باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • فصل هشتاد و سوم | آلونک
    مسیر ناهموار است، ولی با انداختن نور چراغ قوه روی زمین می تواند بدون جلب توجه، خودش را بالا به مزرعه های اجاره ای برساند. دیروقت است و همه خوابند، ولی چرا خطر کند؟ به آلونک می رسد. به در قفلی آویز است، ولی قفل ارزانی است و با سنجاق سر همسرش زود باز می شود. آلونک بین همه اهالی که در کوپرز چیس مزرعه اجاره ای دارند مشترک است؛ یک باند منتخب. چند صندلی تاشو برای وقتی آب وهوا خوب است و یک کتری برای آب و هوای سردتر آن جاست. کنار یک دیوار کیسه های گرد و خاک پوش است. اینها از پولی که همه روی هم می گذارند خریده می شوند و کرلیتو هر وقت با مینی بوس از فروشگاه گاردن سنتر برمی گردد، می آوردشان. قوانین انجمن کاربران مزارع اجارهای کوپرز چیس بالای کودها به دیوار سنجاق شده است. طولانی هستند و با قدرت اجرا می شوند. هوا سرد است؛ حتی در یک شب تابستانی. چراغ قوه همچنان روشن است. پنجره ندارد و این کار را آسان تر می کند. بیل به دیوار عقبی داخل آلونک تکیه داده شده است. با یک نگاه تمام آنچه را که باید بداند می فهمد. تمام چیزهایی که از قبل میدانست؛ راستش همان موقع بالا آمدن از مسیر، ولی چه باید کرد؟ باید امتحان کند. دسته بیل را می گیرد و آن را بلند می کند، ولی برایش سنگین است. او کی این قدر ضعیف شده؟ چه بر سر جسمش آمده است؟ حالا هیچ وقت همچین آش دهن سوزی هم نبوده، ولی خب یعنی الآن دیگر بیل را هم نمی تواند بلند کند؟! بحث کندن زمین که دیگر کلا متنفی بود. خب حالا چه؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ چه کسی می فهمد؟ مأیوس کننده بود. برنارد كاتل روی صندلی تاشو می نشیند و به خاطر کاری که کرده گریه و زاری می کند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • فصل هشتاد و دوم | جویس
    ترفندشان این بوده که پشت آن کامیون های بزرگ گل که می بینید از هلند و بلژیک به آن جا می آیند مواد قاچاق می کردند. این «کلک» آنها بود. اوایل پیتر بارگیری را انجام میداد. به راننده ای پولی چیزی می دادند تا کامیونش را کنار جاده ای در بلژیک نگه دارد و پیتر و چند نفر دیگر که در رکابش بودند سریع می پریدند عقب و هر چه می توانستند هر جا می شد جاساز می کردند. بعد کامیون می رفت، یک توقف دیگر در کنت داشت و کار تمام. این کامیون ها مدام می رفتند و می آمدند. کار هر روز بوده، نه؟ باید بوده باشد، به خاطر گلهای تازه. بنابراین عالی بود. آنها جاهای مختلف فقط یک راننده داشتند و اوایل نحوه کارکرد همین بود. تا این که دوزاری شان می افتد و یکی از گلخانه ها را می خرند. کار و کاسبی طبق روال همیشه بود ولی پیتر آماده بود تا موقع حمل و نقل تمام محموله ها را «بازرسی» کند و آن چیز خاص کوچک را به همه شان اضافه کند. بنابراین حالا آنها روزانه سه کامیون داشتند که از زیبروژ رد می شدند و می توانستند هر کاری دوست دارند با آنها بکنند. هوشمندانه بود واقعا!

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فصل هشتاد و یکم | گردو
    ابراهیم میپرسد: «گردو می خوری؟» برنارد كاتل به او نگاه می کند و بعد به کیسه باز گردویی که به او تعارف شده است. «نه متشکرم.» ابراهیم کیسه را عقب می کشد. «گردو کربوهیدراتش خیلی کمه. در حد اعتدال، آجیل خیلی مفید هست. ولی بادام هندی نه، بادام هندی استثناست.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • فصل هشتادم | پیتر وارد
    پیتر وارد موهایش دارد سفید می شود، خندان است و مثل کسی که یک سری تصمیمات خوب در زندگی اش گرفته، آرام و خرسند است؛ پیتر وارد، گل فروش فوکستون است که سرنوشت به خاطر یک عمر مهربانی و متانت به او پاداش داده است؛ مردی که کارهای خوبش سعادت را برایش به ارمغان آورده است. چنین تصوری فریبنده است. همان طور که از جای زخم زیر چشم راستش و برجستگی ماهیچه های دوسر بازویش معلوم است، پیتر وارد بابی تنر است. یعنی پیتر وارد بابی تنر را پشت سر گذاشته است؟ این همان چیزی است که آنها برای کشفش آمده اند.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    10 min
  • فصل هفتاد و نهم | جویس

    امروز صبح فقط سریع دو چیز را بگویم، چون عجله دارم. اول این که تیمبوکتو در مالی است. در مسیر برگشت از صندوق پست اتفاقی به ابراهیم برخوردم و از او پرسیدم. برنارد را هم دیدم که به آرامی از تپه بالا می رفت. حالا کار هر روزش است، ولی مهم نیست.

    و همان طور که گفتم، مالی. خب حالا شما هم می دانید. دوم این که الیزابت ساعت نه و هفده دقیقه زنگ زد و ما داریم به فوکستون می رویم. این طور که پیداست دو بار باید قطار عوض کنیم، یک بار در ایستگاه سنت لئوناردز و یک بار در ایستگاه بین المللی اشفورد، بنابراین داریم واقعا زود حرکت می کنیم. من تا حالا به ایستگاه بین المللی اشفورد نرفته ام، ولی بعید می دانم همچین ایستگاهی که در اسمش

    بین المللی» دارد فروشگاه مارکس اند اسپنسر نداشته باشد. حتی ممکن است فروشگاه الیور بوناس هم داشته باشد. امید به خدا. قول میدهم بعدأ گزارشش را به شما بدهم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    1 min
  • فصل هفتاد و هشتم | زندگی رویایی
    کریس هادسن آرام لیوانش را برمی دارد. او بخاری هیزمی واقعی دوست دارد و یک خوبش در پن نواق است. او هیچ وقت آن جا غذا نخورده است، چون کسی نبوده همراهش غذا بخورد، ولی بار آن جا را دوست دارد. دور بخاری کاشی های سبک قدیمی است، بسیار باسلیقه درست شده است. اگر بیست سال پیش از او می پرسیدید، می گفت در یک همچین جایی می خواهد زندگی کند. صندلی چرمی، نوشیدنی همیشه به راه و همسری که روبروی او کتابی می خواند. کتابی که برنده جایزه و فراتر از درک کریس بود، ولی همسر آن را ورق میزد و باشیطنت لبخند میزند؛ مثل یک داستان عاشقانه در دوران حکومت بریتانیا بر هند. کریس هم به گزارش های پرونده قتل نگاهی می انداخت. به آرامی چیزی را حل می کرد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • فصل هفتاد و هفتم | جویس
    همه حالا همه چیز را می دانند و این به نظر منصفانه است. خب جیانی و بابی کجا هستند؟ حالا که کار استخوان ها را حل و فصل کرده ایم، می دانم که الیزابت به این فکر می کند که چطور رد آن ها را بگیریم. راست کار خودش است، نه؟ صبح تماسی با من گرفته میشود و می شنوم: «جویس ما داریم میریم ریدینگ» یا «جویس ما داریم میریم اینورنس یا تیمبوکتو» و ذره ذره به من می گوید که چرا و خیلی زود یک فنجان چای با بابی تنریا شیرقهوه با جیانی ترکه می خوریم. دندان روی جگر بگذارید. فردا صبح، قبل از ساعت ۱۰ صبح. تضمینی. تنها وقتی که از گذرنامه ام استفاده می کنم موقعی است که باید بروم و بسته ای را تحویل بگیرم، ولی الآن نگاه کردم و دیدم سه سال دیگر تاریخ دارد. اولین باری که آن را گرفتم یادم هست، فکر می کردم آخرین بارم است. الآن فکر کنم احتمال تمدیدش هم باشد. بگذریم، فقط می خواستم بگویم اگر جیانی یا بابی تنر جایی خارج از کشور هستند، تعجب نمی کنم اگر الیزابت یک مرتبه بپرد سوار هواپیما شود. از این جا تا فرودگاه گاتویک فقط یک خیابان فاصله داریم.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل هفتاد و ششم | دهه ۱۹۷۰
    الیزابت ادامه می دهد: «ولی رفتن برای تجزیه و تحلیل. و مشخص شد استخوان های انسانه، خوب شد که تأیید شد، بدون هیچ هزینه ای. مذکر بوده، یه وقتی توی دهه ۱۹۷۰  مرده، یه زخم گلوله توی پاش هست، ولی هیچ راهی برای تشخیص این که این گلوله باعث کشته شدنش شده یا نه، نیست. بعد گفتیم حالا وقتشه که کریس و دانا رو دعوت کنیم تا یه نگاهی بندازن و از این جا به بعد کارها رو پیش ببرن. از متخصصها کمک بگیرن. به نظر واقع انگار باید از ما تشکر کنین.»

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    12 min
  • فصل هفتاد و پنجم | رژیم غذایی

    دانا و کریس در کافه واید بین، داخل پمپ بنزین بپ در خیابان ای ۲۱ منتظر قهوه مجانی شان هستند. کریس شکلاتی برمیدارد.

    دانا می گوید: «کریس نمی خواد اون رو بخوری.» کریس نگاهی به او می اندازد. دانا می گوید: «لطفأ. بگذار کمک کنم، میدونم سخته.» کریس سر تکان می دهد و شکلات را سر جایش می گذارد. دانا میپرسد: «خب، چه نفعی برای مکی داره؟ ارتباطش با قبرستان چیه؟ اگه کشیش نیست چرا ازش محافظت می کنه؟» کریس شانه بالا می اندازد. «ممکنه فقط خواسته باشه ونتام رو اذیت کنه؟ شاید ارتباط دیگه ای بین شون بوده. فهرست بیمارهای دکتر مکی رو بررسی کردیم؟ کسی چه میدونه.» کریس بعد یک بیسکوییت روکش دار برمی دارد. دانا می گوید: «این حتی از شکلات هم بدتره. حتی قندش هم بیشتره.» کریس آن را سرجایش می گذارد. با این وضعیت او مجبور می شود یک تکه میوه بخورد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • فصل هفتاد و چهارم | اسکایپ
    تا به حال از اسکایپ استفاده کرده اید؟ من تا امروز صبح استفاده نکرده بودم، و الآن کرده ام، ابراهیم آن را نصب کرد و بنابراین ما رفته بودیم پیش او. او آپارتمانش را خیلی تمیز نگه می دارد و فکر هم نکنم کسی بیاید و برایش تمیز کند همه جا پرونده هست، ولی در کمد و قفسه هایی که در شان قفل است، بنابراین می توانید آنها را ببینید ولی نمی توانید بخوانیدشان. چه داستان ها که یک درمانگر نشنیده است. کی باکی چه کار کرده؟ یا نه، کیرا کی چه کار کرده؟ در هر صورت، شرط می بندم که او انواع و اقسام شان را شنیده است آستین، همان طور که از یک لرد انتظار می رود، ساعت ده دقیق زنگ زد و آنچه را می دانست به ما گفت، می توانستیم روی صفحه کامپیوتر او را ببینیم و ما هم به نوبت توی مربع کوچک گوشه صفحه می رفتیم. سخت بود، چون آن مربع خیلی کوچک است، ولی به گمانم اگر چند بار این کار را انجام دهید، به آن عادت می کنید جسد یک مرد بود، که قبلا به ما گفته بود. روی استخوان رانش جای زخم گلوله بود. آستین آن را بلند کرد تا به ما نشان بدهد. آن لحظه همه ما سعی کردیم در مربع باشیم. این زخمی بوده که او را کشته است؟ آستین نمی خواست قطعی بگوید، ولی احتمالا که نه. یک زخم از قبل بود. یک لحظه همسر آستین از پشت سرش رد شد. چه فکری می کرد؟ شوهرش استخوان جلوی صفحه کامپیوتر گرفته است؟ شاید عادت کرده است حالا چقدر در مورد چگونگی تشخیص سن استخوان ها می دانید؟ من هیچ چیز نمی دانستم و آستین همه چیز را با جزئیات توضیح داد. خیلی جذاب بود. یک دستگاه و یک رنگ مخصوص بود و چیزی مرتبط با کربن. من سعی کردم این را تا خانه به یاد داشته باشم تا بتوانم آن را بنویسم ولی متأسفانه یادم نمانده است. ولی خیلی جالب بود. اگر او را به برنامه یک نمایش دعوت کنند خیلی خوب می شود. او مقداری خاک هم با خودش برده بود و آزمایش هایی را روی آن انجام داده بود، ولی جالبی خاک کمتر بود و پیش خودم می گفتم لطفأ برگردیم به استخوانهاء خب لب کلام این است که آستین محاسباتی انجام داده بود ولی خب یقین که نمی شود داشت و این که متغیرهایی هم بوده و هیچ کس هم که همه چیز را نمی داند و خب تنها کاری که او واقعا از دستش برمی آمد این بود که بهترین نظرش را بدهد. این جا اليزابت به او گفت ورور نکند و برود سراغ اصل مطلب، اليزابت می تواند از این چیزها قسر در برود، حتی وقتی با یک لرد طرف باشد. بنابراین آستین هم برملا کرد. جسد زمانی در دهه ۱۹۷۰ دفن شده بود، احتمالا اوایل دهد. بنابراین پنجاه و چند سال پیش، تقريبية ما از آستین تشکر کردیم، ولی بعد هیچ کس نمی دانست چطور اسکایپ را قطع کند. ابراهیم مدتی تلاش کرد و آبرویش داشت میرفت. آخرش همسر آستین به دادش رسید. به نظر دوست داشتنی است خب پس، دو قتل احتمالی با فاصله پنجاه سال، برای همه چیزهای زیادی برای فکر کردن است. و احتمالا وقت آن رسیده که به کریس و دانا بگوییم چه کارهایی انجام داده ایم. امیدوارم زیاد به شان بر نخورد. بعد اليزابت همین جوری پرسید می خواهم امروز با او به یک مرده سوز خانه در برایتون بروم یا نه، ولی من قبلا گفته بودم که می خواهم برای برنارد ناهار بپزم، بنابراین گفتن نه.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…