شعر و رویا
سخن گو از دشواری پرش نخستین
بر این شیارهای زرد و تشنه لب
بر این دشت سیم رنگ موج ها
هنگامی که دریا فرا می خواند به کرانه های اسرار
و ستاره، گم و بر فراز سر، ابرهاست
و در زیر پا، گردابی است پیچان.
تمام عمر
گدازش و سوزش و تقطیر دردناک در انبیق تاریخ
و لال بازی شورها
و کشف حیرت خیز سرزمین ها
و سفر ماجرایی در اشیاء و پدیده ها.
در این آزمون ها شکیب و نیروی گوارش خرد خود را
سنجیدیم: دشوارست.
فریادمان
در چکاچاک دشنه های کین و خودخواهی
گم می شد
ولی جوینده را حق است که بانگ کند
بگذارید آن را دیوارهای گنگ
و بت های چوبینه نشنوند
عصب ها و قلب ها می شنوند.
مدام بر درهای بسته کوفتیم:
ـ بگشایید.
نوازنده چیره دستی در آن سوی می نوازد.
از نغمه اش لحظه های ستاره گون
و اندیشه های شفاف فرو می پاشد
مانند رقص آبنوسی دختران سیاه پوست که زینت های طلا دارند،
انسان ها و موج ها و شعله ها با آن بر می جهند.
– بگشایید
می خواهم همه مرواریدهای روان خود را
در پایش نثار کنم.
این همه دیدگان تابناک و لبان پرسنده
که مانند نوارهای خونین
در لرزش اند؛
چه هستی شگفتی است آدمیزاد!
چرا به سوی معبد بزرگ خورشید نمی پوییم
اگر برای خود نیستیم؟
از این دالان ذرات تا کوره الماس جستن کنیم
زیرا عذاب طلب ما را می پالاید
و پایان تن آغاز روان است.
اینجا
شهری است پر از برزن های سخن گو
جنگلی است انباشته از سایه های کبود
مرغزاری است آراسته به گل های محجوب
ارمغان پنجره های گشوده
ارمغان پلک های لرزنده
در کویر مرده فضا
این
واحه سرسبزی است
با نخلستان
کلبه های گالی پوش
قبیله های طرب ناک
ولی بادی بیرحم
مانند رودخانه ای گل آلود
جاری است.
پچپچه تاریک تفتین و تفرقه
از خانه ای به خانه ای می رود.
در بیشه های صنوبر
در دبستان های نوساخته
شعله غضب آلود چون نیش افعی
همه جا را می لیسد.
تندیس ها و مرمرها در دود تلخ گم می شوند.
کبوترها نغمه خود را در گلو می دزدند.
آه!
انسان را دریابید!
ای دست هایی که خانه آزادی را آراستید
به رغم ساطورهای خون چکان
به رغم گل های سربین
این خانه را به خانه آرزو و دوستی بدل کنید.
اعجاز فرزند باور است
و مغناطیس خود را
از رگه تلاش ها بر میمکد.
صخره با گلسنگ های ملون
گذرنده با گیسوان شبه رنگ
چشمه با چیناب جیوه فام
افق
سوزنده بر درختان مجعد
و موج بی پایان تپه ها
همه سخت دل انگیز
و سراپا تسلی و امید است.
ولی در ژرفای شب
پرش خفه شبکورهاست
و جادویان شیشه زهر در آستین،
دشمن دگرگونی و نغمه اند
بر ماست که در این کشتی بادبانی
بر سکان، استوار بایستیم
تا با گام خود فرسنگی چند از راه آرزو را
در نوردیم.
با کاکایی ها به آسمان برخیزیم.
تا افق های شنگرفی را سیر کنیم.
زمان را دریابیم
که جاودان نیستیم.
زمان را دریابیم
که در برابر آن پاسخ گوییم.
پس از طنین ناقوس
کودکان همسرا
سرود خود را آغاز کردند.
شاهپرک ها به شنا در آمدند.
سَمَندهای سپید در گل های آبی
تک و تازی موزون را آغاز کردند.
نوار رنگین کمان
در آسمانی با ابرهای گسسته
ظهور کرد
گویی بر قوس اثیری آن
رسن بازهای نور بر می جهند.
اینک افق دور مانند آیینه شفاف است.
و شقایق سرخ را مروارید ژاله ها
ستاره نشان کرده اند
زندگی سایه ای سرگردان
سخنان لغو یک دلقک
پنجه تدریجا خفه کننده یک سرنوشت دژخیم
پرپر احتضار یک پروانه در تابش فرار آفتاب
نیست.
جویی جوینده است
غلطان بر ریگ های زرین
رزمنده با خزه ها و جلبک ها
که همواره به سوی دریای فراخ نیل فام میرود
تا به بخشی از تاریخ بدل شود.
در آن رزم و رنج توأمانند
تا قلب طپنده را
به سنگواره ای از لعل بدل کنند
به گنجور زمانه بسپرند.
آن را زنگ و کپک و موریانه نمیجود
و از آن آجری برای کاخ سرنوشت
در سیاره لاژوردی ما می سازند.
خوشبختی
نه در متن زبور است
نه آن سوی مرگ،
نه در شعله های شراب است
نه در برق سکه ها.
خوشبختی!
نه خرافه عاجزان است
نه عصاره خواری و بردگی دیگران.
آن را
این سوی مرگ
با سه سلاح اعجازگر کار و پیکار و همبستگی
می سازند.
ماه غبارآلود
با چهره ای گچین
از لای ابرها
نور خود را چون شبح
بر علف ها و آب های راکد می کشاند.
خاطره ها گاه نامطبوع
مانند لمس زالوهای چرب
چندش آور است.
چون ورزاهایی بودیم کلان
که در گل های چسبناک
به زحمت می رفتیم.
سه چهره داشتیم:
دیروز، امروز، فردا
یعنی جهان را
در لحظات چرخش بزرگ
در لحظات تنش بزرگ
در لحظات سرنوشتی اش
دیدیم.
غبار کسالت را از پیکر فروروبیم
و با امید به شعله های سحرگاهان
در دل سکوت ذلربای سپیده دم
محو شویم