سلام شهلا جونم.روزبارانیتون به شادی.
شهلاجون میخواستم یه سوال بپرسم.
من یه خواهر ۲۵ ساله دارم که ازدواج سنتی کردن ولی به دلیل امنیت جانی و مصرف شیشه و کتکاری ، باوجود علاقه مجبور به طلاق شدند، مادرم سرطان داشتند و فوت کردن ، وپدرم همزمان باطلاق خواهرم ، بایه خانم ازدواج کردن که به قول خودشون خیلی ساده باشن و باماخوب باشن، همه با هم خوب بودیم مخصوصاخواهرم که با پدر و زن پدرم بعداز طلاقش زندگی میکرد، ولی بعدازدوسال ،پدرم رفته رفته ازمادورشد و واقعیتشو بگم دیگه من وخواهرم وبرادرم تواین دنیاباشیم براش مهم نیست مدام به دروهمسایه وما میگه احترام ومحبت کنید به خانومم. ماهم خیلی بهشون اخترام ومحبت میکنیم. تو بحثایی که خانومشون راه میندازه و لفظهای بسیار رکیک که ایشون به کارمیبره ماحتی حق نداریم بگیم ما ناراحت میشیم. ایشون که میگه نگاه میکنه وسکوت ، ولی کافیه بگیم که من ناراحت میشیم یهو صداشو بالا میبره؛ ازمادرم ایراد میگیرن که بینی اش بزرگ بوده ، سرویس طلای مادرم پیششونه ومیگن که زحمات پدرت بوده وگرنه ازکجا ؟
پدرم در زندگی بامادرم وما با وجود وضعیت مالی خیلی خوبی که دارن خسیس بودن ولی برای این خانوم بیشترین هزینه ها وکفش مارک و ... می خرند .واین خانوم به خواهرم میگن پدرت پول بیمه تکمیلی تورو هرماه ازش کم میشه و توباید سود این عمل چشمتو (یک میلیون تومان) به پدرت بپردازی، خواهرم ماهی یک ونیم درآمدش از مهریه هستش، و بارها ما شنیدیم که داره اسم ماروخطاب میکنه و پیش پدرم بدگویی، پدرم با نوه اش که بچه منه بازی نمیکنه ولی جلوچشم دخترم با بچه های خواهر خانومش تادیروقت بازی میکنه.میدونم مقایسه میکنیم ولی دیگه درحدیه که دل آدم ناراحت میشه، خودم سر زندگیمم پدرم رو پذیرفتم . عاشق من بود ولی مدام باخانومش پشت سرما بدگویی میکنن. پیش همه پدرم ازمابدمیگه میگه که اینا به دل من نیستن حیف من ازاین خانوم بچه دار نمیشم. درصورتی که مادرم ۲۵ سال بامادر شوهرش زندگی کرد و هفت سال مادرشوهرشو پوشک کرد ، مادرم تحصیلکرده و باوقار و خانواده خوب داشت ؛پدرم با تمام موفقیتهایی که ماسه فرزندش داریم مدام میگه شما به دل من نیستید و من باهاتون موافق نیستم . خواهر زنش رو میبره دندونپزشکی باهزینه خودش اما خواهرمنو تا سرکوچه باماشین نمیبره، مدام به هرسه ماگارد داره، من میرم اونجاخونشون همه کاری میکنم و میزنیم میرقصیم که همه چی خوب باشه بعدخانومش میگه سرم دردمیکنه . دوشبه نخوابیدم شماتو اتاق دیر خوابیدید نور زده تواتاق ما وازاین حرفا...
حالا مشکل اینه که خواهرم خواستگار داره وپدرم میخواد اون چیزی که خودش میدونه و بیاد روبه قول خودشون قبول کنه. خواهرمم خیلی غصه میخوره و حرص وجوش،
برادرم سرزندگیشه و دوسال پیش رفت خونشون و بعد ازاون همه بی احترامی دیگه نرفت .من سر زندگیمم. ولی خواهرم اونجاست ومدام بهش می پرن و ناراحته. من پدرمو دیگه دوست ندارم. وشایدهم نداشتم ولی الان بیشترشده ؛ پدرم جلو چشم ما گوسفند سرمیبره و میبره درخونه دوتا برادر زنهاش که معلم هستن و محتاجم نیستن. ولی دریغ از یه غذای خوب که خانومش درست کنه . ۶ ماه یک بارمیرم خونشون باوجودبی احترامی هایی که میشه ولی الان خواهرم مطرحه. به نطرتون چاره چیه