باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل شصت و سوم | کیش و مات
    الیزابت از بیرون خانه هم سریع می فهمد مشکلی وجود دارد. پرده های اتاق مطالعه استیون کنار رفته اند. در حالی که همیشه پرده ها را می کشد. استیون دوست ندارد موقع نوشتن نور مستقیم خورشید به چشمانش بخورد. در عرض یک ثانیه، همه جور احتمالی به ذهنش می آید. استیون بیدار شده و برنامه همیشگی اش را به هم زده؟ زخمی شده؟ روی زمین افتاده؟ زنده است؟ مرده؟ یا کسی یواشکی وارد خانه شده؟ کسی از زندگی قبلی الیزابت؟ حتى الان هم از این اتفاق ها می افتد. یک نفر با لهجه اروپای شرقی از اتاق نشیمن می گوید: «کیش و مات» استیون جواب می دهد: «عمرأ»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل شصت و دوم | زمین اسکی
    کریس اغلب به دوستانش می گفت اگر مغازه ای عجیب و بدون مشتری در محله شان وجود دارد، حتما پوششی برای فروش موادمخدر است. همیشه همین طور است. نه به مشتری های واقعی نیاز دارند و نه به سود، فقط دنبال راهی برای پول شویی هستند. در هر شهری چنین جایی هست که بین یک ردیف مغازه یا زیر پل راه آهن یا کنار فروشگاه کارپترایت کز کرده است. می تواند یک سالن اپیلاسیون یا لامپ فروشی باشد یا زمین اسکی که تابلو نئونی اش از سال ۲۰۱۱ تاکنون روشن نشده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    8 min
  • قصل شصت و یکم | شماره جیسن ریچی
    «خب، من داشتم فهرست تماس ها رو بررسی می کردم و فهمیدم اون شماره مال کیه.»همون شماره موبایلی که به تونی کارن زنگ زده؟» دونا با سر تأیید می کند. بعد تکه کاغذی را به سمت کریس می گیرد. «این رو یادتونه؟ شماره جیسون ریچیه. صبح روز قتل اون بوده که سه بار به تونی زنگ زده. حالا ارزشش رو اداره برنامه تون رو عوض کنین؟»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل شصتم | شطرنج
    باگدن می داند مارینا کجا زندگی می کند و حالا زمان مناسبی است. او می داند باید با استخوانها چه کار کنند؛ به محض اینکه با هم ملاقات کردند، باگدن چنین حسی از او گرفت. برایش گل آورده است. البته آنها را نخریده، بلکه از جنگل چیده و مثل مادرش دورشان را گره زده است. واحد ۸. زنگ در را می زند و مردی جواب می دهد. بوگدان تعجب می کند. مدتی حواسش به مارینا بود، ولی هیچ وقت مردی را کنارش ندید. در بیرونی ساختمان باز می شود. باگدن وارد راهرو فرش شده می شود و با خودش می گوید: «به خاطر مارینا اومدهم؟ اومدهم مارینا رو ببینم؟» اولین در باز می شود و پیرمردی با پیژامه بیرون می آید و وسط راهرو موهای پرپشت و سفیدش را شانه می زند. شاید اشتباه آمده... درهرحال این مرد مارینا را می شناسد و مسیر را نشانش خواهد داد. باگدن می گوید: «دنبال مارینا می گردم. فکر کنم توی این ساختمون زندگی می کنه ولی شاید واحدش رو اشتباه گرفتم.» استیون می گوید: «مارینا؟ البته، البته. بفرمایین تو. بذار کتری رو روشن کنم. هیچ وقت واسه چای خوردن زود نیست، مگه نه؟» مرد دستش را دور شانه باگدن می اندازد و او را به داخل خانه راه میدهد. باگدن عکسهای جوانی مارینا را روی میز می بیند و خیالش راحت می شود. پس درست آمده است. استیون می گوید: «رفیق، نمیدونم کجاست ولی زیاد طولش نمیده. احتمالا رفته خرید یا خونه مادرش. بفرما بشین. بیا از این سکوت و آرامش استفاده کنیم. هان؟ تا حالا شطرنج بازی کرده ای؟»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل پنجاه و نهم | فاصله بین دو دوربین
    کریس هادسون اتاق خودش را دارد. معمولا به این پناهگاه کوچک می آید و تظاهر به کار کردن می کند. روی میزش جایی برای یک قاب عکس خانوادگی وجود دارد و هربار چنین قابی را آنجا نمی بیند، شرمنده می شود. شاید بد نباشد عکس برادرزاده اش را اینجا بگذارد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل پنجاه و هشتم | پنی
    الیزابت دوباره به دوستش نگاه می کند. او می خواهد همین الآن دست در دست هم از در بیرون بروند. با هم یک بطری بنوشند، به او گوش دهد که مثل باراندازها در مورد چیزهای جزئی خیالی بد و بیراه می گوید و بعد شاد و شنگول تلوتلوخوران به سمت خانه بروند. ولی این دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل پنجاه و هفتم | چای تیم قتل
    دانا مجال پیدا می کند تا سریع دزدکی از پنجره اتاق جلسه نگاهی به بیرون بیندازد. همکارش مارک با لباس فرم، دارد کلاه ایمنی دوچرخه سرش می گذارد و این عبوسی اش را تکمیل تکمیل می کند. دانا یک قلپ چای مینوشد - چای تیم قتل - و به مظنونها فکر می کند. به پدر مکی فکر می کند. آن ها واقعا از او چه می دانند؟ بعد به باشگاه قتل پنجشنبه فکر می کند. همه شان آن جا بودند. همه شان گاه و بی گاه دور و بر ونتام بودند. او می توانست تصور کند تک تکشان، به نوع خودشان، قاتل باشند. به هر حال به صورت فرضی. ولی در واقع چه؟ چنین فکری نمی کرد. هرچند آنها هم مطمئنا نظری داشتند. دانا احتمالا باید سری میزد و می دیدشان.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل پنجاه و ششم | لیست مظنونین
    جویس می گوید: «باید یکی بوده باشه که به سوزن و دارو دسترسی داشته باشه.» الیزابت می گوید: «این جا همه به این جور چیزها دسترسی دارن جویس »ابراهیم موافق است: «همین طوره الیزابت، اگه بخوام یه دیدی بهتون بدم، مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه.»ابراهیم با این فرض که ممکن است در این مرحله تشویق شود مکث می کند. تشویقی در کار نیست و ادامه می دهد.حالا، کسی که توی تزریق عضلانی تجربه داره تزریق براش کاریه ثانیه هم نیست، که باز هم همه ما تجربه داریم. ولی دارو باید خیلی از نزدیک تزریق شده باشه. پس من اسم اون هایی رو که مطمئنیم اصلا نزدیک ایین ونتام نبودن حذف کرده ام. این باعث میشه خیلی از سیاهی لشکرها حذف شن. این مسئله که خیلی از آدم های اون جمع مشکلات حرکتی شدید دارن این جا خیلی به نفع ماست، چون میدونیم اونها نمیتونستن دور از چشم ما سریع بدون و برن.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • فصل پنجاه و پنجم | فنتانیل
    «خب، یه خبر مهم دارم.» کریس هادسن جلوی اتاق جلسه ایستاده است، تیمش در مقابل او پخش هستند. «ايين ونتام کشته شده.» دانا دو فریتس نگاهی به تیم قتل می اندازد. چند چهره جدید هم هست. نمی تواند خوش شانسی اش را باور کند. دو قتل و او هم این جا است، درست وسط ماجرا. او می بایست به الیزابت دست مریزاد بگوید. او قطعا یک نوشیدنی یا هر چیز دیگری که الیزابت ترجیح میداد به او بدهکار است. یک روسری؟ چه کسی می دانست الیزابت چه می خواهد؟ یک اسلحه، احتمالاکریس پوشه ای را باز می کند. «مرگ ایین ونتام در اثر مسمومیت با فنتانیل بوده. تزریق بیش از حد زیاد توی ماهیچه بازوش. به احتمال زیاد به کم قبل از افتادنش. حتما میخواین سریع بگین که این گزارش رسمی و موثق نیست؛ بله، من از یکی خواهش کردم بهم بگه، خب؟ و این روزها هم این قدر توی آزمایشگاه پاتوبیولوژی بیش مصرفی فنتانیل می بینن که تا به مورد می بینن میفهمن. در حال حاضر فقط ما این اطلاعات رو داریم، لطفا تا جایی که میشه همین طور بمونه. نه مطبوعات خبردار شه، نه دوستی و نه خانواده.» |نیم نگاهی به دانا می کند

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل پنجاه و چهارم | جویس
    چند هفته پیش در فیرهاون در پیاده رو پایم پشت کاشی لقی گیر کرد و افتادم. به خاطر قتلها و سفرهای به لندن و افتادن دنبال برنارد، در دفتر خاطراتم به آن اشاره ای نکردم. ولی افتضاح افتادم و کیفم افتاد و وسایلم پخش شد؛ کلیدها، جعبه عینک، قرص ها، تلفن.خب داستان از این قرار است. تک تک آدمهایی که دیدند من افتادم برای کمک به سمتم آمدند. تک تکشان. دوچرخه سواری کمکم کرد تا بایستم، پارک بانی وسایلم را جمعکرد و کیفم را تکاند، خانمی با کالسکه بچه پشت میزی در پیاده رو کنارم نشست تا نفسم سر جایش بیاید. زن کافه چی با یک فنجان چای بیرون آمد و پیشنهاد داد تا من را باماشین پیش پزشک عمومی اش ببرد. شاید فقط چون پیر بودم برای کمک آمدند. نحیف و ناتوان به نظر می رسم. ولی این طور فکر نمی کنم. فکر کنم اگر من میدیدم یک جوانک سرو مرو گنده هم مثل من زمین می خورد، کمکش می کردم. فکر کنم شما هم کمک می کردید. فکر کنم کنارش مینشستم، فکر کنم پارکبان لپ تاپ او را برمی داشت و فکر کنم زن کافه چی باز هم پیشنهاد میداد او را با ماشین پیش پزشک عمومی اش ببرد.این وظیفه انسانی است. اغلب اوقات ما مهربان هستیم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…