باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل نود و سوم | اتاقک اعتراف
    نوز هم یک اتاقک مخصوص اعتراف در عبادتگاه در قلب کوپرز چیس هست. حالا از آن به عنوان محل نگهداری مواد تمیزکننده استفاده می شود. جویس به الیزابت کمک کرده بود تا آن را خالی کنند، جعبه های مواد تمیزکننده کف را روی میز عشای ربانی چیدند و مرتب پشت عیسی چپاندند. الیزابت کل آن جا را مثل دسته گل کرده بود، حتی نرده های جلوی دریچه اتاقک را هم برق انداخته بود. برای حسن ختام، یک جفت کوسن هم روی صندلی های تمام چوب می گذارد. الیزابت در زمان خودش بازجویی های زیادی انجام داده بود و آدم های زیادی را به نوعی به سزای اعمال شان رسانده بود. اگر نوارهایی هم از این مصاحبه ها بود، مدت ها بود که دفن، پاک یا سوزانده شده بودند. حداقل الیزابت که مشتاقانه امیدوار بود چنین شده باشد. وکیل؟ نه. دادرسی؟ قطعا نه. فقط هر چه که سریعتر جواب میداد. اصلا خشونتی در کار نبود، این سبک الیزابت نبود. او می دانست که این اتفاق هر از گاهی رخ می دهد ولی هیچ وقت مؤثر نبوده است. راه حلش روان شناسی بود. همیشه چیزهای دور از انتظار را امتحان کنید، همیشه از یک زاویه نزدیک شوید، همیشه به صندلی تان تکیه بدهید و با حوصله منتظر بمانید تا همه چیز را بگویند؛ طوری که انگار کل روند در وهله اول ایده خودشان بوده است. خب برای این کار شما همیشه به یک زاویه و چیزی دور از انتظار نیاز داشتید. چیزی سفارشی. مانند دعوت یک کشیش برای اعتراف.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نود و دوم | جویس
    فقط می خواستیم نگاهی بیندازیم به عکس هایی که او آن همه سال پیش پایین تپه گرفته بود. ببینیم کسی آشنا هست یا نه. در نهایت، این در آلبوم دومی بود که بررسی کردیم. با عکس های عروسی شروع شد، گوردن و ساندرا (یا سوزان، متأسفانه من درست گوش نمیدادم، میدانید که دیدن عکس های عروسی بقیه خسته کننده است)، بعد عکس های یک بچه؛ به طرز مشکوکی کمی بعد از عکس های عروسی! این بزرگترین بچه آنها بود. بعدش صفحه پشت صفحه عکس گوسفند بود و همان طور که گوردن گفته بود همه هم متفاوت بودند؛ این را از خودم نمی گویم، واقعا همین طور بود. و بعد درست زمانی که نوشیدنی و آتش و گوسفندها باعث خواب آلودگی ما شده بودند، به عکس های آخر آلبوم رسیدیم. در کل شش عکس، سیاه و سفید. هر شش عکس در یک مهمانی کریسمس در صومعه گرفته شده بودند. احتمالا نه حالا دقيقا مهمانی، ولی قطعا کریسمس بود. در عکس پنجم بود، یک عکس دست جمعی. اولش واقعا نمیشد آن را دید. همه ما در طول پنجاه سال خیلی تغییر کرده ایم، مطمئنم نمیتوانستم الیزابت را هم بشناسم یا او من را. ولی همه نگاه کردیم و همه دوباره نگاه کردیم. و همه هم نظر بودیم. و بنابراین ما مدرکمان را داریم و یک برنامه داریم. خب اليزابت یک برنامه دارد.. و حالا که حرف از عکس شد، من یک عکس خوب برای ستونم در بریم سر اصل مطلب پیدا کردم. یک عکس قدیمی است و می دانم استفاده از چنین عکسی کار مسخره و بیخودی است، ولی خب معلوم است که عکس من است. گری هم در عکس هست، ولی آن به من می گوید می تواند او را با کامپیوتر حذف کند. معذرت عشقم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نود و یکم | گوردون پلی‌فر

    الیزابت در تأیید حرف او، سر تکان میدهد. «صبح روزی که ایین ونتام به قتل رسید شما اون رو دیدین؟»

    «متأسفانه بله. به انتخاب خودم نبود.» «به انتخاب کی بود؟» «کارن، کوچکترین بچه ام. فقط می خواست حرف های ایین رو تا آخر گوش کنم. کارن میخواد من اینجا رو بفروشم. خب چرا نخواد؟» الیزابت می پرسد: «خب در مورد چی صحبت شد؟» «همون مزخرفات قدیمی. همون پیشنهاد، همون رفتار. مؤدبانه اش این میشه که من هیچ وقت از ایین ونتام خوشم نمی اومد. اگه هم بخواین میتونم کمتر مؤدب باشم.» «نمی خواست نظرتون رو عوض کنه؟» «هر دوتاشون سعی کردن راضیم کنن. کارن فهمید که قبول نمی کنم، ولی ونتام یه کم بیشتر ادامه داد. سعی می کرد به خاطر بچه هام احساس گناه کنم.» «ولی شما رضایت ندادین؟» «به ندرت میدم.» الیزابت می گوید: «منم تقریبا همین جوری هستم. خب آخرش چی شد؟» «اون بهم گفت زمینم رو به دست می آره، حالا هر جور که شده.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نودم | جویس
    جما ونتام شرکت کوپرز چیس را به شرکتی به اسم براملی فروخته است. البته ما سعی کرده ایم تا آن جا که میتوانیم در مورد شرکت براملی اطلاعاتی کسب کنیم ولی تا الآن هیچ شانسی نداشتیم. ما حتی به جوونا و کورنلییس زنگ زدیم ولی آنها هم چیزی پیدا نکردند. آنها قول دادند که به جستجو ادامه می دهند، هرچند می شود فهمید که کاسه صبر کورنلییس دارد لبریز میشود. ولی به خاطر چیز دیگری هم هست که خوابم نمی برد. آن اسم. شرکت براملی؟ به نظر خیلی آشناست و من نمیتوانم دلیلش را بفهمم. الیزابت می گوید مردم اسم های حاضر و آماده را همین جوری انتخاب می کنند و شاید حق با او باشد ولی در ذهنم صدای زنگ هشداری هست و نمی توانم خاموشش کنم. براملی؟ قبلا کجا آن را شنیده ام؟ میدانم که پیرزن هستم ولی خب میدانم آشنا بودن این اسم برای من ربطی به سیب براملی ندارد. چیز دیگری است. چیزی مهم.،

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل هشتاد و نهم | به‌دنبال جیانی گندوز
    کریس بازجویی بسیار جالبی را ترتیب داده است؛ با یکی که باید یک بار برای همیشه به آنها بگوید جیانی گوندوز کجاست. اسم جیانی در هیچ یک از فهرست های مسافرهایی که دانا گشته بود، نبوده است. نه هواپیما، نه قایق، نه قطار، چه ورود به بریتانیا و چه خروج از آن. ولی به تصور کریس بعید است جیانی هنوز هم از اسم قدیمی اش استفاده کند؛ نه وقتی که پلیس به جرم قتل راننده تاکسی جوان دنبالش بوده و تونی کرن هم به خاطر صدهزار پوندی که دزدیده بود، دنبالش بوده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل هشتاد و هشتم | نامه
    جویس نامه را تمام می کند و کمی دیگر به آن خیره می شود و انگشتش را روی جوهر می کشد. به دوستانش نگاه می کند و سعی می کند لبخندی بزند که یک آن تبدیل به اشک می شود. اشکها به هق هق تبدیل می شود و ران از روی صندلی اش بلند می شود، جلوی او زانو میزند و او را در آغوش می گیرد. ران استخوانی این کار را خیلی خوب بلد است. جویس سرش را روی شانه ران می گذارد و دست هایش را دور او می اندازد و گریه می کند برای گری و برای برنارد و برای آسیما و برای خانمهایی که با هم به تماشای جرسی بویز می رفتند و تمام راه را تا خانه قوطی و آب گازدار می نوشیدند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    10 min
  • فصل هشتاد و هفتم | جویس
    دارم کشش میدهم، می دانم. بیایید به ماجرا بپردازیم. من با کلید یدکی وارد ساختمان شدم، از پله ها بالا رفتم و پاکتی را دیدم که با نوارچسب به در برنارد زده شده بود. او روی پاکت نوشته بود «جويس». ببخشید، باید همین جا نوشتن را تمام کنم. روی پاکت او حتی برای «و» چشم و ابرو هم گذاشته بود. واقعأ برنارد قابل پیش بینی نیست.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل هشتاد و ششم | بازرس پنی‌گری
    دانا به خانه که برگشت. دیگر همه تمرکزش روی اینستاگرام نبود. دیدن پنی باعث افتخار و اندوه او شده است. او دوست داشت که پنی را ببیند. واقعأ هم او را دید. دلایل زیادی هست که دانا دوست دارد خودش کسی باشد که این قتل ها را حل می کند و او سربلند کردن بازرس پنی گری را هم به فهرست دلایلش اضافه می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل هشتاد و پنجم | ناهار در پن‌نواق
    بابی میپرسد: «یعنی حتما کار جیانی بوده، درسته؟ همیشه فکر می کردم اون یه جایی مرده.» جیسن می گوید: «من هم همیشه فکر می کردم تو یه جایی مردی. ولی خوشحالم که نمردی.» بابی می گوید: «ممنون جیس.» جیسن نگاهی به ساعتش می اندازد. «مطمئنا خیلی زود میفهمیم.» بابی می پرسد: «خیال می کنی اون میدونه؟» «اگه جیانی اومده باشه، اون میدونه. پیش اون میره می مونه.» بابی میپرسد: «دیگه نمیتونم با ناهار نوشیدنی بخورم، تو میتونی؟» جیسن هم با او هم عقیده است: «ما الآن پیر هستیم باب. ولی یه بطری دیگه بگیریم؟» آنها موافقند که وقت برای یک بطری دیگر دارند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل هشتاد و چهارم | جایی برای قرار
    کریس و دانا با لیوان های چای در اتاق پازل نشسته اند. روبروی آنها جیسن ریچی و بابی تنر هستند؛ بابی تنری که کاراگاه های هشت اداره پلیس نتوانسته بودند او را پیدا کنند. الیزابت بارها از گفتن این که کجا یا چگونه او را پیدا کرده امتناع کرده است. الیزابت و جویس هر دو شواهدی را که نشان میدهد موقع قتل تونی کرن بابی جای دیگری مشغول بوده است دیده اند. کریس می خواست بداند اگر ممکن است آن شواهد را ببیند و الیزابت به او گفته بود که مطمئنأ لحظه ای که حکم صادر کند می تواند ببیند. معامله بابی این بود که او هر آنچه را که می دانست به آنها می گفت و بعد درون جمعیت برمی گشت و دیگر هرگز دیده نمیشد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…