
Sign up to save your podcasts
Or


معروف است که دوران بارداری، علیرغم مشکلاتی مثل تهوع و تغییرات هورمونی، از شیرینترین دورانهای زندگی هر مادر است: ماههای انتظار برای دیدن بچهای که ذره ذره درون وجودت شکل میگیرد و خیالپردازی دربارۀ روزهای خوشی که با هم خواهید داشت. اما واقعیت پیچیدهتر از این تصویر ساده است. بسیاری از زنان در دوران بارداری درگیر انواع و اقسام افکار ناخوشایند یا اضطراب و افسردگی میشوند، تجربههایی که همچون نقطهای سیاه در کارنامۀ مادری نگریسته میشوند و چنان انگ خوردهاند که اغلب زنان باردار را ساکت میکنند.
همیشه احساس میکنید زندگی چیزی کم دارد؟ حتی وقتی در حال تفریح یا سفر هستید به نظرتان میآید که به اندازۀ کافی تفریحات یا سفرتان هیجانانگیز نیست؟ «شادی» از نظرتان تجربۀ فوقالعادهای است که با این دلخوشکنکهای روزمره به دست نمیآید؟ اگر چنین فکرهایی از سرتان میگذرد، پس قطعاً آن لایۀ سنگین غم را هم میشناسید که سرتاسر زندگی را خاکستری و عبوس میکند. اما آیا نسبتی نیست میان این شادیِ دستنیافتنی و غم همیشگی؟ شاید باید دنبال نوع دیگری از شادی باشیم.
تا ده بیست سال پیش، کاملاً عادی بود که بچهای ۶-۵ ساله، تنها در صف نانوایی ایستاده باشد، یا بدون نظارت پدر و مادر، ساعتها در کوچه و خیابانهای محله بازی کند. امروز حتی نمیتوانیم تصور کنیم که بچۀ کوچکی را بفرستیم خرید یا آزاد بگذاریم تا در محله بچرخد. دلیلهای موجهی هم داریم: بچهدزدها، زورگیرها، رانندههای بیملاحظه، منحرفان و هزاران دستۀ خطرناک دیگر در کمین بچۀ ما نشستهاند. اما جامعهشناسی که ترس را مطالعه میکند، نگاه دیگری دارد.
چرا از بچهپولدارهای نازپرورده بدمان میآید؟ چرا حتی وقتی آرزوی پولدار شدن میکنیم، همیشه به خودمان وعده میدهیم که پولدارهایی خواهیم شد که شبیه این بچهپولدارها نخواهند بود؟ در مقابل، به همان اندازه که از پولدارها بدمان میآید، نگاه مثبتی هم به فرودستان داریم. یعنی آدمهای فقیر را، حتی وقتی هیچچیز دربارۀ آنها نمیدانیم، آدمهایی ارزشمند و مهربان تلقی میکنیم. گویا ماجرا فقط نوعدوستی یا برابریطلبی نیست. اگنس کالارد، فیلسوف پرطرفدار این روزها، جواب جدیدی به این سوال میدهد.
پدر و مادر بودن وظیفۀ تناقضآمیزی است. تا وقتی فرزندتان کوچک است، باید با همۀ توانتان از او مراقبت کنید، و اگر در انجام این کار موفق شوید و فرزندی قوی و مستقل بزرگ کنید، رهایتان میکند و به دنبال ساختن زندگی خودش میرود. گاهی دلتان لک میزند که دوباره به شما پناه بیاورد، یا چیزی از زندگیاش تعریف کند، ولی دریغ از یک کلمه حرف مشترک. اینجور وقتها، شاید شبکههای اجتماعی بتواند کمکتان کند تا بچههایتان را دوباره بشناسید.
خیلی ها بلافاصله بعد از اینکه یک مهمانی، جشن یا سفر تمام میشود، مشغول دیدن عکسها و فیلمهایی میشوند که از آن لحظات گرفتهاند. اما پژوهشگران معتقدند احتمالاً چنین کاری درست نیست. وقتی فیلمهایی که در سفر از ما گرفتهاند را میبینیم، تجربۀ دست اول و پرشوری که از سفر داریم را از دست میدهیم و به ناظری بهانهجو تبدیل میشویم که خودمان را ارزیابی میکنیم. و از آنجا که از بچههایمان بیشترین فیلمها را میگیریم، آنها بیش از همه تحت تأثیر این تغییر تجربه قرار میگیرند.
چرا از آدمهای چاق منزجریم؟ شاید دلیل این حس ناخوشایند، تلاشهای شکستخوردۀ خودمان برای رسیدن به بدنی باریک و خوشاندام باشد. چاقها ما را یادِ زشتیهای بدن خودمان میاندازند. اما اگر از منظری تاریخی نگاه کنیم، ماجرا پیچیدهتر میشود. کریستوفر فورث در کتاب جدیدی که دربارۀ تاریخ فرهنگی چاقی نوشته است، میگوید اگر میخواهیم تنفر امروزمان از چاقی را درک کنیم، باید به دهۀ ۱۹۲۰ برگردیم. به سالهایی که کارخانۀ اتومبیلسازی فورد تازه کار خود را شروع کرده بود.
همۀ ما تجربۀ سرهمبندیکردن بعضی کارها را داریم. مقاله یا گزارشی را بدون دقت کافی نوشته و تحویل دادهایم یا وظیفهای را که به ما سپردهاند ماستمالی کردهایم. اما به این فکر کنید اگر چنین رفتاری به عادتی عمومی تبدیل شود، با چگونه جامعهای روبهرو خواهیم شد. جیمز پالمر، نویسندهای انگلیسی که در پکن زندگی میکند، تصویری گویا و البته آشنا از چنین وضعی ترسیم میکند.
لزلی جمیسون، جستارنویس مشهور آمریکایی، وقتی پس از سالها انتظار باردار شد، برای کارهایی که باید انجام دهد، برنامهریزی دقیقی کرد. اما وقتی جلوتر رفت، فهمید آن شناختی که تا به حال از خودش داشته است، دارد کمرنگ و کمرنگتر میشود و شخصیت تازهای جای او را میگیرد. همراه با جنینی که در شکم او بزرگ میشد، یک «مادر» نیز از میان جان او در حال متولدشدن بود. جمیسون در این جستار با نثری حسی، پرشور و شگفتانگیز این فرایند را روایت میکند.
هر کدام از ما در طول زندگی رنجهای بسیاری را از سر میگذرانیم، اما سرنوشت بعضی از انسانها با چنان سختیهای عظیم و تحملناپذیری گره میخورد که گاهی تعجب میکنیم چطور توانستهاند دوام بیاورند. تجربۀ از دست دادن فرزند یکی از این رنجهاست. جیسون گرین، روزنامهنگار آمریکایی، که در اثر حادثهای عجیب دختر دوسالهاش را از دست داد، تلاش کرده است تا سوگِ بیپایانِ او را در قالب یک کتاب به زبان آورد، تا شاید راهی برای تسکین خودش پیدا کند.
From the publisher's feed