنها حرف میزند. ولی پیرهای پولدار همچنان با «آدمها» نه «نرمافزارها» در ارتباطند. این آغاز دوران جدیدی است که در آن فقط پولدارها میتوانند بیرون از تلگرام هم با آدمها معاشرت کنند.
دانشمندان میگویند عواطف یک نوزاد در اولین لحظهها و روزهای تولدش شکل میگیرد، دقیقاً حین دورانی که او هیچ حق انتخابی ندارد. علاوهبرآن، این نوزادِ بیچاره هیچکدام از صفاتش را «خودش» انتخاب نمیکند: نه خانواده، نه طبقهٔ اقتصادی، نه محل زندگی و نه خیلی چیزهای دیگرش را. اما به سن قانونی که میرسد مسئول آدمی میشود که هست. انگار گلولهای باشد که از یک توپ پرتاب شده و حالا، در میان این پرواز، از خواب بیدارش کرده باشند. چقدر میشود او را مسئول موفقیت یا شکستهای زندگی آیندهاش دانست؟
ویتگنشتاین شش سال از ایام جوانیاش را صرفِ تدریس در دبستانی روستایی کرد. یکبار که عصبانی شد، پسربچهای را آنقدر کتک زد که از هوش رفت. لودویکِ گناهکار دانشآموز را به دفتر مدیر بُرد، پزشک را خبر کرد و زد به چاک. بعداً هم هرچه از او پرسیدند، بهدروغ، چیزی به گردن نگرفت. این اتفاق نقطۀ پایانی بر معلمی او بود و نقطۀ آغازی بر فلسفهورزیاش: فیلسوفی که به دیگران دروغ میگوید، چگونه میتواند در شناختِ حقیقت با خودش صادق باشد؟
From the publisher's feed