باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل پنجاه و سوم | آیین ونتام
    ایین ونتام از ماشین پلیس پیاده می شود، آرام است و حتی خوشحال. پلیس از او دلجویی کرده است. فردا برمی گردد. قبرها که جایی نمی روند. شاید فرستادن این قدر زود دستگاه های حفا الف اشتباهی بود که ارزشش را داشت. این یک بیانیه بود و صدور بیانیه مهم است، حالا هر چه که می خواهد باشد. ایین نمی خواهد به خانه برود.در جیب هایش دنبال پول خرد می گردد، بعد سر می خورد و کله پا می شود. دستش را دراز می کند تا چیزی را بگیرد، ولی در کمال تعجب، چیزی جز هوا نیست.ایین ونتام قبل از این که زمین بخورد مرده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل پنجاه و یکم | جویس
    جویس ببخشید، زنگ در یک بسته برای طبقه بالا بود و ما همیشه جای هم تحویل می گیریم، خب داشتم این کار را می کردم. بعضی وقتها، اگر بدانم جوونا دارد برایم گل می فرستد، وانمود می کنم خانه نیستم، تا همسایه گلها را تحویل بگیرد و ببیند. کار زشتی است واقعأ، ولی مطمئنم مردم بدتر از این ها می کنند.بگذریم، برنارد داشت می گفت از پلیس دستور نمی گیرد. برنارد سر جایش بست نشسته بود. ران گفت یک بار به مدت چهل و هشت ساعت در گلاسهوتن در یک چاهی زنجیر شده بوده و مجبور بوده در کیسه پلاستیک مدفوع کند، البته او که نگفت «مدفوع؛» همان موقع هم پدر مکی خودش را معرفی کرد.من او را در شورا دیده بودم. عقب نشسته بود، کاملا ساکت و وقتی خیال می کرد کسی حواسش نیست، بیسکویت ریخت توی جیبش. همان طور که گفته ام، هر وقت من دارم نگاه می کنم هیچ کس اصلا متوجه نمی شود. چهره ام از این مدلی هاست.باید بگویم او خیلی مؤدب بود و از ما برای حفاظت از آرامستان تشکر کرد. برنارد به او گفت آرامستان تازه اولش است و وقتی به کسی رو بدهی همه می دانیم آخرش چه می شود. بعد ران مجبور شد حرفش را بزند و به پدر مکی گفت «جماعت» خودشان (یعنی کاتولیکها) هم همیشه رفتارشان نسبت به قبرستانها درست و حسابی نبوده است ولی خب در هر حال گستاخی، گستاخی است و او دوست ندارد ببیند کسی به خودش از این جرأتها بدهد. پدر مکی گفت که «تا من هستم چنین اتفاقی نمی افته» و ضمنا همه اینها کمی مثل فیلم های کابویی شد، که از نظر من خوب بود. دوست دارم ببینم مردها، مرد هستند، تاحدی.احتمالا همان موقع ونتام باید پدر مکی را دیده باشد، چون با عجله به آن سمت می رفت، و کریس، دانا و ابراهیم هم پشت سرش بودند. و بدین ترتیب، صحنه حالا آماده شده بود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل پنجاهم | گپ آخر
    پدر متیو مکی همیشه دوست دارد با راننده های تاکسی گپ بزند. این روزها آنها اغلب مسلمانند، حتی در کنت، و صمیمیت آنها باعث می شود مکی خیلی راحت باشد. آنها به یقه کشیشی هم واکنش خوبی نشان می دهند. ولی امروز او سکوت کرده است.وقتی می بیند دروازه منتهی به آرامستان هنوز قفل است و محافظ دارد و دستگاه های حفاری بیکار روی تریلی هستند، خیالش راحت می شود. او شماره تلفنی روی تابلوی اعلانات بیرون عبادتگاه گذاشته بود فقط برای این چنین پیشامدی و این همان شماره ای بود که مورین گاد امروز صبح به آن زنگ زده بود و همچنین قول داده بود «به نیروهایش آماده باش میدهد».مکی آن «نیروها» را همان سه زن سیاهپوش کاملا بی حرکت ایستاده کنار دروازه قلمداد کرد. جلوی آنها یک زن و دو مرد روی صندلی هستند که به نظر نمی رسید مال این حرف ها باشند. در واقع حالا که بیشتر نگاه می کند مطمئن است یکی از آنها آقای صاحب نظر شورای عمومی است. و مرد وسطی همان مردی است که آن روز صبح روی نیمکت نشسته بود؟ خب، هر که باشند و هر انگیزه ای که داشته باشند، همه به این جمع بخصوص خوش آمدند. کنار دروازه، جمعیتی حدود پنجاه نفر از اهالی نشسته اند، تماشا می کنند و منتظر نمایش هستند. خب، او برای شان نمایش راه می اندازد. او گمان می کند این آخرین و تنها شانسش است.پدر یکی از تاکسی پیاده می شود و انعام خوبی به راننده می دهد، ونتام را می بیند که در ماشین نشسته و دارد با دو افسر پلیس صحبت می کند. یکی از آنها مرد درشتی است که کت پوشیده و خیلی جذاب است، دیگری زن جوان سیاه پوستی با لباس فرم است. هیچ اثری از باگدن نیست، حتی سوار تریلی هم نیست. باید همان نزدیکیها باشد، نه؟مکی پرسه زنان به سمت دروازه می رود؛ ونتام هنوز متوجه او نشده است. لحظه ای می ایستد تا با سه محافظ صحبت کند و برای شان دعای خیر کند. یکی از آنها، مورین گاد مرموز، می پرسد می شود با هم چای بخورند و مکی می گوید ببیند چه می شود. قبل از رودررو شدن با ونتام می ایستد تا خودش را به اشخاص نشسته معرفی کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل چهل و نهم | جویس
    راهبند ناپدید شده بود و از آن فقط یک مرد مانده بود. الآن بیدار بود، و طرز نشستنش عالی بود؛ خبردار، بی حرکت، سیخ: برنارد. به گمانم این جور کارها از او بعید است ولی حتما روی قبرستان تعصب دارد. باید او را می دیدید؛ آخرین محافظ، مثل هنری فوندا یا مارتین لوتر کینگ یا پادشاه میداس. برای ران سخت بود ولی خب صندلی ای را برداشت و درست کنار او نشست. یا به خاطر اتحاد بود یا میل به جلب توجه، از کجا معلوم؟ ولی خوشحال بودم که این کار را کرد. من به هر دوی آنها خیلی افتخار می کردم؛ پسرهای کله شق من.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل چهل و هشتم | مارینا
    الیزابت در آن معرکه نیست. به جای آن، بعد از گذاشتن استیون در خانه، از مسیر بلانتس وود بالا آمده و در بالای بالا، قدم به مسیر پهن منتهی به آرامستان ابدی می گذارد. در مسیر بالا می رود تا به نیمکت چوبی می رسد، نیمکت برنارد کاتل، آن جا می نشیند و منتظر می ماند.او پایین به سمت کوپرز چیس نگاه می کند. مسیر پایین پیچ در پیچ است، بنابراین راهبند در دید نیست، ولی او می تواند صدای ناآرامی های صلح آمیز و مؤدبانه پایین تپه را بشنود. همیشه نگاهتان به جایی باشد که خبری نیست، چون خبرها همان جاست. کمی متعجب است که جویس هم از تپه بالا نیامده است. بالاخره خب شاید او بعضی از شم و غریزه های الیزابت را نداشته باشد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل چهل و هفتم | معرکه
    جلوی دروازه منتهی به آرامستان ابدی حالا بیست صندلی هست؛ بیشتر صندلی ساحلی است و به خاطر کمر میریم یک صندلی ناهارخوری هم هست. به عنوان راهبند غیرعادی ولی مؤثر است. دو طرف دروازه پر از درخت است، بنابراین الآن تنها راه رسیدن به آرامستان ابدی از میان دیوار دفاعی مستمری بگیرها می گذرد که بعضی از آنها دارند از این فرصت استفاده می کنند و زیر آفتاب صبحگاهی کش و قوس می آیند و یک چرت به حق می زنند. دستگاه های حفاری مدتی نمی توانند رد شوند.ایین ونتام دوباره سوار ماشینش است و معرکه را تماشا می کند. کارن پلی فر بیرون آمده و دارد با بی خیالی به سیگار الکترونیکی سیب دارچین پک میزند. ایین میزهای مسافرتی، یخدان ها و چترهای آفتاب گیر را می بیند. مدام در سینی های تودوزی شده دارند چای می آورند و می برند. عکس های نوه ها دارد دست به دست می شود. آرامستان ابدی موضوع فرعی است، برای بیشتر اهالی این صرفا یک مهمانی خیابانی زیر آفتاب نیمه تابستان است. نیازی نیست ایین خودش را درگیر کند، پلیس که بیاید صندلی های ساحلی شان را جمع می کنند و می روند پی کارشان.ایین مطمئن است که این نمایش کوچک هم می گذرد ولی امیدوار است پلیس زود پیدایش بشود. با آن مالیاتی که او فرضا می پردازد، این واقعا خواسته زیادی نیست.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل چهل و ششم | گردآمدن
    ایین ونتام حدود ساعت هفت و نیم صبح با اداره پلیس فیرهاون تماس می گیرد. دانا دارد یک پاکت یک لیتری آب زغال اخته می خورد که اتفاقی کلمه «کوپرز چیس» را می شنود. او خودش داوطلب می شود و برای کریس هادسن پیام می فرستد. کریس امروز صبح مرخصی است ولی نمی خواهد این را از دست بدهد.ساعت هفت صبح پدر متیو مکی تماسی از مورین گاد دریافت می کند. ساعت هفت و نیم او بلند شده و لباس پوشیده است، یقه کشیشی اش در دید است و منتظر یک تاکسی برای رفتن به اداره پلیس است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    1 min
  • فصل چهل و پنجم | نمایش خوب
    عبارت «هزینه خدمات» تأثیر قابل ملاحظه ای روی اعضای ساده تر جمع دارد. آنها احتمالا چهار ساعت وقت دارند تا موقع ناهار و بی صبرانه منتظر یک نمایش هستند، ولی خب این آدم حرف حساب می زند. جویس و برنارد که موقع خودنمایی ران با هم جیم شده بودند حالا دارند صندلی به دست برمی گردند. از میان جمعیت رد میشوند و صندلی ها را سر راه می گذارند. نوبت جویس است که برای جمع سخنرانی کند. «رادیو کنت میگه صبح خوبی می شه، کسی می خواد به ما ملحق شه؟ کسی یه میز مسافرتی بلا استفاده نداره؟ این جوری روز خوبی میشه.» ران رو به جمعیت می کند. «کی پایه ست بشینیم و یه چایی بخوریم؟» جمعیت دست به کار می شود، میز و صندلی جمع می کنند، آب جوش می گذارند، توی قفسه ها می گردند ببینند چه دارند، برای نوشیدنی خیلی زود است، ولی خب شاید بتوانند طولش بدهند. هرچه هم که نباشد، حداقلش این است که خوش میگذرد. هر چند باز هم او در مورد هزینه خدمات واقعا خیلی حرف حساب می زند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…