باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل صد و سوم | جویس
    نمی دانم از وب سایت تیندر چیزی می دانید یا نه؟ من درباره اش از رادیو شنیده بودم، جوکهایی راجع بهش شنیده بودم، ولی اصلا تا قبل از این که جیسن نشانم بدهد، آن را ندیده بودم. اگر می دانید که چیست، می توانید این قسمت را نخوانید. خب تیندر برای دوستیابی ست. عکس های خودتان را در یک برنامه می گذارید. برنامه مثل اینترنت است ولی فقط روی تلفن شماست. جیسن چند عکس به من نشان داد. عکس های مردها معمولا یا در کوه گرفته شده است یا وقتی دارند درخت قطع می کنند. گاهی اوقات عکس ها را کوچک کرده اند تا عکس دوست قبلیشان نیفتد. به لطف عکسم در بریم سر اصل مطلب حالا می دانم چطور این کار را می کنند. عکس های زنها اغلب یا در قایق گرفته شده یا با گروه دیگری از زنها و آدم نمیداند باید کدام شان را نگاه کند، با این حساب به گمانم شانسی است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل صد و دوم | هدایا
    الیزابت می پرسد: «خب اومده بوده؟» جیسن می گوید: «اومده بوده. جیانی سه روز قبل از قتل تونی اومده این جا و روزی که اون مرده از این جا رفته. اون تونی رو مقصر میدونسته که اون همه سال پیش اون رو لو داده بوده، اون این جوری گفت. کی از جیانی خبر داره؟» جویس زیرکانه سر تکان می دهد و جیسن ادامه میدهد. «شاید فقط حس کرده وقتش بوده. وقت روشن شدن قضيه. بعضی از آدم ها یه چیزی رو مدت ها توی ذهنشون نگه می دارن.» الیزابت می پرسد: «خب تو به این مخبر اعتماد داری؟ پیتر بهش اعتماد داره؟» جیسن میپرسد: «پیتر؟» الیزابت می گوید: «معذرت، بابی. نشونه پیری هست. تو و بابی جفتتون بهش اعتماد دارین؟» جیسن می گوید: «با جون و دل. اون بی شیله پیله ترین آدمی هست که پیدا میشه. و دلایل خودش رو برای کمک به جیانی داشته. اگه دوست هاتون توی اداره پلیس خودشون نتونن بفهمن که اون شخص کیه، بعدش قول میدهم خودم بهشون بگم. ولی خیال می کنم به اندازه کافی باهوش هستن که حلش کنن.» ابراهیم میپرسد: «چرا جیانی عکس رو برای تو فرستاده جیسن؟» جیسن شانه بالا می اندازد. «فکر کنم فقط می خواسته ما بدونیم که کار اون بوده. پز بده. جیانی همیشه همین طوری بود. آدرسم رو هم نسبتا راحت پیدا کرده، همه این دور و ور من رو میشناسن. جیانی هر کاری که می کرد همیشه باید به همه می گفت.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل صد و یکم | پیلاتس

    شوخی نمی کنم، ولی نمیدونم این زنها اون موقع هم اینجا بودن یا نه. کی میدونه؟ همه اون راهبه ها. من که نمیدونستم، میدونین. تو میتونستی یکی از اون راهبه ها باشی جویس.»

    جویس می خندد. «انگار که یکی دو سال گذشته بوده ام. به هر حال خدایی خیلی سعی کردم که باشم.» اليزابت هم مثل گوردن پلی فر فکر می کرده است. راهبه ها. یعنی این مسیر بعدی بود که آنها باید طی می کردند؟ فردا باشگاه قتل پنجشنبه بود. شاید باید از همان جا شروع کنند. حس می کند جادوی جین دارد اثر می کند. ابراهیم تلفن را جواب می دهد و برمی گردد. «ران بود. می خواد بریم پیشش نوشیدنی بخوریم. انگار جیسن هم برای همه مون هدیه داره.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل صدم | مگی
    کریس می پرسد: «ولی... اوضاع تغییر کرد؟» «اوضاع تغییر کرد، بله. اوضاع تغییر می کنه. خیلی زود مگی رو دیدم. اون عبادتگاه رو تمیز می کرد. چهار نفرشون تمیز می کردن.» دانا می گوید: «ولی فقط یکیشون مگی بود؟» متیو مکی لبخند میزند: «فقط یکیشون مگی بود. میدونین چه جوریه وقتی که برای اولین بار به چشم های یکی نگاه می کنین و همه دنیا از هم می پاشه؟ و فقط به این فکر می کنین که البته، البته، این همون چیزیه که این همه مدت منتظرش بوده ام؟ اون مگی بود، درسته.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    16 min
  • فصل نود و نهم | تیم نجات
    الیزابت دست متیو مکی را می گیرد و انگشتهایش را در انگشتهای او گره می کند.صدای پاهایی در حال دویدن می آید. الیزابت به ساعتش نگاهی می اندازد. الیزابت می گوید: «تیم نجات منه. بهشون گفتم اگه تا دو ساعت نیومدم بیرون، باید در رو بشکنن. بیان داخل تیراندازی.» مکی می پرسد: «دو ساعت؟ واقعا دو ساعت گذشت؟» الیزابت سر تکان میدهد. «چیزهای زیادی برای گفتن بود متیو.» مکی هم سر تکان میدهد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نود و هشتم | جویس
    به من دستورالعمل های صریحی داده شده است و الیزابت خیلی وقت است که رفته است. کاش ران و ابراهیم پیش من بودند. دارم اینها را می نویسم و منتظر رسیدن دانا هستم، که امیدوارم خیلی زود برسد. کم کم دارم حس می کنم که اینها یک سرگرمی مفرح نیست. ماجراجویی نیست که در آن همه چیز خودش حل شود و همه هفته آینده برای بیشترش برگردیم. الیزابت گفت دو ساعت و الآن دو ساعت است که رفته است. کمی بیشتر از دو ساعت. همان اول که موافقت کردم چه فکری می کردم؟ موارد زیادی است که ما از کریس و دانا پنهان نگه داشته ایم، ولی این تا الآن خطرناک ترین شان است. من ذاتا دروغگو نیستم. میتوانم اسرارم را برای خودم نگه دارم ولی فقط تا زمانی که کسی در مورد آنها از من سؤال نکند. بنابراین من با دانا تماس گرفتم و به او گفتم اليزابت کجا رفته است و به او گفتم برنگشته است. دانا خیلی عصبانی بود و من درک می کنم. به او گفتم متأسفم که دروغ گفتم و او گفت دروغگو الیزابت بوده است و من فقط ترسو بوده ام. بعد چیزی به من گفت که نمی خواهم تکرارش کنم، ولی باید اعتراف کنم اظهارنظر منصفانه ای بود. از آن جا که من خیلی مشتاقم پیش بقیه عزیز باشم آن لحظه را انتخاب کردم تا برای خودشیرینی بگویم چقدر همیشه سایه چشم او را دوست داشته ام و از او بپرسم آن را از کجا خریده است. ولی او تلفن را قطع کرده بود. دانا در راه است. می دانم خیلی نگران است و من هم نگرانم. همیشه فکر می کردم اليزابت فناناپذیر است. امیدوارم اشتباه نکرده باشم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل نود و هفتم | اعتراف
    نور شمع دارد در عبادتگاه سوسو میزند. در اتاقک اعتراف اليزابت و متیو مکی فقط چند سانتی متر از هم فاصله دارند. «از نظر من فایده ای نداره که بخوام کارم رو خوب جلوه بدم. بخشش شما یا پروردگارتون رو هم نمیخوام. فقط میخوام رسماْ اعلامش کنم، میخوام تا نمردم و خاکستر نشدم یکی شهادت بده. میدونم یه قوانینی هست، حتی موقع اعتراف، بنابراین باید هر کاری که لازمه با این اطلاعات بکنین. من یه مرد رو کشتم. خیلی خیلی وقت پیش بود و محض اطلاع، اون به من حمله کرد و من از خودم دفاع کردم. ولی من اون رو کشتم.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل نود و ششم | فرودگاه
    کریس به فرودگاه رسیده بود و خیلی وقت داشت و داشت از کیک شکلاتی سه لایه كافه لذت می برد. البته نباید کیک می خورد چون پر از کالری بود، ولی خب وقتی کیک را تمام کرد تازه به ذهنش رسید که نباید می خورد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل نود و پنجم | وقت اعتراف
    متیو مکی تعجب کرده بود که الیزابت با او تماس گرفته بود. الیزابت از او پرسیده بود وقت اعتراف دارد یا نه. مکی داشته باغبانی می کرده و در فکر بوده است. بازجویی پلیس او را ناراحت و سردرگم کرده بود. چند ماه پیش زندگی خیلی ساده بود. زندگی او چندان شاد نبود و راستش سال هاست که شاد نبوده، ولی یعنی در آرامش بود؟ تا حدی راضی بوده؟ به گمانش اوضاع مثل همیشه بود. او خانه، باغ و حقوق بازنشستگی داشت. او همسایه های خوبی داشت که حواسشان به او بود. یک خانواده جوان به تازگی به خانه روبرویی آمده بودند و بچه ها با دوچرخه های شان در پیاده رو بازی می کردند. اگر پنجره ها را باز می گذاشت، صدای زنگها و خنده ها را می شنید. او می توانست در عرض پنج دقیقه پیاده به دریا برود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نود و چهارم | کاستاس گوندوز
    کریس هادسون در سلولی کوچک مقابل مرد درشتی نشسته است. اینجا اتاق بازجویی زندان مرکزی نیکوزیاست و آن مرد هم کاستاس گوندوز است؛ پدر جیانی گوندوز.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…