باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل سیزدهم | جویس
    امیدوارم ببخشید که این وقت صبح آمدم که بنویسم، ولی خب باید بگویم که تونی کرن مرده است.تونی کرن ساختمان سازی است که این جا را ساخته است. یعنی ممکن است او آجرهای شومینه من را چیده باشد؟ از کجا معلوم؟ یعنی احتمالا که این طور نیست. احتمالا شخص دیگری داشته که این کار رابرایش انجام بدهد، نه؟ و همه گچ کاری ها و بقیه کارها را به گمانم او فقط ناظر کارها بوده است. ولی مطمئنم اثر انگشت هایش جایی همین جاهاست. خیلی هیجان انگیز است.دیشب الیزابت به من زنگ زد و خبر داد. هیچ وقت ندیده بودم نفسش این طور بگیرد، ولی خب این بار راستش نزدیک بود نفسش بند بیاید.دست یا دست های ناشناسی با یک چیزی تونی کرن را زده بودند. من به او گفتم که با ران و جیسن چه دیده بودیم؛ داد و بیداد کرن و ایین ونتام را. او به من گفت که خودش می داند، پس حتما قبل از این که بامن صحبت کند با ران حرف زده است، ولی وقتی من نظرم را راجع به آن دادم آن قدر مؤدب بود که گوش کند. از او پرسیدم دارد این مسئله را یادداشت می کند یا نه و او گفت که آن را به خاطر می سپارد.بگذریم، به نظر اليزابت برنامه هایی دارد. او گفت امروز صبح ابراهیم را می بیند.از او پرسیدم کمکی از دست من برمی آید یا نه و او گفت که بله. من هم پرسیدم چطور و گفت اگر دندان روی جگر بگذارم، به زودی می فهمم.خب یعنی بنشینم و منتظر دستورالعمل بمانم؟ بعدا می خواهم با مینی بوس به فیرهاون بروم، ولی محض احتیاط باید تلفن همراهم را روشن نگه دارم.کسی شده ام که مجبور است تلفن همراهش را روشن نگه دارد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل دوازدهم | دانا دوفریتس
    ر دانا هم در یک تیم قتل بود اوضاعش خیلی متفاوت می شد؛ خیلی متفاوت. دیگر خبری نبود از بازدید از مدارس ابتدایی برای نوشتن شماره سریال روی دوچرخه ها با جوهر نامرئی. دیگر خبری نبود از یادآوری مؤدبانه به مغازه دارهای محلی که سطل های زباله لبریز در واقع جرمه.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل یازدهم | ماموریت برای ابراهیم
    الیزابت یک قلپ چای نعناع می خورد و می گوید: «یه کاری برات دارم ابراهیم. خب، یه کاری برای تو و ران، ولی مسئولیتش رو به تو می سپارم.» ابراهیم سر تکان می دهد و می گوید: «خیلی کار عاقلانه ای می کنی. یه وقت حمل بر خودستایی نباشه؟» الیزابت شب قبل تلفنی خبر تونی کرن را به او را داده بود. الیزابت از ران شنیده بود، ران هم از جیسن شنیده بود، جیسن هم از جایی شنیده بود؛ البته خبر هنوز تأیید نشده است؛ در آشپزخانه اش مرده، به سرش محکم ضربه خورده و همسرش او را پیدا کرده است.الیزابت می گوید: «تنها کاری که ازت میخوام اینه که به یه افسر ارشد پلیس دروغ بگی. میتونم توی این مورد بهت اعتماد کنم؟»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل دهم | اولین قتل
    تونی دیر صدا را می شنود، برمی گردد و آچار را می بیند که دارد به سمتش می آید. یک آچار بزرگ هم هست، از آن چیزهای قدیمی اصل. تونی کرن ناگهان متوجه می شود که به هیچ وجه نمی تواند جاخالی بدهد. تو همیشه برنده نیستی تونی. با خودش می گوید منطقی است، منطقی است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل نهم | کارن پلی‌فر
    کارن پلی فر او را می فهمد. ایین از پولی برایش گفته است که اگر پدرش را ترغیب به فروش کند گیرش می آید. خواهر و شوهرخواهرش کار خودشان را دارند، در برایتون کشمش طبیعی تولید می کنند، ایین هم قبلا از طریق آنها اقدام کرده و شکست خورده است. کارن پلی فر گزینه خیلی بهتری است. او تنها در یک کلبه در مزرعه زندگی می کند و کارش در زمینه فناوری اطلاعات است، که از ظاهرش هم پیداست. او آرایش کرده است، ولی آنقدر کم و نامحسوس است که این واقعا دلیل آرایش کردنش را درک نمی کند!ایین در این فکر است که دقیقا کارن کی دست از زندگی کشیده و شروع کرده به پوشیدن کفش ورزشی و بلوزهای بلند و گشاد. نمیدانم چرا با توجه به این که سروکارش با کامپیوتر است، «بوتاکس» را در اینترنت جستجو نمی کند. به نظر ایین باید پنجاه سالش باشد، هم سن خودش. هر چند سن و سال در مورد زن ها فرق می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل هشتم | جیسن
    ران از دنیس به خاطر حرف های پرمهرش تشکر می کند و منتظر حرکتی است که میداند در راه است. حرکتی که همیشه پیش می آید. دنیس به سمت جیسن ریچی که او هم بطری ای در دستش است، می چرخد و می گوید: «اینم باید پسرت باشه؟ قهرمان!» جیسن مثل همیشه مؤدبانه لبخند می زند و سر تکان می دهد. دنیس دستش را جلو می برد. «دنیس هستم. دوست باباتم.» جیسن با آن مرد دست می دهد، «جیسن هستم. خوش وقتم دنیس،» دنیس کمی خیره نگاه می کند، منتظر است تا جیسن سر حرف را باز کند، بعد با ذوق و شوق سر تکان می دهد و می گوید: «خب، خوشحالم که دیدمت، من طرفدار پروپاقرصتم، همه مسابقه هات رو دیدم. امیدوارم به زودی دوباره ببینمت.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل هفتم | پدر مک‌کی
    پدر متیو مکی بدون این که کسی متوجه شود از آخر سالن وارد می شود و مرد درشتی با پیراهن وستهام دارد دادوبیداد می کند و از تونی بلر می گوید. همان طور که امید داشت افراد زیادی آمده اند. اعتراض زیاد به ساخت و ساز در وودلندز خیلی مثمرثمر است. در قطار بکسهيل بوفه پذیرایی نبوده و به همین خاطر او از دیدن بیسکویت ها خوشحال است. وقتی کسی حواسش نیست، یک مشت بیسکوییت برمی دارد و ردیف آخر روی صندلی پلاستیکی آبی رنگی راحت می نشیند. مردی که پیراهن فوتبالی چسبان پوشیده الآن دیگر دارد از شور و شوق می افتد و وقتی که او می نشیند، دست های بقیه بالا می آید. خوشبختانه الکی این همه راه را تا اینجا آمده بود، ولی خب کار که از محکم کاری عیب نمی کند. پدر مکی میداند عصبی است. او یقه کشیشی اش را درست می کند، دستش را روی خرمن موهای سفید برفی اش می کشد و بعد در جیبش می کند و یک بیسکوییت کرهای بیرون می آورد. اگر کسی هم چیزی در مورد قبرستان نپرسد، اتفاقا او باید بپرسد. باید شجاع باشد. یادش باشد که مسئولیتی دارد.چقدر عجیب که در این اتاق است. او می لرزد. احتمالا فقط از سرماست.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل ششم | ران سرخ
    آن موقعی که اسمش در روزنامه ها بود، او را «ران سرخ» صدا می کردند، هرچند آن روزها همه «یک چیزی سرخ» بودند. به ندرت پیش می آمد عکس ران بدون زیرنویس «شکست گفت وگوهای دوجانبه اواخر شب گذشته» در روزنامه ها باشد. ران، پیشکسوت صف اعتصاب کارگرها و بازداشتگاهها، کارگرهای اعتصاب شکن، لیست های سیاه و دعوامرافعه ها، کم کاری ها و تحصنها، اعتصاب های خودجوش و ترک مجلس ها، با دارودسته قدیمی اش در کارخانه ماشین سازی بریتیش لیلاند بوده و دست هایش را روی منقلی زغالی گرم می کرده است. او شخصا شکست اعتصاب کارگرهای اسکله ها را دیده بود. ران که شاهد پیروزی روپرت مرداک و فروپاشی چاپخانه ها بود، پیشگام اعتصاب و اپینگ شد. ران معدنچی های كنت را تا بالای خیابان ای ۱ هدایت کرده بود و موقع شکستن مقاومت نهایی صنعت زغال سنگ در آرگریو دستگیر شده بود. در واقع اگر مرد دیگری بود که خستگی ناپذیری ران را نداشت، با توجه به این اتفاق ها به این نتیجه می رسید که بدقدم است. ولی خب آخر و عاقبت زیردستها همین است دیگر و ران هم حقیقت دوست داشت زیردست باشد. اگر در موقعیتی قرار می گرفت که زیردست نبود، آن موقعیت را آن قدر می پیچاند و می چرخاند و هم میزد تا همه را قانع کند که زیردست است. ولی ران همیشه توصیه هایی را که به دیگران می کرده، اول خودش انجام میداده است. او همیشه بی سروصدا کمک می کرده است به هر کسی که نیاز به یاری داشته، در کریسمس چند پوند بیشتر احتیاج داشته یا به دادخواست با مشاور حقوقی نیاز داشته است. هرکسی که به هر دلیلی به یک قهرمان احتیاج داشته، همیشه در آغوش خال کوبی شده ران در امان بوده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل پنجم | تونی کرن
    کوپرز چیس، دوازده هکتاردشت و دمن زیبا، با مجوز ساخت چهارصد خانه برای سالمندان. قبلاْ آن جا جز یک صومعه خالی و گوسفندهای کسی در بالای تپه چیز دیگری نبود. یکی از دوست های قدیمی اش چند سال پیش زمین را با رشوه دادن به کشیشی خریده بود، بعد سوء تفاهمی پیش آمد و ناگهان خواستند او را به کشور خودش برگردانند و او هم سریع مقداری پول نقد لازمش شد. ایین حساب و کتابی کرد و دید این کار بزرگی است که ارزشش را دارد. ولی تونی هم حساب و کتاب کرده بود و تصمیم گرفته بود تکانی به خودش بدهد. به همین دلیل هست که تونی کرن اکنون مالک بیست و پنج درصد از همه چیزهایی است که در کوپرز چیس ساخته است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    13 min
  • فصل چهارم | شروع باشگاه
    پنجشنبه پیش اولین باری بود که هر چهار نفرمان بودیم. الیزابت، ابراهیم، ران و من. خب به نظرم بسیار طبیعی بود. انگار داشتم دوباره پازل آنها را کامل می کردم. ابراهیم یک صفحه پلاستیکی ضخیم روی پازل گذاشته بود و همان جا او، الیزابت و ران عکسهای کالبدشکافی دختر بیچاره را چیده بودند. همانی که الیزابت فکر می کرد دوستش او را کشته است. این دوست بخصوص چون به خاطر آسیب دیدگی اجبارا از ارتش بیرون آمده بود، اوقاتش تلخ بوده، ولی همیشه یک چیزی هست. همه ما یک حکایت غم انگیز داریم، ولی همه که راه نمی افتیم این ور و آن ور آدم بکشیم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…