
Sign up to save your podcasts
Or


کریس و دانا دارند از سه سری پله بالا می روند تا به دفتر کریس برسند. دانا وانمود کرده است که از آسانسور می ترسد تا کریس را مجبور به راه رفتن کند. کریس می گوید: «خب، جیسن ریچی برای قتل تونی کرن و متیو مکی برای این ونتام ؟ » دانا می گوید: «مگه این که چیزی رو از قلم انداخته باشیم.» کریس می گوید: «بعید نیست. پس بیا روش کار کنیم، میدونیم که متیو مکی اونجا بوده و میدونیم که اون به دروغگو هست. اون دکتره، نه کشیش،» دانا می گوید: «پس می دونیم که اون می تونسته به فنتانیل دسترسی داشته باشه و میدونسته چه جوری ازش استفاده کنه.» کریس می گوید: «موافقم. فکر کنم همه چی رو میدونیم جز انگیزه.» دانا می گوید: «خب اون نمی خواد قبرستان جابه جا شه. این کافیه؟ »
برای دستگیریش کافی نیست. مگه این که بفهمیم چرا نمی خواد جابه جا شده دانا می پرسد: «این که خودش رو جای کشیش زده جرم هست؟ یه بار با یکی توی سایت دوست یابی آشنا شدم که وانمود می کرد خلبان هست و می خواست بیرون بار من رو دستمالی کنه.» شرط می بندم پشیمونش کردی.» با مشت زدم توی شکمش، بعد شماره پلاکش رو گزارش کردم و توی راه خونه گفتم ازش تست الکل بگیرن،» هر دو لبخند می زنند. ولی لبخندها گذرا هستند. هر دو میدانند که این خطر هست که متیو مکی از دستشان در برود. اصلا هیچ مدرکی نیست. کریس می پرسد: «از رفیق هات توی باشگاه قتل پنجشنبه چیزی نشنیدی؟» دانا می گوید: «حتی به کلمه هم نه، همین دلواپسم می کنه.» کریس می گوید: «من رو هم، و من واقعا نمی خواهم اوتی باشم که در مورد جیسن ریچی بهشون میگه.» کریس لحظه ای در پاگرد پله مکث می کند، وانمود می کند دارد فکر می کند، ولی در واقع فقط میخواهد نفسی تازه کند. کریس می گوید: «یعنی ممکنه مکی یه چیزی توی قبرستان چال کرده باشه؟ نخواد کسی پیداش کنه؟ دانا موافق است: «جای خوبی برای چال گردن چیزی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
الیزابت می پرسد: «خب اگر دقیق تر بخوای بگی چی؟» آستین می گوید: «خب، عجب! اگه میخواین دقیق بگم، میگم...» لحظه ای افکارش را می سنجد. «میگم راستش مدت نسبتا زیادی هست در واقع.» جویس می پرسد: «پس یعنی میشه هم زمان با خواهر مارگارت دفن شده باشن؟» آستین می پرسد: «چه تاریخی روی سنگ بالای قبره؟» جویس می خواند: «هزاروهشتصد و هفتاد و چهار»
غیرممکنه. سی، چهل، پنجاه سال شاید، بستگی به خاکش داره، ولی نه دیگه صدوپنجاه سال.» ابراهیم می گوید: «پس یعنی یه وقتی یکی این قبر رو کنده، یه جسد دیگه توش خاک کرده و بعد دوباره پرش کرده؟» آستین موافق است: «قطعأ. با یه معما طرفین.» الیزابت می پرسد: «شاید یه راهبه دیگه باشه، نه آستین؟ جواهراتی اون پایین هست؟ تکه پاره لباس چی؟» آستین می گوید: «این یکی هیچی نداره. لختش کردن. اگه قتل بوده، پس کارشون رو بلد بودن.»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
سیگار کشیدن در سونا خیلی سخت است ولی جیسن ریچی دارد نهایت تلاشش را می کند. او می پرسد: «مطمئنی با این مشکلی نداری بابا؟» عرق از پیشانی اش می چکد. ران پاسخ می دهد: «راحت همه چی رو بهشون بگو. اونها میدونن چی کار کنن.» جیسن میپرسد: «خب تو خیال می کنی که اونها پیداشون میکنن؟»
ابراهیم روی سکوی پایین تر دراز کشیده است، می گوید: «به همین خیال باش.» در سونا باز می شود و الیزابت و جویس وارد می شوند، حوله های شان را دور لباس شنا پیچیده اند. جیسن سیگارش را در تلنبار خاکستر داغی خاموش می کند. جویس می گوید: «خب خوبه. اکالیپتوس» الیزابت روبروی بوکسور نیمه برهنه می نشیند و می گوید: «خوشحالم که می بینمت جیسن. به گمونم فکر می کنی که ممکنه ما به کارت بیایم. باید بگم قبول دارم.»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
جیسون ریچی می گوید: «سه شنبه صبح این عکس رو توی صندوق پست پیدا کردم.» پدر و پسر در بالکن خانه ران نشسته اند و آبجو می نوشند. ران می پرسد: «فهمیدی چیه؟» «خب، نه. تا حالا این عکس رو ندیده بودم. ولی فهمیدم چیه و کجاست.» «چی و کجاست؟» جیسون عکس را نشانش میدهد.
«بفرما. من، تونی کارن و بابی تنر. سه تایی پشت میز توی بلک بریج نشستیم. قبلا واسه عشق وحال میرفتیم اونجا. یادته یه بار تو رو هم بردم؟»
ران با سر تأیید می کند و به عکس نگاه می کند. میز مقابلشان پر از اسکناس است؛ شاید بیست و پنج هزار پوند باشد. پسرها هم خوشحال به نظر می رسند.« پول رو از کجا آورده بودین؟» اون موقع؟ نمیدونم. از این جور شب ها زیاد داشتیم.» توی کار مواد بودین؟» «آره. اون روزها همیشه این کار رو می کردیم. سرمایه م رو خرج این کار می کردم تا از دستم نپره.»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
نوز آن پسر را به یاد می آورد. بچه بود. کنار دریا به استيو جورجیو کوکائین تعارف کرد. استیو جورجيو اهل قبرس بود و معمولا آن دوروبر میپلکید. هیچ وقت قاتی کار نمی شد، ولی پسر باوفایی بود. الان باشگاه دارد. استیو جورجیو برای پسرک دام پهن کرد و گفت باید سری به بلک بریج بزند و شانسش را امتحان کند. او هم همین کار را کرد و سریع فهمید شانس به او پشت کرده است. خیلی خون ریزی داشت. اصلا هم جالب نبود. جیسون خیلی خوب این ها را به یاد دارد. احتمالا هفده سالش بود. الان سن کمی به نظر می رسد، اما آن زمان این طور نبود. یک نفر او را سوار ون قدیمی بابی تر کرد و یکی از راننده های تونی او را به ورودی فرهيون برد و همان جا ولش کرد. صبح روز بعد پیدایش کردند. خیلی دیر شده بود و پسرک از دست رفته بود. ولی جیسون با خطرات کار آشنا بود. راننده را هم کشتند، چون تونی معتقد بود کار از محکم کاری عیب نمی کند. بعد از آن ماجرا، جیسون کنار کشید. راستش همگی کنار کشیدند. قضیه دیگر پول، جوانی، رفاقت، خوش گذرانی و رابین هودبازی نبود. همه چیز بوی گلوله، جسد، پلیس و والدین عزادار می داد. حماقت کرد. خیلی دیر متوجه همه اینها شد. کمی بعد بابی تنر رفت. برادر کوچکترش، تروی، روی قایقی در کانال مانش کشته شد. شاید داشت مواد قاچاق می کرد، ولی جیسون هیچوقت نفهمید. جیانی هم درست بعد از مرگ آن راننده فرار کرد. همین. به همین سادگی یک گلوله پایانی شد برای تمام آن روزها، چه بهتر.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…
این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی بطور غیرمستقیم و مستقیم برای ادامه کار استفاده شده. برای همین درصورتی که شنونده این پادکست هستید لازم هست که نسخه چاپی یا حداقل الکترونیکی کتابها را با ترجمه این عزیزان تهیه کنید. من ازتولید این پادکست انتفاعی نمیبرم و صرفاً صدایی هست که امیدوارم ماندگار بشه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.