
Sign up to save your podcasts
Or


مارتین لومکس هم بیدار است. یک وکیل سعودی در مورد یک قایق تندرو، مشکلی داره که رفته توی فکرش و نمی تونه از فکر کردن بهش دست بکشه. مارتین لومکس در حال صحبت کردن با تلفن است و سعی می کند او را آرام کند. کوتاه و بلند ماجرا این بود که او با کارتلی در کارتاژنا، شهری ساحلی در اسپانیا، بر سر قایقی تندرو به عنوان وثیقه توافق کرده بود. زمانی که ماموران اداره غذا و دارو به یکی از آزمایشگاه های مواد مخدرشان در بولیوی حمله کرده بود، برای همه آنها هزینه زیادی به جا گذاشته بود. موضوع محل بحث این بود که، قایقی که به دستشون رسیده بود پر از سوراخ گلوله بود و وکیل سعودی معتقد بود که این هم از نظر زیبایی شناختی ناخوشاینده و همچنین خطری بالقوه برای دریانوردیه با اون قایقه.
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
به هر حال، به سختی میشد اسم آنجا را آشپزخانه گذاشت. دو لیوان، دو بشقاب، دو فنجان، دو کاسه، مقداری غذای منجمد نیمپخت، مقداری نان تست، و درون یخچال، مقداری توفو و یک بطری شیر بادام. در یکی از کمدها چای و قهوه بود. هنگامی که سرم را برای پرسیدن سوالی به سمتشون چرخوندم، الیزابت و پاپی مکالمه خودشون را متوقف کردند، برای همین از پاپی پرسیدم که آیا همراه چای، شیر و شکر میخواهد و او گفت اگر امکان داشته باشه میل داره دم کرده هل و سرخالو بنوشه و من طوری سرم را به علامت مثبت تکان دادم که انگار این کاملاً عادی بود، که البته میدانم این روزها هست، و دوباره در آشپزخانه مشغول شدم. خدایا، چه جمله طولانی برای نوشتن بود. اگر میخواستم این را در کتابی استفاده کنم به من میگفتند که یک نقطه در جایی باید بگذاری. مثلاً بعد از "دمکرده"؟
من کتری را پر کردم و منتظر جوش آمدن آب شدم، مشتاق بودم به اتاق نشیمن برگردم و بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد. اگر این آپارتمان داگلاس بود، پس خودش کجا بود؟ آب را روی چای کیسه ای ریختم، که از لفافی خاکستری درست شده بود. در هر فنجان یکی قرار داده بودم، و به این فکر می کردم که آیا در مورد دمنوش، کیسه را داخل فنجان نگه میدارند و یا کیسه دمنوش را بیرون میارند؟ اگر آن را داخل فنجان باقی میگذاشتم، میتوانستم سریعتر از آشپزخونه بیرون بیایم و پیششون برم، اما اگر این روش درستی نبود، چی؟ جوانا، مثل همه دخترها، راه درستش را می داند. به هر حال، آن موقع بود که صدای سیفون توالت را شنیدم، بنابراین، بیخیال راه درست شدم و کیسه دمنوش را داخل فنجان گذاشتم و به اتاق نشیمن رفتم.
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داگلاس در حالی که عینک مطالعهاش را از چشم بر می داشت، دکمه لباس خوابش را تا بالا بست و از رختخواب بیرون آمد، همه اینها را از قبل فکر کرده بود. پاپی تفنگ داشت اما به نظر نمی رسید که هرگز از آن استفاده کرده باشه، اما حتماً آموزش تیراندازی دیده. پاپی صدای باز شدن در ورودی را شنیده بود؟ شاید نه. داگلاس در طول سال ها نسبت به خطر هوشیار شده بود، اما پاپی اینطوری نبود. شاید هم هرگز نمیشد. او قبلاً بارها با افرادی شبیه پاپی ملاقات کرده بود، و قبل از اینکه حتی متوجه حضورشان شوید، سرویس را ترک می کنند و سراغ بچه دارشدن می روند. البته این روزها اجازه ندارید این حرف را بزنید، چون باعث میشود دنیا دیوانه شده و برعلیه شما گارد بگیرد.
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
الیزابت میگه: «پاپی، میدانم که دوست ندارید رازی را حفظ کنید، اما در مورد رایان برد خیلی کمک کردید. این چیزی هست که فکر نمی کنم قبلاً به کسی گفته باشم. نه خانواده ام، نه هیچ یک از شوهرانم، نه حتی جویس. من همیشه دوست داشتم یک زیست شناس دریایی باشم.»
پاپی سر تکان می دهد.
جویس می گوید: «زیست شناس دریایی؟ اون چیه؟ دلفین ها و غیره؟»
الیزابت سر تکان می دهد.
جویس دستش را روی بازوی دوستش می گذارد و میگه: «من فکر می کنم شما می توانستید یک زیست شناس دریایی فوق العاده بشید.»
الیزابت دوباره سر تکان می دهد و میگه: «ممنون جویس، منم همین فکر رو میکنم، نه؟»
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وکیل نگاهش را بین کریس و دونا میچرخونه و می پرسد: «آیا من چیزی را از دست داده ام؟ واقعاً احساس می کنم چیزی را از دست داده ام. آیا به او اجازه می دهید آزادانه برود؟ میتونم بپرسم چرا؟»
دانا مستقیم در چشمان او نگاه می کند و میگه: «نظری ندارم.» بعد از در بیرون می رود. کریس به وکیل نگاه می کند و شانه هاش را بالا می اندازد.
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
این خلاصه ماجرا بود؛ همین. لازم هم نیست شلوغ کنید یا با دهن باز و چشم های گشاد شده به من زل بزنید.»
الیزابت داستانش را تمام می کند و روی صندلی می نشیند. برای لحظه ای تنها صدای مانیتور قلب ابراهیم در اتاق به گوش می رسه.
ابراهیم در حالی که خودش را روی تخت بیمارستان بالا میکشه، میگوید: «اما الماسها؟»
الیزابت می گوید: «خوب؟»
ران، در طول شنیدن داستان ایستاده بود، اما حالا در حال قدم زدنه، و میگوید: «بیست میلیون پوند الماس؟»
جویس برای او لباس زیر تازه از خانه آورده بود، و او فرمانبردارانه در دستشویی معلولان عوض کرده بود، هرچند لباس زیر فعلیاش به راحتی یک روز دیگر هم دوام می آورد.
الیزابت در حالی که چشمی نازک میکنه می گوید: «بله. سوال بدیهی دیگه ای ندارید؟»
ابراهیم، جویس و ران به هم نگاه می کنند.
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وزنامه نگار می گه: «برای این مقاله، قصد داشتیم شما را به عنوان یک "تاجر" معرفی کنیم. به نظرتون مناسبه؟ من همه چیز را در مورد شما خواندم - خدمات بیمه خصوصی، این بود؟ البته نمی دانم که این عنوان مردم را گیج می کند یا نه؟ «تاجر» معمولاً عنوان مناسبتری هست، اگر زن بودید، می تونستیم بگیم «مادر کارآفرین». گاهی اوقات هم که چیزی پیدا نمیکنیم می گوییم "وارث ثروتی بادآورده". اما فکر میکنم شما از عنوان "تجار" راضی باشید؟»
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
شاید رایان برد تربیت سختی داشته است؟ شاید پدرش رفته یا مادرش رفته است، یا هر دوی آنها رفته اند، یا او به مواد مخدر وابسته است، یا مورد آزار و اذیت قرار گرفته است، یا با او سازگاری ندارد. شاید همه این چیزها درست باشد، و شاید جاهایی وجود دارد که رایان برد ممکن است پیدا کند. یک شنوایی دلسوزانه اما او یکی را پیدا نمی کند
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
"پس تو به من کمک می کنی؟" تعدادی از نیروها را در اطراف بسیج کنید؟ آنها را نسبت به خطرات غریبه هوشیار نگه دارید، اما به آنها نگویید چرا؟ من فقط تا زمانی که این موضوع خودش را حل کند اینجا خواهم بود.»
داگلاس، تو هیچ انگیزه ای نداری که به من جوابی صادقانه بدهی، اما همین که پرسیدم، آیا تو الماس ها را دزدیدی؟
"البته که کردم عزیزم. فقط آنجا نشسته بودند. نتوانست مقاومت کند.
الیزابت سر تکان می دهد.
و من به شما نیاز دارم که من را به اندازه کافی امن نگه دارید تا بتوانم آنها را بردارم، آنها را به آنتورپ ببرم و آنها را نقد کنم. به شما اطمینان می دهم اگر آن ماسک احمقانه را برنمی داشتم، قبلاً در برمودا بودم.
الیزابت می گوید: می بینم. "و الان الماس ها کجا هستند داگلاس؟"
داگلاس میگوید: «عزیزم، مرا زنده نگه دار، و من به تو خواهم گفت.» "آه، اینجا دوست ما هرمیون گرنجر است."
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…
این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی بطور غیرمستقیم و مستقیم برای ادامه کار استفاده شده. برای همین درصورتی که شنونده این پادکست هستید لازم هست که نسخه چاپی یا حداقل الکترونیکی کتابها را با ترجمه این عزیزان تهیه کنید. من ازتولید این پادکست انتفاعی نمیبرم و صرفاً صدایی هست که امیدوارم ماندگار بشه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.