
Sign up to save your podcasts
Or


پژوهشهایی که محققانِ علومِ شناختی انجام میدهند روزبهروز محدودیتهای عقل را بیشتر برای ما روشن میکند. افکار ما از انواع و اقسام پیشداوریها رنج میبرد و شکستهای مکرر ما در آزمونهای عقلی گاهی واقعاً ناامیدکننده میشود. اما اگر این پیشداوریها واقعاً برای گونۀ ما فایده داشته باشند چه؟ اگر هدفِ عقل نه صرفِ تشخیص صدق از کذب بلکه اساساً چیزی دیگر باشد چه؟
کرولاین کتلین عکاس است، اما نه عکاسی معمولی. او با یک خیریه همکاری میکند و از کودکان بیمار مجانی عکس میگیرد. جلسههای عکاسی ممکن است در هر مرحلهای از بیماری باشد، اما گاهی از او میخواهند لحظات پایانی زندگی یک کودک را ثبت کند. کتلین از این میگوید که ثبت تصاویر آخرین لحظات زندگی کودکان بیمار و آنچه بر آنها و خانوادههایشان میگذشت، چطور کمک کرد با خبر سرطان خودش کنار بیاید.
امیال ما چطور ساخته میشود؟ چطور به این نتیجه میرسیم که گوشی فقط سامسونگ، تیم فقط بارسلونا، و نویسنده فقط چخوف؟ بله، احتمالاً برای هر کدام از این انتخابها دلایلی داریم، ولی نکتۀ دردناک این است که تقریباً تمام دلایلی که برای چنین ترجیحاتی ردیف میکنیم چیزی جز توجیهات مندرآوردی نیست. اگر با شکاکیت بیشتری نگاه کنیم، اندکاندک واقعیتی تلخ خودش را نشان میدهد: خیلی از چیزهایی که میپسندیم را صرفاً به این خاطر پسندیدهایم که اطرافیانمان آنها را دوست داشتهاند.
آنچه بچههای ما از ما یاد میگیرند، با آن چیزهایی که میخواهیم به آنها یاد بدهیم، تفاوتهای زیادی دارد. ما میخواهیم بچههایمان اشتباهات ما را نکنند یا ضعفها و وسواسها و اضطرابهای ما را نداشته باشند. میخواهیم آنها مثل ما نشوند، اما نتیجه دقیقاً برعکس این میشود: بچههایمان معمولاً شبیه خودمان میشوند. مجموعهای از تحقیقات تازه نشان دادهاند که قضاوتهای یک مادر دربارۀ بدن خودش تا کجا میتواند بر ذهنیت دخترش دربارۀ این مسئله تأثیر بگذارد.
نظام آموزش و پرورش طوری طراحی شده است که به دستۀ کوچکی از علایق و تواناییها بها بدهد: مهارت در ریاضی و علوم، انجام کوهی از تکالیف و رقابت بر سر بالاترین نمرهها. اما این چیزها برای خیلی از دانشآموزان خواستنی نیست. در واقع، اگر دانشآموزی بخواهد آشپز، جواهرساز یا تعمیرکاری حرفهای بشود، مدرسه نهتنها چیزی به او نمیآموزد، که مانع راه موفقیت او هم میشود. پس تصمیم درست چیست؟ یک نظام آموزشی متفاوت؟ یا اصلاً رها کردن مدرسه؟
بعضیها هر کتاب را فقط یکبار میخوانند و بعد از گذشت مدتها تقریباً بیهیچ کموکاستی همۀ آن را به یاد میآورند. اما بیشتر ما اینطور نیستیم و این موضوع خیلی ناراحتمان میکند و مدام خودمان را بابت روش مطالعهمان ملامت میکنیم یا حافظۀ ضعیفمان را مقصر میدانیم. زمانی که کتابی را خریدیم، اسم کتابفروشی، اینکه چاپ چندم بوده و خیلی جزئیات دیگر را خیلی راحت بهخاطر میآوریم اما آنچه برایمان مهمتر است، یعنی محتوای کتاب را نه. آیا در عصر اینترنت اینهمه وسواس و عذاب روحی برای به خاطر سپردن اطلاعات ضروری است؟
در تصور ما آدمهای جامعهستیز کسانی هستند که حیوانات بیدفاع را شکنجه میدهند، کودکآزاری میکنند و از احساس همدلی با دیگران ناتواناند. معلوم است که هیچ آدم سالمی خودش را شبیه چنین دیوانههایی که ذرهای وجدان اخلاقی ندارند، نمیداند. اما تعداد روزافزونی از محققان میگویند نهتنها تصور ما دربارۀ افراد جامعهستیز غلط است، بلکه آنها بیش از آنچه فکر میکنیم به ما شبیهاند. بررسی رفتار جامعهستیزها میتواند حقایق مهمی را دربارۀ خودمان و رفتارهای اخلاقیمان روشن کند. آیا آمادهایم درسی را که آنها میدهند بیاموزیم؟
«چشمتان را ببندید و سعی کنید، همانطور که به ابر در آسمان نگاه میکنید، بر احساساتتان تمرکز کنید. یا مثلاً شکلاتی در دهان بگذارید و تلاش کنید ذرهذرۀ آن را با تمام بافت زبانتان بچشید». این تمرینها تجربۀ مشترکِ اغلب کسانی است که در جستوجوی آرامش از این کلاس به آن کلاس میروند. به این تمرینها اصطلاحاً میگویند «ذهنآگاهی»، که ادعایش این است که فارغ از هرگونه ایدئولوژیِ خاصی میتواند ذهن شما را آرام کند و در مواجه با هر مشکلی به دادتان برسد. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد: این تمرینها پیشفرضهای فلسفی پنهان و بعضاً دردسرسازی دربارۀ درک ما از خودمان دارند.
این روزها که شبکههای اجتماعی مالامال از عصبانیت است، کاربرانی که دربارۀ کارهای بچههای کوچکشان مینویسند، مثل آب خنکی هستند که برای چند لحظه آراممان میکند. بچهها بامزهاند و حتی مشکلات و سختیهایی که تجربه میکنند، شیرینی خودش را دارد. اما در یک چشمبههمزدن، بچهها بزرگ میشوند و خودشان سراغ اینترنت خواهند آمد. آنوقت کافی است نام شما یا خودشان را جستجو کنند تا همه چیز به هم بریزد. نویسندهای که سالهاست دربارۀ والدگری مینویسد، از این تجربه حرف میزند.
حدوداً نیمی از عمرم، یک عوضیِ تمامعیار بودم. جوانکی با شوخیهای نچسب و حرفهای نیشدار. دلیلم این بود که «خود واقعی»ام هستم و الکی ادای آدمخوبها را درنمیآورم. فکر میکردم کلاً مشکل از دیگران است. تا اینکه همانها قانعم کردند سری به روانپزشک بزنم. آنوقت فهمیدم نسخۀ واقعیِ خودم چقدر مزخرف است: اگر خودِ خودم باشم، دوست دارم دائم به استادم توهین کنم، تا لنگ ظهر بخوابم و تمام روز در توییتر بچرخم. واقعاً چرا نباید به تغییر این «خود» فکر کنم؟
From the publisher's feed