نميدونم چطور بايد حرفم رو بزنم كه توى چند خط تمومش كنم
البته خودت در جريان زندگى من هستى
دلم يه زندگى ميخواد بدون همسر
تنها نيازى كه به همسرم دارم فقط نياز مالى هست اونم اگر لطف كنن
زندگى شوهرم دوستاش و مشروب و گل و سيگار
هر دفعه ارتباط با يك خانم
اما اين دفعه ارتباط با خانم متاهل
هر چند كه هر دوشون ميدونن كه من ميدونم
اما همسر جان ميگن نه اشتباه ميكنى
من دارم در راه زندگى و رابطه با شوهرش كمكش ميكنم
اما من ميدونم كه چيز ديگه هست
اون خانم يكى باب ميلش باهاش برخورد نكنه هميشه آشوب به پا ميكنه
اما در مقابل به توجهى هاى من نصبت به ايشون اصلا تا حالا صداش در نيومده
ميدونم چون اگر صداش در بياد
توى مهمونى و دوره همى ها و پيك نيك ها ميريم و هميشه هم اون خانم هست و من نميتونم اصلا باهاش ارتباط برقرار كنم
كه تا رابطه با يكى تموم ميشه
ميدونم اين خانم هم تاريخ انقضاش ميرسه و نفر جديدى از راه ميرسه
و جالب اينكه هميشه شوهرم ميگه
مطمئنا هيچ وقت نمياد بگه اره من دارم اين كار رو ميكنم
اما چطور تحمل كنم اخه اين كارا رو
شوهر من دقيقا داره كاراى پدرش رو انجام ميده
فقط به من بگو چطورى تحمل كنم
چون قبلا بهم گفتى طلاق نه
و اينكه اصلا اصلا بچه هام متوجه اين موضوع ها نيستن
و من تمام سعى خودم رو ميكنم كه با پدر در صلح باشن