باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل صد و سیزدهم | نامه‌ای از پدر

    آقای هادسن،

    می گویید پسرم سال ۲۰۰۰ به قبرس بازگشته است. مدرکی هم دال بر این دارید. لازم است بگویم که من نه آن موقع او را دیدم و نه بعد از آن. حتی یک بار هم نه. من پسرم را ندیده ام، هیچ نامه یا تماس تلفنی از پسرم نداشته ام. آقای هادسن، من پیر هستم، این را با چشم خودتان دیده اید. از آن جا که دنبال جیانی هستید، باید بدانید که من هم دنبالش هستم. من اصلا با پلیس صحبت نمی کنم، متوجه که هستید، ولی امروز کمک می خواهم. اگر بتوانید جیانی را پیدا کنید، اگر هر نوع اطلاعاتی داشته باشید، پاداش عالی و بزرگی برای شما در نظر گرفته شده است. می ترسم جیانی مرده باشد. او پسر من است و می خواهم قبل از مرگم او را ببینم، یا این که بدانم غیرممکن است و اجازه عزاداری دارم. امیدوارم از سر شفقت بپذیرید. خواهش می کنم. لطفا.

    ارادت، کاستس گوندوز

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل صد و دوازدهم | بستگی

    نور چراغ خواب پنی تا آن جا که می شود کم است، فقط نوری کافی برای دو دوست قدیمی با چهره های آشنا. دست پنی در دست الیزابت است. «خب عزیزکم کسی از چیزی قسر در رفته؟ تونی کرن نرفت، رفت؟ یکی اون رو قسر در برد. کار جیانی بوده، همه این جوری فکر می کنن، هرچند من یه نظریه ای راجع بهش دارم که باید با جویس در میان بذارم. به هر حال ضرری که نداره. و ونتام؟ خب، میدونی که جان باید تاوانش رو بده. من صبح پلیس رو می برم اونجا و اونها هم جسدش رو پیدا می کنن، جفتمون این رو میدونیم. وقتی برسه خونه، قبل از خواب یه کم نوشیدنی میخوره و تمام. این قدری میدونه که حداقل راحتش کنه، نه؟» الیزابت موهای پنی را نوازش می کند.

    و تو چی عزیزکم؟ دختر باهوش. قسر در رفتی؟ من میدونم چرا اون کار رو کردی پنی؛ می فهمم چرا انتخابت این بوده، می خواستی عدالت خودت رو اجرا کنی. من موافقش نیستم، ولی میفهممش. من اونجا نبودم. من با چیزی که تو رو به رو بودی، روبه رو نبودم. ولی قسر در رفتی؟» الیزابت دوباره دست پنی را روی تخت می گذارد و می ایستد. «همه چی بستگی داره، نه؟ به این که صدام رو میشنوی یا نه؟ اگه میشنوی پنی، میدونی که مردی که عاشقشی همین الآن رفت که بمیره. فقط به این دلیل که می خواست از تو محافظت کنه. و این که همه اش برمی گرده به انتخابی که تو اون همه سال پیش کردی. و من فکر می کنم این خودش مجازات خوبی هست پنی.» اليزابت شروع به پوشیدن کتش می کند.

    و اگه صدام رو نمیشنوی، پس قسر در رفتی عزیزم. آفرین!» | کت الیزابت الآن تنش است و دستش را روی گونه دوستش می گذارد. «من میدونم وقتی جان بغلت کرده بود چی کار کرد پنی، سرنگ رو دیدم. پس من میدونم تو هم داری میری و این خداحافظی هست. عزیزکم من تازگی واقع در مورد استیون حرفی نزدم. اون اصلا خوب نیست و من دارم تمام تلاشم رو می کنم، ولی دارم ذره ذره از دستش میدم. خب منم رازهای خودم رو دارم.» | او گونه پنی را می بوسد. «آی خدا دلم برات تنگ میشه، ساده لوح من. خواب های خوب ببینی عزیزکم. چه تعقیب و گریزی شد!» الیزابت ویلوز را ترک می کند و در تاریکی بیرون می رود. یک شب آرام و صاف. شبی آن قدر تاریک که آدم فکر می کند ممکن است دیگر هرگز صبح را نبینید.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل صد و یازدهم | قرار عاشقانه
    کریس از دانا میپرسد: «دوست پسرت چی شد؟» دانا جواب میدهد: «من فقط گفتم قرار دارم. نگفتم که دوست پسرمه.» تلفن دانا دینگ دینگ می کند. او به صفحه تلفن نگاه می کند. «الیزابت می خواد بدونه فردا صبح آزادیم؟ چیز واجبی نیست.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل صد و دهم | پرونده قتل دختر
    یه پرونده بوده مال شهر رای، سال ۱۹۷۳. پنی باید خیلی تازه کار بوده باشه. من حتی نمیتونم تصورش رو کنم که پنی اصلا تازه کار بوده، ولی تو باید خیلی واضح یادت باشه. احتمالا برات مثل دیروزه. پرونده مربوط به یه دختری بود به اسم آنی میدلی.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    12 min
  • فصل صد و نهم | پیراهن آبی تیره
    کریس تنهاست. باقی مانده خوراک مرغ و سبزیجات بیرون بر جلویش است. مایکل ون گرون شش به صفر کار پیتر رایت را ساخت و زود مسابقه دارت را تمام کرد. بنابراین الآن تلویزیون چیزی ندارد و کسی هم نیست که با او تلویزیون تماشا کند. در فکر است که برود به پمپ بنزین شبانه روزی و چند بسته چیپس بخرد. فقط برای ملایم کردن اوضاع. تلفنش دینگ دینگ می کند. این شد یه چیزی حداقل. دانا است. از اینترنت تکرار برنامه درخت های خانوادگی مشهور جیسن ریچی رو ببینیم. می خوای؟ کریس نگاهی به ساعتش می اندازد، ساعت نزدیک ده است. چرا که نه؟ دینگ دینگ دیگری. لطفا پیراهن آبی تیره ات رو بپوش. همونی که دکمه داره. کریس الآن دیگر به دانا عادت کرده است، بنابراین همان کاری را می کند که به او گفته شده است. مثل همیشه، بدون این که به آینه نگاه کند لباس کسی می خواست ببیند؟ او جواب پیام را میدهد. بله خانوم، هر چیزی که به کمی به جیسن ریچی مربوط باشه خوبه. توی راهم. مشخص بود قرار دانا آنچنان موفقیت آمیز نبوده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل صد و هشتم | متیسن
    الیزابت می پرسد: «جان چه جوری انجامش بدیم؟» جان جواب می دهد: «هر جور تو می خوای الیزابت. از لحظه ای که این کار رو کردم منتظر در زدنت بودم. هر روزی که نیومدی رو صرفا به عنوان پاداش در نظر گرفتم. کاش یه کم بیشتر طول می کشید. چی شد آخرش؟» ابراهیم می گوید: «کارن پلی فرتو رو شناخت.» جان سر تکان می دهد و پیش خودش لبخند می زند. «اون؟ کارن کوچولو. عجب!» جویس می گوید: «وقتی شش سالش بوده تو سگ مریض و پیرش رو با دارو راحت کردی. اون میگه هیچ وقت چشمهای مهربون تو رو فراموش نکرده.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    10 min
  • فصل صد و هفتم | میدوکرافت
    کریس مجوز می گیرد. حکم بین المللی برای دستگیری جیانی گوندوز برای بازجویی در مورد قتل تونی کرن صادر شده است. یک پایان خوب برای روز. اسکناس هایی که استیو جورجیو به آنها داد هیچ رد و نشانی نداشت، ولی سه روز قبل از قتل تونی کرن از یک صرافی در قبرس شمالی گرفته شده بود. کریس آدرس صرافی را به جو کیپریانو داده بود، محض دوربین های مداربسته، ولی جو نگاهی به آدرس انداخته بود و خندیده بود. چنین امکانی نبود. مقامات قبرس اصلا او را پیدا می کنند؟ چه کسی میدانست؟ شاید؛ ولی خب بعد از آن تعجیل اولیه واقعا دیگر کسی درست دنبالش می گردد؟ شاید کریس حتی یک سفر دیگر به قبرس برود. خوب می شود. در هر صورت، او تمام تلاشش را کرده داده است و این الآن دیگر به قبرسیها بستگی دارد که به موفقیت خودشان ایمان داشته باشند. هر اتفاقی هم که بیفتد وجهه کریس خوب است. این یک دلیل برای جشن گرفتن است ولی کریس در این سالها شبهای زیادی با پلیس های زیادی به بار رفته است. چیزی که واقعا می خواست خوردن خوراک مرغ و سبزیجات در خانه بود و این که دانا را راضی کنند بیاید پیشش و چیزی در تلویزیون تماشا کنند، نوشیدنی بخورند و ساعت ده هم او را به خانه بفرستد. شاید کمی در مورد ونتام صحبت کنند. چه چیزی را از قلم انداخته اند؟ کریس قبلا فکر نگران کننده ای داشت. یک فکر واقعأ احمقانه. آن همه سال پیش صومعه بیمارستان داشته است، نه؟ جویس سابق پرستار بوده، نه؟ اسم جویس میدوکرافت را در کامپیوتر بزند؟ میتواند در این باره با دانا صحبت کند؟

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل صد و ششم | اواخر تابستان
    الیزابت در هوای سرد عصر از آن جا می رود، الآن برنمی گردد خانه. هوا دارد زودتر تاریک می شود و روسری ها دارند از کمدها بیرون می آیند. هنوز تابستان است ولی خیلی تا پاییز نمانده است. چند پاییز دیگر برای الیزابت باقی است؟ چند سال دیگر برای پوشیدن یک جفت چکمه راحت و راه رفتن میان برگها؟ یک روز بهار بدون او خواهد آمد. نرگسهای زرد همیشه کنار دریاچه می رویند ولی آدم همیشه آنجا نیست که آنها را ببیند. خب زندگی می گذرد؛ تا وقتی می شود باید از آن لذت برد. ولی در حال حاضر با کاری که الآن دارد، الیزابت احساس شباهت با اواخر تابستان می کند؛ برگها شجاعانه خودشان را محکم نگه داشته اند، زور آخر گرماست و هنوز برنامه های عجیب و غریبی در آستین است. او ران را می بیند که دارد به آن سمت می آید، چهره اش عبوس و خشن ولی آماده است. لنگیدنش را پنهان می کند، دردش را برای خودش نگه می دارد. الیزابت با خودش می گوید که ران چه دوست خوبی است. چه قلبی دارد. باشد که طولانی بتپد. وارد خیابان که می شود، ابراهیم را می بیند که کنار در منتظر است، پوشه به دست. آخرین قطعه پازل. چقدر خوش تیپ است، متناسب لباس پوشیده، آماده انجام هر کاری ست که لازم باشد. این که ابراهیم ممکن است زمانی بمیرد برای الیزابت مضحک است. او مطمئنأ آخرین آن ها خواهد بود؛ آخرین بلوط جنگل که هواپیماها از بالای سرش می گذرند و او محکم و استوار ایستاده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل صد و پنجم | استیو جورجیو
    کریس ادامه می دهد: «ولی نگرانم نکنه چیزی که می خوام الآن بگم اتفاق افتاده باشه. فکر می کنم چند هفته پیش یه پیامی گرفتی، یا شاید صرفا در خونت رو زده باشن، نمیدونم. در هر صورت، جیانی گوندوز بوده.» استیو جورجیو سرش را تکان می دهد و می گوید: «نچ.» «خب جیانی کمک می خواسته. برای یه چیزی برگشته بوده شهر. شاید نگفته چی، شاید هم گفته. خب رو می آره به تو که به لطف کوچک در حقش کنی، به یاد ایام قدیم. یه جا برای موندن می خواسته؟ شاید فقط همین. اون نمی خواهد اسم جدیدش هیچ جای شهر پخش شه و کسی بدونه؟» استیو جورجیو می گوید: «من بیست ساله که جیانی گوندوز رو ندیدم. اون مرده، یا توی زندان هست، یا ترکیه هست.» کریس می گوید: «شاید. ولی جیانی اگه به خواستش نرسه ممکنه دردسرساز شه. به ذهنم رسید که میتونه کل این جا رو خیلی راحت آتش بزنه. آدمی هم هست که این کار رو بکنه، خب شاید چاره ای نداشتی، نه؟ و فقط یکی دو روز هم بوده. اون فقط باید چندتا چیز رو تحویل می داده و بعد هم به کارهای ناتموم می رسیده. بعدش هم می رفته. نظرت چیه استیو؟» استیو جورجیو شانه بالا می اندازد. «مثل یه داستان نسبتأ خطرناک می مونه.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min
  • فصل صد و چهارم | تیندر
    کارن آشنایی های بدی در تیندر داشته است. ولی این اولین بار بود که کسی او را به قتل متهم می کرد. درخواست دوستی عصر دیروز روی تلفن کارن آمده بود. از طرف جیسن ریچی. خب، با خودش گفته بود ایرادی ندارد که قبول کند؛ خب به نسبت بقیه آدمهای توی سایت دوست یابی بهتر بود. جیسن پیام میداد، کارن پیام میداد و خیلی سریع آنها در بین نوآق بودند و داشتند یک سالاد خرچنگ و کاسنی قرمز سفارش میدادند. یک عشق غیرمنتظره قریب الوقوع.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…