باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل سی و سوم | فرار از ییلاق
    جان می گوید: «الیزابت، عذر میخوام. ولی برنامه فرار به ییلاق" رو دیدی؟» اليزابت هنوز واقعأ به حرف زدن جان عادت ندارد، ولی به نظر او اخیرا از لاکش بیرون آمده است. «فکر نکنم دیده باشم جان، نه.» جان دارد کمی وول می خورد. معلوم است چیزی در ذهنش است. یعنی نسبتا برنامه خوبی هست. مطمئنا چرت و پرته، ولی خب حالا هرچی. یه زن و شوهرن که دنبال یه خونه جدیدن.» توی ییلاق جان؟» «آره توی ییلاق. و یه جوونک، خب بعضی وقت ها هم به زن، هست که چند تا خونه نشان شون میده. من اون رو با صدای کم تماشا می کنم، چون پنی از این جور برنامه ها خوشش نمیآد. واقعا میشه توی چشمهای زن و شوهره دید که کدومشون دلش می خواد بیاد توی اون خونه و کدومشون صرفا با نظر اون یکی موافق هست. برای یه زندگی آروم، میدونی؟»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل سی و دوم | جیسن
    جیسن از اواخر دهه هشتاد مشهور بوده است و به نظر حالا دیگر تا ابد مشهور می ماند. او در یک سری مسابقه های نمادین بوکس بسیار پرطرار در بن، کریس یو بنک، مایکل واتسن، استيو کالینزو جیسن ریچی. این مسابقه ها مثل یک سریال طولانی بود. مردم جیسن ریچی را دوست داشتند؛ خروس جنگی، قلچماق، با خال کوبی های بالا و پایین دست هایش که خیلی وقت پیش برای یک ورزشکار حرفه ای از واجبات بود. او تودل برو بود، معیارهای متعارف خوش تیپی را داشت و آسیب هایی که در حرفه اش دید باعث شد خوش تیپی اش بیشتر و بیشتر غیرمتعارف شود. و البته او پدر مشهور آتش بیارش، «ران سرخ» را داشت که همیشه حرفش نقل محافل بود. میزگردهای تلویزیونی هم جیسن را دوست داشتند. یک وقتی در برنامه ای داشته به تری وگن نشان می داده که چطور استيو کالینز را ضربه فنی کرده و اتفاقی او را هم ضربه فنی می کند. دانا جایی خوانده بود که امتیاز نشر آن ویدئوی کوتاه همچنان برای جیسن پول ساز است.بعد از مبارزه سوم بن و ریچی اوضاع بهم ریخت. بدنش کمی ضعیف شد و عکس العمل هایش کند شدند ولی این مسئله مهم نبود چون هنوز داشت با آدم هایی مبارزه می کرد که با خودش پیر می شدند؛ ولی آنها هم یکی یکی بازنشسته می شدند. سال ها بعد جیسن فهمیده بود که او درآمد کمتری نسبت به خیلی از آنها داشته است؛ به خاطر مشکلاتی که با مدیرش داشت. آن موقع بیشتر پولش در استونی بود. بعد حریفهایش جوان تر شدند، دستمزدش کمتر و تمرین ها سخت تر شد، تا این که در مسابقات آتلانتیک سیتی سال ۱۹۹۸، در مبارزه با جایگزین لحظه آخر نماینده ونزوئلا، جیسن ریچی برای بار آخر ضربه فنی شد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min
  • فصل بیست و نهم | کاناپه دونفرونیمه
    کریس هادسن به خودش می آید و می بیند که معذب روی کاناپه ای، با ابراهیم که قبلا او را دیده است، در یک طرف و جویس ریزه میزه، سرحال و مو سفید در طرف دیگرش، گیر کرده است. به وضوح یک کاناپه دو و نیم نفره است و وقتی به کریس نشانش داده بودند، تصور او این بود که فقط یک نفر دیگر کنارش مینشیند. بعد، ابراهیم و جویس با متانت و سرعتی که از دو نفر در اواسط سال های بازنشستگی انتظار نمی رفت، دو طرف او نشسته بودند و وضعیت او از این قرار بود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • فصل بیست و هشتم | افسر زیبا
    ایین به دانا می گوید: «راستی چقدر زیبایی به نسبت به افسر پلیس،» دانا می گوید: «اگه یه وقت مجبور شم دستگیرت کنم اون موقع می بینی چقدر زیبا هستم.» دیر یادش می افتد که چشم و ابرو آمدن احتمالا غيرحرفه ای بوده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل بیست و هفتم | اتوی پیرهن
    دانا می گوید: «و دارم فکر می کنم چرا هیچ وقت پیرهنت رو اتو نمی زنی؟» کریس می گوید: «پس سایه داشتن یعنی این؟ خب، قبلا فقط یه کم جلوش رو اتو میزدم، چون بقیه اش همیشه زیر کت بود. بعدش هم فکر کردم خوب من که کراوات هم می زنم، پس اصلا چرا خودم رو اذیت کنم؟ واقعا می فهمه کسی؟» دانا می گوید: «البته که می فهمه. من می فهمم.» کریس می گوید: «خوب دانا تو یه افسر پلیسی. وقتی یکی رو پیدا کنم پیرهن هام رو اتو می کنم.» دانا می گوید: «تا پیرهن هات رو انو نکنی، کسی رو پیدا نمی کنی.» کریس می گوید: «عجب مخمصه ای!» و به یک ورودی طولانی می پیچد. «بگذریم، من همیشه دقت کردم وقتی پیرهن رو بپوشی خودش خودبه خود توی تنت صاف میشه.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل بیست و ششم | جویس
    برنارد مردی است که دوست دارد خیلی از همسر مرحومش صحبت کند. برایم مهم نیست، درک می کنم. همسر برنارد هندی بود، که برای آن موقع باید بسیار غیرعادی بوده باشد، آنها چهل و هفت سال با هم زندگی کردند. آنها با هم به اینجا آمدند، ولی زنش سکته مغزی کرد و شش ماه در ویلوز بود. او حدود هجده ماه پیش، قبل از آمدن من مرد. از روی چیزهایی که در موردش شنیدم، می گویم کاش او را دیده بودم. آنها یک دختر دارند که اسمش صوفی است؛ نه سوفی. او با نامزدش در ونکوور زندگی می کند و سالی چند بار به این جا می آیند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل بیست و پنجم | چپ‌دست
    مثل یک کار پلیسی درست و حسابی بود. تمام چیزهایی را که از جنوب لندن دوست داشت برایش زنده می کرد؛ قتل، مواد مخدر، کسی که با کمی ادا و اصول توانست بگوید «حرفی ندارم». وقتی خواند مطمئن شد به سرنخ کوچکی می رسد که پرونده ای چند ده ساله را باز می کند. او این نقش را در ذهنش بازی کرده بود. «قربان، من یه کم گشتم و مشخص شد ۲۹ ماه می ۱۹۹۷ تعطیل رسمی بوده، که به بیان دقیق تر دال بر عدم حضور تونی کرن توی صحنه جرمه، شما این طور فکر نمی کنین؟» کریس هادسن هم مشکوک می شد و به خودش می گفت به هیچ وجه نمی شود این تازه وارد پرونده را حل کرده باشد و بعد دانا ابرو بالا می انداخت و می گفت: «من دست خطش رو دادم پزشکی قانونی قربان، خب حدس بزنین چی شد؟» کریس هم وانمود می کرد علاقه ای به حرف هایش ندارد، ولی دانا می دانست توجهش جلب شده است. «مشخص شد تونی کرن در واقع چپ دست بوده.» بعد کریس الپهایش را باد می کرد. او باید به دانا دست مریزاد می گفت.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل بیست و چهارم | استیون
    امیلی همسر اول استیون بود و تقریبا بیست و پنج سال پیش مرده بود. استیون متخصص هنر خاورمیانه ای است. شاید تنها متخصص میان استادهای بریتانیایی باشد. او دهه های شصت و هفتاد در تهران و بیروت زندگی می کرده و سال ها بعد برگشته برای پیدا کردن ردی از شاهکارهای غارت شده تبعیدی های غرب لندن که زمانی ثروتمند بودند. الیزابت اوایل دهه هفتاد مدت کوتاهی بیروت بوده، ولی آن جا واقعا گذرشان به من نیفتاده بود تا سال ۲۰۰۴ که استیون دستکشی را که الیزابت بیرون یک کتاب فروشی در چیپینگ نورتون انداخته بود، برداشته بود. شش ماه بعد آنها ازدواج کردند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    8 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…