
Sign up to save your podcasts
Or


یکی از روزهای آن سال با زنگ تلفنی ناگهان مسیر زندگی ام ناگهان عوض می شود صدا، صدای نینا است مژده آزادی اش را می شنوم ولی باور نمی کنم آیا این هم یکی از خواب های شیرین و خیالات زودگذر بیداری نیست؟
پشت تلفن بلند می خندد وقتی می گوید حیفم میاد که اینجا نباشی خون تازه ای در رگ هایم می دود...
کوله پشتی ام بر دوش در فرودگاه مهرآباد لبریز از افکار درهم و برهم در حالیکه با چمدان های کتاب و نوشته هایم به طرف در خروجی می روم. چنان ناگهان کسی سخت در آغوشم می گیرد که یکه می خورم و بهت زده می شوم و وقتی لب هایش بوسه بارانم می کند از طعم بوسه هایش بدون اینکه چهره اش را دیده باشم می دانم نیناست. لحظه ها ... لحظه ها
https://anchor.fm/nina2122/episodes/ep-epvc8a/a-a4i3pbt
حالا این منم و تنهایی، تنهایی در میان جمع، تنهایی و افکار پریشان، برای فرار از تنهایی اغلب شب ها بعد از کار به جای رفتن به خانه و خوابیدن با چندتن از همکارانم ساعاتی را درکلوب های شبانه شهر در بی خبری مستی به شنیدن موسیقی زنده سرمی کنم
بعد از آن نامه آخری بر خلاف معمول، هفته های طولانی پشت سر هم گذشته نه نامه ای و نه خبری و من به شدت دلواپس. بالاخره آن خبر حیرت انگیز غیر قابل انتظار. نوشته: برای دیدار پدر بزرگ که در.بیمارستان بستری بوده در یک تصمیم شتاب زده از هنرستان مرخصی گرفته و در ایران است
https://anchor.fm/nina2122/episodes/ep-epvc8a/a-a4i3pbt
قبل از خدانگهدار گفتن، صفحه هلو دالی را گذاشته ایم و من همچنانکه دستی در دستش و دستی در خرمن موهای خرمایی موهای او دارم. همراه قسمت چهارم صفحه بوسه ای برای تداوم این خواب خوش همراه با صدای چند رگه لویی آرمسترانگ در گوش نینا می خوانم...
این امیدبخش دهنده ترین نامه ای است که بعد از سفر فرانسه به من نوشته. اول مژده برنامه برگشتش به ایران و دوم درخواست همکاری من و آموزش بالا. چند بار نامه را بلند بلند می خوانم....
.بعد از آن شوک اولیه و گریه ها و زاری های شبانه روزی، یک شب که روی زمین خشک به خواب رفته بودم. نینا آمد. موهایش افشان روی شانه اش ریخته بود. لباس بلند سفیدی به تن داشت .همانجور که خرامان نزدیک می شد، با بیان شیرین همیشگی اش میخواند: یاد آر زشمع مرده یاد آر... ولی او نمرده بود...
.بعد از آن شوک اولیه و گریه ها و زاری های شبانه روزی، یک شب که روی زمین خشک به خواب رفته بودم. نینا آمد. موهایش افشان روی شانه اش ریخته بود. لباس بلند سفیدی به تن داشت .همانجور که خرامان نزدیک می شد، با بیان شیرین همیشگی اش میخواند: یاد آر زشمع مرده یاد آر... ولی او نمرده بود...
.بعد از آن شوک اولیه و گریه ها و زاری های شبانه روزی، یک شب که روی زمین خشک به خواب رفته بودم. نینا آمد. موهایش افشان روی شانه اش ریخته بود. لباس بلند سفیدی به تن داشت .همانجور که خرامان نزدیک می شد، با بیان شیرین همیشگی اش میخواند: یاد آر زشمع مرده یاد آر... ولی او نمرده بود...
فکر کردم نینا برگشتنی نیست اگه نه حالا که کار دیپلمش هم در شرف پایان است چرا کلمه ای و اشاره ای از آمدنش در نامه هایش نیست با این حال احساس خوشبختی می کردم که از دولت دوستی اش با ادبیات و تاریخ و نمایش نامه آشنا شده بودم.
#کتابخوانی #پادکست #رمان_خوب #پادکست_گوش_کنیم #داستان_زندگی #پادکست_صوتی #پادکست_فارسی #رمان_جدید
From the publisher's feed