باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و هشتم
    الیزابت در راه بازگشت از همبلدون به سو زنگ زده بود و به این فکر می  کرد که آیا ممکن است آزاد باشد تا برای گپ زدن به آنجا برود؟ سو خوشحال شده  بود و مستقیماً پایین رانده بود. ابراهیم پیتزای دومینو سفارش داده بود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    21 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و هفتم | جویس

    چه روز طولانی‌ای بود. تازه از پیش مارتین لومَکس برگشته‌ایم، ولی توی خانهٔ ابراهیم جلسه داریم.

    خوش‌بختانه کل مسیر برگشت خواب بودم. وقتی بیدار شدم، سرم روی شانهٔ ران بود. شانهٔ خوبی دارد، اگرچه هیچ‌وقت این حرف را به کسی نمی‌زنم.

    لومَکس کاملاً برخلاف انتظارمان بود. دست‌کم من که انتظارش را نداشتم. اگر او را توی خیابان ببینید، گمان می‌کنید وکیل است یا خشک‌شویی دارد ولی خودش آنجا کار نمی‌کند. به نظرم جذاب ولی کمی کسل‌کننده بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مردهای کسل‌کننده بتوانند جذاب باشند. باور کنید تلاشم را کردم. این‌طوری زندگی ساده‌تر نمی‌شد؟

    ولی اگر تمام شایعات حقیقت داشته باشد، او مرد کسل‌کننده‌ای نیست؛ چون در میان قتل و طلا و هلیکوپتر و غیره می‌چرخد. اما اگر به قتل و طلا و هلیکوپتر نیاز دارید تا آدم جالبی شوید، پس همچنان کسل‌کننده‌اید. جِری هیچ‌وقت به هلیکوپتر نیاز نداشت.


    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    13 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و ششم

    وقتی باگدن ده‌ساله بود، دوستانش ازش خواستند اگر جرائت دارد، از روی پل  بپرد. احتمالاً ارتفاع پل دوازده متر بود و رودخانه‌ای خروشان و سنگلاخ از  زیر آن می‌گذشت. چند سال قبل هم پسر دیگری هنگام پریدن از پل، جان خودش را  از دست داده بود. مدتی مقامات شهر دور نرده‌های پل سیم خاردار کشیدند تا  کسی دوباره حماقت نکند. اما به مرور زمان سیم‌های خاردار  زنگ زده و پوسیده  شده و توی رودخانه افتاده بودند. هیچ‌کس به فکر تعویضشان نبود، چون بودجه  کم بود و حافظه‌ها کوتاه. به‌علاوه، مادر آن پسرک هم کمی بعد خودش را کشته  بود. پس کم‌کم همه احساس کردند آن اتفاق هیچ‌وقت نیفتاده است و انگار نه  انگار که کسی غرق شده بود.

    باگدن به خاطر می آورد که از گوشهٔ پل، به رودخانهٔ سفید و خروشان، صخره  های نوک‌تیز و خاکستری نگاه می کرد. اگر می پرید شاید به یکی از سه روش می  مرد. ممکن بود بر اثر برخورد با آب، آن هم از این ارتفاع، در دم بمیرد.  به‌راحتی می‌توانست از صخره هایی که سرشان بیرون بود دوری کند. ولی زیر آب  پر از سنگ بود و قطعاً اگر به یکی‌شان می‌خورد، بی شک می‌مرد. اگر باز هم  قسر درمی‌رفت و از این دو حالت جان سالم به در میبرد چطور؟ خوب، جریان آب  رودخانه تند و بی‌رحم بود و او برای رسیدن به آن طرف رودخانه و سیل‌گیرها  به قدرت و شانس نیاز داشت.

    هم‌کلاسی‌هایش تحریکش کردند و او را «تورش» و راسو کوچولو صدا زدند. در  لهستان به ترسوها چنین صفاتی می‌دادند. ولی باگدن به حرفشان گوش نمی‌کرد و  فقط به آب زل زده بود. یعنی چه حسی می‌توانست داشته باشد؟ معلق ماندن روی  هوا. شرط می‌بست حس خیلی خوبی باشد.

    باگدن، حتی آن وقت‌ها هم می‌دانست آدم شجاعی نیست. قطعاً بی‌ملاحظه هم  نبود. هیچ‌کس این صفت را بهش نسبت نمی‌داد و البته به این خاطر او را سرزنش  نمی کرد. او اهل خطر کردن نبود و هیچ‌وقت تحت تأثیر تستسترون یا تزلزل  شخصیتی کاری عجیبی از او سر نمی زد. با این حال یادش می‌آید که ژاکتش را  درآورد. آن را مادرش برایش بافته بود. بعد از نرده‌ها بالا رفت و وحشتی  ناگهانی سراپای دوستان هراسانش را در بر گرفت.

    راه طولانی عمیقی بود.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    8 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و پنجم

    مارتین لومکس سینی قهوه و بیسکویت را برمی‌دارد و به سمت سینمای  خانگی‌اش می‌رود. بیست صندلی چرمی روی زمینی شیب دار قرار گرفتند و به پرده  نمایشی که کل دیوار را پوشونده منتهی میشند. تا حالا بیشترین افرادی که  همزمان باهم در اینجا دور هم جمع شده‌اند؛ نهایتاً چهار نفر بوده؛ اون هم  وقتی که فینال مسابقات فوتبال آذربایجان با یک معامله هروئین پرسود همزمان  شده بود. مارتین لومکس برای همه خوراکی آورد و به نظر می رسید به همه خوش  گذشت. مارتین مفهوم خوش‌گذرانی را زیاد درک نمی‌کند، ولی توانست بقیه را  همراهی کند و آن شب را برایشان خراب نکرد. دست‌کم وقتی پای پول وسط آمد،  این کار را میکند.

    کنترل را به سمت صفحهٔ نمایش می‌گیرد و صفحه مربوط به فیلمها را می  آورد. مارتین لومکس اصلاً نمی‌فهمد فیلم دیدن چه فایده‌ای دارد. فقط چند  نفر هنرپیشه می آیند و نقش بازی می‌کنند. یعنی مردم متوجه این مسئله  نمی‌شوند؟ یک نفر جملاتی را می‌نویسد و چند احمق امریکایی آن‌ها را به زبان  می‌آورند و همه را سرکار میگذارند و انها هم ذوق می‌کنند. مارتین لومکس یک  بار به تماشای تئاتر رفته بود و انگار آنجا وضعیت کمی بهتر بود. دست‌کم  بازیگران همان جا حضور داشتند و اگر کسی با کارشان مخالف بود، می‌توانست  رک‌وراست حرفش را بزند و با آنها صحبت کند. البته از اون خواستند که سالن  را ترک کند، ولی قطعاً دلیل نمیشود که یک بار دیگر آن را امتحان نکند.

    دکمه را فشار میدهد و فهرست صدها فیلمی را که هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بیند  رد می‌کند. البته الان اسم خیلی از آن‌ها را به خاطر سپرده. نهایتاً به  فیلم می‌رسد که هیچ‌وقت آن را هم تماشا نخواهد کرد. اسمش گنج‌های سیرا  مادره است. از پوسترش میفهمد که سیاه‌وسفید است. سیاه‌وسفید؟ مردم واقعاً  احمقند. فیلم را انتخاب می‌کند و بعد سراغ گزینه ها می‌رود و  گزینه  «زیرنویس‌ها» را پیدا می‌کند. فهرستی از زبان‌های مختلف روی صفحه می‌آید.  مارتین لومکس می‌گردد و سرانجام «کانتونی» را انتخاب می‌کند. همان لحظه سه  بوق آشنا به گوشش می‌رسد و صفحهٔ نمایش به سمت سقف بالا می‌رود. روی دیوار  پشتی طرح رنگین‌کمانی نقاشی شده است. مارتین لومَکس نوک انگشت‌هایش را روی  دو سر رنگین‌کمان می‌گذارد. سه بار دیگر صدای بوق می‌آید و در باز می‌شود.  مارتین لومکس سینی‌اش را برمی‌دارد و وارد گاوصندوق می‌شود.

    مارتین لومکس معمولاً دوست دارد داخل گاوصندوق قهوه بنوشد و بیسکویت  بخورد. جای دوست داشتنی و خنکی است و همچنین به اسکناس‌ها و تابلوهای  ارزشمند و نفیسی که کنار دیوار انتهایی روی یکدیگر قرار گرفته اند، آسیب  نمی رسد. اخیراً اولین تابلوی بنسکی را تحویل گرفته بود، ولی به هیچ وجه  تحت‌تأثیر قرار نگرفت. تابلویی است که در آن یک موش خرما به موبایلی خیره  شده است. اصلاً چرا یک موش باید این کار را بکند؟ مارتین لومکس به هیچ وجه  هنر مدرن را درک نمی‌کند، ولی مطمئنه اگر بنکسی بداند  اثرش آنقدر ارزشمند  شده که از آن در یک معاملهٔ تسلیحاتی بین‌المللی بعنوان بیعانه استفاده  شده، به شدت خوشحال می‌شود. مردی که آن نقاشی را تحویل داد، چچنی بود و نام  اصلی بنکسی راگفت و البته اشاره کرد که آن یک راز است. البته این راز را  در گوش لومکس گفت و او هم فراموشش کرد. تابلوها خیلی دردسر دارند. او طلا  را ترجیح می‌دهد، حاضر هست هر روز هفته به او طلا بدهند، آدم مجبور نیست  درکشان کند.

    به لطف دیوارهای ضخیم دو متری که اطراف اینجا کشیده شده، گاوصندوق بسیار  ساکت است. خیلی راحت می‌توانید کار هر کسی را همین جا بسازید. راستش، یک  بار چنین اتفاقی اینجا افتاد و عجب الم‌شنگه‌ای هم به پا شد.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    12 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و چهارم

    الیزابت در حال مرتب کردن برخی از دکوریهایی هست که تیم سازمان امنیت در  طول جست و جوی خود در آپارتمان، جابجا کرده بود. او ترجیح میدهد هر چیزی  سر جای خودش باشد. مجسمه ماهیگیر شهر دلفت که استفان از بازار کهنه فروش  های شهر بروژ خرید کرده بود، باید همراه نشان پلیس پنی؛ در کنار  پوکه روسی  که پس از سوء تفاهم در پراگ در سال 1973 ؛ الیزابت از رادیاتور ماشین  تریومف هرالد خودش بیرون آورده بود، باشد. خاطرات بسیاری باهاشون دارد.

    آخرین یادگاریش، یعنی گردن آویز داگلاس، در کیفش هست و در آنجا هم خواهد ماند.

    الیزابت از اینکه سو به او اجازه داده بود آن را بردارد شگفت زده شد.  مگر جزء شواهد نیست؟ البته حتماً آن را بررسی کرده‌اند تا پیامی مخفی درآن نباشد. بعد هم سو با  خودش گفته دادن گردن آویز به الیزابت ایرادی ندارد. به نوعی به الیزابت  محبت داشت که اجازه داد الیزابت آن را نگه دارد.

    سی و چند سال بود که آن را ندیده بود. صادقانه به سختی می توانست آن را  به خاطر بیاورد. وقتی سو آن را بیرون آورد، سعی کرده بود آنچه را که داخل  آن بود به خاطر بیاورد. یک دسته مو؟ شاید. عکسی از داگلاس حین سیگار کشیدن؟  اما نه، البته، داخلش آینه بود.

    کی آن را به الیزابت داده بود؟ به نظرش برای وقتی بود که به لندن برگشته  بودند. سالگرد چیزی بود؟ یا مچ داگلاس را سر خیانت گرفته بود؟ درهرحال،  گردن آویز را برایش خریده بود و گفته بود: «کم قیمت نیست». و آینه هم یکی  از صادقانه ترین چاپلوسی های داگلاس بود. او گفته بود: «این بی انصافیه که  هر زمان که بخواهم از نگاه کردن به چهره زیبای تو بهره مندم. بنابراین  می‌خواستم آنچه را که من می‌بینم، تو هم ببینی.» الیزابت پوزخند زده بود،  از این مطمئن بود، اما با این وجود تحت تأثیر قرار گرفت.

    زمانی که داگلاس را ترک کرده بود، گردن آویز را هم  بجا گذاشته بود و از  آن زمان دیگر به آن حتی فکر هم نکرده بود. چرا داگلاس آن را نگه داشته  بود؟ و چرا هنگام مرگ در ژاکتش بود؟ آیا واقعاً این همان چیزی بود که او می  خواست بهش نشان بدهد؟ همیشه دنبال کارهای رمانتیک بود. این آخرین حرکت  عاشقانه‌اش بود؟

    اولین کاری که الیزابت هنگام رسیدن به خانه انجام داد، این بود که آینه  را با یک پیچ گوشتی بیرون آورد. یک پیغام پنهان پشت آن وجود خواهد داشت، از  آن مطمئن بود. شاید آدرس الماس‌ها آنجا باشد. خوب، به این می‌گویند آخرین  حرکت عاشقانه. متشکرم داگلاس!

    اما پشت آینه چیزی نبود. نه خبری از نقشهٔ گنج بود و نه کدی مخفی. بپس  این فقط یک گردن آویز معمولی بود و داگلاس هم دنبال یک حرکت عاشقانهٔ ساده  بود. او همیشه می توانست الیزابت را غافل‌گیر کند.

    الیزابت قبل از اینکه او را در پشت ون عازم به سمت هوو سوار کنند، از  تلفن جویس برای پیام دادن به باگدن استفاده کرده بود. باگدن بدون معطلی  آمده بود و شب از استفان مراقبت می کرد. یعنی او قرار مهمی را لغو کرده  بود؟ الیزابت نمی داند که باگدن وقتی سر کار نیست چه کار می کند. واضح است  که مدتی را در باشگاه و سالن خالکوبی می گذراند، اما غیر از این، بقیه  کارهای او مثل یک راز می ماند.

    الیزابت به مارتین لومکس فکر می‌کند. واضح است که داگلاس و پاپی را خودش  کشته، مگر نه؟ زیادی واضح نیست؟ بهتر نیست سری به او بزنند؟ اگر راز  داگلاس توی گردن آویز نیست، پس باید تحقیقاتشان را از جایی دیگه شروع کنند.

    استفان خوابیده و باگدن صبورانه کنار صفحهٔ شطرنج به انتظار نشسته است.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    15 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و سوم

    به او گفته بودند که یک چمدان کوچک ببندد، و همراهشان برود. لوازمش را  جمع کرده است، از قبل آماده بود. افسرها انتظار داشتند گریه کند، ولی اشک‌هایش خشک شده بود. یعنی  آنها  قضاوتش می‌کنند، نه؟ آنها فکر می کنند که او پاپی را دوست ندارد؟ مادر بدی  بود؟ به نظر شیوون آن‌ها در طول خدمتشان با همه‌جور واکنشی روبه‌رو شده  بودند؛ پس نیازی به تظاهر نبود. باید خودش باشد. همان طور که هست.

    سفر طولانی به نظر می رسید، اما شیوون نمی توانست بخوابد. دو افسر کمی  در ماشین با او حرف زدند. حالش خوب بود؟ نه، نه واقعاً. آیا او به چیزی  نیاز داشت؟ اگر منظورشان نوشیدنی یا میان وعده بود، خب نه، نیاز نداشت.  قرار بود همین امشب جسد را شناسایی کند؟ خب، راستش هیچ ایده ای نداشت. آنها  چند بار تسلیت گفتند و او هر بار از آنها تشکر کرد.

    درست بعد از نیمه شب به گودالمینگ رسیدند. با اینکه دیروقت بود، هنگام  رد شدن از ورودی عریض خانه از کنار یک ون گذشتند که برخلاف آن‌ها، داشت از  آنجا دور می‌شد.

    سو ریردون و لنس جیمز خودشان را معرفی کردند. هر دو مؤدب بودند، ولی خوب  چاره‌ای نداشتند. سو دقیقا همان طوری بود که شیوون انتظارش را داشت.  دقیقاً از آن دسته زن‌هایی که در ذهنش مجسم کرده بود.

    و حالا در راهروِ طولانی ساختمانی قدم می زنند که باید زمانی اصطبل بوده  باشد.لنس جلوتر می رود و راهنمایی شان می کند. از صورتش پیداست که  نمی‌داند چه بگوید.  شیوون هم همین طور.

    سو ریردِن بازوی شیوون را گرفته است. احتمالاً این کار جزئی از رویهٔ  استاندارد و عرفشان نیست، ولی حالا وقت این حرف‌ها نیست. شیوون قدردان این  حرکت سو است. می‌داند چه چیزی انتظارش را می‌کشد و باید چه کار کند.

    لنس کارتی را بیرون می آورد و در فلزی بزرگی را باز می کند، هنگام گشودن  در ضربه ای به آن می زند. هوای خنک از اطراف در شروع به وزیدن می کند و به  سمت راهرو جریان پیدا می کند. سو ریردون لحظه ای می ایستد و به چشمان  شیوون خیره می‌شود.

    میگه: «آماده ای؟»

    شیوون سر تکان می دهد.

    سو میگه: «اگه کاری داشتی، من همین جا هستم.»

    بعد به شیوون اجازه می دهد تا  اول وارد اتاق بشود و وقتی هوای سرد او را در آغوش می‌گیرد، به خودش می‌لرزد.

    اتاقی کوچک و ساده است.دو میز آنجاست و روی هر کدام جنازه ای قرار دارد  که با پارچه پوشانده شده اند. احتمالاً جسد سمت چپ مال پاپی است؛ چون یک  پزشک کنارش ایستاده است. لااقل شیوون فکر می کند که باید دکتر باشد. او کت  سفید و دستکش جراحی و ماسک به تن دارد. چشمان مهربانی دارد و همین باعث می  شود برای اولین بار شیوون گریه کند. فعلاً نیازی به مهر و محبت ندارد. لنس به دیوار کناری تکیه میدهد. این مرد نمی خواهد در این اتاق باشد. شیوون  متوجه می شود که لنس ناخودآگاه دست‌هایش را به هم می‌مالد تا گرم شود، اما  فکر بهتری به ذهنش می رسد. دست هایش را بین دیوار و گودی کمرش می گذارد.  سو دستش را روی آرنج شیوان گذاشته است.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و دوم

    آیا تا به حال از مورین گیلکز حرفی زده ام؟ گمان می کنم چیزی نگفته ام،  اما قصد بی احترامی نداشتم. امیدوارم ناراحت نشود. او در راسکین‌کورت زندگی  می‌کند. همسرش موتور دارد و خودش گاهی به اینجا می آید تا لوازم اضافی  اهالی را برای خیریه بنیاد قلب بریتانیا جمع کند.

    یک بار یک بلوز بهش دادم و دفعهٔ بعد که به فیرهاون رفتم، آن را توی  فروشگاه دیدم. کلی ذوق کردم. عکسش را برای جوآنا فرستادم، ولی او گفت: «خب،  فکر کردی قراره باهاش چه کار کنن مامان؟» درهرحال، دفعهٔ بعد که به آنجا  رفتم خبری از بلوزم نبود. خوشحال شدم. اگرچه این دفعه نتوانستم از چیزی عکس  بگیرم.

    خب، مورین گیلکز برادر زاده ای به نام دنیل یا دیوید دارد که هنرپیشه  است. البته آنطور که مورین می گوید، کارش خیلی خوب است. اگرچه تابه حال او  را در هیچ برنامه ای ندیده ام. نه حتی در یک قسمت از سریال مورس.

    چند سال پیش، برادرزاده‌اش مو کاشت. تا حالا چنین چیزی شنیده‌اید؟ یک  بار دکتر رانج توی برنامهٔ امروز صبح دربارهٔ این موضوع حرف زد. موهای  پشت‌سر را برمی‌دارند و به بالای سر منتقل می‌کنند. حالا دیگر کچل نیستید.

    ظاهراً نتیجه کار بسیار خوب بود و دانیل ده سال جوانتر به نظر می رسد، و  اصلاً هم مشخص نیست مو کاشته است. البته همه اینها را مورین گفته،  پس حرف  من نیستند.

    در واقع احتمالاً اینجا جایی نیست که باید این دفترچه خاطرات را شروع می  کردم، بنابراین اجازه دهید لحظه ای به عقب برگردم. من کاملا خسته هستم

    داگلاس و پاپی از دنیا رفته اند.

    من و الیزابت به هوو رفته ایم و باید بگم انتظار نداشتم در روز سه شنبه  آن قدر شلوغ باشد. دیگه کسی سرکار نمیره؟ داگلاس می‌خواست چیزی را به  الیزابت نشان بدهد. توی خیابان سنت آلبانز (نزدیک استخر کینگ آلفرد) وارد  خانه‌ای شدیم و آنجا بود که فهمیدیم  به ضرب گلوله کشته شدند.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ و یکم

    پس بیایید ببینیم «الیزابت بست» چه حرفی برای گفتن دارد، اجازه می دهید  شروع کنیم؟ قهرمان بزرگ سرویس. یعنی این همانی است که یک عالمه تعریفش را  می کردند؟ آیا ظاهر و باطنش یکی است؟

    سو ریئردن چاره ای ندارد جز اینکه ناخودآگاه خودش را با زنی مقایسه کند  که دقیقا روبه رویش نشسته است. الیزابت بست. با موهای نقره‌ای و ژاکتی پشمی  و چهره‌ای عاری از حس. چه اطلاعاتی دارد؟ حاضر است دهان باز کند؟

    هر دو نفر به وقتش آدم کشته اند. البته، دلایل متقاعدکننده خودشان را  داشتند، اما به هر حال کشته اند. همین قضیه حس نزدیکی و احترام را شکل  می‌دهد. ولی به هم شک دارند. الیزابت از تمام حقه ها مطلع است و سو ریئردن  هم باید چندتا از حقه‌هایش را رو کند تا از او حرف بکشد. بسیار خوب...

    مثل بیشتر وقت‌ها توی اتاق کوچکی نشسته‌اند.

    کلاستروفوبیا، قصدشان این است که طرف مقابل وحشت کند. نیمی از ارتفاع  دیوارها با لایه‌ای فلزی پوشیده شده و بالای آن بتونی هستند. خبری از پنجره  نیست، اما در هر گوشه ای دوربین دیده می‌شود. این دیوارهای ضخیم عایق صدا  هستند و نمی گذارند مکالمه شان به بیرون درز پیدا کند. به نظر می رسد در  برابر حمله هسته ای مقاوم است، و واقعاً به همین منظور طراحی شده است. لَنس  جِیمز در انتهای اتاق از این‌سو به آن‌سو می‌رود.

    الیزابت می‌گوید: «محض رضای خدا آروم بگیر! این‌طوری به هیچکی کمک نمی‌کنی.»

    لَنس می‌گوید: «متأسفم»

    لنس جیمز از آنهایی نیست که به جای ایستادن و قدم زدن، گوشه ای بنشیند.  او در نیروی دریایی ویژه زیردست سو به شمار می رود، اما سو زیاد او را نمی  شناسد. آرام و سخت کوش است و همین برای سو کفایت می کند. حدوداً چهل سال  دارد و ظاهرش بد نیست. اما موهای بورش خیلی زود کم‌پشت‌تر و جوگندمی  می‌شوند و بعد هم می‌ریزند. این نتیجهٔ یک عمر حضور در اتاق‌های کوچک،  نگهبانی، شب‌زنده‌داری و استرس است. در این سال‌ها، سو مردهای خوش تیپی  زیادی را دیده است که به مرور افت کرده اند. به نظرش نهایتاً تا پنج سال  دیگر لَنس هم به آن نقطه می‌رسد.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    15 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل دوم | قسمت سی‌ام

    اتریس تعطیلات بین دو ترم را می گذراند و پیش کریس می‌ماند. کریس هنوز  کاملاً به این قضیه عادت نکرده است. وانمود می‌کند غذاهای سالم می‌خورد،  اما چند روز بعد می‌فهمد کار از تظاهر گذشته است و سالم خوار شده است. فرقی  نمی کند که سیب می خورید تا به فکر سلامتی خودتون باشید یا معشوقتان را  تحت تأثیر قرار بدهید، در هر صورت سیب خورده اید و مواد مغذی به بدنتان  می‌رسد. کریس از دوشنبه تا الان حتی یک شکلات اسنیکرز هم نخورده است.

    امشب قرار است برای شام به پُن‌نواق بروند. آنجا قبلاً یک مشروب فروشی  به اسم بلک بریج بود و حالا به بهترین و شاید تنها کافه‌بار فیرهاون تبدیل  شده است. سه‌شنبه‌ها یک گروه موسیقی جاز در سالن غذاخوری می‌نوازند. کریس  هرگز از موسیقی جاز لذت نبرده است، حتی تا به حال به این مسئله دقت نکرده  بود که واقعا به چه سبک موسیقی علاقه مند است، ولی می‌داند کسانی که جاز را  دوست دارند از زندگی هم لذت می‌برند. او هم باید وانمود کند بیش‌ازپیش از  زندگی لذت می‌برد. شاید این قضیه هم مثل سیب‌ خوردن باشد. اگر تظاهر به لذت  بردن از زندگی با لذت واقعی از زندگی یکسان باشد چه؟ از لحظه ای که پاتریس  رسیده است، لبخند از لبهای کریس محو نمی شود، پس شاید اتفاقی در شرف  افتادن است.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و نهم

    الیزابت دسته چاقو را در حالیکه تیغه آن رو به پایین هست، محکم در دست  گرفته  است، روشی که بیش از پنجاه سال قبل به او آموزش داده شده بود. روش  محبوب  نیروهای کماندوی جماهیر شوروی، روش کف دست به سمت پایین بود و در  دههٔ هفتاد آن را رواج داد. ولی حالا روش کف دست به سمت بالا مد شده است.  این‌طوری می‌توانید نیروی خیلی بیشتری وارد کنید، به‌خصوص اگر طرف مقابل  قوی هیکل تر از شما باشد.

    الیزابت همچنان صدایی نمی شنود. این خبر بسیار بدی است. یعنی باید به  راننده ای که آن بیرون نشسته است، خبر بدهد؟ آیا او تفنگ دارد؟ اليزابت  همچنان به بالا رفتن از پله ها ادامه می دهد. هیچ نشانه ای از به هم ریختگی  در هیچ کجا وجود ندارد. همه چیز مثل یک صحنه ی از پیش مرتب شده است. این  سکوت. باز بودن در پشتی. یعنی داگلاس حقه ای به کار برده است؟ از الیزابت  خواست تا بیاید و یکدیگر را ببیند تا او را این طور بترساند؟

    الیزابت به پاگرد می‌رسد. نگاهی به پایین می‌اندازد. جویس در انتهای  راه‌پله ایستاده و چاقو را کف دستش گرفته است. ذاتاً بااستعداد است.

    بعد از پاگرد سه در می بیند. در سرویس بهداشتی نیمه باز است. الیزابت  هُلش می‌دهد  و آن را بیشتر باز می کند. هیچ خبری نیست. یک لباس زیر آویزان  به هواکش و درِ توالت‌فرنگی باز مانده، پس معلوم است چه کسی آخرین بار از  آن استفاده کرده است.

    درهای اتاق‌خواب‌ها بسته‌اند. الیزابت به آرامی دستگیرهٔ یکی‌شان را  می‌چرخاند، چاقو را آماده می‌کند. اگر داگلاس و پاپی پشت در پنهان شده  باشند و قصد مسخره کردنش را داشته باشند، احمق به نظر نمی رسد؟ چرا فکر می  کند همه اینها حقه است؟ چرا همه‌چیز این‌قدر شسته‌ورفته است؟ اصلاً شبیه  صحنهٔ جرم نیست، بلکه او را یاد عملیات تمرینی می‌اندازد. قضیه همین است؟  دارند امتحانش می‌کنند؟ می‌خواهند ببیند این دختر پیر هنوز توانش را دارد  یا نه؟

    در را باز می‌کند و سریع داخل می‌شود. کمرش را به نزدیک‌ترین دیوار  می‌چسباند. خبری نیست. تخت کاملاً مرتب است. نگاهش به کتاب شعری از فیلیپ  لارکین و شمع جو مالون می‌افتد. اینجا اتاق پاپی است، ولی خبری از خودش  نیست. وسط کتاب فیلیپ لارکین یک نشانه کتاب قرار دارد، پس پاپی می‌خواسته  برگردد.

    الیزابت به پاگرد برمی‌گردد. فقط یک اتاق دیگر مانده است؛ اتاق‌خواب جلوِ خانه، اتاق داگلاس، آخرین گزینه باقی مانده.

    چاقو را محکم می گیرد و فکری به ذهنش می‌رسد. پاپی بابت شلیک به اندرو  هیستینگز ناراحت بود. اتفاقی دردناک بود و حتی از جویس خواست با مادرش تماس  بگیرد.  یعنی پاپی قید همه چیز را زده بود؟ منتظر شده بود تا داگلاس  بخوابد. همیشه می توانستی تشخیص بدهی که داگلاس چه زمانی به خواب رفته است.  خدای من، همیشه خروپف می کرد. یعنی پاپی می خواست فرار کند و هنگام خروج  در پشتی را باز گذاشته بود؛ یعنی بیش از این طاقتش را نداشت؟ او می دانست  یک افسر دیگر آن بیرون نشسته است تا از داگلاس مراقبت کند.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…