باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

By Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادیArtsBooks
Download on the App Store

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club episodes

  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و هشتم

    هرچی دوست دارید در مورد ران بگویید، اما نمی توانید بگویید که او شبیه  لوله کشها نیست. رایان برد بدون اینکه حتی نگاه دومی به اون بندازه،  بهش  اجازه داد داخل بشه. ران بهش گفته بود: «مدیر ساختمان من را به خاطر فشار  آب فرستاده.» بعد کیفش را به او نشان داده بود و گفته بود: «یک لحظه این  کیف را نگه می داری، ابزارم داخلشه، سرویس رایگانه، نگران چیزی نباش.»

    پس این رایان برد بود؟

    این همان پسرکی است که به سر بهترین دوست ران لگد زد و فرار کرد و او را  رها کرد تا بمیرد؟    چند سالش است؟ هفده؟ هجده؟ لاغر بود، موهایش را بلوند کرده بود، نیمه  برهنه بود و فقط یک شلوار ورزشی آبی روشن به پا داشت. دسته ی کنسول بازی در  دستش بود و بعد از اینکه سرویس بهداشتی را به ران نشان داد، سریع برگشت  سراغ بازی اش. اگر چند سال پیش بود ران می‌توانست همین جا کارش را بسازد.  اما گاهی اوقات روش الیزابت بهترین نقشه است، بنابراین آنچه را که به او  گفته شده انجام می دهد. شاید هنوز هم فرصتش را داشته باشد که وقتی همه چیز  تمام شد، بتواند مشتی به دهان بازِ رایان بِرد بزند. ران امیدش را از دست  نمی‌دهد. او برای گاندی و هم مسلک هایش احترام زیادی قائل است، اما گاهی  وقت‌ها باید خط قرمزها را زیر پا گذاشت. ران درپوش مخزن سیفون را برمی  دارد، بسته قهوه ای را از ساک ورزشی اش بیرون می آورد. آن را تا جایی که می  تواند داخل مخزن سیفون فرو می برد. او با خودش فکر می کند که با ده‌هزار  پوند، کوکائین زیادی نصیب آدم نمی‌شود. دفعه بعد که پسرش جیسون را ببیند،  در این باره با او صحبت خواهد کرد.

    ران بررسی می کند که  درِ مخزن کامل بسته شده باشه اما دوباره بازش  می‌کند. دستش را توی جیب سرهمی‌اش می‌کند. نمی‌داند الیزابت سرهمی را از  کجا آورده ، اما پسر، واقعا راحت است. نمی داند که آیا اجازه دارد نگهش  دارد یا نه. با این حال، نمی‌تواند هر روز سرهمی بپوشد.  مرز باریکی بین  پوشیدن لباس‌ سرهمی و رفتن به مغازه با پیژامه وجود دارد.

    کارت اعتباری ابراهیم را بیرون می‌آورد و با دقت آن را توی مخزن می‌گذارد.

    دوباره درپوش را می گذارد و زیپ کیفش را می بندد. واقعاً دست‌شویی دارد،  ولی تصمیم می گیرد صبر کند. کسی چه می‌داند چه اتفاقی می‌افتد اگر سیفونِ  پُر از کوکائین را بکشید.

    ران وارد راهرو می‌شود و فریاد می‌زند: «تموم شد، رفیق!» و بدون اینکه جوابی از سوی رایان برد دریافت کند، از آنجا می‌رود.

    یک یا دو دقیقه صبر می کند،شاید کسی فال‌گوش ایستاده باشد. بعد موبایلش  را درمی‌آورد که یک سیم‌کارت اعتباری و غیرقابل‌ردیابی رویش انداخته است.  جیسون خیلی از این سیم‌کارت‌ها دارد و وقتی پدرش یکی‌شان را خواست، اصلا  تعجب نکرد و خیلی راحت قبول کرد. ران شمارهٔ افسر دانا دی‌فریتس را  می‌گیرد. او بعد از سومین زنگ جواب می‌دهد.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و هفتم
    الیزابت از آشپزخانه بیرون می آید. اگر کسی هم در خانه بوده، الیزابت مطمئن است که الان دیگه رفته است. این را براساس غریزه اش میگه، اما با این حال انگشتش را روی لب هایش می گذارد و به جویس اشاره می کند که دقیقا همان جایی که هست بماند. بعد در اتاق نشیمن را با پا باز می کند. هیچ خبری نیست. دو تا صندلی راحتی، دو میز عسلی و یک بوفه که بر روی آن رادیو و گلدان گلی قرار دارد. خبری از جسد و ردی از خون نیست؛ خب؛ این خودش خوب است و به الیزابت کمی امیدواری میدهد. او می داند که باید از پله ها بالا برود. می داند که اگر کسی اینجا باشد، بدون سلاح، چقدر دربرابرش آسیب پذیر خواهد بود. پس به داخل راهرو برمی گردد و می بیند که جویس دیگر آنجا نیست. وحشت لحظه ای سرتاپاش را دربر میگیرد تا اینکه جویس را می بیند که بی سر و صدا از آشپزخانه بیرون می آید و دو چاقو در دست دارد. الیزابت سری تکان می دهد.جویس چاقوی بزرگتر را به الیزابت می دهد. در همان لحظه آرام زیر لب زمزمه می کند: «مراقب باش! از دسته‌ش بگیر»الیزابت احساس می‌کند که قلبش به قفسه سینه‌اش می‌کوبد. ضربانش سریع، اما قدرتمند است. بابت این موضوع خودش را خوش شانس می داند.آیا کسی درون خانه هست؟ آیا در تله افتاده است؟ بدتر از این، آیا جویس را هم با خودش به دام انداخته است؟

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و ششم
    آنتونی میگه: «و او به پشت سرت لگد زد؟»ابراهیم میگه: «فکر میکنم این کار را کرد، آنتونی، آره.»ابراهیم به دیگران نگفته بود که امروز چه ساعتی برمی گردد. او می‌دانست  که شلوغش می کنند، و نمی‌خواست تا وقتی صورتش را اصلاح نکرده و به سر و  وضعش نرسیده، کمیته استقبال براش تشکیل بدهند. در عوض او موفق شده بود،  آخرین نوبت آنتونی آرایشگر، را بگیرد. این روزها او  آنقدر خواهان داره که  سه بار در هفته به کوپر چیس می‌ آید. ابراهیم از وضعی که موهایش در طول  بستری بودن در بیمارستان پیدا کرده، اصلا راضی نیست.آنتونی در حالی که شانه ای بین موهای ابراهیم فرو می برد، می گوید:  «صادقانه بخوام بگم اصلاً معلوم نیست. نه جراحتی، هیچ چی. جاش نمونده»ابراهیم می گوید: «خب، به خاطر جمجمه است.»آنتونی موافق است، میگه: «آره، گفتی. ولی اگر زیادی فشار آوردم بهم بگو. خیلی زود حالت رو خوب می‌کنم. شغلم همینه.»ابراهیم میگه: «متشکرم، آنتونی.»آنتونی میگه: «باز هم مثل قبل سرپا میشی، مطمئنم که می شی.»ابراهیم میگه: «سرپا شدن برای جوان ترهاست.»آنتونی میگه: «مزخرفه، چیزی که تو را نکشد قوی ترت می کند.»ابراهیم میگه: «خب، توی این سن‌وسال دیگه قبولش ندارم.»آنتونی میگه: «واسه‌ت یه مثال می‌زنم. یک بار یه سفر خفن دو روزه، به کاووس داشتم. می‌دونی کاووس کجاست؟»ابراهیم میگه: «توی یونانه؟»آنتونی میگه: «اوه، پس می‌دونی. جای گرمیه.  به هر حال، در آن زمان خیلی  وحشتناک بود، می دانی؟  من هم مصرف کرده بودم و فکر می کردم از دیوارهای  ویلا خون می چکد. روی پشت بام رفتم و سعی کردم هواپیماهای در حال پرواز را  بگیرم. همسرم، گَو، فیلمم را گرفت و توی اینستا گذاشت و سی‌هزار تا لایک  خورد.  و حالا متوجه می‌شم چه اتفاق بامزه‌ای بود.ولی اون موقع فکر می‌کردم  دارم می‌میرم. ولی زنده موندم و اون تجربه باعث شد مرد قوی‌تری بشم.»ابراهیم میگه: «چطور؟»آنتونی میگه: «خب، نمی‌دونم. این روزها کمتر می‌رم سراغ روان‌گردان.  همین هم خوبه دیگه، مگه نه؟ تازه نزدیک چهارصدتا فالوور جدید پیدا کرده‌م.  راستش، منظورم همینه. نمی‌دونم توی بیمارستان با موهات چه کار کردن. حتماً  بهش نرم‌کننده هم نزدن، درسته؟»ابراهیم میگه: «از ران خواستم تا یک مقدار برایم بیاورد، اما او گفت که نمی‌دونه کدوم مدلش را بگیره.»آنتونی میگه: «خب، حالا من هستم.»ابراهیم میگه: «به هر حال، فکر نمی‌کنم این اتفاق من را قوی‌تر کرده باشد. اعصابم به هم ریخته آنتونی.»آنتونی می گوید: «البته. بهش می‌گن اختلال استرس پس از سانحه، یک چیزی توی این مایه ها»ابراهیم میگه: «ولی بالاخره حالم خوب می‌شه.»ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    8 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و پنجم

    الیزابت و جویس در خیابان سنت آلبانز هستند. مسیرش پر از هتل های کوچک و  خانه های سالمندان است. می‌توانید تمام طول مسیر را طی کنید بدون اینکه  حتی یک بار هم نیاز پیدا کنید که از روی گوشی تلفن نقشه را چک کنید، و این  عالی بود. آنها به پلاک شماره 38 می رسند. پرده های تمام اتاق های رو به  خیابان، کشیده شده اند و یک پوستر مربوط به چهار سال پیش حزب لیبرال  دموکرات  روی پنجره جلویی ساختمان نصب شده. عین عکس هایی که توی کتابهای  درسی می بینید.

    یک ون مخصوص شبکه ویرجین مدیا آن طرف خیابان پارک شده است و الیزابت  ضربه ای به پنجره اش می زند. منتظرش هستند، می دانستند که می آید.

    راننده روزنامه‌اش را تا می‌کند، شیشه‌اش را پایین می‌آورد و یک ابرویش  را بالا می‌برد. الیزابت دقيقا جمله ای را تکرار می کند که به او طبق قرار،  دیکته کرده بودند. «تلویزیونم برفک داره،  و نمی خوام مسابقه لاو ایسلند  رو از دست بدم.» حتما آن مأمور امنیت ملی که این جمله را نوشته است، از این  مسابقه خوشش می آید.

    راننده همانطور که انتظار می رود پاسخ می دهد. «مشترک کانال 42 هستید؟»

    الیزابت سر تکان می دهد. راننده میگه: «اون مال شرکت اسکای هست، نه ویرجین.»

    الیزابت می گوید: «ببخشید که مزاحمتون شدم» و دستش را دراز میکند تا با  راننده دست بدهد. در حین دست دادن احساس می کند که راننده کلید را در دستش  می گذارد، بعد از آن دوباره شیشه اش را بالا می دهد، و سراغ روزنامه اش می  رود. عجب شغل خسته‌کننده‌ای دارد.  الیزابت با او همدردی می کند. دست‌کم  روزنامه دارد. بعضی وقت‌ها در اروپای شرقی الیزابت مجبور می‌شد دوازده ساعت  نگهبانی بدهد و دلش برای یک نسخه از دِیلی تلگراف لک می‌زد. حتی دِیلی  میرور هم خوب بود.

    از خیابان رد می شوند و به سمت خانه می روند. جویس می پرسد: «جاسوس‌ها اون‌جوری حرف می‌زنن؟ رمزی بود؟» الیزابت میگه: «آره، البته خیلی ساده و ابتدایی بود. فقط می‌خواستیم هویتمون معلوم بشه.»

    «جوآنا مسابقه ی لاو ایسلند رو میبینه. میگه من هم عاشقش میشم. کلی مرد داره و هر چی دلت بخواد پخش می کنند.»

    روی در اصلی برچسبی چسبانده اند. «فقط نامه های ضروری؛ تبلیغات ممنوع».  درب از بیرون عادی به نظر می رسد، ولی الیزابت می‌داند پشت در آرماتورهای  فولادی گذاشته‌اند تا فکروخیال به سر کسی نزند.  کلید هم کاملاً عادی به  نظر می رسد، اما الکترونیکی است، و لحظه ای که کلید را در قفل فرو می  کنند،داخل خانه صداهایی پخش می شود، البته آن قدر بلند نیست که تا خیابان  برسد.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و چهارم
    فروش کوکائین آنقدرها هم که مردم تصور می کنند جذاب نیست، و کانی جانسون  فکر می کند؛خوبه که برای یک بار هم که شده فرصت پیدا کرده به سرو وضعش  برسد و لباس قشنگ بپوشد.آخه هر روز پیش نمی آید که باگدان یانکوفسکی بخواهد به اندازه ده هزار  پوند جنس اصل کلمبیایی بخرد و کانی تمام روز بابت این موضوع هیجان زده بوده  است. گاراژ مجاور در کار فروش عطر تقلبی هست و کانی مقداری از عطری که  قبلاً ازشون گرفته بود را به خودش زد، اما مجبور شد فوراً آن را بشویید چون  بوی تند و غلیظش را نمی توانست تحمل کند، حتی مجبور شد دوباره ریمل بزند  چون اشکهایش سرازیر شده بودند. به گمانش حالا کمی بهتر شده است ولی توی  فکرشه که بعداً از شر آن عطر خلاص بشود.چه شد که باگدن یک مرتبه سراغ مواد آمده است؟ او اصلا اهل این حرفها  نبود. شاید مشکلی برایش پیش آمده و می خواهد تفننی بکشد. کانی امیدوار است  که همین طور باشد. چون قطعا بیشتر با همدیگر ملاقات خواهند کرد.این مرد چه جذابیتی دارد؟ جالبه که هم خیلی خطرناک به نظر میرسد و هم در کنارش احساس امنیت می‌کند؟ یا فقط ظاهرش این طور بود؟ضربه ای به در فلزی گاراژ می خورد. کانی موهایش را مرتب می کند، آدامسش  را داخل یک قفسهٔ بایگانی قدیمی تف می‌کند و یک سیگار نعنایی روشن می کند.  برو که رفتیم.ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و سوم

    الیزابت به ساعتش نگاه می کند و آهی می کشد. بعد یک  کم  سرعت گام برداشتنش را زیاد میکند.

    آنها حدود بیست دقیقه از برنامه عقب هستند، چون جویس اصرار کرده بود  برای نوشیدن یک قهوه توقف کند. جویس دوست دارد در کافی شاپ ها بنشیند و از  پنجره به مردمی که از آنجا می گذرند نگاه کند. اگر به او اجازه دهید، تمام  روز آنجا می‌نشست و می‌گفت: "اوه، چترها را در آوردند" یا "فکر می‌کنی  آن  کت به من می‌آید، الیزابت؟" او حتی قهوه را دوست ندارد، فقط این احساس را  دارد که درخواست چای دادن در کافی شاپ ناخوشایند است.

    داگلاس ازش خواسته است که او را ببیند و این کمترین کاری است که در این  شرایط می تواند براش انجام دهد. در زمانی که تحت مراقبت او بود،  نزدیک بود  کشته شود. هرچند هنوز به طور رسمی مراقبت از او را شروع نکرده بود، اما با  این حال این را برعهده خودش می دانست.

    آنها در راه رفتن به خانه امن جدید در هوو هستند. خیابان سنت آلبانز  شماره 38، یکی از خیابان‌هایی که به موازات هم از کافه‌های چرچ رود به سوی  بستنی‌فروشی‌های کنار دریا منتهی می‌شود.

    جویس می گوید: «چقدر هوای دریا دوست داشتنی هست؟»

    الیزابت می‌گوید: «خیلی مطبوعه» در  همان حال یک کامیون بزرگ از کنار آنها می‌گذرد.

    یک چیزی در مورد جویس میزان نیست. الیزابت دیگر او را خیلی خوب می شناسد  و مطمئن هست که امروز بیش از حد خوشحال است. این حقه ی جویس است. ممکنه  روی بقیه جواب بده اما حریف اليزابت نمی شود.

    الیزابت جلوی رستوران ناندو در خیابان چرچ رد می ایستد و دستش را روی  بازوی جویس می گذارد و میگه: « قبل از اینکه داگلاس و پاپی رو ببینیم، چرا  بهم نمیگی که چی رو داری از من قایم می کنی؟»

    جویس سرش را بالا می گیرد و به او نگاه می کند، با آن چشم های براق و آن نگاه معصومانه، با آن موهای خوش حالت که به سپیدی برف است.

    میگه: «واقعا نمیدونم منظورت چیه؟»

    الیزابت میگه: «جویس، همین حالا هم بیست دقیقه معطل مون کردی. نمیخوام بیست دقیقه ی دیگه هم صبر کنم و ازت حرف بکشم.»

    جویس میگه: «الیزابت، بعضی وقتها طوری رفتار می کنی که انگار رئيس من  هستی، اما نیستی» الیزابت آه می کشد و میگه: «لطفا، التماست می کنم. آن قدر  حوصله سر بر نباش. فقط به من بگو چی شده»

    جویس نگاهی به ناندوز می‌اندازد و میگه: «می‌دونی، تا حالا هیچ وقت به ناندوز سر نزده‌م.»

    الیزابت میگه: «معلومه داری یه چیزی رو ازم مخفی می‌کنی. به داگلاس ربط داره؟»

    جویس میگه: «می‌تونم ابراهیم رو بیارم. به نظرت از ناندوز خوشش می‌آد؟ حتماً باید بیاریمش بیرون.»

    الیزابت میگه: «به پاپی ربط داره؟»

    جویس میگه: «الیزابت،بعضی وقت‌ها باید قبول کنی که همه‌چیز رو نمی‌دونی. به گمونم الان وقتشه.»

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و دوم | جویس

    خوب، با مادر پاپی تماس گرفتم، و مکالمه امون نمی توانست بهتر از این  باشد. او شیوون نام دارد، و بله، باید نحوه املای اسمش را جستجو کنم. ممکنه  ریشه ی ایرلندی داشته باشد، اما خودش که اینطوری به نظر نمی رسد.

    او را در جریان آنچه اتفاق افتاده بود قرار دادم. فکر کردم منظور پاپی  باید همین باشد، چون شاید وقتی جاسوس هستید، همیشه همه چیز را به مادرتان  نمی‌گویید. یا شاید دختران به طور کلی  همگی همینطور هستند؟ مثلاً اگر  بفهمم جوانا موهایش را کوتاه کرده است، باید خودم را خوش شانس بدونم. او یک  بار یک هفته به جزیره کرت رفته بود و اولین بار از طریق فیسبوک متوجه شدم.  به او یادآوری کردم که زمانی که او کوچک بود، یک بار در کرت بودیم، اما  ظاهراً این بار به بخش بسیار متفاوتی از جزیره کرت رفته بود، که او از گفتن  تفاوت های آن به من لذت می برد. بنابراین من به نوعی جای شیوون بودم و  درکش میکردم.

    اینجوری گذشت. کلی گپ و گفت خوشایند داشتیم، و به او گفتم که پاپی از من  خواسته بود که به او زنگ بزنم، و الان جاش کاملاً امن است، اما یک حادثه  ای رخ داده است.

    در واقع گفتم: "نگران نباش، هیچ کس نمرده است"، البته قبل از اینکه متوجه شوم که راستش، کسی مرده است.

    معلوم شد، و فکر می‌کنم نباید تعجب می‌کردم که شیوون کاملاً از شغلی که  دخترش برای امرار معاش داشت باخبر نبود. انطوری که به او گفته شده بود،  پاپی برای اداره گذرنامه کار می کرد. اوایل زمانی که پاپی کار را به دست  آورده بود، آن‌ها چند بار زندگی شیوون را  بررسی کرده بودند، و او همآن  زمان این کار به نظرش غیرعادی بود، اما بطور جدی کنجکاوی نکرده بود . همیشه  چیزی در مورد بچه ها وجود دارد، اینطور نیست؟ باید  برای روز جهانی کتاب  به آنها لباس بپوشانید و مثا آنها.

    درستش این بود که  ماجرا را آرام آرام براش تعریف کنم، اما در پرستاری  این مهارت را پیدا می‌کنید که بدونید چه زمانی بهتر است که مستقیم سر اصل  مطلب برید. گفتم مثل اینکه دختر شما برای اداره امنیت ملی یا سازمان جاسوسی  کار می کند و از مردی مراقبت می کند که قبلاً با دوست من الیزابت ازدواج  کرده بوده و متهم به سرقت الماس شده است (او میگفت: امنیت ملی؟" "الیزابت؟"  الماس؟'). من هم میگفتم: دیشب یک مهاجم قصد شلیک به مرد را داشت و پاپی به  مهاجم شلیک کرده بود. تا جایی که می توانستم خلاصه اش کردم.

    شیوون متحیر شد، و فکر کردم شاید فکر می‌کند این یک شوخی است، بنابراین  اضافه کردم: "این یک شوخی نیست، واقعاً اتفاق افتاده است، او واقعاً به طرف  شلیک کرده و من حتی جسد را دیدم."

    به او گفتم که پاپی شماره اش را به من داده است و او پرسید که پاپی الان  کجاست و من گفتم نمی دانم و اداره امنیت ملی  او را برده است اما الیزابت  گفته بود که جای نگرانی نیست و پاپی کار درست را به روش درست انجام داده  بود و جان یک نفر را نجات داده بود.

    شیوون پرسید این ماجرا کجا اتفاق افتاده و همه چیز را در مورد کوپرز چیس  براش گفتم. او گفت که به نظر جای دوست داشتنیی میرسد و من گفتم: "خب، چرا  نمی آیی و به ما یک سری بزنی؟ تا با من و الیزابت آشنا بشوید؟

    شیوون گفت که خیلی دوست دارد و بعد بغضش ترکید و شروع به گریه کرد که به  نظرم بهترین کار بود. نباید تو خودش بریزه؛ باید خودش رو خالی میکرد. تصور  کنید که دخترتان به تازگی به یک مرد شلیک کرده و مامورهای اداره امنیت ملی   او را برده اند؟ شما جز ابراز احساس عاطفی چاره دیگری ندارید. آدرسش را  پرسیدم، تا بتوانم در اولین فرصت یک دستبند دوستی را برایش پست کنم. وقتی  او را ببینم پولش را می گیرم.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    9 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیست و یکم

    در مدرسه پسری بود به اسم پیتر، فامیلش یک چیزی بود، که به خاطر داشتن  موهای زنجبیلی و نارنجیش او را مسخره می کردند. قصد بدی نداشتند، فقط شوخی  بود. اما او بعد از چند ترم، ترک تحصیل کرد. مشکل خودش بود که خیلی حساس  بود، و این هنوز هم یه مشکل به حساب میاد، اینطور نیست؟ اگر مردم همه شوخی  ها را توهین تلقی کنند، مثل پیتر میشوند که فرصت تحصیل را از خودش گرفت،  چون نمی‌توانست یک ذره‌ متلک را تحمل کند؟

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    13 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت بیستم

    اینجا یک خبرایی هست. باگدن به ون نزدیک می شود. همانطور که از پنجره  سمت مسافر نگاهی می اندازه، یک روزنامه می بیند که وجودش در یک ون عادی  هست، اما بعد متوجه می شود که روزنامه دیلی تلگراف هست که این عادی نیست.  او به بدنه ون نگاه می کند، که نوشته «تعمیرات سقف و پشت بام اف. واکر -  همه نوع خرده کاری انجام میشود.»

    از گوشه چشم، باگدن الیزابت، رون و جویس را می بیند که از  راسکین کورت  بیرون می آیند. همه آنها باهم در راسکین کورت چه کاری دارند؟ دردسر، حتماً  دردسر.  و اگر قراره دردسری  وجود داشته باشد، باگدن دلش میخواهد که جزئی  از آن باشد.

    الیزابت برای ران و جویس دست تکان می دهد و خداحافظی میکند و با عجله به  سمت او می رود و در حالی که دست در بازویش می‌اندازه، او را از ون دور می  کند.

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    11 min
  • مردی که دوبار مرد | فصل اول | قسمت نوزدهم

    رون برای این کار صبحانه را حذف کرده است و حتی بیشتر از حد معمول  عصبانی است. او مدتی را صرف تماشای لکه خون بزرگ روی فرش اتاق خواب کرده و  حالا هم سوراخ گلوله روی دیوار اتاق خواب را بررسی می کند.

    ران می‌گوید: «من آزادی‌های گرفته شده را دیده‌ام. خدا می‌داند، همه  آنها در طول سال‌ها آن را با من امتحان کرده‌اند، اما این اسم را می‌گیرد.  چه زمانی جسد را پیدا کردید؟ نیم یازده؟ احتمالا هنوز بیدار بودم  می‌توانستم کفش‌هایم را بپوشم و مستقیم به سمت آن‌ها بروم. سوگند می خورم،  اغلب اوقات من لال نمی شوم، اما بی زبان هستم. ای کاش می توانستم حرف بزنم،  کاش کلماتی داشتم.»

    ادامه ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    10 min

About باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

From the publisher's feed

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…