
Sign up to save your podcasts
Or


کریس سری به الیزابت تکان می دهد، سپس روی تخت نشسته و به ابراهیم نگاه می کند. رفیق، اگر چیزی هست که به یاد بیاوری، اصلاً چیزی، پس همه چیز به ما کمک می کند. میدانم که باید تاری باشد، اما حتی یک جزئیات کوچک.»
جویس می گوید: «فقط اگر بتوانید.
ابراهیم دوباره سر تکان می دهد و به آرامی با مکثی که درد زیاد می شود شروع به صحبت می کند.
من چیز زیادی به یاد ندارم، کریس. شما می دانید که من معمولاً با جزئیات خوب هستم.
"البته، رفیق، این خوب است. فقط هر چیزی.
«سه نفر بودند. دو سفید، یکی آسیایی - بنگلادشی، من می گویم.
کریس می گوید: «عالی است، ابراهیم. 'چیز دیگری مد نظر دارید؟'
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دوچرخه ورزشی یک اثر هنری است، پر از صفحه و دکمه برای افزایش مقاومت، تکرار زمین تپه ای، اندازه گیری ضربان قلب، اندازه گیری مسافت طی شده، زمان سپری شده و کالری سوزانده شده است. کریس اکثر نمایشگرها را خاموش کرده است. مانیتور ضربان قلب وحشتناک بود. کریس اعدادی را دیده بود که مطمئناً نمی توانستند درست باشند. کالری شمار از همه بدتر بود. شش مایل دوچرخه سواری برای سوزاندن صد کالری؟ شش مایل؟ برای نصف توئیکس؟ حوصله فکر کردن را نداشت
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داگلاس میگوید: «مدتی بود که دنبال این پسره مارتین لومکس بودیم. یه خانه قدیمی و دوستداشتنی، پول فراوان و کلی مدارک لازم برای اثبات اینکه نشان بده این چیزها از کجا آمده. بچه های مالی نتوانستند چیزی ازش پیدا کنند. اما وقتی میدونی میدونی، مگه نه؟
الیزابت موافق است. داگلاس ادامه می دهد و می گوید: «24 ساعت شبانه روز همه جور آدمی به خانه او رفت و آمد داشت. روس ها، صرب ها، مافیای ترکیه. همه به این خانه دور افتاده بیرون یک روستای خواب آلود می آیند. اسم روستا همبلدون هست، اگر بشناسی. کریکت را در آنجا ابداع کردند.
الیزابت می گوید: «از شنیدنش متاسفم.»
«رنجروورها و بنتلی ها، از جاده های روستایی بالا و پایین می رفتند. همینطور اعراب در هلیکوپترهاشون، یک مجموعه کامل بود. یک بار یک فرمانده جمهوری خواه ایرلندی با چتر نجات از یک هواپیمای سبک پرید و در باغ اون خونه فرود آمد.»
الیزابت می پرسد: «کار غیر رسمی او چیست؟ ؟»
پاپی می گوید: «بیمه».
الیزابت با تعجب میگوید: «بیمه؟»
داگلاس به جلو خم میشه و می گوید: «او به عنوان یک بانک برای باندهای بزرگ جنایتکار عمل می کند. فرض کنید ترک ها میخواند صد میلیون پوند هروئین از افغان ها بخرند. آنها تمام مبلغ را پیشاپیش پرداخت نخواهند کرد.»
پاپی میگوید: «همانطور که مجبور نیستید موقع خریدن فریزر تمام مبلغ را قبل از تحویل آن بپردازید.
الیزابت می گوید: «متشکرم پاپی. من بدون تو اصلاً متوجه موضوع نمیشدم.»
داگلاس میگوید: «بنابراین، آنها مبلغی مثلاً معادل ده میلیون بعنوان تضمین به یک واسطه قابل اعتماد میدهند. به عنوان یک حرکت جهت نشون دادن حسن نیت.»
الیزابت میگه: «و مارتین لومکس اون واسطه است؟»
داگلاس میگه: «خب، همه آنها به او اعتماد دارند. اگر تو هم اون را ملاقات کنید بهش اعتماد خواهید کرد. او یک شخص عجیب و غریب، کاملاً شرور، اما محکم است. همانطور که می دانی پیدا کردن افراد شرور که قابل اعتماد هم باشند سخت است.»
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
او یک کتابفروشی مستقل و دوستداشتنی پیدا میکند که در آن هیچ کس بدش نمیآید اگر یک ساعت روی صندلی راحتی بنشینید و مطالعه کنید. البته کتابی را که می خواند می خرد. اسمش «شما» است و درباره یک روان پریش به نام جو است که ابراهیم با او همدردی زیادی دارد. او سه کتاب دیگر هم میخرد، زیرا میخواهد هفته بعد که برمیگردد، کتابفروشی همچنان اینجا باشد. پشت آن تابلویی وجود داشت که روی آن نوشته شده بود: «کتابفروشی محلی شما – از آن استفاده کنید یا از دست بدهید».
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
در باز می شود، و او چهره ای بسیار آشنا را می بیند.
این مارکوس کارمایکل نیست، چطور ممکن است باشد؟ اما مطمئناً این کسی است که نام مارکوس کارمایکل را میداند. و کسی است که می داند که این نام توجه او را جلب می کند.
و معلوم شد که، بله، الیزابت حق داشت که نگران باشد.
مرد خوش تیپ و برنزه است، تارهای موی خاکستری هنوز هم دلیرانه از جای خودشان تکان نخورده اند. الیزابت احتمالاً می دانست که آن مرد هرگز کچل نمی شود.
حرکت بعدی این بازی چی هست؟
الیزابت میگوید: «مارکوس کارمایکل؟ فکر کنم»
مرد می گوید: «خب، آره انگار. از دیدنت خوشحالم، الیزابت. آیا آن گل ها برای من هستند؟
الیزابت در حالی که گلها را به او تحویل می دهند می گوید: «نه، من به عنوان جلب توجه، این گل ها را با خودم اینور اونور می برم.» «بله،درسته، کاملاً درسته، با این وجود، آنها را در آب میگذارم. بیا داخل، بنشین، خونه خودت بدون.» و در آشپزخانه ناپدید می شود.
الیزابت وارد آپارتمان می شود: خالی، بدون حتی یک عکس، نه یک وسیله دکوری و نه هیچ چیزی که به چشم بیاید. هیچ نشانی از اسباب کشی در این خانه وجود ندارد. دو صندلی راحتی تاشو هر دو آماده برای جمع شدن، انبوهی از کتاب ها روی زمین و یک چراغ مطالعه.
الیزابت رو به آشپزخانه میکند و می گوید: «دکوراسیون خونه ات را دوست دارم.»
مرد با گلدان گلها در دست به اتاق برمیگردد و می گوید: «انتخاب من نیست، عزیزم. اما به جرأت می گویم که دارم توش پیشرفت میکنم، هرچند امیدوارم مدت زیادی اینجا نباشم. می توانم برایت یک گیلاس شراب بیاورم؟» گلدان را روی طاقچه می گذارد.
الیزابت در حالی که روی صندلی راحتی مینشیند، میگوید: «بله، لطفا». چه اتفاقی داشت می افتاد؟ چرا اینجا بود؟ و بعد از این همه مدت، از او چه می خواست؟ هر چه که بود، برای او دردسرساز به نظر می رسید. اتاقی که مبلمان ناچیزی دارد، پرده های کشیده شده، در قفل شده یک اتاق خواب. شماره 14 راسکین کورت ظاهری شبیه یک خانه امن داشت.
اما مخفی شدن از چه؟
مرد دوباره با دو گیلاس شراب قرمز وارد شد. «یک Malbec برای شما، اگر درست یادم مونده باشه»
در حالی که مرد روی صندلی راحتی روبروی او می نشست، الیزابت گیلاسش را برمیدارد. «به نظر می رسد فکر می کنید که این یک شاهکار خیره کننده از قدرت حافظه هست، به یاد آوردن شرابی که در بیست و چند سالی که همدیگر را می شناختیم می نوشیدم؟"
«من نزدیک به هفتاد سالمه عزیزم، این روزها همه چیز، خاطره ای خیره کننده است. به سلامتی!» لیوانش را بالا می گیرد.
الیزابت در حالی که لیوان خودش را بلند می کند، می گوید: «و به سلامتی تو، و دیدار مجددت بعد از این همه مدت.»
«مدت خیلی زیادیه. اما مارکوس کارمایکل را به یاد آوردی؟»
«بله، خیلی ایده خوبی بود.»
ادامه ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
ای کاش دوباره اتفاق هیجان انگیزی رخ می داد. برام مهم نیست چی باشد.
شاید یک آتش سوزی، اما جایی که هیچ کس آسیب نبیند. فقط شعله های آتش باشه و ماشین های آتش نشانی. همه میتوانیم با فلاسکی چای در دست به تماشا بایستیم و ران میتواند توصیه هایی به آتشنشانها بکند. یا یک رابطه عاشقانه مخفی، که فکر کنم خیلی سرگرم کننده باشه. ترجیحاً برای خودم اتفاق بیافتد، اما خیلی هم براش حریص نیستم، نه تا وقتی که کمی چاشنی رسوایی توش وجود داشته باشد، مثلاً اختلاف سنی زیاد. یا شخصی یک دفعه نیاز به تعویض مفصل ران پیدا کنه. شاید هم یک رابطه همجنس گرایی. تا حالا یکی از آنها را در کوپرزچیس نداشتهایم، و فکر میکنم همه از آن لذت ببرند. شاید نوه کسی بخواد به زندان بیافته یا سیلی راه بیافته که ما را توی دردسر نندازه. خودتون میدونید منظورم چیه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
کانی جانسون فروشنده مواد مخدر محلی دوست داشتنی آنها بود. خب، کانی این روزها بیشتر یک عمده فروش بود. برادران آنتونیو اهل سنت لئوناردز چندین سال تجارت محلی مواد مخدر را کنترل کرده بودند، اما حدود یک سال پیش ناپدید شده بودند و کانی جانسون پا پیش گذاشت. اینکه آیا او تنها یک عمده فروش مواد مخدر بود یا اینکه یک قاتل هم بود، جای سوال بود، اما در هر صورت، به همین دلیل است که آنها هفته خود را در یک فورد فوکوس می گذرانند و با دوربین های دوچشمی به یکی از گاراژهای اجاره ای فیرهاون خیره شده اند.
کریس کمی وزن کم کرده ، مدل موهایش را عوض کرده و حالا یک جفت کفش ورزشی مناسب سن خودش را پوشیده یعنی هر آنچه دانا تا به حال به او گفته که انجام بدهد. دانا از تمام ترفندهای کتابها استفاده کرده بود تا او را تشویق کند، متقاعدش کند، و او را وادار کند که مراقب خودش باشد. اما معلوم شد که در تمام این مدت، تنها انگیزه واقعی او برای تغییر، شروع رابطه جنسی با مادرش بود. باید خیلی مراقب باشید که چه آرزویی دارید.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
نامه توسط دست نامرئی زیر درب الیزابت انداخته شده است.
«الیزابت عزیز،
فکر می کنم منو یادت هست؟ شاید یادت نیاد، اما بدون اغراق، تصور می کنم ممکنه در یادت مونده باشم.
زندگی یک بار دیگر جادوی خود را به نمایش گذاشته است، و این هفته با ورود به آنجا متوجه شدم که حالا همسایه هستیم. عجب رفیقی هستم من! حتماً داری به این فکر می کنی که این روزها اجازه می دهند هر تفاله ای به اینجا وارد بشه. می دانم از آخرین باری که من را دیدی مدتی می گذرد، اما فکر می کنم خیلی خوبه که بعد از این همه سال دوباره آشنایی خودمون را تجدید کنیم.
آیا میخواهی برای یک نوشیدنی در آدرس شماره 14 راسکین کورت به من ملحق بشی؟ مثلاً مهمونی خونه نویی. اگر موافقی، ساعت 3 بعدازظهر چطوره؟ فردا خوبه؟ نیازی به ارسال پاسخ نیست، در هرصورت با یک بطری شراب منتظر خواهم بود.
دیدنت واقعاً خیلی دلپذیر است. موضوعات زیادی برای احوال پرسی هست، مثل آب زیاد زیر پل و چیزهای دیگه.
امیدوارم به یاد من باشی و امیدوارم فردا ببینمت.
دوست قدیمی تو،
مارکوس کارمایکل»
از آن موقع، فکر الیزابت مشغول به این موضوع هست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…
این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی بطور غیرمستقیم و مستقیم برای ادامه کار استفاده شده. برای همین درصورتی که شنونده این پادکست هستید لازم هست که نسخه چاپی یا حداقل الکترونیکی کتابها را با ترجمه این عزیزان تهیه کنید. من ازتولید این پادکست انتفاعی نمیبرم و صرفاً صدایی هست که امیدوارم ماندگار بشه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.