باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل بیست و سوم | جویس
    امروز صبح انتونی داشت موهایم را کوتاه می کرد. تقریبا کارمان تمام شده بود و داشتیم دوستانه کمی غیبت می کردیم که یکی سر رسید و کسی نبود جز الیزابت. با یک ساک و یک فلاسک که هیچ کدام شان با او جور نبود. به من گفت تاکسی دارد می آید و آماده شوم تا روز را بیرون بگذرانیم. از وقتی به کوپرز چیس آمدم یاد گرفته ام بی اختیار باشم، بنابراین چیزی به روی خودم نیاوردم. از او پرسیدم کجا می خواهیم برویم تا وضعیت آب و هوا و این چیزها دستم بیاید، و او گفت لندن، که متعجبم کرد ولی دلیل آوردن فلاسک را فهمیدم. من دقیقا می دانم لندن چقدر می تواند سرد باشد، بنابراین پریدم داخل خانه و یک کت خوب پوشیدم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    13 min
  • فصل بیست و دوم | آنتونی
    انتونی هر پنجشنبه و جمعه می آید و وقت اصلاح در سالن سیارش کیمیاست. جویس همیشه اولین وقت را رزرو می کند، چون آن موقع می تواند از بهترین ماجراها خبردار می شود. الیزابت این را می داند و بنابراین بیرون کنار در باز نشسته است. منتظر است و گوش می دهد. می تواند داخل برود، ولی منتظر ماندن و گوش دادن از عادت های قدیمی است که نمی تواند ترکشان کند. با یک عمر گوش دادن، آدم خیلی چیزها دستگیرش می شود. نگاهی به ساعتش می اندازد. اگر جویس تا پنج دقیقه دیگر بیرون نیامد، حضورش را اعلام می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل بیست و یکم | باگدن یانکوفسکی
    وقتی باگدن نوزده سال داشت مادرش فوت کرده بود. وقتی پدر باگدن مرده بود، به مادرش مقداری پول رسیده بود؛ از یک جایی که برای گفتن جزئیاتش وقت نشده بود. پول خرج تحصیل باگدن در رشته مهندسی در دانشگاه فنی کراکوف شد. وقتی مادرش سکته مغزی کرد و در خانه از حال رفت باگدن دانشگاه بوده است. اگر او آن موقع خانه بود، مادرش را نجات می داد، ولی نبود و بنابراین نجاتش نداد. باگدن به خانه آمد، مادرش را دفن کرد و روز بعد عازم انگلستان شد. تقریبا بیست سال بعدش الآن او دارد به یک چمن مزخرف نگاه می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    13 min
  • فصل بیستم | جویس
    واقعا امیدوارم بتوانیم در تحقیقات کمکی به الیزابت بکنم. کمک کنم تا قاتل تونی کرن دستگیر شود. شاید به روش خودم بتوانم. فکر کنم اگر مهارت خاصی داشته باشم این است که اغلب نادیده گرفته می شوم. این کلمه درست است؟ یا باید بگویم دست کم گرفته می شوم؟

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل نوزدهم | اجرای ماموریت
    ران به کریس نگاه می کند، بعد دوبار برای اطمینان خاطر رو به ابراهیم می کند. ابراهیم بازوی دوستش را فشار میدهد و ران دوباره به کریس نگاه می کند، بعد به جلو خم می شود و می گوید: «فکر کنم بهتره که با اون خانم صحبت کنم.» کریس دارد اولین قلپ از چای نعناعی را می خورد که ابراهیم برایش درست کرده است. «خانم؟» او به ران و بعد به ابراهیم نگاه می کند. ابراهیم کمکش می کند. «کدوم خانم ران؟» «همون خانم ابی. همونی که می آد و برامون حرف میزنه. همون افسر زن.» ابراهیم می گوید: «آها بله! افسر دو فریتس! اون گهگاهی می آد برامون حرف میزنه سربازرس. در مورد قفل پنجره ها، شما می شناسیدش؟» «البته. بله، اون توی تیم منه.» کریس دارد سعی می کند یادش بیاید که آن افسر جوان با بند کفش های خیالی، دانا دو فریتس بوده یا نه. نسبتا مطمئن بود که خودش بوده است. او از متروپلیتن آمده بود و هیچ کس نمی دانست چرا. «کارمون خیلی بهم مرتبطه.» ابراهیم با شادی لبخند میزند: «پس اون توی تحقیقات هست؟ این خبر عالیه. این جا افسر دو فریتس رو دوست داریم.» کریس می گوید: «خب اون رسما توی تیم تحقیق نیست آقای آریف. اون وظایف مهم دیگه ای داره. دستگیری مجرمها و... از این جور کارها»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    8 min
  • فصل هجدهم | اتاق بازجویی
    دانا به دو مهمانش اشاره می کند که بنشینند. آنها در اتاق بازجویی ب هستند، یک اتاق مربعی، بدون پنجره، با یک میز چوبی که به زمین پیچ شده است. جویس چنان با هیجان به دور و برش نگاه می کند که انگار آمده گشت و گذار. الیزابت آرام و راحت است. دانا نگاهش به در سنگین است و منتظر است تا بسته شود. وقتی در تق بسته می شود صاف به الیزابت نگاه می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    12 min
  • فصل هفدهم | بازرس کریس هادسن
    دوشنبه ها معمولا خوب است. کریس دوشنبه ها سوار آسانسور نمی شود. کریس روزهای دوشنبه از خانه غذا می آورد. کریس دوشنبه ها در رختخواب دراز و نشست می زند. ولی روز سه شنبه، یا اگر هفته خوبی باشد چهارشنبه، دوباره وضعیت کم کم به حالت قبل برمی گردد، پله ها زیادی طاقت فرسا به نظر می رسند و کریس از پروژه ناامید میشود. او می داند که پروژه خود اوست و این بیشتر ناراحتش می کند. بنابراین، کلوچه ها و چیپس ها، ناهار از بوفه پمپ بنزین، نوشیدنی سریع بعد از کار، گرفتن غذا از بیرون بر سر راه خانه موقع برگشتن از سر کار، شکلات سر راه خانه موقع بیرون آمدن از بیرون بر پدیدار می شوند. خوردن، کرختی، خلاصی، خجالت و بعد دوباره از اول.ولی همیشه دوشنبه بعدی هم بود و یکی از این دوشنبه ها به رستگاری می رسید؛ آن استون از وزنش کم می شد و به دنبالش آن استون دیگری که در کمین بود. آزمایش های پزشکی برایش خیلی راحت و بی دردسر می شد، همان ورزشکاری می شد که همیشه پیش خودش می دانست می شود. بعد هم برای دوست جدیدی که در اینترنت پیدا می کرد، پیام می فرستاد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل شانزدهم | راهبه
    گروهبان میپرسد: «چطور میتونم کمکتون کنم خانم ها؟» اليزابت می زند زیر گریه، جویس اول یکه می خورد و بعد به خودش مسلط می شود. الیزابت با گریه و زاری می گوید: «یکی همین الآن کیفم رو دزدید. جلوی فروشگاه هالند اند برت.» جویس پیش خودش می گوید پس به خاطر همین الیزابت با خودش كيف نیاورده بود. جویس دست دور گردن دوستش می اندازد و می گوید: «خیلی بد بود.» گروهبان زنگ روی دیوار سمت چپش را فشار می دهد و در عرض چند ثانیه افسر جوانی از در امنیتی دیگری که پشت سر اوست وارد می شود. افسر می گوید: «خانم لطفا با من می آین؟» الیزابت سر جایش می ایستد و جم نمی خورد. دارد سرش را تکان می دهد، الآن دیگر گونه هایش خیس اشک است. «من میخوام با یه خانم افسر صحبت کنم.» گروهبان می گوید: «مطمئنم که مارک میتونه ترتیب این کار رو براتون بده». الیزابت گریه می کند: «لطفا!» جویس متوجه می شود زمان کمک به دوستش رسیده است. برای همین می گوید: «دوست من راهبه ست.» گروهبان می گوید: «راهبه؟» جویس می گوید: «بله، راهبه. و مطمئنا که نیازی نیست بهتون بگویم که این چی هست؟»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل پانزدهم | جویس
    هر چهارشنبه با مینی بوس دهکده به فیرهاون میرم تا خریدی کنم. دوشنبه ها مینی بوس به تانبريج ولز می رود، نیم ساعت آن طرف تر است، ولی من حس تازگی فیرهاون را دوست دارم. دوست دارم ببینم مردم چه می پوشند و دوست دارم صدای مرغ های دریایی را بشنوم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل چهاردهم | پنی گری
    پرستارها می گویند پنی گری چیزی نمی شنود، ولی از کجا معلوم؟ وقتی الیزابت در اتاق است، جان اصلا با پنی حرف نمی زند. او هر روز صبح ساعت هفت به ویلوز می آید و هر شب ساعت نه از آن جا می رود و برمی گردد به آپارتمانی که او و پنی آنجا زندگی کرده بوده اند. برمی گردد پیش خرت و پرت ها و عکس های قدیمی و خاطراتی که او و پنی پنجاه سال داشتند. الیزابت می داند وقتی او آن جا نیست، جان با پنی حرف می زند. الیزابت همیشه در می زند و بعد وارد اتاق می شود و هر بار هم متوجه جای سفید و محو دست جان روی دست پنی می شود. او که وارد اتاق می شود، جان دوباره کتابش را دست می گیرد، البته به نظر همیشه هم دارد یک صفحه را می خواند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…