باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل چهل و سوم | جویس
    خب ایین ونتام می توانسته تونی کرن را بکشد؟ این سؤال مهم امروز بود. خب، به گفته ابراهیم که من در زمینه توجه به جزئیات به او اعتماد دارم، ایین ونتام وقت زیادی نداشته است، ولی خب امکانش هست کار او باشد. اگر او ساعت سه ظهر از کوپرز چیس رفته باشد، ساعت سه و بیست ونه دقیقه به خانه بزرگ و کمی بیکلاس، ولی با این حال خوب) تونی کرن رسیده است. و با این حساب دو دقیقه زمان داشته تا از ماشینش پیاده شود، وارد خانه شود و با یک جسم بزرگ تونی کرن را بزند.خیلی سریع این کار را انجام داده و الیزابت گفته بود این همیشه بهترین راه برای کشتن یک نفر است و این که الکی وقت تلف کردن هیچ فایده ایخب، ران گفت که اگر ایین ونتام تونی کرن را کشته باشد، پس ندارد.از ابراهیم پرسیدم از زمان بندی ها مطمئن است یا نه و او به من گفت البته که مطمئن است و گفت سعی کرده است محاسباتش را به من نشان دهد ولی همان موقع ران، که رفته بوده ادرار کند، برگشته بوده و حرف او را قطع کرده. به او گفتم حیف شده و او کمی سرحال آمد و گفت شاید بعدأ بتواند محاسباتش را نشانم دهد. به او گفتم خیلی خوب می شود؛ خب دروغ مصلحتی که ضرری ندارد.خب امروز خیلی به ما خوش گذشت و به نظر ایین ونتام واقعا می توانسته تونی کرن را بکشد. او انگیزه داشته و فرصت داشته و به گمانم در مورد ضربه زدن هم، وسیله صرفا یک چیز بزرگ و سنگین بوده که خب پیدا کردن چنین چیزی هم برای او سخت نبوده است. اگر لوئیس، کارآگاه سریال محبوبم، بود مچ او را می گرفت.خب اگر آنها ونتام را دستگیر کنند چه می شود؟ سرگرمی تمام می شود؟ ببینیم فردا چه می شود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل چهل و دوم | نترسید، انجام بدید
    ایین ونتام روی تردمیلش است و دارد به کتاب صوتی نترسید، انجام دهید: درس هایی برای زندگی و تجارت از ریچارد برانسون گوش می دهد. ایین به هیچ وجه موافق سیاست های برانسون نیست ولی خب باید برانسون را تحسین کرد. دستاوردهایش را تحسین کرد. یک روز ایین کتاب می نویسد. او فقط برای کتابش یک عنوان نیاز دارد که با متن کتابش همخوانی داشته باشد و بعد کارش را شروع می کند.ایین همان طور که می دود دارد به قبرستان فکر می کند و دارد به پدر مکی فکر می کند. او نمی خواهد اوضاع آن جا از کنترل خارج شود. یاد آن روزهایی بخیر که میشد تونی کرن را بفرستد تا با او حرف بزند. ولی تونی رفته است و ایین هم مثل ریچارد برانسون قرار نیست مدام در این باره فکر کند. اگر برانسون بود، کار خودش را می کرد، خب پس ایین هم همین کار را می کند.دستگاه های حفاری هفته دیگر کارشان را شروع می کنند. اول کار قبرستان را تمام می کنند، چون جای سختش همین است؛ مثل خوردن سبزیجات. بقیه کارها مثل آب خوردن خواهد بود. دستگاه های حفاری آماده هستند، مجوزها امضا شده اند، باگدن چند راننده ردیف کرده است. در واقع ایین با خودش می گوید در واقع منتظر چیست؟ اگر برانسون بود چه کار می کرد؟ آن آدم در برنامه لانه اژدها که این دوستش دارد چه کار می کرد؟ آنها کار خودشان را می کردند. نترسید، انجام دهید. ایین کتاب صوتی را خاموش می کند و بدون کم کردن سرعت تردمیل، به باگدن زنگ می زند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل چهل و یکم | محاسبات ریاضی
    «خب، من بعد سر خود سه تا مسیر احتمالی اون رو جمع کردم، جواب رو بخش بر سرعت متوسطش کردم و یه ضریب خطایی رو ازش کم کردم. ضریب خطا رو از یه روش نسبتا ساده و جالب محاسبه کرده ام. یه نگاه به دفتر یادداشتم بیندازین و محاسبات ریاضیش رو ببینین. میانگین سرعت مسير الف رو میگیریم و بعد...»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • فصل چهلم | برنارد کاتن
    برنارد كاتل جدول روزنامه را تمام می کند و خود کارش را دوباره در جیب ژاکتش می گذارد. امروز صبح این بالا خیلی زیباست. روی نیمکت، روی تپه. خیلی زیباست، سر آن هایی که هنوز این جا را ندیده اند کلاه رفته است.او جویس و دوستانش را دیده بود که امروز صبح با ماشین جایی می رفتند. به نظر چقدر خوشحال بودند! ولی خب جویس همه را خوشحال می کند. برنارد میداند که زیادی در خودش رفته است. می داند که دور از دسترس است؛ حتی برای جویس، برنارد نجات پیدا نمی کند و لایق نجات پیدا کردن هم نیست. با وجود این خیلی دلش می خواست الآن در آن ماشین باشد. مناظر بیرون را ببیند و جویس هم یکریز همین طور حرف بزند و شاید هم نخ آویزان از دکمه ژاکت او را بکند. ولی در عوض او این جا، روی تپه، جایی که هر روز می نشیند، می ماند و منتظر است ببیند چه می شود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    1 min
  • فصل سی و نهم | کاپیتان گرنجر
    گروهبان جوانی دستش را بالا می کند. او از برایتون به این جا منتقل شده است و به جای پیراشکی دارد هویج می خورد. کریس می گوید: «بله گروهبان گرانت.» اسمش را حدسی می گوید. گروهبان گرنجر می گوید: «گروهبان گرنجر» کریس با خودش می گوید حدسش خیلی نزدیک به اسم او بود. افسرهای خیلی زیادی در این تیم هستند. «من فهرست تماس های تلفنی تونی کرن رو نگاه کردم. صبح روز قتل سه تا تماس داشته، همه شون از یه شماره، جواب نداده. به تلفن همراه غیرقابل ردیابی بوده، احتمالا از این شماره های اعتباریه.» کریس سر تکان می دهد. «باشه، کارت خوب بود گروهبان گرنجر، هر چی گیر آوردی رو برام بفرست و برو به شرکت تلفن، شاید بتونن کمکی بکنن. میدونم که نمی کنن، ولی یکی از همین روزها این کار رو می کنن.» گروهبان گرنجر می گوید: «بله قربان.» و از خودش با یک تکه هویج پذیرایی می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل سی و هشتم | راه‌یاب
    این کار ایده الیزابت بوده است و ابراهیم خوشحال بود که خودش این فکر را در سر او انداخته بود. آنها به نوعی می دانستند ایین ونتام دقیقا ساعت سه ظهر از کوپرز چیس رفته بود و می دانستند تونی کرن هم ساعت سه و سی و دو دقیقه به قتل رسیده بود. ابراهیم مجبور بود برای همه توضیح بدهد ساعت ضربان شمار چیست. بدین ترتیب عازم شده بودند و با ماشین ران فاصله های زمانی بین مسیرها را اندازه می گرفتند. ابراهیم می دانست که می توانستند راحت مسیر را به راهیاب بدهند و راهیاب هم فاصله زمانی را نشان دهد، ولی او این را هم می دانست که هیچ کس دیگری از این موضوع خبر ندارد و خودش هم که هوس رانندگی کرده بود. مدت ها بود رانندگی نکرده بود.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل سی و هفتم | مرغ تخم طلا
    دانا می پرسد: «هیل کرست؟» «یه مرغ تخم طلای واقعی. خرید زمین های کشاورزی بالای تپه. دو برابر شدن ساخت وساز» دانا می پرسد: «خب هیل کرست کی جور میشه؟» الیزابت می گوید: «خب این یه مانع سر راه ونتام هست. اون هنوز حتی مالک زمین هم نیست. زمین هنوز مال کشاورز هست، گوردن پلی فر» دانا اقرار می کند: «الآن خیلی پیچیده شد برام اليزابت.» «فعلا هيل کرست رو فراموش کن و گوردن پلی فر رو هم فراموش کن، اونها رد گم کنی هستن. اون پوشه دو تا نکته اساسی داره. اولا، روزی که تونی کرن مرد، ونتام کرن رو دور زده.»درسته.»| «و ثانية - با دقت به این گوش کن- سهام تونی کرن همه اش به ایین ونتام برگردونده شدن.»سهام تونی کرن به این ونتام برمیگرده؟» الیزابت تأیید می کند: «بله. اگه میخوای رقم دقیقش رو بدونی که یه چیز آسان برای گفتن به کریس هادسن داشته باشی، کارشناس ما میگه که از مرگ تونی کرن فقط حدود۲۵.۱۵ میلیون پوند به این ونتام رسیده.»دانا آرام سوتی میزند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل سی و ششم | کارل
    دانا که از کسلی بغض کرده در این فکر بود که امروز عصر کارل کجا بوده است. دانا تازگی عکسهای اینستاگرام دوست پسر سابقش و اینستاگرام دوست دختر جدید او را که ظاهرا اسمش تا هست دیده است. حالا دیگر عادتش شده است، اگر کارل و تیتا از هم جدا شوند، او یک جورهایی دلتنگشان می شود. که جدا هم می شوند، چون کارل احمق است و دوست دختری با ابروهایی به آن خوبی را از دست میدهد.دانا هنوز هم کارل را دوست دارد؟ نه. صادقانه اصلا دوستش داشته است؟ حالا که فکرش را کرده بود احتمالا نه. هنوز هم از این که او طردش کرده احساس حقارت می کند؟ بله، انگار قرار نیست فراموشش شود. مثل سنگی درست روی قلبش مانده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل سی و پنجم | جویس
    امروز پلیس آمد و اولش دلم برای سربازرس هادسن میسوخت، ولی فکر کنم آخرش به او خوش گذشت. بگذریم، اليزابت پوشه را به او و دانا داد، بنابراین خواهیم دید که آنها با پوشه چه می کنند. اسم جوونا هیچ جای پرونده نیست و الیزابت به من اطمینان داد که این کار به «انکار موجه» کمک می کند؛ فقط محض اطمینان که اگر کار ما خلاف قانون باشد. که من تصور می کنم هست.از الیزابت خواستم که عبارت «انکار موجه» را تکرار کند و آن را نوشتم. او از من پرسید که چرا آن را یادداشت کردم و من گفتم به این دلیل که دارم خاطراتم را مینویسم و او چشم و ابرویی آمد. ولی بعد پرسید او هم در دفتر خاطرات هست یا نه و من گفتم البته که هست و بعد پرسید که اسم اصلی اش را می نویسم یا نه. که گفتم بله، هرچند قبلا به آن فکر کرده ام و آخر که سر از کار اليزابت در می آورد؟ یعنی ممکن است اسم واقعی او ژاکلین باشد؟ ما معمولا همان اسمی را که مردم خودشان به ما می گویند، می پذیریم. دیگر سؤالی پرسیده نشد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل سی و چهارم | WTF
    دانا دارد آماده می شود برود بیرون که تلفنش دینگ دینگ می کند. پیامی از الیزابت است. همین چند ساعت قبل پیش او بود. مطمئنا دردسرساز می شود، ولی او دوست دارد اسم اليزابت را روی تلفنش ببیند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…