حافظ و حافظ‌پجوهی (پادکست حافظ‌پجوهی)

حافظ و حافظ‌پجوهی (پادکست حافظ‌پجوهی)

By پادکست حافظ‌پجوهیSociety & CultureBusinessEducationManagement
Download on the App Store

حافظ و حافظ‌پجوهی (پادکست حافظ‌پجوهی) episodes

  • حافظ و حیوانات، استفاده‌ی حافظ و چند شاعر دیگر از حیوانات در شعر فارسی – حافظ‌پجوهی

    حافظ و

    حیوانات، استفاده‌ی حافظ و چند شاعر دیگر از حیوانات

    سلام موضوع این ویدیو درباره‌ی حضور حیوانات و استفاده از

    اونها در شعر حافظ هست. مثلاً در شعر سعدی، «مگس» که حشره هست، حضور خیلی
    پررنگی نسبت به برخی دیگه از جانوران داره.

    جناب

    سعدی فرموده بود:

    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

    دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

    همین سخن رو در شکل

    دیگری مرتبط با حیوانی/حشره‌ای که بهش دقت نظر داشته می‌گه، شکر رو، توی شیشه نگه
    می‌دارند، حداقل مگس شکر رو می‌بینه. تو هم لااقل بذار ببینیمت. شکرفروش
    چنین ظلم بر مگس نکند.

     

    اگر

    نصیب نبخشی نظر دریغ مدار

    شکرفروش

    چنین ظلم بر مگس نکند

     

    سعدی جایی میگه، به ما گفتند دنبال خوبان نرو، به قول حافظ،

    که خودش از سعدی گرفته می‌گه: ولی چگونه مگس از پی شکر نرود.

    سعدی

    گفته بود:

    ای

    که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی
    چند گویی مگس از
    پیش شکر می‌نرود

    حافظ

    هیمن سخن رو اینطور سروده بود:

    طمع

    در آن لب شیرین نکردم اولی
    ولی چگونه مگس از پی شکر نرود.

    یا عطار در مورد مگس که دستشو می‌ماله به هم و بعد همون دستو می‌زنه به صورتش میگه:

    عقلم چو مگس دو دست بر سر زد

    میگه زیبایی روی او رو دیدم، با دو تا دستم مثل مگسی که دستاش رو به هم می‌زنه، بعد می‌زنه به سرش. زدم توی سرم. عقلم چو مگس دو دست بر سر زد. امروز، همین اتفاق رو با تعبیرات دیگه‌ای بیان می‌کنند.

     

    طاوس رخش چو کرد یک جلوه
    عقلم چو مگس دو دست بر سر زد

     

     

    اگر همین ابتدا بخواهیم بگیم حیوان محبوب حافظ در اشعارش چی بوده؟ سیمرغ و هما و عنقا. سیمرغ و عنقا که یکی هستند. پرنده‌ای افسانه‌ای‌اند. این دو رو در معنی دست نیافتنی بودن معشوق استفاده کرده. هما رو هم می‌گفتند سایه‌اش روی سر هر کسی بیافته، سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد. یعنی خوشبخت میشه.

    هر آن کاو خاطر مجموع

    و یار نازنین دارد
    سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

    توی شعر مولوی، «گاو» این جایگاه رو داره. یعنی حیوان محبوب یا حیوانی که زیاد ذکرش در شعر مولانا رفته «گاو» هست.

    مثلاً میگه یه نفر گاوش رو برد طویله، به قول امروزی‌ها farm. یه شیری اومد گاوش رو خورد، جای گاو ِ نشست.

    اون شخص شب اومد گاوش رو قَشو کنه، اسب رو قَشو می‌کنند، دست می‌زد بر اعضا و جوارح شیر، فکر می‌کرد که گاوه. میگه: اگر اون میدونست به جای گاوش، شیر نشسته، زهره‌اش پاره می‌شد. مولوی از قول شیرِ میگه این فکر می‌کنه ما گاویم.

    این چنین گستاخ زان می‌خاردم

    کاو درین شب گاو می‌پنداردم

     

     

    روستایی گاو در آخر ببست

    شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
    این چنین گستاخ زان می‌خاردم

    کاو درین شب گاو می‌پنداردم

     

    مولوی مقایسه‌ها و تعبیرات زیادی با «گاو» در اشعارش داره.

     

    اما موضوع این ویدیو، این نیست که کدوم شاعر از چه حیوانی بیشتر یاد کرده.

    حافظ در باب پروانه، به جز تعبیرات کلی شمع و پروانه،

    استفاده‌های دیگری هم از این عبارت کرده. بیشتر شمع و پروانه رو مرتبط با سوختن
    پروانه بیان می‌کردند.شاید ترانه‌ای به نام «رسوای زمانه» در سبک موسیقی سنتی
    ایرانی رو به خاطر بیارید، شمع و پروانه منم.

    برخی استفاده‌های شاعرانه از این تعبیرات، در موضوع عشق

    پروانه و شمع بوده. برخی نتیجه‌گیری اخلاقی کردند که پروانه دیوانگی و زیادت طلبی
    می‌کنه و در آخر می‌سوزه.

    خود حافظ چند استفاده متفاوت از این کلیشه‌ی شعری کرده. یه

    جا میگه اگه من هم مثل پروانه فرصتی بدست بیارم، دور چهره‌ی روشن و نورانی مثل شمع
    روشن معشوق خودم می‌گردم.

    ور چو پروانه

    دهد دست فراغ بالی
    جز بدان عارض شمعی نبود پروازم

    میگه پروانه از همراهی با شمع سوز دل داره، من بی حضور روی

    تو، در دلم آتش هست. در دلم سوز و گداز هست.

    و تعبیرات دیگه. اما پروانه در شعر حافظ یک معنی دیگه هم

    داره. حافظ می‌گه کسی به وصال تو می‌رسه، کسی اجازه‌ی ورود به درگاه تو، وصال با
    تو رو بدست میاره. اینو میگه پروانه، که امروز هم استفاده میشه. مثل پروانه‌ی
    رانندگی. پروانه‌ی کسب و کار. میگه اونی اجازه‌ی یا پروانه‌ی رسیدن به تو رو داره،
    که چنان باشه، چنان بودنش رو در مصراع دوم می‌گه.

    کسی به وصل تو،

    چون شمع یافت پروانه
    که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

    که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد. یعنی زیر تیغ معشوق،

    دوباره از جا بلند بشه. و دوباره ادامه بده. مثل شمعی که قبلاً با قیچی سرش رو می‌بریدند
    و دوباره سر برمی‌آوره. و دوباره می‌سوزه.

     

    جای دیگری میگه، پروانه‌ی مراد رسید. یعنی اجازه‌ی وصال

    رسید.

    تا چند همچو شمع

    زبان آوری کنی
    پروانه‌ی مراد رسید ای محب خموش

    یا میگه:

    ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

    یعنی وقتی که اجازه‌ی وصال تو، اجازه‌ی دیدن روی تو، اجازه‌ی دیدن «شمع روی
    تو» رو گرفت، به مژدگانی جانش رو داد. ضمن اینکه روی معشوق هم نور داشت، همون نوری
    که مثل نور شراب، نور چشم می‌شد. اینجا هم می‌گه شمع روی معشوق

    به مژده جان به

    صبا داد شمع در نفسی
    ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

    میگه همین که باد بوی معشوق رو آورد، شمع جانش رو که روشن بودنش بود، به مژدگانی تقدیم کرد. این یکی از تعبیراتی هست که حافظ مرتبط با نور چشم شدن معشوق که یک پیامی رو به او می‌رسونه، یک معنی‌ای رو به ذهن او میاره. در گذشته میگفتند چشم نور داره، حافظ می‌گفت نور روی معشوق، میاد و نور چشم ما میشه. و می‌گفت کسی به این وصال می‌رسه که هر دم زیر تیغ تو سر دیگری داشته باشه.

    یه جای دیگری پروانه رو به شکل پروا، نه بیان می‌کنه. یعنی پروا، نَه. میگه من به خاطر دیدن روی تو، به خاطر اون مساله نور چشم شدن روی معشوق، هیچ پروایی ندارم. مثل همون مثال‌هایی که بالاتر از حافظ زدیم. از اون «نَه»، یا «نِه»، معنی مثبت اخذ می‌کنه. میگه پروا، نه. پروا نداشتن یعنی شجاعت. اگر چه در ظاهر با «نه» بیان شده، و در صورتش دارای پیام منفی هست، اما معنی مثبتی در اون قرار داده شده. مثل اینکه یه نفر بگه فلان چیز رو ندزدیدند. فعل منفی داره، ولی کاربردش مثبت هست.

    پروا نِه، یعنی بی‌پروایی. ظاهر منفی، باطن مثبت.

     

    کاربرد دیگر حیوانات در شعر حافظ اینه که سخن خودش رو از زبان اونها بیان می‌کنه. دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود، یعنی داشت این پیام رو می‌داد: اونی که تندخویی می‌کنه، نتیجه‌اش رو می‌بینه. تو ناراحت نباش.

    دوشم ز بلبلی چه

    خوش آمد که می‌سرود
    گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
    کای دل تو شاد باش کان یار تندخو
    بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش.

    گاهی از مقایسه بین حیوانات، برای مقایسه درجه اعتبار و سطح بالای کار خودش با دیگران استفاده می‌کنه.

     

    میگه باز سفید، چو باشه در پی هر صید مختصر نرود.

    به تاج هدهدم از

    ره مبر که باز سفید
    چو باشه در پی هر صید مختصر نرود.

    باشه، پرنده‌ی شکاری کوچکی هست، میگه من مثل باز سفید، نه

    مثل باشه، به دنبال شکارهای خُرد نمی‌رم. اینجا مقایسه انجام میده بین «باشه»، و
    «باز سفید» میگه من دنبال هر شکار کوچکی نمی‌رم. «باشه» چون "پرنده‌ای ضعیف
    هست"، دنبال شکارهای کوچیک میره. از این تعابیر مقایسه‌ای در ژانر حیوانات
    توی شعرش هست.

    اصلی‌ترین موضوع حیوانات در شعر حافظ به «آهوی» ختن مربوط

    میشه که حافظ تلاش‌های خودش رو به خون دل خوردن آهو و تولید نافه تشبیه می‌کنه.
    این مطلب رو می‌تونید در جلسه‌ی خون دل ببینید. که اون «خون دل» در نهایت می‌تونه
    به «نورچشم» مربوط بشه.

    توی این ویدیو درباره‌ی مطالبی مرتبط با حیوانات صحبت می‌کنیم

    تا وقتی اشعار حافظ رو باز می‌کنیم، بهتر بشه معنی مطالبی که از حیوانات نقل شده
    رو درک کرد.

    مثلاً حافظ بالش قو رو میگه سنجاب شاهی.

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه

    غم
    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    مثلاً پیش خودش میگه: من به اون فکر می‌کنم!

    اونم به من فکر می‌کنه؟ بعد از اونطرف، از زبان معشوقش جواب

    میده:

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه

    غم
    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    البته نگفته بود من به اون فکر می‌کنم؛ اونم به من فکر می‌کنه؟

    و در بیت بعد چنین جوابی بگیره. یه چیز دیگه گفته بود، چون صورت امروزی اون حرفش
    معمولاً برای مزاحمت استفاده میشه، یا مثلاً برای آدرس پرسیدن، آقا ببخشید یه
    لحظه؛ ما اینجا اون تعبیر رو به کار نبردیم.

    گفتمش مگذر زمانی، گفت ببخشید کار دارم. گفت معذورم بدار.

    امروز مشابه این سخن رو برای مزاحمت میگن. یا شاید هم قبلاً می‌گفتند.

    گفتمش مگذر

    زمانی گفت معذورم بدار
    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    حافظ حکایت دام و دانه یا بند و دام رو در بیان احوالات یا

    شرایط یا نصایح و پندهای خودش به کار می‌گیره. میگه: به دام و دانه نگیرند مرغ
    دانا را. سخنش اینه هر کسی رو یه جوری صید می‌کنند، برای بدست آوردن دل یک آدم پخته،
    "اخلاق پسندیده" و معرفت شرط هست.

    به خلق و لطف توان کرد صید اهل

    نظر
    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

    صید دل رو مرتبط با صید کردن حیوانات به کار می‌بره.

    چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم

    مستت را
    که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد.

    یا میگه همونطوری که توی فیلم‌های وسترن، اون موقع نبوده،

    ولی شکارچی‌ها طناب می‌انداختند دور گردن شکار یا شخص، و صیدش می‌کردند، تو هم
    زنجیر زلفت رو برای صید دل به گردن من انداختی.

    واز برای صید دل بر گردنم زنجیر

    زلف
    چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

    میگه بالاترین درجه‌ی خوشبختی نصیب من خواهد شد، بلکه همایی

    که بر اون نقطه‌ی اوج نشسته به دام من می‌افته، اگر که تو به جایگاه من گذر کنی.

    همای اوج سعادت

    به دام ما افتد
    اگر تو را گذری بر مقام ما افتد.

    یک حکایت دیگه از حیوانات، مربوط به «گربه‌ی عابد» هست. که

    می‌تونه اشاره‌ای به داستان موش و گربه‌ی عبید زاکانی باشه. میگه گول اون گربه‌ی
    عابد که نماز می‌خونه رو نخور. خود عبید زاکانی که هم عصر حافظ بوده، اون داستان
    رو در مورد شخصی که میگن حافظ هم در شعرش به او اشاره کرده سروده. اسمش امیر
    مبارزالدین بود. خیلی ادعای دینداری می‌کرده، اما آدم فاسدی بود.

    عبید زاکانی در قصه موش و گربه میگه:

    ناگهان گربه جست بر موشان

    چون «مبارز» به روز میدانا

    به  امیر

    مبارزالدین، محتسب هم می‌گفتند. حافظ اونجایی که گفته بود، به بانگ چنگ مخور می که
    «محتسب» تیز است.

    گویند منظورش از «محتسب» امیر مبارزالدینی بود که به این

    لقب معروف شده بود. و عیبد زاکانی در داستان موش و گربه گفته بود: چون «مبارز» به
    روز میدانا.

    اگر

    داری تو عقل و دانش و هوش

    بیا

    بشنو حدیث گربه و موش

    توی این ویدیو که در مورد حافظ و حیوانات بود، دو جا درباره‌ی معرفت حاصل کردن و شناخت بدست آوردن که به «نور چشم» شدن مربوط می‌شد اشاره کردیم. یکی جان دادن یا تا پای جان پیش رفتن برای شناخت بود، که می‌گفت همین که باد بوی معشوق رو آورد، شمع جانش رو داد، چون از روی معشوق، که نور داشت، اجازه‌ی وصال پیدا کرد. 

    به مژده جان به

    صبا داد شمع در نفسی
    ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

    مثل اونچه می‌گفت از وقتی روی معشوق رو نمی‌بینیم، نور چشمم

    رفته.

    دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است

    هنگام وداع تو ز

    بس گریه که کردم
    دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است.

    مساله‌ی نور چشم شدن بود. که یک چیزی معنی رو به ذهن او می‌رسید.

    و نور چشم او می‌شد.

    مورد دوم، آهویی بود که با «خون دل» به شناخت می‌رسید، و در

    یک ویدیو راجع به اون صحبت کردیم.

    توی شعر فارسی می‌گفتند فرق انسان و حیوان، در صفات انسانی

    هست. انسانی که اون صفات رو نداره، با حیوان فرقی نمی‌کنه. سعدی می‌گفت:

    علم

    آدمیتست و جوانمردی و ادب

    ورنی

    ددی، به صورت انسان مصوری

    حافظ مساله‌ی نور چشم

    شدن رو به انسان، که به مردم مربوط بود. و مردم هم به مردمک چشم ارتباط می‌داد.
    شراب هم نور چشم می‌شد، می‌گفت اونی که شراب می‌خوره و انسان نمیشه، یعنی معرفت
    حاصل نمی‌کنه، نور به چشمش نمی‌رسه، اون حیوانه. انسانش هم به صفات انسانی مربوط
    هست، هم به مردم یا مردمک چشم که به نور چشم مربوط میشه. شبیه به همون حرفی که
    سعدی زده بود، ولی با ظرافت‌های بیشتر. پاردمش دراز باد، آن حَیوان خوش علف. می‌گفت
    کلاً اون لقمه‌ی شبهه می‌خوره، حروم خوره.

     

    می‌گفت نه چندان هنر است

    حیوانی که ننوشد می و انسان نشود.

    انسان هم حیوان ناطق هست.

    رندی آموز و کرم کن که نه چندان

    هنر است
    حیوانی که ننوشد می و انسان نشود.

    آخر همه حرف‌ها می‌رسه به نور چشم شدن، میگه اونی که شراب

    بخوره، شرابی که نور چشم می‌شد، فروغ دیده ی حق باوران می‌شد، ولی نور به مردمک
    چشمش، به انسانش، یعنی مردمکش نرسه، انسان نیست. همون مردم چشمی که بهش می‌گفت
    انسان، ما گفتیم می‌گفت، خلق، شهر، بنده، غلام... اینها رو به مردمک چشم می‌گفت،
    اگه بهش نور نرسه، اگر حقایق رو درست نبینه، اگر معرفت حاصل نکنه، انسان نیست.
    حیوانه.

    می‌گفت در کجا این ظلم بر انسان کنند، یعنی مردمک چشم، مردم

    چشمم به خون آغشته شد / در کجا این ظلم بر انسان کنند.

    ماجرای شراب و نور چشم توی شعر حافظ، بلاتشبیه شبیه به اون

    داستانیه که در کودکی برای برخی بچه‌ها می‌گفتند یه مردِ بود یه گربه داشت، گربه‌اش
    رو خیلی دوست می‌داشت. بعد داستان ادامه پیدا می‌کرد، تا اینکه مردِ گربه رو می‌کشت،
    می‌گفت رو سنگ قبرش نوشتند. یه مرده بود یه گربه داشت... همینطوری تا بی‌نهایت این
    داستان ادامه پیدا می‌کرد. دُور می‌شد.

    حافظ هم ماجرای شراب رو به مثل همینطوری استفاده کرده، توی

    هر غزلی، در هر چند یا چندین بیتی، یک جا گذاری، اشاره‌ای به موضوع شناخت به وسیله‌ی
    نور چشم شده.

    حیوانات بیشتری در شعر حافظ نام برده شده یا مرتبط با اونها مطالبی عنوان شده، در اینجا اشاره‌ای به تعداد از اونها داشتیم، ممنون که این ویدیو رو تا اینجا ملاحظه کردید.

     

    تا ویدیوی بعد، خدانگهدار.

    نوشته حافظ و حیوانات، استفاده‌ی حافظ و چند شاعر دیگر از حیوانات در شعر فارسی – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    18 min
  • شنوا (بینایی در شعر حافظ شیرازی) – حافظ‌پجوهی

    سلام. من امیرحسین هستم، از پادکست پروژه حافظ‌پجوهی. قرار هست در اینجا در قالب یک ویژه برنامه، با دوستان شنوامون ارتباط برقرار کنیم. و سر صحبت، بلکه سر شوخی رو باهاشون باز کنیم.

    در جلسات ابتدایی پادکست حافظ‌پجوهی گفتیم، حافظ می‌گفت: من، حقیقت رو به نحو دیگری و متفاوت از دیگران می‌بینم، و به همین دلیل بینا هستم.

    چجوری این رو می‌گفت؟ چه استدلالی برای این مساله داشت. یا چه مکانیزمی رو براش تبیین می‌کرد؟

    در گذشته

    معتقد بودند چشم نور داره. توی شعر فارسی هم، شراب، نور داشت. بهش می‌گفتند نور باده.
    الآن هم اونهایی که شراب می‌خورند به کسی که شراب نمی‌نوشه، میگن بزن روشن شی.

    حافظ اون نور شراب رو با نور چشم، ترکیب می‌کرد، می‌گفت: شراب

    میاد نور داخلی چشم من میشه. تا من حقایق رو
    ببینم.

    در این اپیزود هم قرار هست توضیح بدیم که چرا مخاطبان خاص این قسمت، بنا به

    تعریف حافظ، بینا نیز می‌توانند باشند. و بسیاریشون هم بینا هستند.

    ما توی اون دو تا اپیزود

    گفتیم معنای بینایی حاصل کردن در شعر حافظ، به موضوعاتی مختلف مربوط میشه. مثل
    شراب. مثل معشوق که می‌آید و نور داخلی چشم می‌شود. حافظ می‌گفت وقتی معشوق هست،
    او بینا می‌شود.

    ای نسیم سحری خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی

    وقتی معشوق نیست، بیناییش

    رو از دست می‌ده.

    بیا که فرقت تو چشم من

    چنان در بست
    که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

    حافظ بیرون از کلیشه‌های شعری، خود ِ شراب رو جام جم یا جام

    جهان‌نما می‌دونست. جَمش مخفف جمشید بود. و قصه‌اش هم مربوط به شاهنامه هست. جام
    جم یا جام ِ جمشید، جامی بوده که اسرار رو در اون می‌دیدند. حافظ می‌گفت خود شراب،
    یا خود معشوق، جام جم یا جام جهان‌نما هست.

    حافظ به معشوقش می‌گفت: از وقتی تو رفتی، از وقتی تو نیستی،

    دیگه چشم من نور نداره. دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست.

    الآن هم وقتی یک نفر چشمش ضعیف میشه، عوام می‌گن نور چشمش

    یا سوی چشمش کم شده.

    در ابیات دیگری هم درباره اینکه که معشوق

    نور چشمش هست، گفته بود: از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای.

    بیت کاملش این بود:

    از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
    آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای.

    حالا این نور چشم شدن که ما اینجا گفتیم به واسطه‌ی نور

    شراب، یا نور معشوق در چشم حافظ می‌اومد، یعنی چی؟

    یعنی به کمک شراب، یا معشوق، یا دم صبح، وقت سحر، حافظ

    حقایق رو می‌دید. حقایق رو به نحو دیگری می‌دید. یعنی برای حافظ،
    شراب یا معشوق، مطابق گفته‌های پیشینیان، تبدیل به «آینه» رازنمای هستی یا  «جام جم» می‌شدند.

    جام جم، جامی بود که متعلق به جمشید بود. که در اون اسرار

    رو می‌دیدند. حافظ می‌گفت شراب یا معشوق یا موارد دیگه، نور چشم او می‌شوند. و او
    اسرار رو، یا حقایق رو در اونها می‌بینه.

    شاید شنیده بودید که یک شخصی گفته بود در چشم مردان اشعه‌ای

    هست که...

    گذشتگان در زمان حافظ هم چنین باوری داشتند که چشم نور داره. حافظ می‌گفت،

    شراب میاد و اون نور داخلی چشم ما میشه. و چشم ما رو قوی می‌کنه. و ما حقایق رو
    بهتر می‌بینیم.

    حافظ می‌گفت من حقایق رو متفاوت از دیگران درک می‌کنم، متفاوت از اونچه بقیه

    می‌بینند، می‌بینم. یه نوری به چشمم می‌رسه، نور شراب میاد، نور چشم من میشه. که
    حقیقت رو اونطوری می‌بینم که دیگران نمی‌بینند. یا به حقیقت امور یا حقیقت جهان
    متفاوت از اونچه در ابتدا درک می‌کردم، پی می‌برم.

    اصل معنی شراب در شعر حافظ همین هست.

    گفتیم چرا حافظ خودش رو بینا معرفی می‌کرد. گفتیم حقایق رو دیدن، در شعر حافظ،

    به چه معنا بود.

    یعنی شراب یا معشوق بر حالات ذهنی او اثر می‌گذاشتند

    تا او درک تازه‌ای از مسائل و موضوعات مختلف پیدا کنه. به تعبیر خیام، فهم و خاطرش
    تیز بشه.

    تاثیر

    شراب برای دیدن حقایق، کمک به گونه‌ای دیگر دیدن می‌کرد. به تعبیر حافظ نور داخلی
    چشم می‌شد. و چیزی که قبلاً قابل تشخیص یا قابل دیدن نبود را بر ما معلوم می‌ساخت.

    مفاهیم

    مشخصی را در ذهن ما آشکار می‌کرد. یا باعث ایجاد مفاهیم مشخصی در ذهن و روح حافظ
    می‌شدند. یا حافظ این موارد رو به عنوان یک "عامل انگیزشی مُحَرکِ مثبت" که نتیجه‌ی اون رسیدن به یک حقیقت یا بدست آوردن یک
    دستاورد شناختی هست، معرفی می‌کنه.

    و بینایی توی شعر

    حافظ در اشاره به چنین مواردی هست. حالا به واسطه‌ی شراب. یا به کمک معشوق یا هر
    مورد دیگه‌ای.

    شما رودکی

    رو که می‌شناسید. شاعر پیش از حافظ. متناسب با موضوع این نوبت، شنوا هم بود. حافظ
    از او تاثیر پذیرفته. معلوم هم هست که اشعارش رو به دقت می‌خونده. ضمن اینکه در
    زمان حافظ، اشعار بیشتری از رودکی در دسترس بود. بسیاری از اشعار رودکی از بین
    رفتند. یعنی حافظ اشعار بیشتری از رودکی خونده بود، اشعار بیشتری از رودکی در
    دسترسش بود، تا اشعاری که ما از رودکی در اختیار داریم. یعنی معتقد بود که
    رودکی اسرار رو می‌بینه. یا می‌دید.

    اتفاقاً در

    شعر حافظ نابینایی به ندیدن اسرار و حقایق جهان معرفی می‌شه. نه
    نداشتن چشم سر. نه استفاده‌ای که ما امروز از این کلمه می‌کنیم. نابینا از
    نظر حافظ، کسی هست که اسرار یا حقایق این عالم رو نمی‌بینه. یا نمی‌تونه ببینه.

    در شعر حافظ هست. «نابینا، اسرار پنهانی رو نمی‌بینه». یا اسرار

    پنهانی رو؛ نابینا نمی‌بینه. منظور او از نابینا کسی نبود که چشم سر نداشته باشه. یا چشم سرش، بینایی
    نداشته باشه. چشم جهان‌بینش مورد نظر و مورد بحث نبود. منظورش در ادبیات خودش،
    نابینایی چشم جان بین بود.

    می‌گه اونچه بین عاشق

    و معشوق هست رو هر کسی متوجه نمیشه. و بعد می‌گه اونی که متوجه راز بین عاشق و
    معشوق نمیشه، اینجا از عبارت ملامت‌گو، برای اشاره به سوژه مورد نظر استفاده می‌کنه.
    می‌گه اون، نابینا هست.

    ملامت‌گو چه

    دریابد میان عاشق و معشوق
    نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی.

    نمی‌گفت نابینا شخصی

    هست که توانایی دیدن ندارد. می‌گفت کسی که حقایق رو نمی‌بینه، مثلاً اسرار عشق رو
    درک نمی‌کنه. اون نابینا هست. باید به او نابینا گفت.

    حافظ اشعاری داره، که

    پیش از او، رودکی در اون مضامین و مطالب شعر سروده بود. مثلاً رودکی؛ در یک رباعی
    به معشوقش گفته بود:

    چراغی در رهگذار باد،

    به راه تو روشن هست، که شانس یا امکان خاموش شدن آن بسیار زیاد هست. بوی جگر سوخته‌ی
    من عالم رو گرفت، اگر تو خبردار نشدی، حس بویاییت ضعیفه. ما اینجوری گفتیم، ولی
    معنیش همین بود.

    در رهگذر باد چراغی که تراست

    ترسم که: بمیرد از فراغی که

    تراست

    بوی جگر سوخته عالم بگرفت

    گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

    حافظ تصویرسازی مشابهی در غزلش داره. می‌گه هر کسی که اهل خوبی کردن

    نبود، از نظر بی فایده و بی حاصل بودنش در این دنیا، در اثر اون سبک زندگی، یعنی
    در اثر بی مصرف بودن و بی ثمر بودنش که اهل نیکی کردن نبود. مثل کسی هست که بخواد
    توی باد، یک چراغی رو روشن نگه داره.

    هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی

    نچید

    در رهگذار باد نگهبان لاله بود

    از نظر تصویرسازی شبیه رباعی رودکی بود. رودکی گفته بود:

     

    در رهگذر باد چراغی که تراست

    ترسم که بمیرد از فراغی که

    تراست

    چراغ در رهگذر باد بمیرد، یعنی چراغ در اثر

    وزش باد و در دوری از معشوق خاموش بشه. حافظ می‌گفت: کسی که اهل مهر و نیکی نبود،
    او هم مثل شخصی هست که در "هگذار باد" بخواد مراقب خاموش نشدن یک چراغ
    باشد.

    ضمن اینکه حافظ اسم اون چراغ رو، لاله ذکر می‌کنه. لاله یک چراغ حبابی، شبیه به گل لاله بود. ضمن

    اینکه خود لاله در شعر فارسی، جگر سوخته هست. رودکی در همان رباعی گفته بود: بوی جگر سوخته عالم بگرفت

    گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

    می‌بینید که چقدر تصویری که حافظ ارائه می‌کنه، به اون رباعی از رودکی نزدیک هست.

    حافظ جای دیگری شبیه به "بوی جگر سوخته عالم بگرفت" از رودکی، گفته

    بود:

     

    بوی

    دل کباب من آفاق را گرفت
    این آتش درون بکند هم سرایتی

    در مورد شاعر شنوامون، مرحوم رودکی. شاعران

    دیگری غیر از حافظ هم می‌گفتند او چشم سر نداشت، ولی چشم دل داشت. حافظ که دیگه
    سنگ تموم گذاشته بود. خیلی قضیه رو ادامه داده بود. بینایی اهل نظر، که به چشم دل
    مربوط می‌شد رو فرموله‌بندی کرده بود.

    و می‌گفت نابینا کسی هست که حقایق رو نمی‌بینه.

    اون کسی که چشم داره، ولی حقایق رو نمی‌بینه. اون نابینا هست. حتی اگر چشمش به
    زیبایی معروف باشه. حتی اگر حالت چشمش به زیبایی معروف باشه.

     

    در باب اینکه نزد حافظ، نابینا کسی هست که

    حقایق رو نمی‌بینه، به معشوقش می‌گه، نرگس، یعنی گل نرگس. که به ویژگی چشم، یا
    زیبایی در چشم، تشبیه یا مُعرفیش می‌کنند.

    همونطوری که می‌گن: چشم شهلا یا چشم مست، به

    نرگس هم، می‌گن: نرگس شهلا یا نرگس مست.

    حافظ به معشوقش می‌گه نرگس اگر لاف زد که شیوه‌ی

    چشمش شبیه تو هست، تو ناراحت نشو.  میگه
    اون حالا یه حرفی زد. آدم عاقل، آدم اهل نظر، آدم صاحب نظر که به حرف اون گوش نمی‌کنه.

    نرگس ار

    لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
    نروند اهل نظر از پی نابینایی.

     

    منظورش از نابینا چی بود؟ کسی که حقایق رو نمی‌بینه.

    نرگس ار

    لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
    نروند اهل نظر از پی نابینایی.

    در مورد شاعر شنوا، یعنی رودکی

    می‌گفتند: «آن تیره چشم، شاعر ِ روشن‌بین». یعنی شاعر تیره چشم ِ
    روشن بین.

    اشعار

    زهد و پند بسی گفته‌ست
    آن تیره‌چشم شاعر روشن‌بین

    شاعر شنوای اهل فضل ما؛ یعنی رودکی، می‌گفت: شادی

    من، در غم معشوق، بیشتر از غم اوست. یعنی می‌ارزه. می‌صرفه. یعنی خوبه. بعد می‌گفت:
    حالا من از معشوق دور هستم، اینقدر خوش می‌گذره، رسیدنش بهش چجوریه؟!

    با آن که دلم از غم هجرت خون

    است

    شادی به غم توام، ز غم افزون

    است

    اندیشه کنم هر شب و گویم: یا

    رب

    هجرانش چنین است، وصالش چون است

    اینکه در غم معشوق شادی هست. یا شادی در راه معشوق

    بیشتر از غم اوست، در شعر حافظ خیلی تکرار شده. شما می‌تونید جلسه «خون دل» در شعر حافظ رو در پادکست حافظ‌پجوهی گوش کنید. اونجا
    کاملاً در این موضوع توضیح دادیم.

    اما اینکه در دوری از معشوق اینقدر خوش می‌گذره،

    در رسیدن به او چه لذتی خواهد بود. این رو هم در همون جلسه خون دل توضیح دادیم که
    حافظ هم می‌گفت: این کعبه مقصود، تماشاگه کیست، که خار راهش برای من گل و نسرین
    هست.

    یا رب

    این کعبه مقصود تماشاگه کیست
    که مغیلان طریقش گل و نسرین من است.

    موارد بسیار دیگری هم هست که حافظ به موضوعاتی

    که رودکی در شعرش توجه داشته، اشاره کرده.

    موضوع صحبت یا سر صحبت این بود که در

    شعر حافظ، معنای بینایی، دیدن با چشم سر، یا دیدن با چشم جهان بین نیست. معنای
    بینایی حقایق رو دیدن؛ یا حقایق رو به‌گونه‌ای دیگر دیدن هست.

    اشاره اصلی به همین موضوع بود که بینایی یا شخص

    بینا در شعر حافظ، به اون معنی که ما در زندگی روزمره و اصطلاحات امروزی استفاده
    می‌کنیم، نیست. حافظ معنی عمیق‌تری رو از این عبارت در ذهن داشت.

    من می‌خواستم یه مقاله، در باب بررسی بینایی در

    شعر حافظ و طرح مساله بینایی در قرآن بنویسم، حالا این فرصت پیش اومد تا خیلی گذرا
    به اون مطلب هم یه اشاره‌ای داشته باشیم.

    توی قرآن هم درباره بینایی، به همون با چشم دل

    دیدن، اشاره شده.

    مثلاً در سوره 22 در بخشی از آیه 46 می‌فرماید: در

    حقيقت چشمها كور نيست، ليكن دلهایی كه در سينه‌هاست كور است. یا چشمهای سر گرچه کور نیست،
    لیکن چشم باطن و دیده دلها کور است.

    یا در سوره 18، بخشی از آیه 101 می‌فرماید: کافرانی که بر چشم‌شان پرده بود.

    این هم در استفاده و به کارگیری چشم یا بینایی، در معنایی متفاوت هست.

    در

    سوره بقره، آیه هفتم می‌فرماید: خداوند بر دلهاى آنان و بر شنوايى ايشان مهر نهاده
    و بر ديدگانشان پرده‌اى است.

    با

    توجه به این مطلب می‌بینیم که اینطور نیست که هر کسی که می‌تواند ببیند، بینا هم
    باشد.

    یا در داستان حضرت

    موسی و جادوگران می‌گوید، به جادوگری چشم خلق بربستند. (سوره 7، آیه 116).

    در جایی از قرآن اشاره شده که چشم‌هایی دارند که با آن نمی‌بینند یا گوش‌هایی

    دارند که با آن نمی‌شنوند. سوره 7، آیه 179.

    حافظ می‌گفت از یه جایی به بعد، یک اتفاقی تو زندگیش افتاده که گشایشی برای او

    بوده. چشمش بر حقایق باز شده.

     

    اصل معنی بینایی در

    نظر حافظ و در شعر او، مربوط به درست دیدن حقایق یا به گونه‌ای دیگر دیدن حقیقت
    هست. و نابینایی هم مربوط به ندیدن حقیقت میشه.

    ما در این ویژه

    برنامه که با هدف عرض ارادت و احترام به توانایی ِ شنوایی گروهی خاص، نامگذاری،
    هشتگ‌گذاری کردیم؛ حافظ خیلی قبل‌تر احترام به این افراد رو رعایت می‌کرد. می‌گفت بینا
    اون کسی هست که حقایق رو به درستی می‌بینه. نابینا؛ اونیه که حقایق رو نمی‌بینه.

    در باب اینکه بینایی

    فقط به چشم سر نیست. یا فقط نباید به چشم سر باشه، در داستان منصور حلاج توی اپیزود قبل
    توضیح دادیم. وقتی دستان منصور حلاج رو بریدند، گفت: دست از آدمی بسته باز کردن، آسان است.

    گفت من رو

    گرفتید، دوره کردید، دستم رو بستید، بعد دستم رو بریدید، اینکه کار سختی نبود. مرد،
    آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد قطع کند. گفت اگر می‌تونید
    اون دستی که کلاه همت، یعنی اون دستی که کلاه اراده و بلند طبعی و والامنشی رو، از
    سر یا مثلاً از گردن بلندای آسمان برمی‌داره، اگر می‌تونید اون دست رو ببرید. دست
    فیزیکی، در دسترس شماست. اما دست من اون دستی بود که کلاه همت، از سر آسمان برمی‌داشت.

    سخن حلاج این

    بود که دست من، این دست ظاهرم نیست. دستی هست که کلاه از سر آسمان برمیداره، شبیه
    به اون تعبیری که حافظ داشت:

    بینا، کسی

    هست که حقایق رو به درستی می‌بینه. و حقیقت رو به درستی تشخیص می‌ده.

     

    اونی هم که حلاج می‌گفت دست من کلاه همت از

    تارک عرش برمی‌داره، همت به معنای بلند نظر هم هست. حافظ در مسائل مختلف نگاه بسیار
    عمیقی داشت، که هیچکس از اون خبر نداشت. و گذاشته بود تا آیندگان متوجه مساله بشن.

    برمی‌گردیم به رودکی، شاعری شنوا.

    ناصرخسرو رودکی رو؛ "آن تیره چشم، شاعر ِ روشن بین" معرفی می‌کنه.

    حافظ هم که برای رودکی و افرادی چون او، سنگ تمام گذاشته بود. می‌گفت بینا کسی هست
    که حقایق رو می‌بینه. و خودش هم از اشعار رودکی استفاده می‌کرد. به دنبال او می‌رفت.
    می‌گفت نابینا و بلکه به تعبیر قرآنی، ناشنوا کسی هست که حقایق رو درک نمی‌کنه. می‌گفت
    من هم دنبال آدم نابینا نمی‌رم.

    "نروند اهل نظر، از پی نابینایی."

    اما رودکی رو شاعری می‌دونست که چشمش بر حقایق باز بود. و به دنبال او می‌رفت.

    رودکی در رباعی‌ای گفته بود: من رازی رو در دلم نگه می‌داشتم، "اشکم به
    زبان حال با خلق بگفت." یعنی گریه کردم، لو دادم.

    همچنین می‌گفت با هر عقیقی که با چشمم سوراخ می‌کردم. یعنی اشکش می‌اومده دم

    مژه‌اش، و می‌گفته با مژه، دارم عقیق رو سوراخ می‌کنم. مروارید رو سوراخ می‌کردند،
    که ازش نخ رد کنند. سنگ‌های قیمتی رو هم اگر می‌خواستند استفاده کنند، باید سوراخ
    می‌کردند. رودکی می‌گفت من با نوک مژه‌ام داشتم عقیق سوراخ می‌کردم. یعنی کار خیلی
    سختی انجام می‌دادم. حافظ هم همین تعبیر رو توی شعرش داره. میگه اگر می‌خوای به
    جایی برسی، اگر می‌خوای از جامی گوهرنشان، جام مرصع، می لعل، یعنی شراب ناب بنوشی،
    باید خیلی تلاش کنی. باید خیلی سعی کنی. ای بسا دُر به نوک مژه‌ات باید سُفت. یعنی
    مروارید رو باید با نوک مژه سوراخ کنی.

    گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

    ای بسا در که به نوک مژه‌ات
    باید سفت

    همینجا دیدیم که حافظ از تعبیرات رودکی، که

    مردی بینا بود. یعنی چشم جان بین داشت. و مورد احترام بسیاری از شعرا پس از خود،
    از جمله حافظ بود، استفاده کرده بود.

    توی اون رباعی که گفتیم رودکی می‌گفت:

    رازی در دلم بود که از دیگران پنهان می‌کردم، ولی اشکم از چشمم بیرون آمد و آنرا
    به مردم گفت. اونجا می‌گفت که عقیق رو وقتی با نوک مژه سوراخ می‌کردم، ضمن اینکه
    خود “عقیق در نتیجه جریانهای آب در سنگ به وجود می‌اومده…”
    اینجا هم گفته اشک می‌ریختم، اشک خونین هم در شعر فارسی سابقه داشته. چون عقیق هم
    سرخ هست.

    بین همه‌ی این موارد ارتباط برقرار کرده

    بوده. شما ببین که اون بزرگوار چقدر بینا بوده. می‌گفت با هر عقیقی که با چشمم می‌سُفتم،
    چهره‌ام هم سرخ می‌شد. و دیگران هم رازم رو متوجه می‌شدند.

    چشمم

    ز غمت، به هر عقیقی که بسفت

    بر

    چهره هزار گل ز رازم بشکفت

    رازی،

    که دلم ز جان همی داشت نهفت

    اشکم

    به زبان حال با خلق بگفت

    به تعبیرات رودکی که

    دقت داشتید؛ یکی اشک، راز دلش رو آشکار می‌کرد. دیگری اینکه چشمش عقیق می‌سُفت،
    یعنی عقیق سوراخ می‌کرد، عقیق هم در نتیجه جریان‌های آب در سنگ به وجود می‌اومد
    که اون اشک چشمش رو به آب روان، به جریان‌های آب، تشبیه کرده بود. خود
    حافظ هم چنین تشبیهی داشته که اشکش رو به آب روان تشبیه کنه.

    از بن هر مژه‌ام

    آب روان است بیا
    اگرت میل لب جوی و تماشا باشد.

    می‌گه اگر می‌خوای

    بری پیک‌نیک، بشینی لب جوی، و در طبیعت و آب روان نظر کنی، از بن هر مژه من، آب
    روان است. یعنی اشکش جاری بوده.

    حالا حافظ اون دو

    موردی که رودکی، در یک رباعی بهش اشاره کرده، یعنی آشکار شدن راز دلش با اشک. و
    سرخ شدن رویَش با عقیق سُفتن با چَشم رو، در یک غزل میاره. از دوستان شنوا، اگر
    کسی به کامپیوتر علاقمند باشه، معنی اونچه در برنامه‌نویسی گفتیم، override کردن رو
    احتمالاً در اینجا به وضوح ببینه.

    حالا استفاده حافظ از

    اون تعبیری که رودکی هم داشت چجوری بود؟ در چه قالبی override کرده بود؟ از اون API چجوری بهره
    برده بود؟

    می‌گفت:

    تو را صبا و

    مرا آب دیده شد غماز
    وگرنه عاشق و معشوق رازدارند.

    می‌گه از تو صبا خبر

    آورد. باد رو می‌گفتند پیک هست. خبر رسان هست. میگه راز من رو هم اشک چشمم برملا
    کرد. آب دیده شد غماز.

    غماز یعنی سخن‌چین.

    افشاکننده راز. غمزه کننده، اشاره کننده با چشم و ابرو. در مورد همون باد صبا می‌گفت:

    به غماز صبا گوید

    که راز ما نهان دارد.


    بعد در همون غزل، در بیان مورد دوم از تعبیر رودکی که سرخ
    شدن چهره باشه. در override کردن اون مورد
    می‌گه:

    بیا به میکده و چهره

    ارغوانی کن. شراب می‌خوردند، سرخ رو می‌شدند. چهره‌شون به تعبیر امروزی گل می‌انداخت.
    حافظ در بهره گرفتن از تعبیری که رودکی هم در یک رباعی به کار برده بود، در توسعه
    اون عبارت مورد استفاده‌ی رودکی، در غزل شماره 195 می‌فرماید:

    بیا به میکده

    و چهره ارغوانی کن
    مرو به صومعه کانجا سیاه کارانند.

    این تعبیراتی بود که رودکی

    به کار برده بود.

    و در نظر حافظ هم، رودکی

    شاعر بینایی بود. چنانچه ناصرخسرو، یا دقیقی هم گفته
    بودند. حافظ از موارد طرح شده توسط شعرای دیگه، برای
    بیان منظور خودش استفاده می‌کرد. ما هم اینجا گزارشش رو نوشتیم، آماده کردیم، تا برای کارشناسان امر، که
    عزیزان شنوا بودند، و مطابق قول حافظ، بینا هم هستند، ارسال کنیم. تا بررسی
    و مداقه نهایی رو به عمل بیارند، بعد نتیجه غایی رو به ما بگن. یعنی نظرشون رو
    برای ما بفرستند.

    خطاب به مخاطبان خاص

    این اپیزود، از نظر حافظ، اگر شما حقایق رو همانطور که دیگران می‌بینند، می‌بینید
    یا حتی بالاتر از اون، حقایق رو از زاویه‌ای دیگر و به شکل بهتری می‌بینید، که
    سایرین از آن بی اطلاع‌اند، آنطور که حافظ می‌گفت، شما به جز توانایی شنوا بودن که
    بهانه این ارتباط و هم‌نشینی و هم‌صحبتی شد، بینا هم هستید.

     

    حافظ خیلی روی بینایی

    کار کرده. ما توضیحاتش رو دادیم، در یک نمونه‌ی خیلی شاخص اگر بخواهیم به شما
    اشاره کنیم که شما بعداً برید اون مطالب رو دنباله‌اش رو بخونید. چند مصراع و بیت
    مشهور هست که حافظ گفته غلامم. مثلاً:

    غلام همت آنم که زیر

    چرخ کبود
    ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.


    غلام همت آنم...

    غلامت همت آن

    نازنینم...

    وقتی حافظ می‌گه غلام همت دردی کشان یک رنگم

    ما فکر می‌کنیم حافظ گفته غلامم. مخلصم، چاکرم. در صورتی که با

    توجه به محتوای جلسات قبل، می‌گه من مردم چشم، یا نورِ چشمِ دُردی کشان یک رنگم.

    معنیش اینه که من چشمِ یا نورِ چشمِ دردی کشان یک رنگم. نه آن

    گروهی که لباس کبود می‌پوشند، صوفیان رو می‌گه و دل سیاه هستند. غلام رو در معنای
    مردُم، مردم چشم. مردمک چشم به کار برده.

    غلام همت دردی کشان یک رنگم

    نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.

    تا حالا هیچکسی هم نبوده که متوجه معنی اینکه حافظ گفته من نور

    چشم دردی کشان یک رنگم؛ بشه.

    حافظ شیرازی، غلام رو در خیلی موارد به همین شکل به کار برده.

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

    میگه من چشم کسی هستم، مجازاً نور چشم کسی هستم که زیر چرخ

    کبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. حالا حافظ چشم شما یا نور چشم شما نیست؟


    حافظ حتی خلق رو هم

    در معنای چشم یا مرتبط با اون، مثل مردم، که به مردم چشم یعنی مردمک چشم مربوط
    میشه، به کار برده.

    می‌روی و

    مژگانت خون خلق می‌ریزد.

    موارد دیگری هم بودند

    که بالاخره یه جوری کشیده بود به همون مردم چشم و نور داشتن اون. یه بخشی از معنی
    رو در کلام خودش پنهان می‌کرد. بالاتر که از رودکی هم گفتم،
    او هم چنین کاری کرده بود. تو شعر که رایج بوده. راجع به این هم توی اپیزودهای
    قبلی توضیح دادیم.

     

     

     

    بنا به قولی؛ چشم‌ها

    بلا استفاده‌اند، بی فایده‌اند، تا وقتی که ذهن کور هست.

    The eyes are useless

    when the mind is blind.

     

    یا مردم نسبت به دیدن

    حقیقت کور هستند. و فقط چیزی که می‌خوان، چیزی که دوست دارند رو می‌بینند.

    People are blind to

    reality and only see what they want to see.

    یا به عنوان تیر

    خلاصی بر این مبحث و شاهدی برای اونچه از حافظ نقل کردیم:

    یک مرد نابینا، یا

    حالا یک زن نابینا که می‌بیند، بهتر است از یک مرد بینا یا یک زن بینا که نمی‌بیند.

    یک مرد نابینا که می‌بیند،

    بهتر است از یک مرد بینا که نمی‌بیند.

    A blind man who sees

    is better than a seeing man who is blind.

    ما گفته بودیم که

    نگاه حافظ به مسائل خیلی امروزی بود. این هم یک شاهد دیگه. می‌بینید در بسیاری
    اماکن، هنوز امکانات شهری مناسب افراد توان یاب یا شنوا، یا ناشنوا به اندازه کافی
    توسعه داده نشده. اما حافظ در اون زمان، نابینا و بینا رو در معنای درستش، دسته‌بندی
    کرده بود.

    الآن خیلی بهتر شده،

    برخی رستوران‌ها منو با خط بریل دارند. فردوسی طوسی، سُراینده شاهنامه، در جایی که
    می‌خواسته اشاره به نابینا بودنِ رودکی، شاعر بزرگ پیش از خودش داشته باشه، می‌گه:
    گوینده اومد نشست، نامه رو یا نامه‌ها رو براش خوندند.

    گزارنده را پیش

    بنشاندند
    همه نامه بر رودکی خواندند

    اون زمان امکاناتش

    نبود. حالا خوبه که الآن برخی رستوران‌ها منو با خط بریل دارند. ان شاا… که
    خیابان‌ها هم خط کشی عبور نابینایان رو بیشتر و دقیق‌تر داشته باشند. چون یه دفعه،
    یه جایی ممکنه خیابون برای دوستان شنوا تموم بشه.

    هواپیما رو هم توی

    آسمون همینجوری سرقت می‌کنند. یا یکی از روش‌ها اینه. یه سیگنال GPS قوی جعلی از
    زمین ارسال می‌کنند، که باعث تغییر مختصات و اختلال در سیگنال‌های ارسالی از طرف
    ماهواره میشه. حالا شما از این کارها نکنید. Don’t try it at home. نرید توی
    خیابون، هر هواپیمایی توی آسمون دیدید رو، کد GPS بهش تزریق میگن؟ حالا، تزریق
    کنید، بعد ببریدش توی مهرآباد بنشونیدش. البته اگر بلد هستید.

    موبایل رو میشه

    همینجوری شبکه مخابراتیش رو عوض کرد. یه سیگنال قوی بهش ارسال می‌کنند. شبکه خودش
    رو گم می‌کنه. یعنی شبکه قوی‌تر رو انتخاب می‌کنه. مردا رو هم همینجوری از راه به
    در می‌کنند. یا در مورد خانم‌ها هم مثلاً رویا می‌فروشند، رویاهای بزرگ… از قدیم
    گفتند مردها رو میشه با محدوده فرکانسی 430 تراهرتز تا 770 (یا 400 تا 790)
    تراهرتز، و خانم‌ها رو در محدوده 20 تا 20 کیلوهرتز با ارسال امواج جعلی؟؟! از راه
    به در کرد. 

    صحبت در مورد دوستان شنوا بود که نیاز به کمک کسی ندارند. همین که راهش مشخص باشه، براشون کافی هست. ولی یه دفعه توی خیابون ممکنه خط‌کشی مسیرشون گم بشه. یه دفعه خیابون تموم میشه. یا وسط مسیرشون یه مانع فیزیکی مثل دکه، ایستگاه اتبوس پیدا میشه.

    درباره مسیر تردد نابینایان، شما روی اینترنت هم به فارسی نمی‌تونی چیز زیادی پیدا کنی.

     

    درباره امکانات مورد استفاده نابینایان صحبت کردیم، یه نفر می‌خواست تلفن جدید بگیره، من براش بررسی کردم، یه گوشی خوب بهش پیشنهاد دادم. یه روز اومد گفت ببین گوشی من چی شده. هر کاری کردم درست نشد.

    یا درستش کن. یا اول گوشی رو می‌شکنم، بعد خودمو می‌زنم، بعد تو رو. گفتم خوب باشه، بیا صحبت کنیم.

    یه حالتی بر روی گوشی بود برای اینکه افرادی که توانایی دیدن صفحه‌ی گوشی رو ندارند، بتونند از گوشی‌های جدید بهتر استفاده کنند. من هم اون امکان رو تا اون موقع بررسی یا استفاده نکرده بودم.

    و واقعاً هم وقتی می‌رفت روی امکان استفاده بهتر برای نابینایان، استفاده از گوشی برای یک فرد عادی سخت می‌شد. چون زبانش یعنی زبان تعامل گوشی و نحوه تعاملش با کاربر عوض می‌شد. اون شخص هم توی ساعات پایانی شب قبل، تنظیمات گوشی رو برده بود روی اون حالت، صبحش هم چندجا کار داشت، گوشیش رو لازم داشت، نتونسته بود از گوشیش استفاده کنه. خیلی عصبانی اومده بود گوشیش رو آورده بود که برگردونده بشه روی حالت عادی.

    براش درست کردم، برگردوندم به تنظیمات اولیه، ولی هنوز خشونت توی چشماش بود. می‌گفت گوشی قبلی بهتر بود.

    یه ویدیوی تبلیغی از سامسونگ، از سامسونگ هند، ساخته شده بود، لینکش رو این پایین می‌گذارم.

     

    اون ویدیو رو بهش نشون دادم، موضوعش هم در مورد کودکی بود که توانایی شنوایی و بینایی نداشت. خیلی توجهش جلب شد و قانع شد که اون قابلیت چقدر مفید هست.

    نوشته شنوا (بینایی در شعر حافظ شیرازی) – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    31 min
  • بنده، غلام، خلق، عام، مردم، انسان و… در معنی مردمک چشم در شعر حافظ – حافظ‌پجوهی

    بنده، غلام، خلق، عام، مردم، انسان و… در معنی مردمک چشم در شعر حافظ

    سلام.

    موضوع این ویدیو درباره‌ی «بنده» در شعر حافظ هست. در شعر فارسی، مردم رو در معنی «مردمک» به کار می‌برند. مردم چشم.

    وقتی که حافظ می‌گه «بنده» منظورش به اظهار بندگی کردن نیست. حافظ «بنده» رو هم در معنی مردم، یا مردمک چشم استعمال می‌کنه. وقتی که میگه «غلامم» مثل غلام همت آنم، منظورش به غلامی کردن نیست. همت یعنی بلند نظر. یعنی «نور چشمِ» کسی هستم. نه اینکه غلام و فرودست او هستم.

    حافظ انسان رو هم در معنی مردم، و با هدف اشاره به مردمک چشم به کار برده.

    مردم چشمم به خون آعشته شد
    در کجا این ظلم بر «انسان» کنند.

    یعنی از سختی روزگار، از گریه کردن یا از بی‌خوابی، چشمم خونین شد. مثل: ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است.

    انسانش هم؛ آدمی هست. هم مردم چشم یا مردمک چشم.

    ما نور چشم شدن رو در یک ویدیویی که می‌تونید اون رو ملاحظه کنید توضیح دادیم.

    در گذشته معتقد بودند چشم نور داره.

    مثل اونچه در سرود ملی هست. فروغ دیده‌ی حق باوران.

    یا درترانه‌های امروزی میگن گریه یا دوری از معشوق، نور چشمم رو برد.

    آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشامو می‌بره.

    در شعر فارسی، موضوعاتی بود که نور داشتند. مثل چهره‌ی معشوق، مثل شراب.

    حافظ این موارد رو با نور داخلی چشم جمع می‌زد. و می‌گفت، نور اینها میاد نور چشم ما میشه. می‌گفت حقایق رو اینطور می‌بینند. انسان‌ها اینطور می‌بینند. انسان به معنی «مردم» یا مردمک چشم هم هست.

     

    یعنی اون نور، از شراب یا از معشوق، یک معمایی رو در ذهن ما پاسخ میده. جواب یه سوالی میشه. یک پازلی رو در فکر ما حل می‌کنه.

    می‌گفت ما اسرار رو از طریق اون نورها می‌بینیم:

    بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم.

    یا می‌گفت پرتو جام جهان‌بین دهدت آگاهی. یعنی نور شراب، اشعه‌ی چشم تو بشه. فروغ دیده‌ی تو بشه. و یک رازی رو به اطلاع تو برسونه.

    همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان
    پرتو جام جهان‌بین دهدت آگاهی

    حافظ به جز «بنده» به عنوان مردمک چشم. «عام» و «خلق» رو هم به معنا و در جایگاه مردم و مردمک چشم به کار برده.

    مثلاً شما شنیدید که حافظ گفته:

    غلام همت دردی کشان یک رنگم

    ما فکر می‌کنیم حافظ گفته من از ارادتمندان و چاکران اون گروه خاص هستم.

    زیاد این مورد رو به کار برده،

    من غلام نظر آصف عهدم

    من غلام نظر آصف عهدم کاو را
    صورت خواجگی و سیرت درویشان است

    غلام همت آنم…

    غلام همت آنم که باشد
    چو حافظ بنده و هندوری فرخ

    اما با آگاهی از مساله‌ی «نور چشم بودن» در شعر حافظ، که می‌گفت یک نوری در چشم هست، یک چیزی میاد اون نور داخلی میشه، و یک امری رو بر ما روشن می‌کنه، پاسخ یک مطلبی که بر ما و بر دیگران پوشیده بوده رو به ما میگه، یعنی «نور چشم ما میشه». در اینجا هم وقتی می‌گه، غلام همت آن نازنینم…

    مرتبط با مساله‌ی نور چشم شدن، اشاره‌اش به مردم چشم هست. سخنش اینطوری هم معنی میده. بلکه معنی بهتری از این حالت بدست میاد که داره میگه من نور چشم اون نازنینی هستم که کار خیر رو بی روی و ریا انجام میده.

    غلام همت آن نازنینم
    که کار خیر بی روی و ریا کرد

    میگه اون کسی که دارای چنین شخصیت، و چنین عملکردی باشه، اون متوجه خواهد شد، و متوجه خواهد بود که من کی هستم.

    من عزیز او، یعنی نور چشم او هست. غلام همت او هستم. همت معنی بلند نظری میده. نور چشم معنی عزیز هم میده. همونطوری که به فرزند نورچشمی میگن.

    میگه من چشم کسی هستم، مجازاً نور چشم کسی هستم که توی این دنیا به چیزی تعلق نداره. می‌گه هر کسی که انسان آزاده‌ای هست، من نور چشم او هستم. هر انسان آزاده‌ای، من رو تحسین می‌کنه. من رو عزیز می‌دونه. نور چشم خودش می‌دونه.

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

     

    بنده و عام و عامی و حتی «آدم» و رو در همین معنی استفاده کرده.

    مثلاً میگه: من چشمِ یا نورِ چشمِ، دُردی کشان یک رنگم، یعنی عزیز و مورد احترام اونها هستم. نه اون صوفیانی که لباس کبود می‌پوشند و دلشون سیاه هست.

    غلام همت دردی کشان یک رنگم
    نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.

    این شکل از معنی، بهتر و کاملتر از این هست که من غلام و بنده و مخلص افرادی هستم که اخلاص و صداقت دارند. و ریاکار نیستند.

    میگه اونهایی که دوستی بدون شائبه‌ی ریا و نفاق دارند. و یک رنگ هستند، من واسه‌ی اونها عزیز هستم. نور چشم اونها هستم. مردم چشم اونها هستم. نه آدم‌های دل سیاه.

    یا میگه:

    من غلام نظر آصف عهدم کاو را
    صورت خواجگی و سیرت درویشان است.

    میگه، برای اینکه آصف عهد، صورت خواجگی و سیرت درویشان داره، با اینکه وزیر هست، ولی آدم خاکیه؛ زیاده طلب نیست، من مثل چشم او هستم. نور چشم او هستم. به نزد او، من عزیز هستم.

    از خودش تعریف می‌کرده. بقیه فکر می‌کردند داره از اونها تعریف می‌کنه.

    در مورد «بنده» به عنوان مردم چشم می‌گه:

    که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

    در مورد اعضای بدن، در قالب عنوانی احترام‌آمیز مبارک رو به کار می‌برند. گوش مبارک، چشم مبارک، دست مبارک، خاطر مبارک. در اینجا هم می‌گه قدر من رو بدون که مثل من، کمتر کسی پیدا میشه:

    که چو بنده کمتر افتد، به مبارکی غلامی.

    مثل چشم من کمتر چشمی پیدا میشه که حقایق رو ببینه. به بلندنظری و همت من، کمتر آدمی پیدا میشه.

    سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
    که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی.

     

    حافظ حتی خلق رو هم در معنای چشم یا مرتبط با اون، مثل مردم، که به مردم چشم یعنی مردمک چشم مربوط میشه، به کار برده.

    می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد.

    خون «خلق»ش، مثل در کجا این ظلم بر «انسان» کنند، هم معنی آدمی می‌ده. هم معنای مردم چشم یا مردمک چشم.

    خلق را از دهن خویش میانداز به شک

    هم میشه آدمیان رو از دهان کوچک خودت، که در شعر نشان از زیبایی بود، به شک ننداز. هم یعنی این مردم چشم رو از اینکه اون دهان چیزی هست، یا دهانی هست، به شک ننداز.

    بگشا پسته خندان و شکررزی کن
    خلق را از دهن خویش میانداز به شک

    موارد دیگری هم بودند که بالاخره یه جوری کشیده بود به همون مردم چشم و نور داشتن اون. یه بخشی از معنی رو در کلام خودش پنهان می‌کرد.

    یا مثلاً آن رو که شنیدید، می‌گن فلانی یه «آنی» داره.

     

    یا مثلاً در حرکاتش یه “آنی” هست. میگن فلان بازیگر یه آنی داره. حافظ می‌گفت تو هم اگر دنبال زیبایی هستی، اگر دنبال یه معیاری برای زیبایی می‌گردی، دنبال «آن» باش. یکی که یه «آنی» داشته باشه.

    از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

    از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
    کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود.

    “آن” به معنی زیبایی و حسنی هست که قابل درک باشه ولی قابل توصیف نباشه. شما بتونی زیبایی رو در یکی درک کنید، ولی مثلاً نتونید بگید زیباییش، از حرف زدنش بود، از نگاه کردنش بود. بگید یه «آنی» داشت.

     

    بنده‌ی طلعت آن باش، که آنی دارد.

    می‌گفت نور چشم اون زیبارویی باشد، که جاذبه‌ای دل‌انگیز داره. یعنی تو در نظر اون بیای. بنده‌ی طلعت آن باش، که آنی دارد.

    مثل اونچه می‌گفت پیش هر آزاده‌ای، من عزیز هستم. نور چشم او هستم. غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است.

    پیش چنین کسی، در نظر چنین کسی، من نور چشمش هستم.

    بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است.

    میگه من نور چشم پیر خراباتم، که همیشه به من لطف داره، جدا از اون معنی قدیمی که من از ارادتمندان درگاه او هستم؛ یک معنی بهتر اینه که میگه من نور چشم او هستم. و همیشه برای او هم عزیز هستم.

    ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست. شیخ و زاهد گاهی لطف دارند و گاهی نه. ولی نزد پیر خرابات، من همیشه دارای جایگاه هستم. مثل اونچه می‌گفت هر کسی که کار خیر رو بدون ریاکاری انجام میده، من عزیز یا نور چشم او هست. مردم چشم او هستم. غلام نظر او هستم.

    امروزیش این میشه که حافظ می‌گفت هر چی آدم حسابی هست، تو کامیونیتی ماست. هر جا هم که کامیونیتی آدم‌های بلندنظر هست، جای من اونجاست. نور چشم اونهام. غلام نظر اونهام. غلام بلند نظری، یعنی غلام همت اونهام. غلام نرگس اونهام، نرگس رو به چشم تشبیه می‌کردند.

     

     

     

    اگر حافظ امروز بود، شهروند و citizen رو به شکل مخفیانه در معنی مردم یا انسان یا مردمک چشم، به کار می‌گرفت.

    «شهر» رو هم مجازاً به مردم شهر می‌گفتند. حافظ هم روی این عبارت، مرتبط یا نزدیک به مردمک کار کرده.

    شهری است پر ظریفان، از هر طرف نگاری
    یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری.

    شهری است پر ظریفان، معنی چشمی پر از نکته‌سنجی هم داره، ظریف به معنی نکته سنج هم هست. حافظ به این امتیاز یا آپشن خودش، یعنی نکته‌سنجیش واقف بوده. به معشوقش هم می‌گفت امتیاز من این هست که من زیبایی تو رو می‌بینم. مثل اونکه می‌گفت چو «بنده» کمتر افتد به مبارکی غلامی. مثل چشم من، مثل چشم مبارک من، کمتر چشمی پیدا میشه. و می‌گه، از هر طرف نگاری، یعنی از هر طرف نگاری به چشم میاد. و در مصراع بعد می‌گه، اون حضور و این چشم نکته‌سنج، صلای عشق هست.



    نهادم عقل را ره توشه از می
    ز شهر هستی‌اش کردم روانه.

    معنی هستی، خودبینی هم میشه. که با چشم ارتباط یا ملازمه پیدا می‌کنه. خودبینی، خودپسند بودن. و دیدن، با شرابی که نور چشم میشه، و آدمی رو از وسوسه‌ی عقل و خودبینی رو از عقل، دور می‌کنه، در ارتباط هست.

    «اهل» رو هم حافظ در همین شکل استفاده کرده. مثل اهل نظر، که معنی صاحب نظر می‌ده. «اهل» به مردم، یعنی انسان هم مربوط میشه. اهل ظاهر، یعنی مردم ریاکار. اهل عقول، یعنی مردم خردمند. انسان‌های عاقل.

    مطابق توضیحی که ما ارائه کردیم، معنی مردم چشم یا مردمک چشم هم می‌پذیره. «کس» رو هم یه جورایی به همین شکل، استفاده کرده. رخساره به کس ننمود، آن شاهد هر جایی.

     

    یا رب به که شاید گفت، این نکته در معنی
    رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی.

     

     

    شما هم اگر از این ویدیو خوشتون اومد، و اگر دوست داشتید، برای کامیونیتی افراد خاص بفرستید.

    خدانگهدار.

    نوشته بنده، غلام، خلق، عام، مردم، انسان و… در معنی مردمک چشم در شعر حافظ – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    13 min
  • خلاصه جلسه فال حافظ – حافظ‌پجوهی

    سلام

    فال به جز تفریح و سرگرمی برای عده‌ای؛ به منظور پیش‌بینی و پیش‌گویی آینده یا اطلاع از نیک و بدِ بخت، و روزگار، به کار میره.

    حافظ می‌گفت یه نشونه‌ای ببینی، فال گرفتن همین نشونه گرفتن و نشانی دادن هست. تا بتونی از طریق اون نشونه، یه سخنی بیابی، به مفهومی برسی، که اون رو در ارتباط با نیت خودت پیدا کنی. یا یک ایده‌ای به ذهنت برسه. پاسخ سوالی رو در قالب مثالی، در ظرف دیگه‌ای بدست بیاری.

    یک چیزی رو ببینی که به فال نیک بگیری. یا یه چیزی رو بشنوی، که اون رو به موضوعی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، مرتبط کنی. یا شنیده‌ات رو تعبیر به اون ماجرایی که در ذهن داری بکنی.

    چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

    اینجا می‌گه با چشم و گوشم فال می‌گرفتم. یه چیزی رو می‌دیدم، یه چیزی رو می‌شنیدم، مرتبط با یه موضوعی، مرتبط با یه معنی‌ای، در کار خودم می‌کردم. «فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم».

    یه چیزی رو می‌دیدم، یا می‌شنیدم، باهاش فال می‌گرفتم. مرتبط می‌کردم با چیزی که در ذهن داشتم. با دیدن ساقی، «چشمم به روی ساقی» و با شنیدن صدای چنگ، «گوشم به قول چنگ»، که اون هم می‌تونه حامل پیام باشه، فالی می‌گرفته. پیامی به ذهنش می‌رسیده.

    چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

    حافظ به جای اینکه فقط فال رو به عنوان پیش‌بینی خنثی‌ای در مورد آینده بدونه. می‌گفت فال می‌تونه یه نشونه‌ای بشه که راهی رو به او بنمایانه. الآن هم فال می‌گیرند، می‌گن این کار رو بکن. ولی حافظ می‌گفت با فال گرفتن یه معنایی در قالب دیگه‌ای، به ذهن او می‌رسه.

    پازلی رو در ذهنش حل می‌کنه؛ فال می‌گرفت تا جوابی رو پیدا کنه. پاسخ سوالش بشه. مثل «یافتم، یافتم» ارشمیدس. ماجراش رو می‌دونید، برای پادشاهی تاج طلا ساخته بودند، پادشاه به عیار اون طلا، به ناب بودنش شک داشت.

    ارشمیدس در حمام، دید آبی که توی خزینه بود سرریز شد، فهمید حجم آبی که از ظرف سرریز شده، با حجم اون بخشی از بدنش که توی آب رفته برابر هست. فهمید اگر کاری شبیه به همین رو با تاج انجام بده، متوجه میشن که تاج رو از طلای ناب ساختند؛ یا از مخلوط طلا با چیز دیگه‌ای. به کمک اتفاقی که در خزینه افتاد، می‌تونست جوابِ سوال پادشاه که تاجش رو با تمام اون طلایی که به زرگر داده بود، ساختند یا نه، رو پیدا کنه.

    گوید از هیجان از حمام بیرون پرید و گفت: یافتم. یافتم.

    حافظ می‌گفت با چشم و گوش، میشه همینطوری فالی گرفت. می‌گفت یه چیزی رو ببینی، یا یه صدایی رو بشنوی، اون مورد باعثِ ایجادِ پاسخی در ذهن تو بشه.

    در زمان ارشمیدس، روشی برای اینکه بدونند اون زرگر همه‌ی طلا رو برای تاج به کار برده یا نه، وجود نداشت. حافظ می‌گفت: «کس عیار زر خالص نشناسد چو محک»؛ ولی 16…17 قرن قبل، یعنی در زمان ارشمیدس، چنین روشی در شیمی تحلیلی وجود نداشت.

    اون آقا، از یک اتفاقی، از یک حادثه‌ای، معنی به ذهنش رسید.

    حافظ می‌گفت فال هم به همین شکل می‌تونه برای تو معنی به ذهن برسونه.

    در داستان نیوتن چیزی شبیه به این رو گفتند، حالا درست باشه یا نه، میگن یه سیبی از درخت افتاد روی سرش، اون بزرگوار که کلاً تو کار «نیرو» بود. بیشتر فکرش به نیروهای طبیعی و نیروهای مکانیکی مشغول بود. آنگاه، فهمید یک نیرویی هست که این سیب رو از درخت به سمت خودش کشیده، و جاذبه رو کشف کرد.

    به قول نظامی: در طبع هر داننده‌ای هست
    که با گردنده گرداننده‌ای هست.

    حافظ می‌گفت یه اشاره‌ای یا نشانه‌ای، معنی‌ای رو به ذهن من برسونه، یکی از این روش‌ها فاله.

    فال یکی از راه‌های به پاسخ رسیدنی بود که حافظ استفاده می‌کرد. و به دیگران هم پیشنهاد می‌داد. تا با تعبیر اون نشونه، تا با تعبیر اون حادثه؛ آینده رو پیش‌بینی کنند. به پاسخی برسند، تا ازش نتیجه‌گیری کنند. تا معنی‌ای به ذهنشون برسه.

    می‌گفت: یه فالی بگیر، که به تو نشونه ای بده، به تو جوابی برسه، که حافظ چه کشفیاتی داشته، چه مسیری رو رفته. برای تو هم کمک کننده باشه.

    تو هم دیوان غزلیات قهرمانانه‌ی عاشقانه‌ی حافظ رو باز کن، و خاطرت رو به داستان‌های اون خوش کن.

    به نا امیدی از این در مرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

    باشد که برای تو در حکم قرعه‌ی شانس و اقبال هم باشه.

    بود که قرعه دولت به نام «شما» افتد.

     

    اینکه شما یه چیزی رو ببینید و به فال نیک بگیرید، مثل دیدن روی خوب رو می‌گفتند خوش یُمنه، خود حافظ می‌گه «رخ فرخنده فال». یعنی دیدنش رو به فال نیک می‌گیرند. می‌گفت چهره‌ی تو در خاطرم اومد، «رخ تو در دلم آمد»، به هدفم می‌رسم «مراد خواهم یافت»

    به این دلیل که حال خوش، پشت یک فال نیک، پشت یک فال خوب هست. معشوقش رو دارای «رخ فرخنده فال» معرفی می‌کرد، یعنی دیدنش رو میشه به فال نیک گرفت. می‌گفت حالا که رخ تو در دلم اومد، پس حال خوب هم به دنبال فال خوب هست. یعنی یه چیزی میشه حالت خوش میشه. پس کارم انجام خواهد شد.

    رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

    رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
    چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

    یا میگه گفتند تو از مقابل روی ما خواهی گذشت، چون تو فرخنده فال هستی، دیدن روی تو رو میشه به فال نیک گرفت. پس حتماً این کار رو بکن، «نیت خیر مگردان»، که این فال مبارکی هست.

    مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
    نیت خیر مگردان که مبارک فالی است.

    یا می‌گفتند یک صدایی رو بشنوند، صدای آواز یک پرنده، که به فال نیک بگیرند.

    شبیه به اینکه صدای کلاغ رو تعبیر به «شوم بودن» می‌کردند.

    حافظ می‌گفت من داشتم دعا می‌کردم، خورشید دراومد، پس کارم انجام میشه.

    گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
    من همی کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

    یا

    «من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
    که سرنوشت درختان باغ من تبر است
    ».

     

    مثل استفاده‌ای که ما از فال داریم، بتونیم با باز کردن دیوان اشعار حافظ، یا گرفتن فالی از حافظ، اون غزل یا بخشی از اون ابیات رو، با حوادث آینده‌ی مرتبط با کار خودمون همسو یا مربوط کنیم.

    توی فال حافظ، باید چیزی که ما پیدا می‌کنیم متناسب با چهارچوب نظام انتظارات ما باشه.

    اینکه یه نفر فال بگیره و بگه تو یکی رو دوست داری. خوب همه یکی رو دوست دارند. یا بگن دنبال انجام کاری هستی؛ هر کسی یه کاری داره که منتظر انجامش هست.

    حافظ می‌گفت و ممکن هست شما هم شنیده باشید، برخی افراد گفتند فالی گرفتند و چیزی رو پیدا کردند فراتر از احتمالات و انتظاراتی که از فال داشتند.

    یعنی در خیال اونها هم نمی‌گنجید که مثالی رو به این خوبی پیدا کنند که بیانگر اون چیزی باشه که اونها پیدا کردند، همانطور که بالاتر در مورد نیوتن و ارشمیدس گفتیم، پاسخ سوالی باشه که اونها دنبالش بودند.

    در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
    آید به هیچ معنی زاین خوبتر مثالی

    یک اتفاقی، در قالب یک مثالی، پاسخ سوال شخص بشه. حافظ می‌گفت فال من هم می‌تونه جواب چیزی باشه که تو به دنبال اون هستی.

    یا می‌گفت فالش می‌تونه برای قوت قلب باشه.

    زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

    می‌گفت از غم و دوری از معشوق گلایه نکن، که من فالی گرفته‌ام، فالی زدم و یکی خواهد آمد و به داد تو خواهد رسید.

    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
    زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

    درباره‌ی فال حافظ در یک اپیزود دیگه، به طور کامل‌تر توضیحاتی دادم که می‌تونید اون رو هم دنبال کنید.

     

    در مورد نور چشم شدن هم ویدیویی وجود داره که می‌تونید اون رو ملاحظه کنید.
    نور چشم شدن که به معنی رسیدن معنی و دیدن حقیقت به گونه‌ای دیگر هست، در یک اپیزود توضیح دادیم که می‌تونید او رو دنبال کنید.

    نوشته خلاصه جلسه فال حافظ – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    6 min
  • «مسند جم» در شعر حافظ: 1) بر باد رفتن 2) بر باد سوار شدن – حافظ‌پجوهی

    سلام. موضوع این ویدیو درباره‌ی مسند جم هست. جم که در

    اشاره به جمشید هست. مسند هم به معنای جایی که بر اون می‌نشینند و به اون تکیه می‌دن
    هست. مسند جم، به معنی باد هست. بلکه مرکب جم! بود.

    چون سلیمان پیامبر رو با جمشید یکی می‌دونستند، و حضرت

    سلیمان هم بر باد سوار بود، به باد می‌گفتند مسند جم.

    “مردم

    ایران در ابتدای آشنایی با اسلام و از آنجا که با تاریخ گذشته ایران آشنایی
    نداشتند و با مقایسه روایات مذهبی و قصه‌های اساطیری جمشید رو با سلیمان یکی می
    پنداشتند.”

    ما در یک ویدیو، حافظ و هخامنشیان، در مورد اینکه چرا به

    دلیل خطای مشابه، به شیراز «ملک سلیمان» یا در تلفظ عامیانه «ملک سلیمون» می‌گفتند،
    توضیح دادیم. می‌تونید اون ویدیو رو ملاحظه کنید.

    در باب یکی گرفتن جمشید با سلیمان نبی، علت امروزیش این

    میشه که از روی سایت‌های زرد یا بی‌اعتبار مطلب رو خونده بودند، و تصور می‌کردند
    که جم و سلیمان هر دو یکی هستند.

    البته حافظ «مسند

    جم» رو در این معنی که، “توش پول نیست”، مطرح می‌کنه. یعنی وقتی میگه
    «مسند جم» منظورش تکیه زدن بر باد هست، نه سوار بر باد شدن به معنای قدرت.

    باد به دست بودن، یکی به معنی بی‌چیز بودن هست. یکی در

    معنای بر باد سوار شدن.

    تکیه یا گره بر باد زدن امری بیهوده هست، شاید قبل از حافظ

    هم به این شکل حافظانه، خیلی استفاده نشده بود، سنایی گفته بود: «تکیه بر مسند شه
    جم کن»، یعنی بر جایی که جمشید پادشاه تکیه می‌کنه، تکیه کن. اون جایی هم که سنایی
    می‌گفته، «باد» بود. ولی سنایی اون سخن رو در معنای مثبت می‌چرخونه.

    می‌گه جمشید بر باد سوار بود، تو هم مثل او قدرتمند شو. در

    حالیکه حافظ معمولاً به ایهام از این ترکیب استفاده می‌کرد. منظورش به بی‌چیز
    بودن، عدم دارایی و توانایی یا قدرت بود. باد به دست بودن. و همزمان به اختیار باد
    رو به دست داشتن و بر او سوار بودن اشاره می‌کرد.

    مثلاً می‌گه: حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

    یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست.

    یعنی حافظ به واسطه‌ی برخورداری از عشق تو، مثل سلیمان شد

    که باد به دستش بود. باد در فرمانش بود. امروز هم از این تعبیر استفاده می‌کنند،
    تو مشتته. میگه سلیمان باد در دستش بود. تحت امرش بود. من هم به واسطه‌ی عشق تو،
    سلیمانی شدم. این رو به عنوان قدرت و دارایی مطرح می‌کنه. بعد می‌گه ما که به شما
    نرسیدیم، از وصل تواش نیست به جز باد به دست. مثل سلیمانی که باد در دستش بود، تحت
    امرش بود، ما هم سلیمانی شدیم که باد تو دستمون هست. چیزی از وصل تو در دست
    نداریم. انگار که باد تو دستمون باشه.

    باد در دست داشتن، دارایی محسوب نمیشه. اون صفت و اون ویژگی

    که برای سلیمان قدرت بود رو به شکلی برمی‌گردونه، و در معنی عدم دارایی بیانش می‌کنه.

    حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

    یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست.

    می‌گه از کل عظمت و دارایی و قدرت سلیمان فقط بادش به دست

    حافظ هست.

    هر دو معنی رو منظور داشته.

    یا می‌گه: جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد. اینجا «می‌رود

    به باد» رو، در قالب ایهام بیان می‌کنه. ولی از بیت دوم، معنی رو به سمتی می‌چرخونه
    که تخت و مسند جمشید؛ که دارای جهان بود؛ و بر باد هم سوار بود؛ به باد رفت.

    جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد.

    مثل اونچه میگه وقتی قرار هست از این دنیا بریم، دیگه چه

    کاریه که رواق و طاقت معیشت رو چه سربلند و چه پست کنیم. دیگه چه کاریه که این همه
    دنبال سکونت در ساختمان‌های بلند و کیفیت زندگی بسیار بالا باشیم.

    از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل

    رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست.

    میگه این دنیا، مثل کاروانسرایی هست که از این در میای، از

    اون در میری، «رُباط دو در»، حالا چه فرقی می‌کنه که سقف لابی آپارتمان 6 متری
    باشه یا 9 متری.

    «جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد». میگه مهم اینه که

    آدم خوب زندگی کنه. یا شاد زندگی کنه. نور چشم حاصل کنه. می خوریم، مربوط به نور
    چشم شدن میشه. نور شراب که نور چشم میشه. معرفتی بدست میاد.

    جایی که تخت و مسند جم می‌رود

    به باد
    گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم.

    از اونجایی که باد یا نسیم و صبا، خاک کوی معشوق را می‌آورند،

    نور چشم حافظ می‌شوند. یعنی خاک کوی معشوق، نور چشم حافظ می‌شد

    در مورد نور چشم دادن که بارها توضیح دادیم. حافظ وقتی پی

    به اسرار می‌بُرد، می‌گفت نور به چشمش رسیده. الآن هم میگن نور چشم، برای بینایی.
    وقتی کسی چشمش ضعیف میشه، میگن نور چشمش رفته. حافظ وقتی پاسخ یک رازی رو پیدا
    کرده، قطعه‌ای از یک پازل مفقود رو پیدا می‌کنه، می‌گفت نور به چشمش رسیده. چون در
    گذشته معتقد بودند، چشم نور داره. حافظ از فروغ دیده‌ی حق باورش می‌گفت.

    و این عمل برابر با نتیجه و خروجی جام جم بود، جام جمشید که

    در اون اسرار رو می‌دیدند. خاک کوی معشوق هم می‌تونست نور چشم او بشه. و در حکم
    جام جم باشه، می‌گه ای باد، اشاره‌اش به باد، در قالب «مسند جم» هست. چرا دیگر جام
    جهان‌بین نداری، جام جهان‌بینت کو؟ چرا نور چشم ما نمیشی؟ در جواب خودش می‌گه: آن
    دولت بیدار بخفت. حالا شما برید ببینید دیگران چطوری بین «مسند جم» و «جام جم»
    ارتباط و ملازمه پیدا کردند.

    گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

    گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت.

    مسند جم به معنی باد هست. یعنی مسند جمشید، که اون رو با

    سلیمان نبی یکی می‌دونستند. و سلیمان هم بر باد سوار بود. و حافظ می‌گفت هر کسی که
    راز دو عالم رو از خط ساغر شراب خوند، یعنی از شراب نور به چشمش رسید، فهمید که
    چطور اسرار جام جم، یعنی جام جمشید رو از روش خاک کوی معشوق بدست بیاره.

    هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خواند

    رموز جام جم از نقش خاک ره دانست.

    حالا شما هر جا در دیوان حافظ دیدید که صحبت از مسند جم

    یعنی اونچه جم بر او تکیه می‌داد، تخت جم کرد، باید بدونید که منظورش به دو معنی
    هست. یکی باد به دست بودن، در معنی دارایی، باد به فرمان کسی باشه. یکی باد به دست
    بودن، در معنی عدم دارایی. یعنی دارایی هیچ.

    می‌گفت چه کسی می‌دونه که تخت جم، یعنی تخت جمشید که اون رو

    با سلیمان یکی می‌دونستند، چطوری بر باد رفت. این سخنش ایهامی هست، چه کسی می‌دونه
    که تخت جمشید، چگونه بر باد سوار بود، چه کسی می‌دونه تخت جمشید چطور بر باد رفت.
    نابود شد.

    می‌گفت

    بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

    در معرضی که تخت سلیمان می‌رود به باد

    اینجا و در جریان غزل شماره 100 می‌گه بهتر این هست که دل

    به هیچ، ننهی. یعنی دلت رو به یک چیزی خوش بکنی. مثل اونکه عاشق شو، قبل از اینکه
    فرصتت در این دنیا به پایان برسه. و نقش مقصود رو از گوهر هستی نخوانده باشی.

    عاشق شو ار نه روزی کار

    جهان سرآید
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

    اینجا می‌گه در جایی که تخت سلیمان هم از بین می‌ره، بر باد

    میره، تو هم هیچی دستت نمی‌مونه، اگر به یک چیزی دلت رو خوش نکنی، عاشق نشی، توصیه
    اینه که دلت رو به یه چیزی خوش کن. تو هم دلت رو به چیزی خوش کن، باد به دست نشی،
    اینطوری نباشه که هیچ چیزی بدست نیاری.

     

    ولی یه معنی دیگرش اینه که بادت به دست باشد، باد تحت امر

    تو خواهد بود، اگر دل به هیچ ننهی. یعنی به چیزی دل نبدنی، همون مقامی که درباره‌ی
    درویشان و درویشی بیان می‌کنه. میگه همه‌ی قدرت‌ها تحت اختیار و درویشان است. در
    جایی که تخت سلیمان هم بر باد سوار هست. همین سخن رو با تِم ملایم‌تر، نه در حالت
    ظفرمندانه و حماسی، در یک تِم عاشقانه‌ی ملو، در غزل 102 بیان می‌کنه.

    هر دو معنی در اینجا مرتبط با مسند جم، یا تخت جم، یا تخت

    سلیمان که با جمشید یکی می‌دونستنش به کار رفته. یکی در این معنی که بر باد رفتن،
    در معنی داشتن قدرت هست. دیگری اینکه بر باد رفتن، باد به دست داشتن در معنی
    نداشتن دارایی هست.

    ممنون که تا اینجا ویدیو رو تماشا کردید، خدانگهدار.

     

    https://vista.ir/w/a/16/dxurg/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86

    نوشته «مسند جم» در شعر حافظ: 1) بر باد رفتن 2) بر باد سوار شدن – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    10 min
  • چرا در «زمان حافظ»! نام جاوید و یاد گرامی هخامنشیان رنگ باخت… – حافظ‌پجوهی

    «حافظ و هخامنشیان»!

    سلام. در گذشته به شهر شیراز، سرزمین فارس، می‌گفتند ملک سلیمان. حافظ می‌گفت: به خاطر رنج و اندوه و دلتنگی، حوصله‌ی شعر سرودن نداشتم. و دیدم اون قوه‌ای، اون نیرویی که باعث شعر گفتن در من می‌شد، داشت از وجودم پر می‌کشید.

    قوت شاعره من سحر از فرط ملال

    متنفر شده از بنده گریزان می‌رفت

    با هزاران گله از شهر شیراز می‌رفت.

    نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست

    با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت

    موضوع این ویدیو این هست که چرا در گذشته به شهر شیراز، می‌گفتند ملک سلیمان، یا در بیان عامیانه، ملک سلیمون.

    چرا مثلاً نمی‌گفتند سرزمین هخامنشیان. چون فکر نمی‌کردند شخص یا اشخاصی از آدمیان توان ساخت چنین بناهای بزرگ سنگی داشته باشه. می‌گفتند از ما بهترون، دیوان، برای سلیمان پیامبر ساختند.

    امروز هم تصور اینکه چطور اون بناهای بزرگ با امکانات محدود اون زمان ساخته شده، برای ما امر راحتی نیست. مگر اینکه از کسی که در این امر پژوهش می‌کنه، سوال کنیم.

    در ابتدای شاهنامه، فردوسی سخنی شبیه به همین رو بیان می‌کنه. میگه اصلاً در طول تاریخ چه کسی اولین پادشاه در جهان بود؟

    سوالی مشابه سوال ما داره. و میگه چه کسی برای اولین بار تاج شاهی بر سرش گذاشت؟ داره اتفاقات زمان زندگی خودش رو از ابتدای تاریخ بررسی می‌کنه. اون زمان ابزارها و علوم امروزی مثل باستان‌شناسی، خواندن خط میخی، کاوش‌های باستانی و… رو نداشتند.

    فردوسی در نظر خودش می‌گه، در داستان بشریت بالاخره هر اتفاقی، باید از یه جایی شروع شده باشه.

    بعد خودش جواب می‌ده: کسی یادش نمیاد مگر اونکه پسری از پدر خودش شنیده باشه و این سخن هم در نظر ما چندان معقول نیست که یه پسری در قرن 4 از پدر خودش چنین مطلبی رو شنیده باشه که اولین پادشاه در جهان چه کسی بود. و او هم از پدر خودش شنیده باشه و همینطوری بری تا برسی به اولین نفری که در جهان پادشاه بوده.

    ما درباره اتفاقات یک قرن اخیر نمی‌تونیم به این روش، به درستی اطلاعات بدست بیاریم. یا به اون اطلاعات اعتماد داشته باشیم.

    در مورد پاسارگاد، یا تخت جمشید همینطوری شد. یعنی به مرور از یاد و خاطره مردم پاک شد.

    فردوسی می‌گه یه راه دیگه هم وجود داره که کسی بدونه اولین پادشاه جهان کی بود؟ چه کسی سیستم پادشاهی رو بنیان گذاشته. میگه راه دونستنش اون شخصی هست که در مطالب قدیمی پژوهش می‌کنه. و داستان پهلوانان رو می‌گه.

    فردوسی ابزارهای امروزی برای این کار رو نمی‌گه.

    فقط میگه یه نفر، این کاره می‌خواد: «پژوهنده نامه باستان». بعد از قول خودش که یکی از این پژوهشگران بوده، می‌گه: اولین پادشاه که حکمرانی او بر کل جهان بود نامش فلان… (یعنی کیومرث) بود.

     

    پژوهنده نامه باستان
    که از پهلوانان زند داستان
    چنین گفت کآیین تخت و کلاه
    کیومرث آورد و او بود شاه

     

     

    در مورد شهر شیراز، به علت اینکه آرامگاه کوروش در دوران هخامنشیان مقدس شمرده می‌شده. و این تقدس در دوران پس از اسلام هم حفظ شده بوده، الآن هم نزد برخی گویا همینطوری هست.

    در دوران‌های بعد از هخامنشیان، مردم نمی‌دونستند این بنا متعلق به چه کسی هست، مثل اون آقایی که رفته بود سجده کرده بود، کوروش اومده بود بالای سرش می‌گفت فرزندم بلند شو، من خودم یکتاپرست بودم.

    چون مردم اون زمان تصور نمی‌کردند که انسان‌های عادی بتونند بناهای سنگی با اون عظمت رو بنا کنند، ساخت چنین بناهایی رو خارج از قوه بشری می‌دونستند، می‌گفتند این بنا رو دیوان، دیوها برای «سلیمان» ساختند. به شیراز می‌گفتند ملک سلیمانه.

    و آرامگاه کوروش رو هم متعلق به مادر «سلیمان» می‌دونستند.

    حتی بنا به روایاتی وضعیت در این حد بوده که در همین چند قرن قبل، نه در زمان هخامنشیان، یا ابتدای دوران اسلامی، وقتی می‌خواستند بنایی در اون حوالی بسارند، از سنگ‌های همون محل برمی‌داشتند و در ساخت بنای جدید یعنی بنایی که در چند قرن قبل‌تر در حال ساخت بوده، استفاده می‌کرد.

    چون اون زمان اطلاعی از صاحب آرامگاه کوروش، و هویت او وجود نداشت، می‌گفتند آرامگاه «مادر سلیمان» هست. می‌گفتند حضرت سلیمان دیوان رو در خدمت خودش داشت، و از اونها برای انجام کارهای سخت کمک می‌گرفت، پس ساخت بنایی با اون عظمت خارج از توان بشر بوده، و سلیمان به وسلیه‌ی دیوان، اونجا رو ساخته.

    و آرامگاه کوروش رو به آرامگاه مادر سلیمان نسبت می‌دادند. و به شیراز هم می‌گفتند ملک سلیمان. حتی در دوره‌ای به ایران هم «ملک سلیمان» می‌گفتند.

    توی شعر حافظ وقتی «ملک سلیمان» رو می‌بینید، منظور «شهر شیرازه».

    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

    حافظ زندان اسکندر، زندان سکندر رو به عنوان نماد شهر یزد معرفی می‌کنه، انگار بگیم برج آزادی به عنوان نماد تهران. توی تصاویر هم به عنوان نماد شهر تهران، برج میلاد یا برج آزادی رو به کار می‌برند. حافظ می‌گفت از شهر یزد خسته شدم، می‌خوام برگردم شیراز.

    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.

    به شهر شیراز می‌گفتند ملک سلیمان، چون در اون زمان، نمی‌دونستند آرامگاه برای چه کسی هست، و تصور نمی‌کردند اون بناهای عظیم به دست بشر ساخته شده باشه.

    امروزیش رو بخواهیم تعبیر کنیم، از روی اینترنت، مثلاً شبکه‌های اجتماعی که اطلاعات غلط و دانش‌های با منابع درجه 8 داره برداشته بودند، بعد از طریق پیام‌رسانی دهان به دهان، واتس‌اپ، تلگرام اون زمان، به همه گفته بودند اینجا رو دیوان برای سلیمان ساختند، به این دلیل که آدمی نمی‌تونه بناهای سنگی به این بزرگی رو بسازه. و نام جاوید و یاد گرامی هخامنشیان، رنگ باخته بود. شما هم اگر صلاح دونستید از طریق واتس‌اپ و تلگرام این مطلب رو برای دوستانتون ارسال کنید.

    ممنون از همراهمی شما. خدانگهدار.

     

    https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%AF

    نوشته چرا در «زمان حافظ»! نام جاوید و یاد گرامی هخامنشیان رنگ باخت… – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    8 min
  • فال حافظ، ارتباط با فال حافظ، معنی فال حافظ – حافظ‌پجوهی

    لینک ویدئو در یوتوب:

    https://youtu.be/wOU3cwZYiBQ

     

    13- فال حافظ، معنی فال حافظ،

    توضیح فال حافظ و جزئیات آن

    سلام. معمولاً
    فال حافظ برای دونستن آینده؛ یا تعبیر حوادثی که آینده رو پیش‌بینی کنه به کار می‌ره.موضوع این
    ویدیو این هست که فال حافظ تا چه اندازه درست هست؟ چه معنی‌ای داره؟ چطوری باید با
    فال حافظ، یا باز کردن دیوان حافظ به نیت فال؛ برخورد کرد.o       معنی فال حافظ، درستی فال حافظ، انتظارات معقول در گرفتن فال حافظحافظ می‌گفت یه پیامی، یه ایده‌ای، اشاره‌ای به او برسه، تا او
    یه معمایی رو حل کنه. تا از یک رازی باخبر بشه. گفتیم، یکی از این راه‌ها، شراب
    بود که نور چشم می‌شد. می‌گفت نور شراب، که در ادبیات فارسی می‌گفتند شراب نور
    داره؛ میاد نور چشم ما می‌شه. گذشتگان می‌گفتند چشم نور داره. مثل «فروغ دیده‌ی حق
    باوران».حافظ می‌گفت نور شراب، ایده‌ای رو به ذهن او می‌رسونه. جای خالی
    پازلی رو در ذهن او حل می‌کنه.فال هم توی شعر حافظ و نزد او به طور کل چنین خروجی یا چنین
    عملکردی داره. یکی از توصیف‌های حافظ از فال، چنین چیزی هست.o       شباهت و تفاوت فال و «فال گوش»معنی فال گوش هم همینه. میگن یه چیزی رو بشنوی، اون رو به یه
    مطلبی با کار خودت مرتبط کنی. و یک نتیجه‌ای بگیری که ممکنه در آینده چنین چیزی
    بشه. یا امیدوار باشی، دلخوش باشی که در آینده همین خواهد شد. یا تعبیرش کنی به یک
    چیزی مرتبط با نیت خودت که در آینده اتفاق خواهد افتاد.حافظ فال رو در چنین معنی و در چنین کاربردی هم؛ مورد نظر داشت.
    فال رو در چنین شکلی یا با چنین کارکردی قبول داشت.

    این که گفتیم شد آخر جلسه رو اول گفتن. و مطلبی که

    میخواستیم توضیح بدیم، تموم شد. اما در ادامه، به جزئیات و بخش‌های بیشتری مرتبط
    با فال حافظ می‌پردازیم. و توضیح میدیم که شما وقتی فال می‌گیرید چه انتظاری باید
    داشته باشید. یا فال گرفتن چقدر می‌تونه درست باشه.

    حافظ برای چشم به راه بودن خودش، برای اینکه می‌دونست عاقبت

    خوشی در کارش هست.

    علی‌رغم نتایجی که از کارهاش در زمان خودش نمی‌گرفت، نمی‌گفت

    از اینکه تو راه درست رو انتخاب نمی‌کنی؛ آخرش به شکست می‌رسی.

    عرض و مال از در

    میخانه نشاید اندوخت
    هر که این آب خورد، رخت به دریا فکنش

     

    نمی‌گفت با این سبکی که تو داری پیش میری؛ شکست پروژه‌ات،

    به پیروزی میرسه. شکست پروژه‌ات حتمیه. نمی‌گفت ساختار شکست پروژه، WBS رو یه جوری
    چیدی، که به واسطه‌ی چندتا خواسته و ساختار اصلی، هر جوری بری، شکستت حتیمه!

    نمی‌گفت من شکست می‌خورم و باز هم در راهی که شکست می‌خورم

    ادامه می‌دم. می‌گفت همین تلاش‌ها در مسیر درست، برای رقم زدن نتیجه‌ای دلخواه
    هستند.

    از راه درستی که در اون قدم می‌زد اطمینان داشت. و می‌گفت در

    ادامه‌ی این راه درست، نتیجه هم خواهم گرفت، می‌گفت الآن راه سخته، ولی بالاخره
    نتیجه خواهم گرفت.

    o       فال حافظ در حکم نشانه‌ها یا خبرهایی ازنتیجه‌ی اقدامات مفیدِ در حال
    انجام یا انجام شده‌ی فال‌گیرنده:می‌گفت منتظر هستم تا یکی خبری به من بده. چشم من در ره این
    قافله عمر بماند.منتظر یک آوازی، یک ندایی بود. که برای او پیامی بفرستند:تا به گوش دلم آواز درآ باز آمد. چشم من در این قافله عمر بماند
    تا به گوش دلم آواز درآ باز آمد

    منتظر بود یک نشونه‌ای برای او بفرستند. یک چیزی که پاسخ سوالش
    باشه. یک پازلی رو در ذهنش حل کنه؛ جوابی رو پیدا کنه.فال یکی از این راه‌های نشونه گرفتن یا نشانی پیدا کردن، یکی از
    راه‌های به پاسخ رسیدنی بود که خودش استفاده می‌کرد. و به دیگران هم پیشنهاد می‌داد.
    تا با تعبیر اون نشونه، تا با تعبیر اون حادثه؛ آینده رو پیش‌بینی کنه. به پاسخی
    دست پیدا کنه. تا ازش نتیجه‌گیری کنه. تا معنی‌ای به ذهنش برسه.چنانچه شراب یک پازلی رو در ذهنش حل می‌کرد. و در جلسات قبل به
    این مطلب پرداختیم. یک نوری به چشمش برسه، تا حقیقتی رو ببینه.به دیگران هم می‌گفت: یه فالی بگیر، که به تو نشونه ای بده، به
    تو جوابی برسه، که ما، یعنی حافظ چه کشفیاتی داشته، چه مسیری رو رفته.تا اگر تو هم در راه درســــــتی؛ یا در راه دُرستی، هستی، در غزلیات
    حافظ، در فال حافظی که می‌گیری، نتیجه‌ی تلاش‌های در راه درستی، که در پی اونها
    هستی رو در اشعار من پیدا کن، و ببین که من دارم از اونها بهت نشونه می‌دم و بدون
    که آینده درست خواهد شد.حافظ می‌گفت: داستان قهرمانی یا داستان زندگی حافظ رو در غزلهاش
    بخون، که تو هم به آینده‌ی موفق، اعتمادی داشته باشی. دلخوشی پیدا کنی. یا داستان
    زندگی قهرمانانه‌ی حافظ رو بخون که «جان پرور است، قصه ارباب معرفت».o       قوت قلب گرفتن از فال حافظ، بالاتر از بهبودی حاصل از شربت قند یا شربت
    قند و گلاب:می‌گفت مثل شربت قند و گلاب، آب قند امروزی، به همراه گلاب که
    برای قوت قلب می‌خوردند، می‌گفت دیوان شعر حافظ رو باز کن، شاید این هم در حکم یک
    شربت قند و گلاب، یا فراتر از اون، برای تو قوت قلبی بشه.شفا ز گفته شکر فشان حافظ جوی
    که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

     

    می‌گفت معشوق یا دیدار با او، کامیابی از او؛ از شربت قند و
    گلاب هم برتره. شفابخش‌تره.از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
    زآن رو که مرا از لب شیرین تو کام است.

     

    مشابه همین رو درباره‌ی شعر خودش می‌گفت. می‌گفت شعر من، که تو
    با باز کردن فال و پیدا کردن نیتت می‌تونی اون رو بخونی و باهاش ارتباط بگیری، برتر
    از شربت قند و گلاب یا نسخه‌ی شربتی که دکتر، یا اطبای اون زمان می‌دادند هست.حافظ از آب زندگی، شعر تو داد شربتم
    ترک طبیب کن بیا، نسخه شربتم بخوان

     

    فال یا مراجعه به شعر خودش رو برای چنین منظوری هم تجویز می‌کرد:شفا ز گفته‌ی شکر فشان حافظ جوی
    که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد.o       دل بستن و دل خوش کردن به «فال حافظ»، همچون دل بستن به محبوب، یا قوت
    قلب گرفتن از خواندن داستان قهرمانان تاریخ و قهرمانان تاریخیبه مخاطبش می‌گفت:در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

     

    در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
    کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

     

    تو هم دیوان غزلیات قهرمانانه‌ی عاشقانه‌ی حافظ رو باز کن، و
    خاطرت رو به داستان‌های اون خوش کن. چون جان پرور هست. فال حافظ گرفتن همین شکلی
    هست. و می‌گفت:به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

     

    می‌گفت تو هم اگر با حسن نیّت پیش رفتی. اگر در طریق صدق هستی، اگر
    کاری کردی که به دنبال نتیجه‌ای از اون هستی، یه فالی بگیر، یه فالی بزن. باشد که برای تو در حکم قرعه‌ی شانس و اقبال باشه.بود که قرعه دولت به نام «شما» افتد.مثل خودش که خاطرش رو به معشوق خوش کرده بود، می گفت توی این
    همه بلا و سختی؛ به خاطرِ خیال خوش معشوق دارم تو مسیر این سختی‌ها، قدم می زنم.تو هم بیا و یه فالی بگیر یا فالی بزن که قصه ارباب معرفت، برات
    قوت قلب باشه. بلکه خوش یمن باشه.بود که قرعه دولت به نام «شما» افتد.به ناامیدی از این ره مرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

     

    از اشعار حافظ، از خوندن راه حافظ، دلخوش بشی تا بتونه به راهی
    که پایان خوشی داره، ادامه بدی. o      
    فالی بگیر، فالی بزن تا اون رو در قالب نشونه‌ای از اونچه در آینده اتفاق
    خواهد افتاد معنی کنی:اینجا به شما می‌گه فالی باز کن تا پاسخ
    انتظار رو در قالب اشاره‌ای / نشانه‌ای پیدا کنی. به جوابی برسی. یا نشونه‌ای پیدا
    کنی، که بتونی از طریق اون نشونه، یه سخنی بیابی، که اون رو به نیت خودت مرتبط
    پیدا کنی. یا یک ایده‌ای به ذهنت برسه. پاسخ سوالی رو در قالب مثالی بدست بیاری.یک چیزی رو ببینی که به فال نیک بگیری. یا
    یه چیزی رو بشنوی، که اون رو به موضوعی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، مرتبط کنی.
    یا شنیده‌ات رو تعبیر به اون ماجرایی که در ذهن داری بکنی.چشمم به روی
    ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدماینجا می‌گه با چشم و گوشم فال می‌گرفتم. فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم.یعنی یه چیزی رو می‌دیدم، یه چیزی رو می‌شنیدم، باهاش فال می‌گرفتم. با دیدن
    ساقی، ساقی مه رو، که اون هم می‌تونه نور به چشم برسونه. و با شنیدن صدای چنگ، که
    اون هم می‌تونه حامل پیام باشه، فالی می‌گرفته. پیامی به ذهنش می‌رسیده:چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

     

    در باب دیدن چیزی و فال گرفتن، مثلاً بگی چون این نیت رو کردم و در آسمان
    رنگین کمون اومد، این به عنوان یه نشونه، پس انجام میشه.حافظ می‌گفت من داشتم دعا می‌کردم، خورشید دراومد، پس کارم انجام میشه.گوییا خواهد گشود از دولتم
    کاری که دوش
    من همی کردم دعا و صبح صادق می‌دمید یا «من از نگاه
    کلاغی که رفت فهمیدم
    که سرنوشت درختان باغ من تبر است».یعنی از یک نشونه‌ای که در بیرون دیدم، اون رو تعبیر به چیزی کردم. حافظ می‌گفت
    بزن فالی. ببین این موضوع یه معنی داره، که برای تو می‌تونه به عنوان یه نشونه‌ای
    از حوادث آینده باشه. فال همین هست. با همین هدف فال می‌گیرند، یا فال می‌زنند.
    حافظ می‌گفت یه اتفاق خوب می‌تونه نشونه‌ای از گشایشی در آینده باشه، پس دیوان
    اشعار من رو باز کن، تا باشد که اون اتفاق خوبه باشه که در آینده قرعه‌ی دولت به
    نام تو بیافته.

     

    یکی می‌گفت اینجوری سر صحبت رو باز کرده، خواستگاری کرده،

    بله گرفته. تو یه برنامه‌ی گفتگومحور، TalkShow، نقل کرده
    بودند. حالا ما چیکار داریم که کارگردان «ایستاده در غبار» بود. توی دریا دیده بود
    که ماه داره طلوع می‌کنه، به خانومش که اون موقع خانومش نبود، گفت این یه نشونه
    است که ما با هم ازدواج کنیم. یا مثلاً یه صدای خوشی از یه پرنده‌ای بیاد بگی خوش
    یمین هست که در این لحظه که من این نیّت رو کردم؛ این صدا رو شنیدم.

    o      
    «رخ فرخنده فال» = دیدن چهره‌ای که به خوش یُمنی و خوش عاقبتی تعبیر بشه (مثل
    برخورد با کسی که به خاطر رفتار خوب او، دلخوش و شاد به انجام کارهای پیش‌رو شوید)دیدن روی خوب رو می‌گفتند خوش یُمنه، خود حافظ می‌گه «رخ فرخنده فال». یا یک
    صدایی رو بشنوند، صدای آواز یک پرنده، که به فال نیک بگیرند. مثل فال‌گوش وایسادن،
    می‌رفتند یه چیزی بشنوند، به یه موضوعی در آینده‌ی خودشون مرتبط کنند. ولی مثلاً
    صدای کلاغ که به گوش می‌رسید، به شوم بودن تعبیر می‌کردند. حافظ یه مقداری فراتر
    از این رو می‌گفت. می‌گفت هم قوت قلب هست. هم ایده‌ای به ذهن تو می‌رسونه.یا مطابق
    اونچه ما استفاده می‌کنیم، بتونیم با باز کردن دیوان اشعار حافظ، یا گرفتن فالی از
    حافظ، به قول خودش، زدن فالی، اون مطلب رو، بخشی از اون غزل رو، با حوادث آینده‌ی مرتبط
    با کار خودمون همسو یا پیش‌بینی یا پیش گویی کنیم. بتونیم بگیم مطابق با نیّت ما،
    مطابق با موضوعی که ما دنبال می‌کنیم، مطابق با انتظارات ما، چنین غزلی، چنین
    بیتی، چنین مصراعی، این معنی رو میده.

     

    o       شباهتی در فالگوش چهارشنبه‌سوری و فال حافظ:رسم فالگوش
    وایسادن در چهارشنبه‌سوری هم چیزی شبیه به همین هست. یا چیزی شبیه به همین بود.
    فالگوش وایمیسادند، ببینند اولین کلمه‌ای که می‌شنوند رو با چه اتفاق و چه حادثه‌ای
    در آینده تعبیر کنند. البته چهارشنبه‌سوری قدیم.

     

    o       ارتباط بسیار نزدیک بین فال حافظ و نیّات افراد فال گیرنده:مثل اونچه
    بسیاری گفته‌اند، و احتمالاً شما در حکایت‌هایی که از فال حافظ نقل می‌کنند
    شنیدید، شاید خود شما هم تجربه‌اش رو داشته باشید، که یک غزلی رو باز کرده باشید،
    یک معنی‌ای یا یک اشاره‌ای، یک عبارتی، بخشی از یک عبارت رو پیدا کرده باشید، که
    از شدت ارتباط با موضوع، متعجب شده باشید و با خودتون گفته باشید که دیگه از این
    قوی‌تر و بهتر، نمی‌شد شاهدی پیدا کرد.در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
    آید به هیچ معنی زاین خوبتر مثالی خیلی از این
    موارد نقل کردند. اعتبارش به پای راویانش، مگر اینکه خود شما، نزد خودتون شاهدی
    داشته باشید. ولی حافظ هم در مورد خودش یا در تجربه خودش از چنین موضوعی؛ می‌گفت: به
    هیچ وجه، در خیال من هم نمی‌گنجید که بشه یه مثالی رو به این خوبی پیدا کرد که معنی‌ای
    رو به این خوبی و با این کیفیت انتقال بده. در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
    آید به هیچ معنی زاین خوبتر مثالی یعنی یک اتفاقی افتاد، یک اشاره‌ای شد، یک نشانه‌ای اومد، من یک چیزی دیدم و
    موضوعی رو متوجه شدم. درباره‌ی فال حافظ گفتیم، یکنفر دیوان اشعار حافظ رو باز می‌کنه، می‌بینه
    موضوع یا جریان اون غزل، به نحوی غیرقابل باور مطابق با انتظارات یا نیتش هست. حافظ
    ممکنه این مورد رو که یک مثالی، یک اتفاقی شد که به خیال من هم نمی‌رسید، چنین
    معنی مرتبط با نیت من پیش بیاد رو در یک مورد دیگه، به جز فال گفته باشه.

    البته

    ما اون بیت رو اینطور هم می‌تونیم بخونیم:

    در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
    آید به هیچ «وجهی» زاین خوبتر مثالی

     

    به جای «معنی»، «وجهی» رو قرار دادیم.یعنی به هیچ وجه ممکن نبود و در خیال هم نمی‌گنجید که مثالی از
    این خوبتر باشه که معنی رو بتونه منتقل کنه. یا توصیف کننده شرایط من باشه. در فال
    گرفتن هم شاید برای شما یا چنانچه برخی تعریف کردند، برای افرادی چنین حالتی پیش اومده
    باشه.

    من خودم تجربه اینچنینی دارم که در ادامه میگم.

    o      
    «پارادوکس الهام» و شراب در شعر حافظ:

     

    در جلسه دوم شراب، گفتیم وقتی شخص اختیارش
    رو کم می‌کنه، می‌تونه بهتر ببینه. می‌تونه معانی بیشتری به ذهنش برسه. یه مساله‌ای
    هست به نام «پارادوکس الهام»، وقتی شما کمی انرژیتون پایین باشه یا حواستون جمع
    نباشه، می‌تونید ایده‌های بهتری رو به ذهن بیارید. حقایق رو به گونه‌ی دیگری
    ببینید. بهتر نتیجه‌گیری کنید. جواب و توضیح پارادوکس الهام همین هست. که البته گفتند
    پارادوکسه.حافظ می‌گفت شراب اختیار رو پایین میاره،
    و در نهایت می‌تونه نور چشم بشه. حقایق رو به گونه‌ی دیگری ببینی:ز باده هیچت اگر نیست،
    این نه بس که تو را
    دمی ز وسوسه عقل بر حذر دارد

     

    o       فال حافظ و پارادوکس الهام:نزد حافظ، فال می‌تونه یا می‌تونست نشون دهنده‌ی راهی باشه که مثلاً
    شخص از طریق دانش یا به اختیار خودش بهش نرسیده بود.مثل اون معنی یا مثالی که حافظ می‌گفت: در خیال هم نمی‌گنجید که
    آید به هیچ معنی یا آید به هیچ وجهی، از اون بهتر و از اون خوبتر مثالی.در وهم می‌نگنجد کاندر
    تصور عقل
    آید به هیچ «وجهی» زاین خوبتر مثالی

     

    o       لمع البرق من الطور و آنست به
    فلعلی لک آت بشهاب قبسیبرقی از کوه طور درخشید و من آن را دیدم،
    شاید برای تو پاره‌ای آتش گداخته بیاورم.لمع البرق من الطور و آنست به
    فلعلی لک آت بشهاب قبسی

     

    آنست به، یعنی پی‌بردن و دیدن و دانستن. یک
    نوری، یک نشانه‌ای، برق دولتی که چیزی رو به من نشون داد، به من فهموند.

     

    برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
    وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

     

    o      
    فال حافظ و نشانه‌های آندر مورد فال، یعنی یک پیامی که برای آگاهی میاد. یک نشونه‌ای که
    به عنوان قوت قلب استفاده بشه.از باز کردن دیوان حافظ و دیدن جریان یک غزل یا بیت و مصراعی از
    اون و با تفسیر یا معنی کردن اونها، بشه حوادث آینده رو
    پیش‌گویی کنند. مثلاً حافظ می‌گفت:گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
    من همی کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

     

    می‌گفت صبح شد، آفتاب دراومد، پس ممکن هست حاجت روا بشم. این رو
    دلیل اون نمی‌دونست، نمی‌گفت صبح‌ها، موقع دمیدن صبح صادق، موقع طلوع آفتاب دعا
    کنم تا دعام بگیره. به چیزی که میخوام برسم. می‌گفت از چنین حالتی، در یک مورد از
    چنین چیزی، چنین استفاده‌ای بردم. اون چیزهایی که همیشه نور چشمش می‌شد رو معرفی
    می‌کرد: معشوق، شراب، وقت صبح، خاک کوی معشوق و…دولت رو مرتبط با نور چشم شدن هم می‌گفت:
    برق دولت یا برق سعادت که برفت از نظرم بازآید. همون نور چشمی که از چشم من رفته
    بود رو به من برگدونه.
    دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
    برق دولت که برفت از نظرم باز آید. برق دولتی که نور چشم میشه.می‌گفت: فال هم می‌تونه همینجوری قرعه‌ی «دولت» رو به نام شما
    بندازه.

    در شعر حافظ، ذکر زمان‌ها و حالت‌هایی هست که حکایت از در

    سختی بودن او داره:

    جان زنده‌دلان سوخت در بیابانش

    جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد

    که جان زنده‌دلان سوخت در بیابانش

    یا می‌گفت:

    دور است سر آب از این بادیه هش دار

    تا غول بیابان نفریبد به سرابت

    در گذشته می‌گفتند «غول بیابان» گمشده‌ها در بیابان رو فریب

    می‌ده. می‌گه حواست باشه، به هوای آب، اما به دنبال سراب، از راه به در نشی، راهت
    رو به دنبال آب، در این بیابان گم نکنی. به جای اینکه فریب غول بیابان رو بخوری،
    اشعار حافظ رو بخون.

    در این مواقع و در غیر این حالت‌ها، برای خوش شدن دل و دیدن

    زیبایی ها یا حتی یادآوری اونها می‌گفت، بزن فالی.

    تا مثلاً با فال هم ندای عشق معشوق رو در اندرون بشنوی. یا

    خیال روی معشوق که در هر طریق همراه حافظ بود، و قوت قلب او بود؛

    خیال روی تو در هر

    طریق همره ماست
    نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست.

    می‌گفت تو هم فالی بزن، فالی بگیر، دیوان حافظ رو باز کن،

    یه غزلی بخون، از اون جایی که جان پرور است قصه ارباب معرفت؛ یا نشونه‌ای برات
    بیاد تا راهنمایی بشی، و راهت رو پیدا کنی. یا ایده‌ای به ذهنت بیاد. یا قوت قلبی
    بگیری. خاطر مجموعی پیدا کنی.

     

    o       چهره معشوق، فال خجسته (رخ فرخنده فال)رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
    چرا که حال نکو در قفای فال نکوست.

     

    می‌گفت یه نشونه‌ای اومده که می‌شه اون رو در موضوع مثبتی در
    نظر گرفت. می‌گفت چون
    بوی خوشی، بوی خوبی اومد، تو هم بیا آشتی کنیم.می‌گفت روی تو هم «نوبهار» ماست. چهره‌ی تو،
    فال خجسته‌ی ماست. یعنی یکی از اون نشونه‌های مبنی بر فال درست یا فال نیک یا فال
    خوب و خجسته، چهره‌ی معشوق بوده. حالا که بوی خوبی هم بلند شد، بیا آشتی کنیم.برخاست بوی گل، ز در
    آشتی درآی
    ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو

     

    یا می‌گفت یاد زمانی بخیر که ساقی من که
    دیدن روی او رو می‌شد به «فال» نیک گرفت، مدام از در با قدح و ساغر می‌اومد. یعنی
    دیدن روی او، حمل بر «فال مبارک» یا «فال نیک» بود. دیدنش خوش یُمن بود. مبارک
    بود. «فرخنده فال» بود. فرخنده فال یعنی کسی که دیدنش رو به فال نیک بگیرند.ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
    کز در مدام با قدح و ساغر آمدی.

     

    می‌گفت با شعر حافظ فال بگیر، که مطابق انتظاراتت در خواهد آمد،
    به نحوی که توضیح دادیم، و اون رو هم به «خیر» و «خوبی» و فال نیک تعبیر کن، تا
    نتیجه‌ی خوب بده. بود که قرعه‌ی دولت به نام «شما» افتد.به نا امیدی از این در مرو، بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

     

    یک جاهایی هم می‌گفت، از این نشونه‌ها اومد، ولی اتفاقی

    نیافتاد، پس دیگه به سادگی، و تنها از روی نشانی‌ها، حرف‌هاش رو باور نمی‌کنم:

    دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

    امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است….

    می‌گفت فالش می‌تونه در حکم پیامی یا برای قوت قلب باشه، یا

    اینکه تو اون رو به یک اتفاق مفید و مثبت تعبیرش کنی.

    می‌گفت از غم و دوری از معشوق گلایه نکن، که من فالی گرفته‌ام،

    فالی زدم و یکی خواهد آمد و به داد تو خواهد رسید.

    زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

    زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

    با اینکه عشوه می‌خرید و اون چیزی که می‌خواست رو بدست نمی‌آورد،

    ولی می‌گفت:

    به نا امیدی از این در مرو، بزن فالی

    بود که قرعه دولت به کام «شما» افتد.

    به نا امیدی از این در مرو، بزن فالی

    بود که قرعه دولت به کام ما افتد.

    همون دولتی که مربوط به نور چشم می‌شد. همون چشم جان بینش.

    همون نور چشمش. همون اشعه‌ای که در چشمش بود. فروغ دیده‌ی حق‌باورش.

    دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

    برق دولت که برفت از نظرم باز آید.

     

    o       فال گرفتن حافظ، با صدایی یا نوایی:حتی این صدا یا این نوا رو ممکن بود از یه بلبل بشنوه، که بخواد
    به فال نیک بگیره. یا اون صدا، اون نوا، پیامی رو به او منتقل کنه. می‌گفت یه
    بلبلی نشسته بود روی یه شاخه‌ای، آوازی می‌خوند، گل هم خودش رو از شاخه‌ی خودش یه
    جوری کشیده بود، انگار که فالگوش ایستاده بود،« گل گوش
    پهن کرده ز شاخ درخت خویش»؛ بعد اون پیامی که از بلبل شنیده بود رو میگه:دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
    گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
    کای دل تو خوش باش که آن یار تند خو
    بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش یا جایی می‌گفت:
    بلبل از سر شاخه داشت می‌گفت، بیا که آتش موسی نمود گل / تا از درخت نکته توحید
    بشنوی، مطابق اونچه در قرآن اومده، یعنی وقتی موسی نزدیک آتش شد، از درختی شنید که
    ای موسی همانا من پروردگار عالمیانم. حالا اینجا می‌گه، بلبل داشت این رو می‌خوند،
    یعنی این پیام رو از بلبل شنیده که بیا و از درخت نکته توحید بشنو. یا بیا و نزدیک
    آتشی شو که موسی از درختی ندای من پروردگار عالمیانم را شنید. بلبل که قابلیت
    انتقال پیام و معنا رو داشت، این سخن رو می‌گفت:بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
    می‌خواند دوش درس مقامات معنوی
    یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
    تا از درخت نکته توحید بشنوی

     

    می‌گفت چنانچه راه‌های بسیاری برای رسیدن معنی وجود داره، مثل:
    شراب، مثل معشوق و سایر روش‌ها… یکی از اونها هم برای شما می‌تونه فال باشه. که
    یا قرعه قسمت به نامتون بیافته. یا برای قوت قلب باشه. یا برای اینکه شما معنی‌ای
    رو به شکلی که در خیال هم نیاد که تصور کنید به اون درستی، در قالب چیزی، در ظرف
    دیگری، در معنای دیگری، به تعبیر دیگری، برای شما درست دربیاد. و مطابق نیّت شما
    باشه. یا اون خبر و نشونه‌ای خوش، پیش‌زمینه‌ای برای یک اتفاق خوب باشه. به فال
    نیک بگیری که در ادامه‌ش اتفاق خوبی خواهد افتاد.یکی از این روش‌ها و توصیه‌ها، گرفتن فال یا زدن فال بود:در اون غزلی که می‌گفت:چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدممی‌گفت:هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
    بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم.

     

    یعنی هر پیامی که به چشم و گوش، از روی ساقی و از قول چنگ می‌رسید
    که به عنوان فالی به چشم و گوش، در این باب می‌گرفت رو از طره، یعنی موی تابدار
    معشوق، به مضراب می‌زد. مضراب اون چوب یا استخونی هست، که به کمک اون سازهای زهی
    رو می‌نوازند.ضمن اینکه به معنی نوعی دام به صورت کیسه توری دسته‌دار که با اون
    پرنده را در هوا یا روی زمین صید می‌کنند یا در آب با اون ماهی می‌گیرند هم هست.میگه هر مرغ فکری رو به سمت تو می‌کشوندم،
    یا هر ایده‌ای رو به سمت تو می‌کشوندم.

     

    o       فال گرفتن نزد حافظ، در مقایسه با روش‌های کشف ایده‌ی امروزی:الآن که روش‌های استاندارد و مشخصی برای ایده پیدا کردن هست.
    یکیش طوفان فکریه. یک عده‌ای می‌شینند، راه حل‌های متفاوت و بسیاری رو پیشنهاد می‌دن.
    اصلاً هم تمرکز بر درست بودن اون راهکارها و راه‌حل‌ها نیست. بعد از روی همون‌ها
    نتیجه‌گیری می‌کنند. یا ایده‌ای به ذهنشون می‌رسه.یکی دیگه از قدیم‌تر هم می‌گفتند، روش باز کردن لغتنامه هست.
    مثلاً شما یک کتاب لغت رو باز می‌کنید، از کلمات اون صفحه، می‌بینید چه ایده‌ای
    مرتبط با اون نیازتون به ذهن شما می‌رسه.شما می‌بینید از کلماتی که در اون صفحه باز کردید و از نظر حروف
    الفبا به هم نزدیک هستند، اما از نظر معنی متفاوت‌اند، چه ایده‌ای متناسب با موضوع
    مورد نظر شما به ذهنتون متبادر می‌کنند. ناگهان به ذهنتون می‌رسونند. فال گرفتن
    حافظ، روشی برای چنین تعبیری، البته به شکلی که توصیف کننده‌ی دقیق یا ویژه‌ای از
    شرایط شما باشه، بود.یک روش دیگه برای ایده‌سازی نوشتن ایده است. یعنی به جای بیان
    کردن ایده، اون رو می‌نویسند. به نظر اینجا سخنش همین هست. هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن
    بجست. یعنی هر فکری که به زبان می‌آورد رو، بازش به طره تو به مضراب می‌زدم. یعنی
    مشتقش رو از موضوعات مرتبط با معشوقش می‌گرفته. یا به اون متصل و مرتبط می‌کرده. و
    بین اونها پیوندهایی ایجاد می‌کرده. که در نهایت می‌شده شعرش، که اون رو می‌نوشته.

    جای دیگه‌ای گفته بود:

    حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت، یعنی

    داشت غزل‌هاش رو می‌سرود، یعنی آماده غزل گفتن شده بود.

    طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود. یعنی اون

    مرغ، در دام اشتیاق معشوق بود. و از معشوق، به ذهن او معنا می‌رسید. و نور روی
    معشوق، در چشمش می‌رفت. یا نور روی معشوق، نور چشمش می‌شد.

    اینجا می‌گفت: هر مرغ فکری که از شاخ سخن بجَست،

    یعنی پرش کرد، جهیدن کرد. ضمن اینکه
    بجست، به معنی صدا و آواز هر چیزی هست. بانگ منعکس شده از چیزی. که میشه اون رو هم به فال چیزی گرفت. مثل فالی به چشم و گوش در این
    باب می‌زدم.

     

    o       فال گرفتن حافظ، با گوش و چشم:چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
    فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم.

     

    ضمن اینکه مضراب
    که حافظ می‌گه:هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
    بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

     

    مضراب به معنی
    بسیار زننده هم هست. سخت زننده. سخت معنی بسیار هم می‌ده. حافظ هم بسیار از این
    راه، و در توضیحاتی که ارائه کردیم، فال می‌زد. اینجا هم می‌گه: «هر مرغ فکر…».

     

    o       فال گرفتن بسیار توسط حافظ (فال دوامی می‌زنم)جای دیگری می‌گه:
    فال دوامی می‌زدم. دوام به معنی استمرار و ادامه و پافشاری هم معنی می‌ده. یعنی
    خیلی اینکاره بوده.هرچند کان آرام دل، دانم نبخشد کام دل
    نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم.

     

    یعنی با توجه
    و آگاهی از اینکه ممکن هست به اون چیزی که می‌خوام نرسم، یا حتی مطمئن هستم که اون
    چیزی که میخوام نمی‌شه، با این حال، نقش خیالی می‌کشم و مدام فال می‌گیرم.نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم.

     

    o       فال حافظ در زمان بیماری محمدرضا شجریان:در بیماری
    محمدرضا شجریان، اسفند سال 98 فرزندش یه فال حافظی گرفت، تصویر اون غزل رو گذاشت روی
    صفحه‌ی اینستاگرامش، هنوز هم اون پست هست. باید همونجوری که حافظ می‌گفت، دیگران
    می‌گفتند خیره ان‌شاا… و اتفاقاً بیت مرتبطی یعنی مطابق با انتظار و خواسته‌های
    فال گیرنده در اون غزل پیدا بود:ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
    با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

     

    یعنی همونطوری
    هم که حافظ می‌گفت، باید فال رو به نیت خیر گرفت،یا اگر که
    اشاره‌ی دیگری در فال هست، که شخص قبل از نیت کردن و فال گرفتن، به اون مساله فکر
    نکرده بود، مثل اون روش‌های امروزی ایده به ذهن رسیدن که عنوان کردیم، شخص باید
    حواسش رو جمع کنه، تا همونجوری که حافظ می‌گفت به معنی یا به نکته‌ای فکر کنه، که
    از طریق فال به ذهنش رسیده و بدون یا قبل از گرفتن فال نسبت به او تفطن نداشته.
    آگاه نبوده. یکی از کارکردهای فال نزد حافظ همین بود.اون فال هم که
    گفتیم فرزند محمدرضا شجریان، برای پدرش یا به نیت سلامت پدرش گرفته بود، تقریباً
    درست دراومده بود. چون مهر سال بعد، شجریان در اثر بیماری درگذشت. هرچند نباید
    توقع چندانی یا تضمینی از فال داشت، ولی اینکه شخصی می‌خواست مثلاً بیت اول اون
    غزل رو بگیره که:ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
    بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

     

    این فاز غمه. این
    روش صحیح فال زدن نبود. که بعد هم برخی شایعه درست می‌کردند یا به شایعات توجه می‌کردند.
    و این اتفاق هم اون موقع افتاد. هر چند نباید توقعی برای ضمانت اجرایی در فال‌ها
    داشت. و حافظ هم برای دلگرمی، فال رو توصیه می‌کرد، باید اون فال رو به نیت مثبت
    تعبیر کرد:هرچند کان آرام دل، دانم نبخشد کام دل
    نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم.

     

    اینجا هم درباره‌ی زیاد فال گرفتن، که اگر به شما راهنمایی‌ای داشته

    باشه و شما رو به سمت مواردی ببره که از نظر کردن در اونها غفلت داشتید، یعنی فال یک
    ایده‌ای به ذهن شما برسونه. یک معنی‌ای رو به شما منتقل کنه. و این ایده یا در جهت
    مثبت باشه، یک مشکلی رو حل کنه، به شما یه جوابی بده. یا اینکه باعث دلگرمی بشه. شما
    فکر کنید با توجه به این فالی که اومده، در آینده اتفاق خوبی خواهد افتاد. خاصیت
    دیگرش هم اینه که شما یک غزل یا چند بیتی از حافظ رو خونیدید، اینجوری نتایج مثبتی
    داره. حافظ همین رو مرتبط با کار خودش می‌گفت:

    هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

    بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

     

    می‌گه هر صدایی که از مرغ فکر دراومد یا هر مرغ فکری که از شاخ سخن

    پرید رو به موی تو پیوند می‌دادم. و با اون مرتبطش می‌کردم. این سبک زندگی و قالب
    فکری-ذهنی-روحی حافظ بود. روح و روانش بود. تمدن حافظ بود.

    یا در معنی دیگه میگه: هر مرغ فکری رو، با دامی به طره تو، به موی

    تابدار تو صید می‌کردم.

    در یک غزلی هم می‌گه:

    از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

    ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد.

    یعنی از راه چشم، و دیدن معشوق، به ذهن او معنی

    می‌رسید. نور به چشمش می‌رسید، مطابق توضیحی که در جلسات شراب و نور چشم شدن شراب
    و معشوق دادیم.

    و در همون غزل، غیر از اشاره به روش خون دل، به

    روش نور چشم هم اشاره می‌کنه:

    از رهگذر خاک سر کوی شما بود

    هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد.

    خاک سر کوی معشوق، که نور چشم حافظ می‌شد:

    ای نسیم سحری خاک در یار بیار

    که کند حافظ از او دیده‌ی دل نورانی

     

    نسیم خاک در یار، نسیم کوی یار، نور چشم معشوق

    می‌شد. اینکه می‌گه هرچیزی که نور چشمش می‌شد، از معشوقش بود، از رهگذر خاک سر کوی
    معشوقش بود، شبیه به:

    هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

    بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

     

    هست.

    و در بیت آخر اون غزل میگه:

    خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

    بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

     

    o       تفاوت معنی یک فال از حافظ، نزد دو نفر فال‌گیرنده متفاوت:در یک بحثی ماجرا چیزی شبیه به این می‌تونه باشه که دیوان حافظ
    چندان برای فال گرفتن قابل استناد نیست. یا فال گرفتن چندان مقصد جدی به حساب
    نمیاد. به این دلیل که شخصی که پیش از رفتن به خواستگاری فالی از دیوان حافظ می‌گیره
    و این بیت را می‌یابه:شیر در بادیه عشق تو روباه شود
    آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست. یک معنی رو مرتبط با نیّت خود می‌یابه.در حالیکه ممکن است سربازی که خالصانه به جنگ می‌رود، همین بیت
    رو با توجه به شرایط و حوادث پیرامون خود، طور دیگری معنا کنه.مساله اینجاست که دیوان حافظ، دفترچه کُد بیسیم ارتش نیست! که
    همگان بخواهند از اون معنای یکسانی رو دریابند. و یک نتیجه بگیرند. بلکه مطابق
    توضیحات ذکر شده، متناسب با هر شخصی و هر وضعیتی یا هر انتظار و هرگونه افقی، می‌توان
    در دیوان حافظ معنایی یافت. و ما باید روی معنی و مقصد و منظور و کاربردی که از
    دیوان حافظ داریم، توجه داشته باشیم، تا اونکه بخواهیم به دنبال راهی برای یکدست
    کردن معانی استخراجی از اشعار حافظ برای فال گرفتن باشیم. که ما جزئیات این مورد
    رو توضیح دادیم.متناسب با چهارچوب نظام انتظارات خواننده، ولی آنطور که حافظ می‌گفت
    و ممکن هست شما هم شنیده باشید، فراتر از احتمالات مراجعه‌کنندگان (یعنی فراتر از
    انتظاراتی که افرادی که با اشعار حافظ فال می‌گیرند) و معنی مورد نظر خودشون رو به
    طول کامل و دقیق، طوری که در در خیال هم نمی‌گنجید که در تصور عقل، به هیچ شکل و
    به هیچ معنی‌ای بهتر و دقیق‌تر از اون، توصیفی؛ متناسب با پرسش و مساله‌ی شخص؛
    مطرح شده باشه. یک چیزی پیدا می‌کنند مطابق انتظاراتشون.حتی فراتر از نظام انتظارات یا احتمالات خواستگار یا سربازی که
    خالصانه به میدان نبرد می‌ره، و دیوان حافظ را با نیت «فال گرفتن» باز می‌کنند و «شیر در بادیه عشق تو روباه شود
    آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست» را می‌یابه.یا در هر داستان دیگری که بسیاری در بیان ارتباط عمیق نیت خودشون
    با غزلی، بیتی، یا مصراعی از حافظ در گرفتن فالی یا به تعبیر حافظ، زدن فالی،
    یافته بودند.

    یه بار هم من روی یه کاری خیلی تمرکز کرده بودم. خیلی وقت

    گذاشته بودم. سالها دنبالش کرده بودم. کارهای تئوری، عملی، ستادی و… روش انجام
    داده بود. نزدیک به نتیجه‌گیری بودم، یعنی پی بردن به جواب اینکه، این کار نتیجه
    می‌ده یا نه؟ میشه یا نه؟ گفتم یه فال حافظ بگیرم، در حال جواب گرفتن بودم، نزدیک
    به جواب گرفتن بودم، گفتم حالا یه فالی هم بگیرم، ببینم حافظ چی می‌گه. این بیت
    اومد:

    دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

     

    گفتم عجب، چقدر دقیق، «آسایش ما مصلحت وقت ندید». پس لابد

    نمیشه دیگه. اگر می‌گفت به صلاحت نیست، اگر می‌گفت کار خوبی نکردی، اگر می‌اومد که
    حق تو نیست. حالا وقتش نیست. بیشتر تلاش کن، می‌گفتم این دقیق نبوده، فالش درست
    نیست. می‌گفتم اینا واسه من نیست. بعد یادم افتاد مصراع دومش رو نگاه کنم، تازه
    دیدم، مصراع اول، هدف‌گیری بوده، این فال، دو زمانه است. «ورنه از جانب ما
    دلنگرانی دانست».

    چون فالم رو با ابزارهای الکترونیکی گرفته بودم. به فال حافظ

    شک نداشتم، گفتم نکنه این ابزار الکترونیکی چیزی هست. به اون شک کردم.

     

    نظر به آگاهی از مطالبی که شخص به دنبال نتیجه یا توضیح یا

    پیش‌بینی از اون هست؛ و خودش می‌دونه که نیتش چیه، و توی فال باید دنبال چه چیزی
    بگرده، پیدا کردن ارتباط، بر عهده‌ی خواننده یا فال‌گیرنده هست.

    ممکنه یه چیزی بیاد که مثل مثالِ بیتِ «شیر در بادیه عشق تو روباه

    شود
    آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست» برای یک خواستگار و سربازی که خالصانه
    به جنگ می‌رود، دو معنی متفاوتی داشته باشه.

    به مثل، برای یکی نقطه باشه، برای یک دایره. می‌دونید دایره

    هم مجموعه‌ای از نقاط هست. یکی نقطه می‌بینه، یه جا نقطه هست. یکی دایره. دو سر
    کور که نیست! بستگی به ناظر داره. هر کس از مهره‌ی مهر تو به نقشی مشغول

    هر کس از مهره‌ی مهر تو به نقشی مشغول

    عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه؟

    o       فال حافظ، اثرات و تاثیرات مختلف و متنوع بر فال‌گیرنده‌های متفاوت:اینکه در چه کسی چه اثری داشته باشه. و چه تاثیری روی او
    بگذاره، کاملاً بستگی به شخص و نیت یا بگیم وضعیت او داره. بسته به یک ناظر، نقطه
    است، بسته به وضعیت دیگری، دایره. یک اثر هست، یک تاثیر هست، اینکه این وسط چه
    اتفاقی هم افتاده، قابل بررسیه.حالا در کنار بحث حافظیمون، یه مورد دیگه درباره‌ی اثر و تاثیر رو بیان کنیم.

     

    o       توضیحی ساده از ارتباطات کوانتومی و تشبیهی و تمثیلی در باب فال حافظ:توی ارتباطات کوانتومی، اگر شنود انجام بگیره، اونجا قابل تشخیصه.
    یعنی وقتی دو کاربر در حال ارتباط هستند، یک شخص ثالث تلاش کنه که شنود رو انجام
    بده، چون وارد اندازه‌گیری سیستم میشه، و اثر میذاره، قابل تشخیص هست. یعنی در
    ارتباطات کوانتومی، با شنود؛ ناسازگاری قابل تشخیص ایجاد می‌شه.ما توی بحث خودمون گفتیم، در شعر حافظ، و در فال گرفتن از شعر
    او، بسته به هر شخص، یک معنی و یک مفهومی می‌تونه دریافت و درک بشه. گفتیم یه
    جایی، برای یکنفر، نقطه هست. یه جای دیگه، برای یک نفر دیگه دایره. یعنی همون
    مطلبی که برای یکنفر دارای یک حالت و یک شکلی هست، برای دیگری، نمود و شکل دیگری
    داره.گفتیم بسته به ناظر، متفاوت هست. و ما صحبت اثر، و تاثیر رو
    مطرح کردیم. یک اثری، بر روی یک شخص، تاثیری دارد. و بر روی شخص دیگه، تاثیر
    دیگری.از اونجا گفتیم، در شنود کوانتومی، یعنی در شنود، در توزیع کلید
    کوانتومی، اونجا با قصد شنود توسط یک شخص ثالث؛ یا با ورود و حضور او، اندازه‌گیری
    سیستم کوانتومی مختل میشه. و تلاش برای نفوذ در اون ارتباط، مشخص میشه.کار ما به اثر و تاثیر، در شعر حافظ بود. چرا اینو گفتیم؟ چون
    حافظ اثر و تاثیر رو در شعر خودش اندازه‌گیری و بررسی می‌کرد. اصلاً کارش این بود،
    به روش جعبه سیاه، جعبه سفید، جعبه خاکستری.این روش‌ها چجوریه؟ یه ورودی میدن، یه خروجی میگیرن، می‌بینند
    توی اون سیستم چه اتفاقی افتاده. بهش میگن جعبه سیاه. یا داخل یه سیستم رو نگاه می‌کنند،
    می‌بینند اگر ورودی بدیم، چه خروجی می‌گیرم. اثر و تاثیری که ما گفتیم. یا اثری که
    بود، و تاثیری که اتفاق می‌افتاد. و چه ماجرایی در کار بود، تا اون تاثیر از اون
    اثر به وقوع بپیونده. بعضی موارد رو می‌گفت معلوم نیست داخلش چی هست. بعضیا رو
    کامل توضیح می‌داد و تشریح می‌کرد. از روی اثر و تاثیر و اندازه‌گیری اونچه در این
    بین اتفاق می‌افتاد.اینهایی که گفتیم آسمون ریسمون نبود. ارتباطات کوانتومی که
    ارتباطات کوانتومیه. اونجا اگر یه کسی قصد نفوذ داشته باشه، ناسازگاری‌های قابل
    تشخیصی به وجود میاد. و متوجه میشن که دارن شنود میشن.این مثال ربطی نداره، ولی فرض کنید شما دارید توی یه اتاق با
    تلفن حرف می‌زنید، از یه اتاق دیگه گوشی رو برمی‌دارند، چون اون تلفن میکروفن
    داره، یا چون یکبار خط میخواد آزاد بشه، یه گوشی جدید وارد شبکه‌ی تلفن میشه؛ از
    اونطرف صدا میاد و شما می‌فهمید. اما اگر همین کار رو از مخابرات انجام بدن، چون
    ارتباطاتتون از اونجا میاد، چون به مثل اونجا میکروفن نداره. دیگه اونجوری شما
    متوجه نمیشید که دارن تلفنتون رو گوش میدن. هرچند این مثال ارتباطی نداشت، ولی در
    ارتباط کوانتومی، مثلاً؛ اگر از مخابرات بخوان روی خط شما برای نفوذ اقدام کنند،
    باید چیزی رو اندازه‌گیری کنند، که ناسازگاری‌هایی به وجود میاره. حالت کوانتومی
    فوتون‌ها تغییر می‌کنه. و شما متوجه میشید. یعنی نمیشه شنود کرد. یا اگر شنود
    انجام بشه، مشخص میشه.نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست

     

    اینجوری نیست که دور سیم مخابراتی یه دستگاهی بذارند، از
    جریاناتی که در اون دستگاه عبور می‌کنه، متوجه بشن، چه سیگنال‌هایی در حال عبور
    هست و تلفن رو شنود کنند. برخی دولت‌ها اینجوری مکالمات و ارتباطات یه منطقه یا
    کشور دیگه رو شنود می‌کنند. یا به پریز تلفنتون، به دو سیم تلفنتون یه فرستنده وصل
    کنند، و صدای تلفنتون؛ روی یه گیرنده، مثلاً دستگاه رادیوی نزدیک بیافته. یا از
    روش‌های دیگه که میشه شنود کرد؛ در ارتباطات کوانتومی اگر اندازه‌گیری انجام بشه،
    معلوم میشه. حتی میشه یه سیستمی رو توسعه داد، اگر از یه حدی شنود شد، مکالمه قطع
    بشه.ما اینجا گفتیم یه اثر داریم، یه تاثیر. مثال شنود در ارتباطات
    کوانتومی رو زدیم. که اونجا هم این مورد دیده میشه. اگر یه شخص ثالت وارد بشه، از
    اثری که میذاره، تاثیرش معلوم میشه به ادبیاتی که در اینجا در مورد حافظ گفتیم.در بحث خودمون؛ گفتیم توی فال حافظ، با اون اثر و تاثیر کار
    داریم. پس روی هر کسی بسته به اون اثر، بسته به اون محتوایی که شخص در معرضش قرار
    می‌گیره. اون فالی که باز می‌کنه، یه نتیجه‌ای هست.جدا از بحث فال، کار حافظ روی این اثر و تاثیرها بود. بعد نسبت
    اون تاثیر به اثر رو اندازه‌گیری می‌کرد. و اون سیستم رو شناسایی می‌کرد. مثلاً می‌گفت
    چه اتفاقی افتاده که این تاثیر، از اون اثر اومده.حافظ هر مساله‌ای رو با موشکافی کم‌نظیری
    می‌شکافت، اون مساله رو به کوچکترین اجزای سازنده‌اش تجزیه می‌کرد و از همه زوایا
    و وجوه به اون می‌نگریست. سخن خودش رو در قالب مجاز و کنایه مطرح می‌کرد. الآن توی مهندسی معکوس از این کارها می‌کنند. می‌بینند
    خروجی چیه، ورودی چی بود. البته اونجا سخنشون رو با مجاز و کنایه مطرح نمی‌کنند.
    سیستم رو توصیف یا شناسایی می‌کنند. بعد مثلاً می‌رن از روش می‌سازند. ما گفتیم اینجا دو سر کور نبود که معلوم نباشه. یک اثر، برای
    یکی؛ نتیجه‌ای خاص، برای دیگری، نتیجه‌ای متفاوت. نمیشه گفت، اینجوری رو هواست. حتی اگر اون نتیجه تصادفی باشه، و برای هر
    مورد، منحصر به فرد، حتی اگر هر کدومش مثل یک اثرانگشت باشه؛ باز دو سر کور نیست. اگر راز باشه، قابل کشفه. حتی اگر یکطرفه باشه،
    باز یکطرفه، دو سر کور نیست. میشه بهش ورود کرد.توی سریال‌ها یا فیلم‌های تلویزیون می‌خوان بگن یه فالی گرفتند،
    که قراره مشکلات حل بشه، این بیت از حافظ خیلی معروف هستند که در نتیجه‌ی اون فال
    می‌خونند:یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
    کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

     

    و شما اگر در جریان اون برنامه‌ی تلویزیونی باشید، می‌دونید که
    قرار هست چه اتفاقی بیافته. یک شخص گمشگشته‌ای پیدا بشه. یک کیف پول گمشده‌ای پیدا
    بشه. یه ماجرای سرقتی حل و فصل بشه و چیزهایی از این قبیل.اما وقتی خودتون می‌رید سراغ یه غزلی از حافظ، باهاش فال می‌گیرید،
    و مثلاً غزلی میاد که این بیت از اون غزل برای شما مورد توجه قرار می‌گیره:از دامن تو دست ندارند عاشقان
    پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

     

    اونجا، شما می‌دونید که ماجرا چیه. اون غزل با نور چشم شدن شروع
    میشه. از من جدا من مشو که توام نور دیده‌ای
    قلب رمیده در شعر حافظ، به لشکر و جنگ و این چیزها مربوط هست. قلب به قسمت میانی
    لشکر گفته میشه.میگه «آرام قلب رمیده‌ای».از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
    آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای.

     

    معلوم می‌شه حافظ در مورد اطلاعات نظامی زمان خودش به روز بوده.
    و در اون اشاره‌ای به یوسف هست که پیراهن یوسف، یا به قول حافظ
    «بوی پیراهن یوسف» نور چشم پدرش شد. پیراهن یوسف، چشمان پدرش که ضعیف شده بود رو
    بینا کرد. در مورد همون بیتی که در ابتدا خوندیماز دامن تو دست ندارند عاشقان
    پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

     

    پیراهن یوسف رو از پشت پاره کرده بودند. تا آخر غزل. میگه مگه
    ما چیکار کرده بودیم؟ هر کسی بسته به وضعیت خودش، می‌دونه که چه ماجرایی در جریان
    هست، اگر شخص دیگری بخواد شتابزده یا گاهی غیر شتابزده در مورد یه نفر دیگه داوری
    کنه، چون عمداً دلش نخواد حقیقت رو متوجه بشه، اون موقع نمی‌تونه به درستی قضاوت
    کنه.

    برای همینه که توی تقریباً همه‌ی این فال‌های حافظ، چه روی

    اینترنت، چه فال‌هایی که توی پاکت در بسته هست، نوشتند: آدم خوبی هستی، آینده
    خوبه. کمی صبر کن و از این چیزها. چون اونی که چارتا بیت از حافظ رو نوشته و حقوق
    محتوا رو برای خودش محفوظ کرده نمی‌دونه که در جریان زندگی فال‌گیرنده، چه ماجرایی
    در حال وقوع هست. ولی خود شخص، از خودش و از ماجرای خودش خبر داره. حافظ می‌گفت
    برای هر کسی، مطابق با نیت او، یک جوابی وجود داره.

    حجم زیاد اطلاعات، حتی در مورد فالِش، تصادفی یا منحصر بودن

    موارد، یا حتی هر دو اینها با هم رو می‌گفت قابل بررسیه. دو سر کور نیست. یکی از
    کارهایی که حافظ در اون خیلی عالی بود، مدیریت پیچیدگی بود. می‌گفت صدهزار حالت در
    ورودی هست، ولی آخر حلش می‌کرد.

    این راه را نهایت، صورت کجا توان بست

    کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت.

     

    هشتصدهزار منزل، یا بیشتر؛ در بدایت بود، باز در آخر کشف می‌شد.

    برای او چیزی دو سر کور نبود. شاید دارای حالت‌های مختلفی می‌بود،

    ولی آخرش به جواب می‌رسید. اینکه میگن حافظ بزرگترین غزلسرای زبان فارسی هست،
    بالاترین توانایی او نیست، توانایی‌های بزرگتری داشت. برخلاف اونچه می‌گفتند
    عجیبه، غریبه، یا مثلاً چرا فال حافظ به این شکل عمل می‌کنه. یا می‌گفتند چه معنی‌ای
    می‌تونه داشته باشه. حافظ راهی برای حل مساله پیشنهاد می‌کرد که از نظر مفهومی به
    راحتی قابل درک بود.

    این روش تحقیق حافظی بود. بابت این باید به حافظ برترین جایزه‌های

    علمی رو می‌دادند. می‌بینیم که چنین تفسیر و چنین توضیحی اصلاً در این موضوع، در
    این قالب، برای این مساله وجود نداشته.

    حالا شما که تا اینجا رو دنبال کردید، عجیب نیست اگر زنگوله

    رو بزنید.

     

    o       هر غزل یا هر بیت و مصراع از حافظ می‌تواند حامل معنی‌ای متفاوت برای
    هر فرد باشد:هر غزل حافظ، گاهی 7 بیت یا بیشتر هست. هر کدوم از ابیات می‌تونند
    چند نوع مختلف معنی بشن، برخی در اینجا نمره رو به پاسخ‌های درست می‌دن. و ممکنه
    از هر غزل بیش از 50 تا 100 تا معنی مختلف، حتی بیشتر، برای ارتباط پیدا کردن یا یافتن
    تعبیری از یک موضوع، یا قالب قرار دادن ظرفی برای یک معنی خاص و نیّت مورد نظر
    پیدا بشه. که این روش خیلی همسو با روش ارزشیابی و بارم‌بندی صحیح نیست. چون نمره
    رو از اشتباهات کم می‌کنند، نه اینکه درست‌ها رو بشمرند. اونطوری هم میشه. ولی
    اشتباهات رو کنار می‌گذارند، نمره رو بدست میارند. اما در اینجا، ما فقط درست‌ها
    رو می‌شماریم، البته این نقدی بر «فال حافظ» هست، ولی نقد مثبته. اینکه با وجود
    چنین موردی، میشه متناسب با اهداف و کاربردهای فال که توضیح دادیم، به معنی‌ای
    رسید یا تعبیری پیدا کرد، یا معنی‌ای به ذهن خطور کنه و نتیجه‌گیری حاصل بشه که متناسب
    با انتظارات ما باشه، و به قول فوتبالی‌ها؛ به ترکیب برنده دست نزن. اینجوری و
    برحسَب توضیحاتی که دادیم، فال حافظ می‌تونه خیلی درست کار کنه. چنانچه خودش می‌گفت.

     

    o      
    نشونه‌ها در شعر حافظ؛ نشونه‌ای در فیلم «تنگه ابوقریب»:متناسب با اینکه اونچه در فال حافظ می‌بینیم
    باید متناسب با نیّت یا به بیانی همسو با انتظاراتی باشه که ما داریم، توی فیلم
    تنگه‌ی ابوقریب، گردن رزمنده‌ای به نام حسن با بازی امیر جدیدی، خونریزی داشت. امیر
    جدیدی رزمنده‌ای بود که شخصیت شوخی داشت. و خوش صحبت و لطیفه‌گو بود. برادرش که دکتر
    بود، با بازی جواد عزتی اومد زخمش رو نگاه کنه، گفت: انقدر که حرف مفت می‌زنی، صاف
    خورده به فَکت. اینا همه‌اش نشونه است دیگه. حسن هم گفت اون سِری خورده بود کجات،
    پس نشونه بود؟!حالا به شوخی، جدی شما هم اگر دیدید این بیت اومد:نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ، اگر توی ذهنتون یا نیّت شما
    شخصی به نام «شاهرخ» در کار بود، باید به اون مرتبط کنید.نزدی شاه‌رخ و فوت شد امکان حافظ
    چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

     

     

    o       مثالی از درستی فال حافظ، در کتابی از «بهاالدین خرمشاهی»:بهاالدین خرمشاهی، در کتاب ذهن و زبان حافظ در باب فال حافظ
    مطالبی آورده، در قسمتی از اون می‌گه، یه نفر فامیلیش اویسی بود، می‌گفت علاقه‌ای
    به حافظ نداره، به ایشون گفتند یه فال بگیریم، یا کتاب حافظ رو باز کنند، متناسب
    با فضای امروز ببینیم چی درمیاد، اون ابیاتی که در اون غزل مرتبط با اون جمع مورد
    توجه گرفته بود این ابیات بود:
    من از جان بنده سلطان اویسم
    اگر چه یادش از چاکر نباشد
    کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
    که هیچش لطف در گوهر نباشد

     

    از این موارد زیاد تعریف کردند، بالاتر هم گفته شد که خیلی
    مواقع افرادی فال حافظ می‌گیرند که فراتر از انتظاراتشون هست.

    یکی بود زمان ازدواجش همینطوری اقدام کرده بود، الآن میشه

    دونست سراغ کدوم اشعار رفته بود.

    فال هم میتونست در حکم یک وعده‌ای یا عشوه‌ای باشه تا ببینی؛

    که فردا چی می‌شه، تا از اینم چه به پیش آید از آنم چه شود.

    صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و می

    تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

     نه اینکه حتماً منتظر

    باشی تا فردا همون بشه. «من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم». می‌گفت یه
    نشونه‌ای اومد، گفت به هم می‌رسیم، لب، به کامیابی هم مربوط میشه، میگه ولی من
    دیگه از اون آدماش نیستم که اون یه عشوه‌ای بفروشه، من باورم بشه.

    دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

    من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم.

    می‌گفت لعلش عشوه‌ای می‌داد که مثلاً بوسه‌ای به تو می‌دم،

    وظیفه یعنی مقرری، حقوق، مستمری


    سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه‌ی من
    اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی

    ولی من دیگه این حرفا رو ازش باور نمی‌کنم. اونجا هم می‌گفت

    مثلاً تو چشام زل زد، بعد خندید و نگاهش رو برگردوند، ولی دیگه از ما گذشته که
    بخواهیم این کارها رو از او باور کنیم. عشوه
    همچین چیزی هست، عشوه خریدن همینجوریه. امروز هم تقریباً همینجوری به کار می‌ره یا
    استفاده میشه. یه عده‌ای باور می‌کنند، یه عده‌ای هم باور نمی‌کنند. به یه چیزی،
    به یه نشونه‌ای دل می‌بنده، حالا اون درست باشه یا نه.

    میگه یه نفر پیش خودش می‌گفت من چنینم، یا باید چنین باشم،

    وقتی خلافش پیش اومد، فهمید اونطوری که می‌گفت نیست؛ بدانست که توکل وی درست نیست
    و آن عشوه بود که نفس وی داد.

    یعنی عشوه دادن، می‌تونه به اشتباه باشه. یا برای فریفتن

    باشه.

    حافظ می‌گه عشق عشوه‌ای داد که مفتی ز ره برفت. یعنی اونی

    که کارش حکم کردن بود، فقیه بود، می‌گفت درسته، نادرسته، حلاله، حرامه، اون از راه
    به در شد. گمراه شد. کار اون این بود که درست رو از نادرست، حلال رو از حرام تشخیص
    بده، یه عشوه‌ای دادند، عشق یه عشوه‌ای داد که اون هم از راه به در شد.

    «آن عشوه داد عشق که

    مفتی ز ره برفت».

    این رو در مورد عشق می‌گفت، که می‌تونه همه رو فتح کنه.

    اینجا میگه مفتی رو از راه به در کرد. یه جای می‌گه زلیخا رو از پرده عصمت بیرون آورد.
    ولی در مورد خودش، چون اختیارش پایین بود، اصلاً به فتح نمی‌رسید. مقابله‌ای در
    مقام عشق یا با عشق نداشت.

    حالا میگه:

    من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم.

    یا

    عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

    دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت.

    اگر نیتی کردید که جوابی متناسب با نیتتون اومد، بهتره نسبت

    به اون شخص یا اون مساله بازنگری کنید، نه اینکه حتماً فال رو در حکم تایید قطعی
    بدونید. یا اگر مرتبط با یه کاری بود، از یه زاویه‌ی بهتر، اون مساله رو بازنگری
    کنید، نه اینکه چون توی فال حافظ اومده، حتماً همون رو انجام بدید.

    بسیاری از مطالب و معانی اشعار حافظ مربوط به اراده داشتن و همت

    گماشتن و توجه به دانستن فرجام کارهاست. و برای افرادی که به تعبیر حافظ در طریق
    صدق کوشیدند یا دل به انجام کارها دادند و حالا منتظر نتیجه‌ی اون کارها هستند،
    مناسبه. و از این سو، اکثر فال‌های حافظ برای افرادی که در این گروه هستند، مثبت و
    مفید و همسو با احتمالاتی که انتظار دارند، خواهد بود. چون مطالبی که در دیوان او
    آمده، و راه و روشی که او درباره‌ی اون سخن می‌گه، همسو با چیزی هست که افرادی که
    به صدق و با تلاش فراوان در حال پیش رفتن هستند، انجام می‌دن.

    هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

    نقش خیالی می‌کشم، فال دوامی می‌زنم.


    و در واقع از آنجا که غزلیات حافظ قصه‌ی تلاش‌های عاشقانه و پرتلاش و بلند نظری و
    والامنشی او در راه بدست آوردن معنی زندگی و توجه به فرجام نیک کارهای مفید هست،
    دیوان شعر او، برای توصیه یا پیش‌بینی و پیش‌گویی بخت و طالع؛ یا به عنوان گزارشی
    برای آگاهی از وضعیت آینده‌ی افراد که به اون فال زدن یا فال گرفتن گفته می‌شود،
    مناسب هست.

     

    و به قول حافظ:

    بزن فالی

    بود که قرعه دولت به نام «شما» افتد.

    به ناامیدی از این ره مرو بزن فالی

    بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

     

    کسی که در نیّتش اطمینان داره، شرایط رو بررسی کرده، نیازی به

    استخاره نیست.

    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.

    هر گه که دل به عشق نهی خوش دمی بود

    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

     

    اگر تا 10نفر توی نظرات بنویسند که نیت‌شون چی هست، و یک

    غزلی رو هم از دیوان حافظ باز کنند یا از برنامه‌ها و سایت‌های فال، یک غزلی رو
    معرفی کنند. و بگن من نیّتم درباره فلان چیز بود، فلان غزل اومد، من سعی می‌کنم در
    جریان غزل، یک مصراع یا یک بیتش رو به شوخی یا جدی، یا هر دو، با نیت شما مرتبط
    کنم.

    50-50 فال بگیریم. نیّت و شماره‌ی غزل از شما، یا بیت اول

    غزل، ارتباط بین نیّت و موضوع غزل با من. البته خودتون هم می‌تونید این کار رو
    انجام بدید.

    اگر از محتوای این ویدیو خوشتون اومد. به دوستانتون، به

    افرادی که اهل شعر و ادبیات، یا علاقمند به حافظ، یا دوستدار تحقیق یا تکنولوژی
    هستند معرفی کنید. و لینک ویدیو رو براشون بفرستید.

    ممنون که تا اینجا ویدیو رو دنبال کردید. خدانگدار.


    هرمنوتیک و حافظ

    نوشته فال حافظ، ارتباط با فال حافظ، معنی فال حافظ – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    57 min
  • نور چشم و نور شراب در شعر حافظ – حافظ‌پجوهی

    لینک ویدئو در یوتوب: https://youtu.be/1LM9BxQpxpk

     

    در گذشته معتقد بودند چشم نور داره.

    مثل اونچه در سرود ملی هست. فروغ دیده‌ی حق باوران. نور ِ چشم حق باوران. روشنایی چشم حق باوران.

    در شعر فارسی، شراب هم نور داشت. شاعران گذشته می‌گفتند نور شراب، نور باده و روشنایی جام. و…

    حافظ این دو رو با هم جمع زده بود و می‌گفت، نورِ شراب میاد نور داخلی چشم میشه.

    یعنی شراب یا نور شراب یک معمایی رو در ذهن ما پاسخ میده. یک پازلی رو در فکر ما حل می‌کنه. جواب یه سوالی میشه.

    خودش هم می‌گفت:

    بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم.

    می‌گفت شراب، جام‌جم یا جام جهان‌نما هست که اسرار رو در اون می‌بینند. نور چشم شدن در نظر حافظ، به معنی دیدن حقیقت یا حقیقت رو به گونه‌ای دیگر دیدن بود. او این موضوع رو خارج از کلیشه‌های شعری و ادبی مطرح می‌کرد.

    حافظ در یک بیت دارای ایهام‌های پیچیده گفته بود نور «شرابی» که در ظرف شیشه‌ای قرار داره و اون رو از انگور می‌گیرند، مانند نور چشم ما، یا مانند نوری که به چشم ما میرسه، سبب دیدن حقایق می‌شه؛ که در چشم هم مثل شرابی که در ظرف زجاجی، یعنی شیشه‌ای و بدست اومده از انگور یا عنب هست، زجاجیه و عنبیه قرار دارند.

    جمال دختر رز [=شراب] نور چشم ماست مگر
    که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است

     

    «نور چشم شدن» در شعر حافظ، چیزی شبیه به یک فریم‌ورک است. شبیه به یک چارچوب هست. هر جا که حافظ میخواهد از شناخت یا از به گونه ای دیگر دیدن حقیقت سخن بگه، سراغ «نور چشم شدن» توسط شراب یا معشوق یا موارد دیگه میره. فریمورک قابلیتی هست که معمولاً با کمک گرفتن از مجموعه ای ازدستورالعمل‌ها، کتابخانه‌ها، کلاس‌ها و در کل امکانات فراهم شده از جانب یک یا چند موضوع یا محتوا و بخش، ساختاری جدید ایجاد می‌کنه تا به کارگیری اون مساله در راستای اهداف اون موضوع خاص، ساده‌تر و با سهولت بیشتری؛ نتایج خاص خودش رو محقق کنه. فریم‌ورک در نرم‌افزار استفاده میشه. «نور چشم» یا «نور داخلی چشم شدن» در شعر حافظ، یک فریم‌ورک هست. در بسیاری موارد که صحبت از شناخت یا حقیقت رو به نحو تازه‌ای دریافت کردن هست، حافظ سراغ «فریم‌ورک» نور چشم شدن میره. میگه یه چیزی، یا شراب یا معشوق یا موارد دیگه اومدند و نور چشمش شدند.

    به جز شراب، حافظ به معشوقش می‌گفت: تو نور چشم من هستی. وقتی تو از من دور بشی، نور چشمم، سوی چشمم میره. «از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای».

    از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
    آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای.

    در علوم قدیم تصور می‌شد نوری از چشم بیرون میاد. و به نور بیرونی می‌رسه. و سبب دیدن اجسام می‌شه. ما امروز می‌دونیم که نور بازتاب شده از جسم به چشم می‌رسه. و ما جسم رو می‌بینیم.

    به معشوقش می‌گفت: دور از جون تو یا از دوری روی تو، سوی چشم من، نور چشم من، از دست رفته است:

    دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست.

    یعنی معشوقش هم اون نور داخلی چشمش بود. که می‌گفت به او کمک می‌کنه حقایق رو طور دیگری ببینه.

    دور از رخ تو، می‌تونه مثل دور از جونت که امروز به کار می‌بریم، معنی بشه. ولی یه معنی دیگرش این هست که از دوری روی تو، چشم من نور نداره. مثل اونجایی که می‌گفت، از من دور نشو که تو نور چشمم هستی. یعنی از دوری تو چشمم نور نخواهد داشت. دور از تو من نمی‌تونم حقایق رو طور دیگری ببینم. من بدون تو، نمی‌تونم اسرار رو ببینم. «از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای».

    همین معنی‌ای که اینجا می‌گفت:

    دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست.

    یکی شراب بود که نور داشت. اونجایی که می‌گفت: جمال دختر رز، نور چشم ماست
    می‌گفت دختر رز، که میشه شراب، نور چشم ما میشه.

    که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است.

    جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
    که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است.

    می‌گفت مثل زجاجیه و عنبیه در چشم، نور شراب هم که در نقاب زجاجی، یعنی ظرف شیشه‌ای و پرده‌ی انگوری هست، یعنی شراب از انگور گرفته میشه، اون هم میاد و نور چشم ما در زجاجیه و عنبیه میشه.

    باعث بینایی و طور دیگر دیدن حقایق می‌شه. می‌گفت اون چیزهایی که نور چشم او میشن، سبب ایجاد مفاهیم مشخصی در ذهن و روح حافظ هستند. حافظ نسیم رو هم طلب می‌کرد، تا «نور زجاجیه چشم دل!» رو تامین کنه.

    ای نسیم سحری خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی.

    نسیمی که خاک کوی معشوق رو برای او بیاره. معشوقی که نور چشمش می‌شد. به او کمک می‌کرد حقایق رو طور دیگری ببینه. و این به گونه‌ای دیگر دیدن حقیقت رو به نحوی علمی، از طریق روش تحقیق و دستگاه شناختی خودش، آزموده بود. و در اشعارش معرفی کرده بود.

    می‌گفت روشنایی بخش چشم ما، بوی زلف معشوق هست که نسیم، اون رو برای من میاره:

    چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانانست.

    یعنی نسیم زلف جانان میاد و چراغ یا روشنایی یا نور زجاجیه چشم او می‌شه. و حافظ، نور داخلی چشم یا نور فیزیولوژیکی چشم، (به اعتقاد گذشتگان) رو تامین می‌کنه. و با اون نور داخلی از چشمش، که از معشوق یا از خاک کوی معشوق یا از شراب به دست اومده، اون نور رو به نور بیرونی می‌رسونه و حافظ، می‌بینه. یعنی حقایق رو طور دیگری می‌بینه. یعنی حافظ به کمک معشوق، با موضوعات و مفاهیم جدیدی در ذهنش، ارتباط برقرار می‌کنه.

    غزل دیگری در دیوان حافظ با این بیت شروع می‌شود:

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی.

    یعنی سلامی به اون کسی که به مردم دیده یا به مردمک دیده نور می‌رسونه. یا روشنایی بخش اون هست. توی بعضی از نسخه‌ها، بدان مردم دیده را روشنایی اومده.

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده را روشنایی.

    در این معنا که معشوق به او کمک می‌کنه که او حقایق رو طوری ببینه که قبلاً از اون‌ها آگاهی نداشته، یا حقیقت رو طوری متوجه بشه که دیگران به اون شکل از اون حقیقت آگاه نبودند، می‌گفت به خاک پای معشوق، که نور دیده‌ی حافظ میشه قسم می‌خورم، بدون روی معشوق، نوری یا سویی از چراغ دیده‌اش ندیده. یا چشمش نوری نداشته. حقیقتی رو نمی‌دیده.

    به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
    «که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم».

    حالا چرا این حرف‌ها رو مستقیم نمی‌زد؟ چون اینطوری براش خطر کمتری داشت. اینطوری هزینه‌های کمتری می‌پرداخت. نگران بود از اینکه مبادا چنین رازی به زبان او افشا بشه. و زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد. یعنی نه تنها در این کار که توضیح این موضوع و دستگاه ادراکی شخصی خودش بوده، یه روش تحقیقی، یه روش علمی، بالاتر از علوم اون زمانه داشت، سودی نمی‌دید، بلکه برای این کار آفات فراوان هم پیشبینی می‌کرد.

    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
    ترسم برادران غیورش قبا کنند

    می‌گفت اگر پیراهن یوسف در اینجا باشه. یعنی پیراهنی که یوسف برای پدرش یعقوب نبی فرستاد. تا پدرش اونرو به چشمانش بکشه تا بیناییش رو بدست بیاره، اون پیراهنی که نور چشم پدر یوسف شد. و نور چشم شدن در شعر حافظ، معنای مشخصی داشت. می‌گه اگر اون پیراهن اینجا باشه، یعنی وقتی اون پیراهن دست حافظ هم باشه که چشم یعقوب رو بینا کنه، پیراهنی که آید از او بوی یوسفم، برادران غیورش، به این پیراهن رحم نمی‌کنند. برادران غیور یوسف اونرو خواهند درید.

    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
    ترسم برادران غیورش قبا کنند

     

     

    حافظ جامه قبا کردن به معنی دریدن، پاره کردن ِ لباس رو به جای اینکه از روی فهم اونها یا از روی شگفتی اونها بدونه، به حسودی و توحش اونها نسبت می‌ده. غیور به معنی حسود هم میشه. می‌گه اگر اونها چیزی که من می‌دونم رو بفهمند، پیراهن یوسف رو که بینایی پدرش رو تامین کرد و نور چشم او رو برگردوند رو، قبا خواهند کرد.

    نوشته نور چشم و نور شراب در شعر حافظ – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    10 min
  • حافظ و کودک‌آزاری (2)؟؟!؟ – حافظ‌پجوهی

    لینک ویدیو در یوتوب: https://youtu.be/Kodikt5MNZ4


    در جلسه قبل

    درباره مواردی که با کودک آزاری، هم‌جنس بازی (در 
    معنی تجاوز به هم‌جنس و حتی به کودکان)، ازدواج کودکان، و هم گروه‌ها و هم‌خانواده‌های
    دیگه‌ای مثل آزار جنسی… و مواردی در این گروه صحبت کردیم.

    قرار بر این بود

    که بدون ورود به مباحث آزاردهنده و تلخ، رد این موارد رو در شعر حافظ بررسی کنیم.

    حافظ

    فراوان صوفیان رو به خاطر کارهای اشتباه مختلفی که می‌کردند، تمسخر می‌کرد. و به
    اونها طعن می‌زد.

    البته اون

    موقع برخی از اون کارها مُد بود و نزد عموم اشکال چندانی نداشت. در اون زمان، می‌بینیم
    که مورد تایید برخی یا بسیاری بود.

    حتی کسی

    باور نمی‌کرد که اونها یا کارشون دارای اشکال باشه. می‌گفت گرت باور بود یا نه…

    در میخانه‌ام

    بگشا که هیچ از خانقه نگشود
    گرت باور بود یا نه، سخن این بود و ما گفتیم.

    در مواردی

    که در جلسه «حافظ و سوگ فرزند» صحبت کردیم و در این جلسه صحبت می‌کنیم، اصلاً در
    اون زمان، و از اونطرف، یعنی از سوی مظلومان، قربانیان صدایی نبود که بخواد
    اعتراضی در کار باشه. کسی بشنوه، بدونه. اقدامی بشه. ولی حافظ اینکه شخص صوفی‌گریش
    رو، در این کار و در این راه می‌ذاشت رو نمی‌پسندید. در جلسه‌ی خطا بر قلم صنع رفت
    یا نرفت؟ در این موضوعات توضیحاتی دادیم.

    ما در اصل

    این موضوع اصلاً شوخی نداریم، چون اصلاً موضوع شوخی‌برداری نیست. و اگر بخواهیم
    وارد ابعاد چنین فجایعی بشیم، بسیار دلخراش و آزاردهنده هست. اما سخن ما این بود
    که در اون دوران، چنین چیزی برای حافظ افتخار یا ارزش به حساب نمی‌اومد. می‌تونیم
    اینطوری هم بگیم. چون خودش ویژگی‌هایی و توصیفاتی که از معشوقش یا مشخصاتی که از
    محبوب مورد پسندش ارائه می‌کنه، اونقدرها به این موارد محدود نیست.

    یه جایی

    می‌گه:

    زبور عشق

    نوازی نه کار هر مرغیست
    بیا و نو گل این بلبل غزلخوان باش

    در ادامه

    هم می‌گه که این نوگلش، در کمال حسن و دلبری، باید به شیوه نظر ز نادران دوران
    باشه:

    کمال دلبری

    و حسن در نظر بازی است
    به شیوه نظر از نادران دوران باش

    به شیوه

    نظر از نادران دوران شدن، مربوط به همون نور به چشم رسیدن و نور چشم شدن در نظر
    حافظ بود. این «راز سر به مُهر» حافظ بود.

    یا جای

    دیگری در توصیف محبوب می‌گه:

    سزای تکیه

    گهت منظری نمی‌بینم
    منم ز عالم و این گوشه معین چشم

    معین که

    معنی روشن هم می‌ده. گوشه معین چشم، مربوط به اون نور چشم میشه. جای معشوق هم بر
    چشم حافظ بود. در بیت قبل هم گفته بود، در ازای ورود خیال معشوق به چشم؛ دل، یعنی
    در اینجا چشم دل، برای نگاه کردن آن معشوق، به سوی روزنه‌ی چشم میاد. چون خیال
    معشوق رو در ذهنش تصویر می‌کرد، و در چشم می‌دید. می‌گفت دل من از پی نظر آید به
    سوی روزن چشم. که یعنی ببینه.

    خیال روی

    تو چون بگذرد به گلشن چشم
    دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

    اینجا هم

    می‌گه: خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم…

    گفتیم حافظ

    می‌گفت: باغ نظر. یعنی باغ دیده. گلشن چشم. حدیقه چشم. حدیقه مرتبط با حدقه، توی
    اون باغ، میوه هم بود. میوه هم در جلسه حافظ و سوگ فرزند توضیح دادیم، که چطور
    مرتبط با نور چشم می‌شد. میوه‌ی دل، فرزند… که نور چشم بود.

    اینها

    موارد و معیارهایی بودند که حافظ در پی اونها بود. دنبال شاهد بازی و کودک آزاری و
    اونچه برخی در مورد او گفتند یا درباره بسیاری از شعرای دیگه گفتند نبود.

    جایی که

    میگه:

    خرد ز پیری من

    کی حساب برگیرد
    که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم.

    معنیش در این

    هست که به دنبال چیز کوچکی؛ به دنبال مساله‌ای که از نظر دیگران، حتی از نظر خرد
    خودش کوچک و کم اهمیت هست؛ امر مهمی؛ مثلاً زندگی خودش رو گذاشته. زندگیش رو بر سر
    اون قمار کرده.

    دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

    کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

    از طرفی دیگه می‌گفت:

    اگر این رو

    دیگران هم می‌فهمیدند، همین مساله رو دنبال می‌کردند. همین موضوع رو جدی می‌گرفتند:

    یار دلدار من ار قلب بدینسان

    شکند
    ببرد زود بجانداری خود پادشهش

     

    این بیت رو در غزلی سروده که می‌گه:

     

    دلبرم

    شاهد و طفل است و به بازی روزی

    بکشد زارم

    و در شرع نباشد گنهش

    من همان

    به که از او نیک نگه دارم دل

    که بد و

    نیک ندیدست و ندارد نگهش

    میگه

    انقدر کوچک هست، که بد و نیک ندیدست، وُ ندارد نگهش. میگه انقدر بچه هست، خوب و بد
    رو از هم تشخیص نمی‌ده. در بیت قبل هم با توجه به همین مفهوم که خوب و بد رو تشخیص
    نمی‌ده، و معذور هست، نمیشه باهاش کاری کرد، گفته بود من رو می‌کشه. و در شرع
    گناهی بر او نیست. چون بچه بوده. چون به سن مسئولیت نرسیده. این معنی که خوب و بد
    رو از هم تشخیص نمی‌ده، در ادامه‌ی بیت قبل آورده بود. میگه اصلاً چیز خوبی بهش
    بدی، چون طفل هست، توانایی تشخیصش نداره، و نگهش نمی‌داره. ندارد نگهش. بهتر اینه
    که من دلم رو به او ندم. منظورش این بود که

    که بد و

    نیک ندیدست و ندارد نگهش

     

    من همان

    به که از و نیک نگه دارم دل

    که بد و

    نیک ندیدست و ندارد نگهش

    بوی شیر

    از لب همچون شکرش میآید
    گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش

    چارده

    ساله بتی چابک شیرین دارم

    که به جان

    حلقه به گوش است مه چاردهش

     

    این چارده

    سالگی رو برای زیبایی معشوق گفته بود. همونطور که بالاتر گفتیم. میگه مثل ماه
    چارده هست. ماه شب چهارده. میگه تازه از ماه شب چهارده شیرین‌تر و بهتر هست.

     

    که به جان

    حلقه به گوش است مه چاردهش.

     

    ماه شب

    چهارده، غلام و حلقه به گوش او هست.

     

    در پی آن

    گل نورسته دل ما یا رب

    خود کجا

    شد که ندیدیم درین چند گهش

     

    میگه اون

    گل نورسته، نیومده. در این چند گهش نبوده. همون که می‌گفت، نسیم صبح سعادت رو به
    سوی من بفرست. در ابتدای قسمت اول این بخش، جلسه قبل، مرتبط با این مطالب خوندیم،
    اینجا می‌گه چند وقتی نبوده.

     

    در حاشیه این جلسه، در اون غزلی که حافظ می‌گفت، چیز مختصری

    از معشوق، دارایی بسیار به حساب میاد. و نمیشه اون رو نادیده گرفت. و ما گفتیم،
    ارتباطی با کودک آزاری و شاهد بازی و بچه‌خواهی و این موارد نداره؛ در غزل 75:

    خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

    تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست


    از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
    این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست


    جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم
    در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست


    مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق
    ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست


    دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت
    ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست


    درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد
    حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

    گویا یک آقایی،

    متوجه معنی این بیت، و معنی این غزل و قطعاً این مفهوم در شعر حافظ نبودند، می‌فرمودند:
    بی؛ چیزی نیست. یعنی بی‌دلیل نیست. یا یعنی همراه با یه چیزی هست. درصورتیکه معنی
    بی‌چیزی؛ به معنی: یه چیزی هست، یا چیزِ کمی نیست؛ میشه. نه اینکه به مثل همراه با
    چیزی نیست. یا بی‌دلیل نیست. که بخونیم: بی، چیزی نیست. باید بگیم، بی‌چیزی نیست.

     

     

    در باب اینکه حافظ اهل شاهد

    بازی و بچه‌خواهی و اونچه به دیگران نسبت می‌دادند ولی در مورد حافظ صادق نبود، غزلی
    رو اینطور شروع می‌کنه:

     

     

     

    باغ مرا چه حاجت سرو و

    صنوبر است
    شمشاد
    خانه پرور ما از که کمتر است
    ای
    نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای
    کت
    خون ما حلالتر از شیر مادر است

    کار ما با، البته کار

    دیگران، با بیت دوم بوده:

    ای نازنین پسر تو چه

    مذهب گرفته‌ای
    کت
    خون ما حلالتر از شیر مادر است

    اما در مصراع اول، باغ

    رو داریم، که توضیحش رو هم در این جلسه و هم در جلسه قبل دادیم که یعنی باغ نظر، یعنی باغ دیده، حدیقه چشم و
    مواردی از این دست.

    در جلسه قبل، که در مورد «نور

    چشم» و فرزند صحبت کردیم.

    اون خون حافظ، در بیت دوم رو، در

    جلسه خون دل، در جلسه‌ای با عنوان «فریم‌ورک خون دل» در شعر حافظ، توضیح دادیم
    مکانیزمش چی هست. و حافظ چه فرموله‌بندی برای این موضوع داشته. خونی که حلال‌تر از
    شیر مادر هست، یعنی در اینجا معشوقش طفل بود. شیرخوار بوده. که توضیح این مطلب رو
    بالاتر دادیم.

    شمشاد خانه‌پرور حافظ، که می‌گه: “شمشاد

    خانه‌پرور ما از که کمتر است.” این شمشاد خانه‌پرور، می‌تونه همون «گلبن
    حُسنی» باشه که حافظ دم همت بر او گمارده بوده، و او رو دلفروز، یعنی پسندیده و
    گرامی یافته بود.

    همت بلند نظر میشه. مرتبط با همون

    نور چشم. دلفروز، روشن‌کننده دل هم معنی می‌ده. یعنی چشم دلش رو روشن می‌کرده.

    گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

    ما دم همت بر او بگماشتیم

    حافظ جای دیگه‌ای می‌گفت:

    مرا در خانه سروی هست…

    نزدیک به همین معنی «شمشاد خانه

    پرور».

    مرا در خانه سروی هست کاندر سایه

    قدش
    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم.

    دو بیت قبل هم گفته بود: فروغ چشم

    و نور دل، از آن ماه ختن دارم.

    صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل

    جویم
    فروغ چشم و نور دل، از آن ماه ختن دارم.

    مرا در خانه سروی هست کاندر سایه

    قدش
    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم.

    مثل اینکه اینجا گفته بود:

    باغ مرا چه حاجت سرو و

    صنوبر است
    شمشاد
    خانه پرور ما از که کمتر است
    ضمن اینکه «خانه» در
    شعر حافظ، همراه با چشم میاد. و به چشم هم مربوط میشه. مثل:

    رواق منظر چشم من آشیانه توست

    کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

     

    بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم…

    بیا که پرده گلریز هفت خانه

    چشم
    کشیده‌ام به تحریر کارگاه خیال

    یعنی هفت طبقه چشم، در پزشکی یا چشم‌پزشکی قدیم.

     

    چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد…

    اینجا مردمش، به مردمک هم نزدیکه…

    توی شعر فارسی هم «خانه چشم» می‌گفتند. و خانه رو

    با چشم همراه می‌کردند:

     

    سلمان ساوجی:

    مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور

    مردمی

    فرمای و روشن کن سرای چشم من

     

    در اپیزود دوم شراب و نور

    چشم گفتیم که حافظ می‌گفت جایگاه خدا یا جایگاه خدایان بر چشم هست.

     

    خانه به معنی سوراخ. و خانه کمان: که

    سوراخ موجود در وسط کمان هست، معنی می‌ده. در کنار محل دست گرفتن، که تیر رو از اون
    می‌گذرانند؛ در تصویری که ملاحظه می‌فرمایید، خیلی بزرگ هست این محل. اما اونچه
    حافظ می‌گه، سوراخ کوچکی هست که تیر از اون رد میشه. توی کمان‌های اسباب‌بازی
    امروزی هم می‌تونید ببیندش. اون سوراخ کوچیکی که تیر ازش رد میشه. و خانه کمان
    گفته میشه. می‌تونه در تشبیه یا یادآور مردمک چشم هم باشه. که حافظ خانه رو با چشم
    می‌آورد.

     

    از خانه کمان تو هر مرغ

    تیز پر

    کامد درون سینه من آشیانه ساخت

     

    جامی:

    از خانه کمان تو هر مرغ تیز پر

    کامد درون سینه من آشیانه ساخت

     

    یعنی از اون سوراخ کمان

    تو، هر تیری که به سمت من روانه شد، درون سینه من نشست.

     

    حافظ به جز ابرو، چشم رو هم مرتبط با تیرانداختن کرده.

    ز چشم شوخ تو کی جان توان برد

    که دائم با کمان اندر کمین است.

    تیر کمان چشم هم از خانه کمان میومده. این خانه، از اینجا هم می‌تونه

    مربوط به چشم بشه. چون خانه، مربوط به چشم میشه. که ما بالاتر توضیح دادیم، شمشاد
    خانه‌پرورش، که نازنین پسری بوده، مرتبط با چشمش و نور چشمش می‌شده. خانه به معنی
    سوراخی که تیر رو از اون عبور میدن.

    در آخر این جلسه می‌بینید که اینطوری حرفش رو می‌زد، براش هزینه

    کمتری داشت. این حرفا رو می‌زد، اینجوری حرف می‌زد، براش بهتر بود.

    مثلاً قربان، که به معنی کمان‌دان یا جای کمان هست، رو همینجوری

    توی شعرش استفاده کرده. یا کیش، که به معنی پری که بر تیر نصب میشه هست. به معنی
    تیردان هم هست. برخی از این تعابیر رو برای زیبایی در شعر استفاده می‌کردند.

    کیش و قربان، به معنی مذهب و قربانی کردن هم هست.

    تا بدانند که قربان تو کافر کیشم.

     

    بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

    تا بدانند که قربان تو کافر کیشم

     

    امروزیش رو می‌تونیم بگیم: تا پول‌داری رفیقتم، دنبال بند کیفتم. یا

    میگن قربون بند کیفتم. حافظ می‌گفت: تا بدانند که قربان تو کافر کیشم. یعنی مثل
    کماندان و تیردان بر دوشت هستم.

     

    شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

    زانکه در کم خردی، از همه عالم بیشم
    بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
    تا بدانند که قربان تو کافر کیشم.

     

    یا

    که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش

    کیش، در معنی تیردان، مرتبط با کمان.

     

    چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

    که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش

     

     

    بالاتر گفتیم خانه، مرتبط با چشم هست. که تیر از اون پرتاب میشه.

    با توجه به معنی خانه کمان، که سوراخی بود که تیر از اون پرتاب می‌شد. و بی‌شباهت
    با چشم نبود.

     

    از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه‌دار

    کان جادوی کمان کش، بر عزم غارت آمد.

     

    که چندتا مثال زدیم. چشم هم مرتبط با اون تیری که از خانه، خانه‌ی

    کمان پرتاب میشه.

     

    ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

    کمین از گوشه‌ای کرده است و تیر اندر کمان دارد.

     

    عدو با جان حافظ آن نکردی

    که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

     

    صائب تبریزی می‌گفت:

    دست از ستم بدار که در هر گشاد تیر

    شیون بلند می شود از خانه کمان

    میگه زوزه کشان، از کنارِ یا از داخل سوراخ کمان

    رها میشه. زوزه کشان رو در گزارش فوتبال می‌گن، زوزه کشان از کنار دروازه… اینجا
    می‌گه با صدای شیون از خانه کمان، همون خانه‌ای که گفتیم شاید مرتبط با چشم هم می‌شد.
    و ما گفتیم شمشاد خانه‌پرور حافظ، شمشادی هست که در چشمش پرورش داده. و طفل هست.
    چون اونقدرها قابل تکیه کردن نیست. گشاد که در مصراع اول شعر صائب تبریزی، به معنی
    رها کردن تیر از کمان هست.

    دست از ستم بدار که در هر گشاد تیر

    یعنی در هر انداختن تیر، در هر رها کردن تیر از کمان، شیون بلند می‌شود از خانه کمان.

    حافظ جای دیگه‌ای می‌گفت:

    می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت. می‌رفت مثل تیری از کمان.

    هیهات از این گوشه که معمور نمانده است.

    حیف که نور چشم این گوشه‌ی چشم رفته است. معمور به معنی آباد هست.

    باغ نظرش، آباد نیست. شمشاد خانه‌پروری نداره. می‌گفت کوچیکه. مثل طفل شیرخوار
    هست. اما وعده فردای زاهد رو باور نمی‌کرد. می‌گفت اینها برتر هستند.

     

    حافظ می‌گفت: اگر جای نگریستن چشمان تو، وجه خدا باشه. وجه به

    معنی صورت هم هست. صورت معشوق که نور داشت. و نور چشم می‌شد. اگر جای نگریستن چشمان
    تو، وجه خدا باشد، اگر جایگاه خدا چشمان تو باشد، یا اگر چشمان تو جایگاه خدا
    باشد، معادل همون چیزی که می‌گفت: که بر دو دیده تو حکم او روان باشد.

     

    درآمدی ز درم کاشکی چو

    لعمه نور
    که بر دو دیده ما حکم او روان بودی

    وجه خدا اگر شودت منظر نظر

    زاین پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی. و نور به چشم تو می‌رسه.

     

    وجه خدا اگر شودت منظر نظر

    زاین پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی.

     

    خوب این بحث تموم شد. صحبت

    این بود که

     

    تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند

    به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
    به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
    که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک……

     

    ما گفتیم حافظ، خانه رو مرتبط با چشم به کار می‌بره. خانه

    مجازاً به معنی خانهٴ خدا هست. به معنی  کعبه هست.

    که توضیحش رو شنیدید. اما معنی مستقیمش، محل سکونت هست. بنایی که

    انسان در اون زندگی می‌کنه. حافظ هم اینجا می‌گه: که بر در تو نهد روی مسکنت بر
    خاک. مسکنت به معنی فقر و بی‌چیزی هست. ولی یه مسکن هم در مسکنت هست. ما توضیح این
    رو قبلاً دادیم، که حافظ کلمه‌ای رو، عبارتی رو داخل یک کلمه دیگه پنهان می‌کرده.
    مشابه ایستراگگ، در مدیای امروزی. موارد مخفی و پنهانی که در بازی و
    فیلم و سریال و کتاب‌ها قرار میدن تا برخی کاربران بتونند اونها رو پیدا کنند.

     

    ضمن اینکه در مصراع قبل، به خود چشم اشاره کرده. اما در همین

    مصراع:

    که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

    حافظ می‌گفت: خاک کوی معشوق، نور چشم او میشه. هر جای دیوان این رو

    گفته، که البته سایرین، معنیش رو پیدا نکردند، همون ماجرای نور چشم شدن هست. یا
    مربوط به اون میشه.

    ای نسیم سحری

    خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی

    جای دیگری میگه:

    خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

    تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

    مرتبط با همون نور چشم شدن، و خانه، مربوط به چشم.

    و جایگاه معشوق، بر چشم، که چشم می‌شد جایگاه خدایان. میگه: خاک ره معشوق، بر چشم
    حافظ جا داره. اونجا به جای خانه یا مسکن، از اقامت، که محل سکونت بود استفاده
    کرده. مرتبط با معنی، خانه.

    یا میگه:

    تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش

    هر نفس با بوی رحمن می‌وزد باد یمن

    معمور باد، یعنی آباد باد. آبادی که برای باغ نظر

    بود. یعنی روشن باد. روشنی که برای چشم به کار می‌رفت که اینجا، به واسطه‌ی خانه و
    خاک در معشوق، مرتبط با چشم هم میشه. خاکی که روشنی بخشی برای چشم داره. بیت‌المعمور
    هم در قرآن آمده، که به معنی خانه آباد. جلسه قبل گفتیم که آبادی مربوط به باغ نظر
    میشه. و این عبارت رو به «کعبه» هم معنی کردند. که گفتیم چشم، جایگاه خدا بود.

    اینها مرتبط با این بود که:

    مرا در خانه سروی هست کاندر سایه

    قدش

    یعنی، معشوق در «خانه چشم»ش یا بر

    «خانه چشم»ش جای داشت.
    مثل
    آنکه می‌گوید:

    باغ مرا چه حاجت سرو و

    صنوبر است
    شمشاد
    خانه پرور ما از که کمتر است

    که شمشاد «خانه» پرورش، در

    باغ نظرش جای داره. و در بیت بعدش از همون پسری که طفل و شیرخوار هست، صحبت می‌کنه.
    ای
    نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای
    کت
    خون ما حلالتر از شیر مادر است

    سخن این بود که اینها هم

    مرتبط با نور چشم شدن و دیدن حقیقت می‌شدند. نه اونچه به حافظ و برخی دیگران نسبت
    دادند. در مورد دیگران رو کاری نداریم، در مورد حافظ اینطور نبود.

    در غزل دیگه‌ای گفته

    بود:

    به هوای لب شیرین پسران چند کنی

    جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

    در جلسه «خطا بر قلم صنع نرفت» توضیحاتی دادیم که

    معلوم می‌کرد، معنی سخن او در بیتِ

    به هوای لب شیرین پسران چند کنی

    جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

    اونچه بسیاری برداشت کردند، نبود. توضیحش رو در

    معنیِ آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
    غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

    آوردیم. گفتیم داخل غزل، معنی این بیت این هست که

    حافظ به معشوقش، به محبوبش، به مخاطبش می‌گه: مثل اونهایی که چنین کردند، ما هم
    چنین بکنیم. اونها کردند، اتفاقی نیافتاد. ما هم انجام بدیم. اشکالی نداره در فصل
    بهار، باده بنوشیم و چند قطره از آن بر دفتر ما بچکد.

    گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست

    که شود فصل بهار از می ناب آلوده…

    و در مصراع اول بیت آخر، معشوقش به او پاسخ داد

    که:

    حافظ، لغز و نکته به یاران مفروش.

    سخن این بود، که حافظ مثل برخی یا بسیاری دیگه از

    روی جوانان به دنبال تمرین دیدن جمال و زیبایی نبود. در جلسه «خطا بر قلم صنع
    نرفت» گفتیم یه عارفی به دنبال اشاره‌ها و عشوه‌ی زنان بود. و می‌گفت آفتاب رو در
    طشت آب می‌بینم، حتی به غلط. و هم صنفش، یعنی عارف دیگه‌ای، گفت: غلط کردی، غلط
    کردی. گفت اگر گردنت مشکلی نداره، سرت رو بالا بگیر، آسمون رو نگاه کن. توضیحش رو
    در اون اپیزود دنبال کنید.

    وقتی حافظ می‌گه ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

    که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر.

    سخنش اینه که فرصتت در این دنیا کوتاهه. معشوقی

    بدست بیار، که تنها نمونی. که نقش مقصود رو از گوهر هستی، در این زمان کم، و پیش
    از رفتن؛ در این سرای سپنج، بخونی.

    عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سر آید

    ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی.

    به تعبیر خودش، شمشادی در باغ نظر داشته باشی.

    سروی در خانه داشته باشی. ز وصل روی جوانان تمتعی بردار
    که در کمینگه عمر است مکر عالم یپر.

    توی همین غزل که گفته ز وصل روی جوانان تمتعی

    بردار… میگه رودی بساز می‌خواهم، رود معنی فرزند هم می‌ده. که ما در جلسه گذشته
    که موضوع «دختر حافظ مرده بود یا پسرش» توضیح اینکه فرزند حافظ، نور چشمش هست رو
    دادیم.

     

    اونجا هم می‌گه چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و

    مشک. در جلسه دوم شراب، گفتیم که قبلاً برای دزدی، مثل الآن که قرص خواب‌آور توی
    آبمیوه می‌ریزند، اون موقع می و مشک می‌ریختند، الآن به این روش، آدم هم کشته شده.
    یعنی طرف از اون قرص‌های خواب‌آور، مسموم شده و فوت کرده. حافظ می‌گفت این کار رو
    که می‌کنند، حالا اون موقع چجوری می‌کردند که خطر نداشت، ولی می‌گفت از نتایجش این
    هست که صبح فروغ میشه. یعنی پیام او در اون غزل؛ مرتبط با نور چشم شدن بود.

    نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک

    در او شرار چراغ سحرگهان گیرد

    شرار چراغ سحرگهان گیرد. این رو در اون جلسه به

    شوخی و جدی، مقایسه کردیم با روش کشف رادیوم.

    یا می‌گفت قبل از خواب، زمان غروب آفتاب شراب

    بخور، که صبح نورش رو ببینی.

    آن زمان وقت می صبح فروغ

    است که شب

    گرد خرگاه افق پرده شام

    اندازد

    یعنی ز روی جوانان تمتعی برداشتن، در این معنی که

    حافظ اهل شاهد بازی و بچه‌خواهی و به دنبال استفاده از آب گل آلوده و تیره و تار
    چاه طبیعت بوده، نیست. که در ادامه‌ی اون غزل هم به همین موارد پرداخته بود. یا در
    مورد خط عذار و سبزه و سبزه ریش هم در جلسه دوم شراب، و در جلسه خون دل توضیح
    دادیم. که برخی همین موارد رو در این موارد معنی کرده بودند که با توجه به این
    شواهد، حافظ اهل نظربازی و سواستفاده از پسرکان و مواردی از این دست بوده. که در
    مورد حافظ، معنی کردن غلط هست. یا حتی اگر دفاع هم کردند، دفاع قابل دفاع یا دارای
    ارزش چندانی نبوده. در جلسه خون دل، شرح داده شد که عذار و سبزه و سبزه ریش مربوط
    به روشنی چهره و سیاهی زلف می‌شدند. توضیح کامل‌ترش رو می‌تونید در اون جلسات
    ببینید.

    «در شان من به دُرد کشی ظن بد مبر

    کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم».

     

    حتی حافظ و هم‌جنس‌گرایی

    هم میگن، که حافظ «شاهد» رو در معنای معشوق مونث هم به کار برده.

    از سر مستی دگر با شاهد

    عهد شباب
    رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود.

    حتی در یک غزل میگه:

    مسند به گلستان بر، تا

    شاهد و ساقی را
    لب‌گیری و رخ‌بوسی می نوشی و گل بویی

     

    اما در ابیات اون غزل هم

    اشاره‌ای به روش شناخت «خون دل» داشته. اشاره مستقیم.

    آن طره که هر جعدش صد

    نافه چین ارزد

    آن طره که هر جعدش صد

    نافه چین ارزد
    خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخویی

    جدا از اشارات دیگری که در همین غزل وجود داره. معنی این بود اونچه حافظ از آن برای رسیدن به اهداف بلند و رسیدن به نتایج شگرف و انگیزه‌های بالا و شریف کمک گرفته از «آب گل آلوده و تیره و تار چاه طبیعت جانوری و نفس

    بهیمی» نبوده است.

    در زمانه‌ی حافظ، و برای او، به این شکل موضوعات رو مطرح کردن،

    هزینه کمتری داشت. اینکه بگه من معشوقی دارم که طفل هست. یا پسری هست که عاشقش
    هستم. خیلی کم خطرتر از این بود که بگه یک نوری در چشم هست، یک نوری در بیرون، اون
    نور بیرون میاد در دل ما، و می‌رسه به چشم ما. مثل نور شراب.

    جمال دختر رز نور چشم ماست مگر

    که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است.

    و این نوعی روش نور چشم شدن هست. مثل پیراهنی که یوسف برای

    پدرش فرستاد، و نور چشم پدرش شد. و یعقوب بینا شد. راز سر به مهر حافظ بود.

    ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

    واین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    به اون شکل مطالبش رو بیان می‌کرد، در قالب پسرکان و معشوق طفل

    و شیرخوار تا براش دردسر نشه:

    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

    ترسم برادران غیورش قبا کنند.

    به معشوقش هم می‌گفت پنهانی من رو صدا بزن، همونطوری که ابتدای

    جلسه، یک نمونه دیگه رو مثال زدیم:

    پنهان ز حاسدان به خودم خوان

    این رو در غزل:

    پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

    ترسم برادران غیورش قبا کنند

    گفته بود.

    پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

    خیر نهان برای رضای خدا کنند.

    حافظ واگذار کرده بود به تاریخ، می‌گفت آیندگان خواهند فهمید: «اگر

    رسد سفینه حافظ به دریایی». اگر کتاب شعر من به دست آیندگان برسه. سفینه به معنی
    کتاب شعر، در اینجا دیوان اشعار حافظ، معنی میده.

    درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار

    اگر سفینه حافظ رسد به دریایی

    در مورد حافظ، چند دهه پس از مرگش؛ یک بنای گنبد مانندی روی

    قبرش گذاشتند. یعنی در زمان خودش، دارای مشکلاتی بود.

    گفتند، حالا چقدر معتبر هست رو کاری نداریم، توی دیوانش مشخصه

    که در زمان حیاتش با چه مشکلاتی روبرو بود، اما در زمان خاکسپاریش، «گویند»! یه
    عده جمع شده بودند، و می‌گفتند اجازه نمیدن که حافظ رو در اون محل دفن کنند؛ بعد
    از دیوان خودش یه غزلی رو باز می‌کنند، گویند ابیاتی اومده بود که بخشیش رو می‌خونیم:

    ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ

    هر ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
    ﻫﻤﻪ
    ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ

    ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ

    ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ

     

    بعد بزرگوار، اون موقع که

    با جنازه‌اش اینطور برخورد کردند، در زمان حیاتش هم فراوان هست که با چه مشکلاتی
    مواجه بود، چند دهه پس از مرگش روی سنگ قبرش یه بنای گنبدی گذاشتند؛ می‌گفت آیندگان
    می‌فهمند که من چی گفتم. می‌گفت مزار من، آرامگاه من، زیارتگه رندان جهان خواهد
    شد.

    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

    که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

    می‌گفت این راز سر به مهر، به عام سمر شود. سمر یعنی قصه و

    افسانه‌ای که شب تعریف می‌کنند.

    ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

    واین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    ولی اون چیزی که گفته بود، اون انتظاری که داشت، نشد. یا هنوز

    اون آینده فرا نرسیده. انتهای همین غزل می‌گفت اگر به روش خون دل، که یک جلسه در
    موردش صحبت کردیم. و در قالب یک «فریم‌ورک» توضیحش دادیم. می‌گفت اگر نشانی از بوی
    معشوق، اگر عطر خوش زلف معشوق، به دستت افتاد، حواست باشه که باد اون بو رو نفهمه.
    با خودش به جایی نبره.

     

    در همون غزلی که می‌گفت، اگر بگم چه چیزی مثل پیراهن یوسف، نور

    چشم میشه، به مخاطبش میگه: اگر معنی سخن من رو متوجه میشی، هزینه اون رو باید
    بپردازی. اگر اهل عشق هستی؛ میدونی که هر کسی که جنسی رو بشناسه و خریدارش باشه،
    هزینه اون رو هم می‌پردازه. نمی‌گه گرونه. اتفاقاً اونجا حراجه، و میگن کسی هست که
    پول بیشتری بپردازه… و افراد داوطلب میشن که پول بیشتری بدن. مثل حراج‌ها یا
    مزایده‌های امروزی. اون موقع می‌گفتند «من یزید».

    بی معرفت مباش که در من یزید عشق

    اهل نظر معامله با آشنا کنند

    یعنی قیمتش رو می‌دونند. تو هم اگر قیمتش رو می‌دونی، نگو

    گرونه.

    می‌گفت سیب ز نخدان شاهدی بگزی، یا حالا در اینجا انتخاب

    کنی، که وقتی بردنت بهشت، نگی اومدیم اینجا چیکار کنیم؟

    ز میوه‌های بهشتی چه ذوق

    دریابد
    هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

    می‌گفت اصلاً کسی که معنی

    عشق رو نمی‌فهمه، انسان نیست.

    فرشته عشق نداند که چیست

    ای ساقی
    بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز.

    ما رو آفریدند، ما رو آوردند به این دنیا، که همین

    نقش مقصود رو، از کارگاه هستی بخونیم. به قول آقا رضای مارمولک، برو حالتو بکن.
    فقط اسراف نکن.

    در

    صورتیکه این ویدیو رو تا اینجا ملاحظه فرمودید، اگر مورد پسند واقع شد، لایک
    بزنید، تا به افرادی با علایقی نزدیک به شما، از طرف یوتوب پیشنهاد بشه. اگر مورد
    مشابهی یا موضوع مرتبطی از حافظ یا شعرای دیگه در ذهنتون بود، در نظرات بنویسید.
    اگر کسی رو می‌شناسید که به این مطالب و موضوعات علاقمند هست. اگر ذهن جستجوگر، یا
    حوصله‌ی فراخی داره، این ویدیو رو براش بفرستید.

    ممنون از

    اینکه این ویدیو رو دنبال کردید، می‌تونید ویدیوهای دیگه رو از طریق پلی‌لیست‌ها
    ملاحظه کنید. تا ویدیوی بعدی، خدانگهدار.

    نوشته حافظ و کودک‌آزاری (2)؟؟!؟ – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    35 min
  • حافظ و کودک آزاری؟؟! – حافظ‌پجوهی

    لینک ویدیو حافظ و کودک آزاری؟؟! بر روی یوتوب (به دلیل دسته‌بندی محدودیت سنی در یوتوب، بر روی سایت نمایش داده نمی‌شود. بر روی حافظ و کودک آزاری؟؟! کلیک کنید)

    https://www.youtube.com/watch?v=jBbCUDXy5Ts&feature=youtu.be


    موضوع این جلسه درباره چیزی هست که امروز بهش کودک آزاری، هم‌جنس بازی (در  اینجا در معنی تجاوز به هم‌جنس)، حتی ازدواج کودکان، و هم گروه‌ها و هم‌خانواده‌های دیگه‌ای داره مثل آزار جنسی… و مواردی در این گروه.

    می‌دونید که برخی معتقدند در بین شعرا و عرفا خیلی از این اتفاق‌ها افتاده. ما اینجا این موارد رو در مورد حافظ بررسی می‌کنیم. ولی محتوای مطالبمون تا حد زیادی آزاردهنده نیست. از این جهت خیالتون می‌تونه تا حدودی راحت باشه که این اتهامات رو بدون ورود به بخش‌های آزاردهنده‌اش در مورد حافظ و در شعر او بررسی کردیم.

    ما می‌خواهیم اینجا؛ مساله رو به شکل دیگه‌ای بررسی کنیم.موضوع این جلسه درباره چیزی هست که امروز بهش کودک آزاری، هم‌جنس بازی (در  اینجا در معنی تجاوز به هم‌جنس)، حتی ازدواج کودکان، و هم گروه‌ها و هم‌خانواده‌های دیگه‌ای داره مثل آزار جنسی… و مواردی در این گروه.

    می‌دونید که برخی معتقدند در بین شعرا و عرفا خیلی از این اتفاق‌ها افتاده. ما اینجا این موارد رو در مورد حافظ بررسی می‌کنیم. ولی محتوای مطالبمون تا حد زیادی آزاردهنده نیست. اگرچه شما به اختیار و انتخاب خودتون محتوا رو دنبال می‌کنید، اما کاری به ورود به بخش‌های آزاردهنده و مردافکن و زن شکن بحث نداشتیم. از این جهت خیالتون می‌تونه تا حدودی راحت باشه که این اتهامات رو بدون ورود به بخش‌های آزاردهنده‌اش در مورد حافظ و در شعر او بررسی کردیم.

    ما می‌خواهیم اینجا؛ مساله رو به شکل دیگه‌ای بررسی کنیم.

    سلام. من امیرحسین هستم. از پادکست پروژه حافظ‌پجوهی.

    در جلسات قبل درباره‌ی شناخت یا روشی از شناخت صحبت کردیم که یه چیزی، مثلاً شراب می‌اومد به حافظ کمک می‌کرد تا او، به شناخت برسه. یه پازلی توی ذهنش تکمیل بشه. حافظ با این ادبیات، سخنش رو بیان نمی‌کرد؛ می‌گفت یه چیزی نور چشمم شده، مثل شراب.

    در شعر فارسی، شراب نور داشت. و در گذشته تصور می‌شد، چشم نور داره. حافظ می‌گفت نور شراب اومده، نور چشم من شده.

    یا می‌گفت روی معشوق که نور داره. مثل اونکه می‌گیم چهره طرف نورانی هست. می‌گفت نور چهره‌ی معشوق، نور چشم من شده. یعنی به مثل، معشوقش یه پازلی رو در ذهنش تکمیل کرده. حافظ رو به حقیقتی رسونده. او رو متوجه موضوع یا مساله‌ی تازه‌ای کرده…

    این روش نور به چشم رسیدن، یا حقیقتی رو به چشم دیدن رو اسمش گذاشتیم، روش «جام می». عبارتی که خود حافظ در این موضوع بیان می‌کرد. می‌گفت مثل جام جم که اسرار رو نشون می‌ده. یه حقیقتی هم برای من کشف شده که نور به چشمم رسیده.

    گویند و گذشتگان هم می‌گفتند که از روش‌هایی، حتی به غلط، غیر از شراب، حتی به غلط‌تر؛ برای شناخت استفاده می‌کردند… ما این موضوع رو در جلسه‌ی خطا بر قلم صنع رفت یا نرفت… توضیح دادیم. یکی از اونها موضوع این جلسه هست.

    نزد حافظ، یک راه دیگه برای شناخت، تلاش بسیار زیاد، برای دستیابی به یک حقیقت، یا حل یک مساله به بیان امروزی بود، که اسمش رو گذاشته بود، روشِ «خون دل».

    می‌گفت من خون دل می‌خورم، تا به حقیقتی دست پیدا کنم. یه حقیقتی رو به نحو تازه‌ای دریابم.

    پس شناختِ حافظی به شکل کلی شد دو روش: یک: «جام می»، که اغلب با نور به چشم رسیدن همراه بود. و دو: «خون دل» که با سختی کشیدن. و تحمل عذاب.

    «جام می» و «خون دل».

    حافظ می‌گفت یه موقعی شناخت نور چشم خیلی عمیق هست. تشعشعات نور خیلی شدید و گسترده هست:

    بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
    باده از جام تجلی صفاتم دادند

    درباره‌ی شناخت نور چشم یا نور باده‌ای صحبت می‌کنه، که از جام تجلی صفات بوده.

    مربوط به داستان حضرت موسی هست. به خدا گفت، خودت رو به من بنما. خودت رو به من نشون بده. خداوند فرمود: تو هرگز نمی‌تونی من رو ببینی. به این کوه نگاه کن، اگر این کوه تونست بر جای خودش بمونه؛ تو هم می‌تونی من رو ببینی… و کوه متلاشی شد و موسی بیهوش افتاد.

    حافظ هم می‌گه بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند. بیخود شدنش در اشاره به بیهوش شدن حضرت موسی هست.

    حافظ از کیفیت شناختش، توضیحاتی می‌داد. مثل اینجا که از تابش نور تجلی بر کوه میگه: باده از جام تجلی صفاتم دادند؛ از نور باده کشونده، که نور چشم شده. کیفیت شناخت سنگین و عمیقش رو با شعشعه‌ی پرتو ذات توصیف کرده.

    وقتی خیلی شناخت سختی داشت، می‌گفت همراه با خون دل بود. شناختِ با خون دل هست.

    اما گاهی از شناختی صحبت می‌کنه که کوچیک هست. یعنی بیخودی از شعشعه‌ی پرتو ذات یا بیخودی از شعشعه‌ی پرتو اون شناخت؛ در کار نیست.

    اونکه خیام می‌گفت:

    من بنده آن دمم که ساقی گوید

    یک جام دگر بگیر و من نتوانم

    یعنی اون شناختی در کار باشه؛ که در نظر حافظ؛ توان ادامه دادن براش باقی نمونه… بیخود از شعشعه پرتو ذات بشه. مثل موسی که بیهوش افتاد. مثل اونچه در اینجا توصیف می‌کرد.

    گاهی هم می‌گفت یه نقش کوچیکی از معشوق میاد توی ذهنش، و او رو راهنمایی می‌کنه. یه چراغ کوچکی، راه رو به او نشون میده.

    ما جلسه گذشته، در مورد نورچشم کوچیک یا نورچشمی که می‌تونست کم هم باشه، همین بحث رو داشتیم… اونجا گفتیم به فرزند میگن نور چشم، و بررسی کردیم که وقتی می‌گه نور چشمم رفت، معلوم نیست که فرزندش رو می‌گه یا مثلاً یه عزیز دیگری مثل معشوقش رو می‌گه؟

    یا اون نور چشمی که در پزشکی گذشتگان، وقتی یه نفر چشمش ضعیف می‌شد، می‌گفت نور چشمم یا سوی چشمم رفت.

    یا منظورش به چیزی که به او کمک می‌کرده که نور چشم او بشه. یه پازلی توی ذهنش حل بشه، هست. انواع مختلفی از این موارد رو در جلسه حافظ و سوگ فرزند… بررسی کردیم.

    اونجا گفتیم برخی میگن، از اون زمانی که نور چشمم رفت… مثلاً فرزندش رو از دست داده، برخی می‌گفتند دختر بوده یا پسر؟

    از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
    کنار دامن من همچو رود جیحون است

    ما در ویدیوی «حافظ و سوگ فرزند» بررسی کردیم که «نور چشمش» حتماً فرزندش نیست. و چند مورد از «نور چشم»ها رو بررسی کردیم.

    حالا توی موضوع این جلسه که عنوانش به ارتباط حافظ با کودکان مربوط میشه… حافظ و کودک‌آزاری… چنانچه برخی در مورد شعرای گذشته می‌گن، در مورد حافظ هم گفتند، بیرون از فضای شعری هم خیلی اتفاق می‌افتاده، رسوایی جنسی در کلیساها…

    ما اینجا داریم توضیح می‌دیم، در شعر حافظ، اون کودک می‌تونه نور چشم حافظ باشه، الزاماً بچه‌ی مردم یا مطابق اونچه امروز می‌شنویم، و تنمون می‌لرزه، در مورد فرزند خودش نیست… یعنی کودک، پسر، دختر، معشوق زیر 18 سال، حتماً به اون معنا که پیش از این تصور می‌کردند نیست. ما اینها رو در قالب یک نمونه آزمایشی و یک بررسی جدید، یک تست-کیس تازه بررسی خواهیم کرد.

    مثلاً حافظ در مورد معشوقش می‌گفت، الآن بهش دسترسی ندارم. معشوقم نیست. خوابش رو هم نمی‌بینم، چه جای بیداری:

    به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال

    می‌گفت در بیداری که نیست، وصالش که دست نمی‌ده. ای کاش در خواب بود.

    چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

    به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال
    چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

     

    حالا در مورد این نشونی‌های کوچک، ما در ادبیات کوچه‌بازار، بلکه در ادبیات مجازی یا سایبری امروز می‌گیم: دلخوشی‌های کوچیک… در غزل دیگه‌ای میگه: همین که من خواب تو رو می‌بینم، چیز کمی نیست:

    خواب آن نرگس فتان تو بی‌چیزی نیست
    تاب آن زلف پریشان تو بی‌چیزی نیست.

    بعد توی همون غزل به معشوقش که برخی می‌گن، مثلاً حافظ خاکم به دهن، روم به دیوار، اهل کودک آزاری بوده، سروده:

    از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
    این شکر گرد نمکدان تو بی‌چیزی نیست.

    دیگه کودک شیرخوار، برای بیان این منظور به کار نمی‌ره. اونجایی که میگه:

    دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
    بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش.

    یعنی یه نشونه، یه نور چشم یه حقیقت‌بینی کوچکی در کار هست…

    البته توی اخبار سیاه صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها و امروز، در اخبار سایت‌ها، از این فجایع مهیب و دلخراش می‌بینیم، ولی سخن حافظ به هیچ وجه به اون موارد، برخلاف اونچه درباره‌ی او یا درباره‌ی دیگران می‌گفتند، صدق نمی‌کنه. سایرین، موضوع صحبت ما نیستند، باید بررسی کنیم. ولی در مورد حافظ، ابداً.

    تازه می‌گفت دلبرش که کودک یا طفل هست، حافظ رو اذیت و آزار می‌کنه.

    دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
    بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش.

    وقتی سخن از دستیبابی به حقیقتی کوچیک بود، وقتی سخن از انجام کاری بود که به حساب خرد، مورد پذیرش نبود، حتی ممکن بود جونش رو در این راه بگذاره، با اون ادبیات رایج، صحبت از دلخوشی‌های کوچیک می‌کرد. که مثل فرزند، مثل کودک، نور چشم بود.

    وقتی به حقیقت رسیدن، همراه با سختی بود، نمی‌گفت نور چشم هست، می‌گفت خون دله. می‌گفت مثل خون دلی که در ناف آهوی مُشک هست، خون دل من هم تبدیل به نافه‌ای میشه که آهو تولید می‌کنه. از الگوهای طبیعی یا علوم زمانه خودش برای بیان منظور خودش بهره می‌برد.

    اینجا میگه نور چشم، یا اون شیرینی‌های درک حقیقت، همراه با یه سختی‌هایی، همراه با یه مشکلاتی بوده:

    از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
    این شکر گرد نمکدان تو بی‌چیزی نیست

    دیگه تقریباً رسیدیم به آخر مطلب، فقط چندتا مثال از این مورد در شعر حافظ میاریم.

    در این فراغت‌ها یا لذت‌های کوچیک، ما گفتیم به مثل، توی دنیای امروز، در اصطلاحات عامیانه، عبارتِ دلخوشی‌های کوچیک به کار برده میشه.

    در مورد حافظ حقایق یا شیرینی‌های کوچیک در راه رسیدن به اون حقایق؛ به کودک و طفل تشبیه می‌شد. برخلاف اون اتهامات و جرایمی که برای او تراشیده بودند؛ و برخی از دیگر شعرا و عارفان به انجام اون اعمال، مبادرت می‌ورزیدند.

    یکی از اون مواردی که نور چشم حافظ می‌شد، شراب بود. رز، می‌شد انگور. دختر رز، می‌شد، دختر انگور، یعنی شراب.

    اینجا که اسم «دختر» میاد، ما باید دقت داشته باشیم.

    حافظ می‌گفت:

    عروسی بس خوشی ای دختر رز
    ولی گه گه سزاوار طلاقی.

    حالا بسته به اینکه تعریف شما از دختر چی باشه؛ ولی احتمالاً منظورش از دختر، همون کودک و طفل، در تعاریف امروزی بوده. همون که می‌گفتند 9 سالش شد، 10 سالش شد، شوهرش بده بره. چیزی شبیه به این. اون زمان می‌گفتند.

    اینکه می‌گفت گه گه سزاوار طلاقی، همونی هست که می‌گفت: این شکر گرد نمکدان تو بی‌چیزی نیست.

    یعنی در رسیدن به اون حقایق، در رسیدن به اون محبوب یا معشوق، سختی‌هایی، نمکی، در نمکدان، گرد آن شکرها هست.

    گه گه سزاوار طلاقی…

    جای دیگه‌ای می‌گفت:

    سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن

    سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن
    ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.

    یعنی سختی‌های راه اونقدر زیاد هست، که نمیشه ادامه داد. گه گه سزاوار طلاقی…

    عروسی بس خوشی ای دختر رز
    ولی گه گه سزاوار طلاقی.

    اینجا دیدیم که با یک طفل، در تعریف‌های امروزی، طرف مقابلش کودک بود، می‌خواست باهاش ازدواج هم بکنه، ولی دختر واقعی نبود. کودک نبود، بلکه یک شناختی بود که به نور چشم، به دختر، به کودک، به فرزند، مثلاً فرزند دیگران، که البته دختر رز، یعنی شراب که نور چشم می‌شد، نسبتش می‌داد.

    عروسی بس خوشی ای دختر رز
    ولی گه گه سزاوار طلاقی.

    در بین این تعابیر که کودکی هست که حافظ می‌خواد به وصال او برسه، چون کودک، یعنی فرزند، به معنی نور چشم؛ توی جلسه قبل، چندین مورد از این نورچشم‌ها مرتبط با فرزند و کودک، حالا فرزند یا کودک دیگران رو شرح دادیم. مثل میوه، میوه‌ی دل، میوه‌ی بهشتی، که به فرزند هم می‌گفتند. یا رود، که البته معنی معشوق هم می‌داد.

    ولی دهان توی شعر فارسی خیلی کوچک بود. اون موقع دهان کوچک مد بود. یا زیبا بود. کمر هم توی شعر فارسی خیلی باریکش خوب بود. برای اینکه چیزی نباشه که بشه بهش رسید. یعنی چیزی نبود که بشه دست به کمرش برد. دست به کمر رسیدن، رسیدن به محبوب بود.

    می‌گفتند معشوقی که دهان نداره. یا کمر نداره. حافظ از همین تعابیر استفاده می‌کرد. این دو مورد هم مثل همون دلبر کودک یا طفل، در شعر حافظ هستند. تقریباً همون معنا و کاربرد رو می‌تونه داشته باشه.

    یعنی دهان کوچک یا کمر باریک هست، و چیزی از اون دهان یا کمر به حافظ نمی‌رسه. و حافظ می‌خواد به اون دهان برسه تا کامیابی کنه، یا دستش به اون کمر برسه، تا با معشوق همراه بشه.

    و همین دست نیافتنی بودن رو، به معشوق حقیقی نسبت می‌دادند. می‌گفتند کلاً یا دهان نداره، یا کمر نداره، یا دهان کوچک و کمر خیلی باریکی داره که خیلی به سختی؛ حتی دیده میشه.

    میان، میان یعنی کمر.

    میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
    میان مجمع خوبان کنی میان داری.

    جای دیگه‌ای کمر معشوق رو، بلکه دور کمر معشوق رو، به «مو» تشبیه کرده:

     اگرچه موی میانت به چون منی نرسد
    خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق.

    یا

    نشان موی میانش که دل در او بستم
    ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم.

    یعنی دل به موی میان معشوقش، دل به کمر چو موی معشوقش بسته، ولی ازش سوال نکن، که خودش اون چیزی که بهش دل بسته رو نمی‌بینه.

    ما گفتیم شبیه به استفاده از کودک و طفل، یا پسر در شعرش هست. که اونها هم نور چشم می‌شدند، ولی حافظ اهل اون صحبتا نبود. اهل سو استفاده از کودک، با مطرح بودن جنسیت! یا بدون مطرح بودن جنسیت! نبود.

    به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
    تنگ، در اینجا همراه و در کنار، دهان اومده.

    که کس مباد چو من در پی خیال محال…

    یعنی دهان معشوق قابل دستیابی نیست. خیال محال هست.

    به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
    که کس مباد چو من در پی خیال محال

    در باب تنگ بودن دهان، یعنی کوچک بودن آن، که مربوط به بحث کوچک بودن مواردی از شناخت می‌شد، اونچه در مورد حافظ کودک‌آزاری، یا بچه‌خواهی نامیده می‌شه، به همین مطلب مربوط هست. نه اونچه در مورد دیگران می‌گفتند و برخیش هم صحت داشت.

    در غزل دیگه‌ای:

    تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
    هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی.

    در یک غزلی که معنی مشابه اون غزل دلبر طفل و شیرینش که از لبش شیر روان بود، داره، اونجا می‌گفت: نمک گرد دهان معشوقِ شیرخوارش؛ بی‌چیزی نیست.

    الآن ما کوچکترین ذره تشکیل دهنده ماده رو «اتم» می‌دونیم. حالا اجزای تشکیل دهنده‌ی اتم و کوارک و ریسمان و تکینگی و… رو کاری نداریم.

    الآن بخواهیم بگیم یه چیزی خیلی کوچیک هست، می‌گیم اندازه‌ی یه اتم. در گذشته بهش می‌گفتند: «جوهر فرد». البته «جوهر فرد» اون چیزی بود که دیگه تجزیه نمی‌شد. ندیده بودنش، ولی می‌گفتند چیزی که دیگه قابل تجزیه نباشه هم وجود داره.

    مثلاً آهنربا رو شما هر چقدر که نصف کنید، نمیشه قطب N و Sش رو از هم جدا کرد. هرچقدر کوچیک بشه، باز قطب N و S داره. یعنی هرچقدر یک آهنربا رو نصف کنید، باز اون تکه دارای یک قطب N و یک قطب S خواهد بود. این مثلاً میشه جوهر فرد آهنربا! البته آهنربا رو میشه به اجزایی که از اون ساخته شده تجزیه کرد. ولی قطب‌های مغناطیسی رو نمیشه از هم جدا کرد. این مثال از خودم بود. قطب‌های مغناطیسی رو میشه تجزیه‌ناپذیر معرفی کرد، مثلاً.

    در گذشته هم سر وجود جوهر فرد اختلاف نظر بود. حافظ می‌گفت: دهان تو شاهد خوبی بر وجود «جوهر فرد» هست. دیگه شک و شبهه‌ای در وجود جوهر فرد، و اختلافی که بر سر اون هست، وجود نداره. چون دیگه از این کوچکتر نیست. چون به چیز کوچکتری قابل تجزیه نیست.

    بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
    که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

    بینید کامیابی از معشوق رو، دسترسی به معشوق رو می‌خواست چقدر کوچک معرفی کنه، می‌گفت تا این اندازه کوچک هست.

    بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
    که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

     

    صحبت ما این بود، که حافظ از معشوقِ دلبر و طفل، یا پسرکان کم سن و سال، به دنبال اون بهره‌ای که دیگران می‌بردند، یا به برخی نسبت می‌دادند، نبود.

    در غزل 476 می‌گه:

    یه خبری به ما برسون. به همون روشی باشه که خودت می‌دونی.

    نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
    گذر به سوی فلان کن بدان نشان که تو دانی

    باد، یعنی نسیم و صبا هم نور چشم حافظ می‌شدند. یعنی یک حقیقتی رو به ذهن او، به روح او می‌رسوندند:

    ای نسیم سحری خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی

    می‌خواست چشم دلش رو با خاک کوی دوست که صبا برای او می‌آوُرد، نورانی کنه. می‌خواست نور چشم دلش رو از طریقی که خاک کوی معشوق که صبا برای او می‌آوُرد، تامین کنه.

    در این غزل هم که از نظر مفهومی، شبیه به مفاهیم ازدواج با طفل و کودک و بازی پسرکان و این موارد هست، می‌گه:

    نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
    گذر به سوی فلان کن بدان نشان که تو دانی

    اونجا هم می‌گه:

    من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
    بعد می‌گه تو هم اونطوری بخونش که خودت می‌دونی:

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.

    اینطوری می‌گفت تا هزینه‌هاش کمتر باشه. کسی متوجه نشه.

    برخی گفتند حافظ این حرفا رو طوری گفته که دیگران متوجه نشن، ولی نگفتند اون معنی چی بوده؟!

    توی این غزل که مثل بسیاری از غزل‌های دیگه ارتباط معنایی عمیقی بین ابیات برقرار هست. و ابیات غزل‌های حافظ پاشان و پریشان نیستند. می‌گه: دست ما به اون کمر طلایی نمی‌رسه… چون اون کمر باریک، که دورش اون کمربند هست، دیگه، توی این کمربند، از اون کمر چیزی نمی‌مونه.

    امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
    دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانی.

    این مثل همون معشوق کودک هست.

    جای دیگه‌ای می‌گه:

    بباختم دل دیوانه و ندانستم
    که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

    آدمی بچه‌ای، همون طفل و کودک می‌تونه باشه. می‌گفتند پری وقتی میره توی جسم یک نفر، مثل شیطون رفته توی جلدش… شخص رو دیوانه می‌کنه. می‌گه اون پری هم رفت در جسم من. یا مثلاً در روح من، و من رو دیوونه کرد. آدمی بچه‌ای، شیوه‌ی پری دارند. ولی شما می‌دونید که آدمی بچه‌اش، یعنی معشوق کم سن و سالش، نوعاً از اون جنس چیزها نبوده. یا با کودکان، برای رسیدن به جمال و زیبایی حقیقی، اونچه برخی دیگه انجام می‌دادند رو در اون قالب‌ها، انجام نمی‌داد.

    در دو بیت بعد هم می‌گه: مدار نقطه بینش ز خال تست مرا. یعنی همون چیزی که نور چشم میشه. این رو در جلسات قبل بیان کردیم.

    این نقطه سیاه که آمد مدار نور…

    این نقطه سیاه که آمد مدار نور
    عکسی است در حدیقه بینش ز خال تو

    خال سیاهی که مدار نور می‌شد. و مدار نوری که نور چشم می‌شد. حقایقی رو به ذهن او می‌رسوند.

    و مرتبط با نور چشم شدن هست. می‌گفت: خال هست…کوچیکه.

    ما گفتیم اون آدمی بچه‌ای که می‌گفت، اگرچه در مورد بسیاری، می‌تونست به کودک همسری و شاهد بازی و بچه‌خواهی و کثافت کاری باشه، اما در مورد حافظ چنین چیزی نبوده.

    در غزلی می‌گه:

    نصاب حسن در حد کمال است…

    در ابیات بعد هم می‌گه: چو طفلان، طفل و کودک رو دیدیم که در شعر حافظ به چه معنی مربوط می‌شد. یا پسر و دختر، یعنی فرزندی که نور چشم می‌شدند…

    در ادامه می‌گه: چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی…

    در بیت قبل برخلاف اونچه در خیلی جاهای دیگه به کودک همسری، که کودک همسری نبود، منظورش نشانه یا حقیقت کوچکی بود، اشاره کرده بود، اینجا گفته:

    نصاب حسن در حد کمال است… کمال معنی بلوغ هم می‌ده. یعنی کودک همسری نیست. البته ازدواج‌های در حد کمال اون موقع، با معیارهای امروزی، کودک همسری می‌شد. ولی گفتیم که مثل اینجا، برخلاف اونچه در ابیات دیگر هم در جریان بود، حافظ توجهی به چشم دوختن و نظربازی و بقیه داستان‌ها و سو استفاده از کودکان هم‌جنس یا ناهم‌جنس نداشت.

    اینکه داریم می‌گیم و تکرارش می‌کنیم چیز خوبی نیست؛ سخن این بود که در مورد حافظ اینطوری نبود. اینجا می‌گه بالغ هست، به بلوغ رسیده، درسته که بلوغ در سن کودکی، یعنی زیر 18 سال هست، ولی منظور حافظ در اینجا از کودک، چه پسر، چه دختر، چیز دیگه‌ای بود. اینکه اون موقع در سنین پایین ازدواج می‌کردند و رسم بود، یه ماجرای دیگه‌ای هست، تا همین چندین دهه قبل هم به اندازه‌ی امروز بد نبود. امروز که در حد فاجعه می‌دونند، در برخی نقاط، یعنی برخی کشورها، اکثر کشورهای پیشرفته، غیرقانونی هست. ولی سخن ما این بود، حافظ از اون آدماش نبود. برخلاف اونچه در مورد بسیاری می‌گن یا بسیاری در مورد حافظ میگن. اصلاً اینطوری نبوده.

    اینجا هم می‌گفت: نصاب حسن در حد کمال است…

    همونطور که گفتیم، در بیت بعد می‌گفت: چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
    به سیب بوستان و شهد و شیرم.

    بر خلاف اونچه خودش می‌گفت: عقل کی و عقل؛ کِی می‌تونه از پیری من خبردار بشه. کی می‌تونه پیری من رو معتبر بشماره؟

    کِی میاد بگه؟ تو با این همه سن، عاقلی؛ وقتی که با معشوقی کودک، قشنگ می‌گفت: «طفل» عشقبازی می‌کنم، عشق می‌بازم.

    خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
    که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

    منظورش از معشوقی کودک، یعنی «باد به دست بودن» بود. جای دیگه‌ای می‌گفت:

    حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
    یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

    باد به دست بودن، یعنی هیچ. یعنی آدم محروم. از دولت عشق کسی باد به دست شدن، یعنی هیچی. در شعر حافظ و در نظر حافظ، یعنی معشوق طفل یا شیرخوار داشتن.

    می‌گفت معشوقم، خیلی کوچک هست. انگار که هیچی. صنمی طفل هست، و من همه‌ی زندگیم رو به راه او گذاشتم.

    ما گفتیم کوچک بودن معشوقش، کم یا پایین بودن سنش نیست، اصلاً آدم خیلی کاملِ خیلی عاقل دوست داشت. متوجه هستید دیگه؟ معشوقی که تازه حافظ از اون یاد بگیره. نمی‌خواست مهدکودک بزنه!

    اینجا می‌گه نشان معشوق، نصاب حسن، در حد کمال است، به زاهد می‌گه تو تا کی می‌خوای من رو به وعده‌های سیب و شیر و عسل، مثل بچه‌ها فریب بدی.

    چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
    به سیب بوستان و شهد و شیرم.

    اونجایی که به راه خودش بود، می‌گفت: من مثل بچه‌ها، در راه عشق می‌رم، با صنمی طفل عشق می‌بازم.

    می‌گفت من مثل سلیمان هستم. سلیمان پیامبر که بر باد سوار می‌شد. باد در دستش بود. در کنترل او بود. بعد به طنز می‌گفت، یعنی هیچی در دستم نیست.

    حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
    یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

    اینجایی که راه خودش، نصاب حسن معشوقش در حد کمال هست، به زاهد می‌گه تا کی می‌خوای منو مثل بچه‌ها به وعده‌ی میوه‌های بهشتی فریب بدی.

    چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی

    جای دیگه‌ای می‌گه: بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ…

    بدت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

    ولی خودش، خواب نرگس معشوقش رو، یا معشوق چون طفل شیرخوارش رو، «بی چیزی» یا هیچی، نمی‌دونست.

    خواب آن نرگس فتان تو بی‌چیزی نیست
    تاب آن زلف پریشان تو بی‌چیزی نیست

    شیرینی لب معشوق طفل شیرخوار خودش، که اونچه برخی گفتند و معنی کردند، نبود رو، «بی چیزی نمی‌دونست».

    از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم
    این شکر گرد نمکدان تو بی‌چیزی نیست

    بادی که از سر کوی معشوقش می‌اومد رو «بی‌چیزی» نمی‌دونست.

    دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت
    ای دل این ناله و افغان تو بی‌چیزی نیست.

    دیده‌ی گریان خودش از درد عشق معشوقش رو «بی‌چیزی» نمی‌دونست.

    درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد
    حافظ این دیده گریان تو بی‌چیزی نیست.

    ولی به زاهد می‌گفت، تا کی می‌خوای ما رو به وعده‌ی میوه‌های بهشتی، فریب بدی.

    چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
    به سیب بوستان و شهد و شیرم.

    خیلی هم منطقی. خیلی هم خوب. اون رو خودش باور کرده بود. ایمان آورده بود. ولی وعده‌ی فردای زاهد رو باور نمی‌کرد.

    در مورد پسر یا پسران هم داستان همین بود. گفتیم شراب، نور چشم می‌شد. جام جم، جام شراب جمشید بود که اسرار رو در اون می‌دیدند، جام جهان‌بین بود. حافظ هم یه مکانیزمی تعریف کرده بود که چطور شراب نور چشم میشه.

    مرتبط با شراب، مغبچه یا مغبچه باده‌فروش، که معنی کامل و دقیقی براش پیدا نکردند… در همین موضوع، معنی می‌داد.

    مُغ، پیشوای مذهبی زرتشتیان بود. روحانی زرتشتیان. بچه هم به معنای کودک، کم تجربه، خام، نهال نو رسته هست. مغبچه از اسم رمزهای حافظی هست. از کلیدواژه‌های دیوان حافظ هست.

    دیر مغان هم مربوط به همون نور چشم شدن می‌شد. مغبچه، پسر بچه‌ای بود که در میخانه‌ها خدمت می‌کرد. اما در نظر و در شعر حافظ، مرتبط با همین حقیقت کوچکی هست که حافظ به اون دست پیدا کرده. مثلاً به ذهن او رسیده، به یک معشوق کودک، بلکه یک معشوق طفل، تشبیه یا بیانش کرده. که نور چشمش شده. یا به مثل در بیان شیرینی کوچکی که به کام او رسیده و او در قالب یک طفل شیرخوار در شعرش ذکر کرده. معنیش اون چیزهایی که می‌گفتند نیست. حافظ از اون کارها نمی‌کرده.

    در مورد خودش می‌گفت: سر تا قدم وجود حافظ، در عشق نهال حیرت آمد. نهال اسم یه دختر بچه نبوده. شناخت خودش بوده. که باریک و ظریف و کم و کوچک بوده…

    عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام.

    عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام
    و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام.

    نوخاسته معنی طفل و نوجوان میده. مثل اونچه میگن نوگل نوشکفته، اینجا می‌گه جوانی خوش نوخاسته…

    مثل همون طفلی که شیرینی، گرد نمکدانش در کار داشت، اینجا هم می‌گه اون جوان خوش نوخاسته، یا عشق به اون جوان خوش نوخاسته… غمی داشت که شیرین بود، از خدا دولت این غم رو طلب کرده بود.

    عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام
    و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام.

    یا می‌گفت:

    می دو ساله و محبوب چارده ساله

    شراب که نور چشم بود. اون چهارده هم مربوط به زیبایی می‌شد، که در مورد ماه بود. و ماه شب چهارده، بدر یا ماه کامل هست. ماه هم نور داشت و وقتی کنایه از معشوق بود، که روی معشوق، یا چهره معشوق، نور داشت. و نور چشم حافظ می‌شد. دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است. رخ تو که نور داشت، نور چشم من می‌شد.

    هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
    دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است

    و وقتی کنایه از روی ماه معشوق بود، در اشاره به اون نور چشم شدن بود. عذار چو مهش…

    مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
    لیکنش مهر و وفا نیست، خدایا بدهش

    یا

    حالی اسیر عشق جوانان مهوشم…

    من آدم بهشتی‌ام ام در این سفر
    حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

    جوانان مهوش…

    که نور چشم می‌شوند.

    ما دیدیم که خاک کوی معشوق هم نور چشم حافظ می‌شد:

    ای نسیم سحری خاک در یار بیار
    که کند حافظ از او دیده دل نورانی

    در یک مورد دیگه اگه خاک کوی معشوق به دست من برسه، بر چشمم، بر لوح بصر، بر صفحه چشم، یک خط غباری بنویسم. بنگارم.

     

    خط غبار که خط بسیار ریزی بوده. نوشتن بر چشم هم با اون قلم ریز، یعنی از معشوقش بر چشم دلش معنی برسه. پیامِ نور بود. یعنی به واسطه خاک کوی معشوق چشمش روشن بشه. نور داخلی چشم؛ به چشمش برسونه و چشمش روشن بشه. یا سوی چشمش زیاد بشه. نور چشمش زیاد بشه.

    گر دست دهد خاک کف پای نگارم
    بر لوح بصر خط غباری بنگارم

    گر دست دهد خاک کف پای نگارم
    بر لوح بصر خط غباری بنگارم

     

    همین اشاره به کوچک بودن این موضوع، یا اینکه یک حقیقت کوچک یا شیرینی کوچک در این راه رو به طفل یا کودک یا شیرخوار بودن تشبیه می‌کنه. می‌تونه اشاره‌ای یا گواه و نشانه‌ای به پست بودن آنچه با کودکان یا ازدواج با دخترکان می‌کردند، در ذهن حافظ باشه.

     

    ادامه این قسمت، در جلسه بعد و در پلی‌لیستی با نامی مشابه این جلسه، منتشر خواهد شد.

    نوشته حافظ و کودک آزاری؟؟! – حافظ‌پجوهی اولین بار در حافظ و حافظ‌پجوهی (نزدیک‌ترین هم‌نشینی و هم‌سخنی با حافظ). پدیدار شد.

    32 min

About حافظ و حافظ‌پجوهی (پادکست حافظ‌پجوهی)

From the publisher's feed

برخی مباحث ادبی را می‌شود با تشریح و توصیف فنی، بهتر بیان کرد. بخشی از موضوعات فنی را می‌توان با اطلاعات غیر فنی ساده‌تر توضیح داد یا حتی بهتر تجزیه و تحلیل کرد. حافظ و بسیاری از گذشتگان با احاطه‌ی…

More shows like حافظ و حافظ‌پجوهی (پادکست حافظ‌پجوهی)

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,995 Listeners